همراه بازائرين مكه ومدينه

تهيه وتنظيم موبايلي وكامپيوتري توسّط حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

مؤسّسه فرهنگي هُدي رايانه

پيش گفتار

بسم الله الرّحمن الرّحيم : وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ ...«بقره196»  و حج و عمره را برای خدا به اتمام برسانید! حج فريضه اي الهي است و همان عبادتى است كه امير مومنان آن را پرچم و شعار مهم اسلام ناميده و در وصيت خويش در آخرين ساعت عمرش فرموده : و الله الله فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا، خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى شويد  (و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت ). در حديث معروفى امام على (عليه السلام ) - در زمينه فلسفه احكام ، طبق نقل نهج البلاغه حكمت 252 بيان فرموده نيز اشاره پر معنائى به اهميت حج شده است ، مى فرمايد: فرض الله الايمان تطهيرا من الشرك … و الحج تقوية للدين : خداوند ايمان را وسيله پاك سازى مردم از شرك … و حج را سبب قوت دين قرار داده است . بنابراين ما مسلمانها بايد سعي كنيم اوّلًا اين فريضه مهمه را كه يكي ازفرائض وواجبات ديني ما ست بزرگ بشماريم ودرانجام آن كوشا باشيم كه بحمدالله هستيم بطوريكه افرادثبت نام شده براي اعزام به حج وعمره بايد سالياني درنوبت باشند ولحظه شماري كنند كه كي نوبت آنها اعلام ميشود كه درثبت نام سال گذشته(87)وعده ده ودوازده ساله داده ميشد. وثانيًا قبل ازرفتن به حج وياعمره احكام ومناسك آن رافرابگيريم كه درعمل دچارمشكل نشويم كه يكي ازآن مسائل مهم تصحيح قرائت نمازاست كه يكي ازاركان حج به شمارميرود. درهمين راستا اين خدمتگذار دين وشريعت برنامه اي موبايلي وكامپيوتري ساخته ام بنام تجويدنماز كه دردسترس است واكنون برنامه ديگري بنام حج وعمره كه اشاره مختصربه مناسك حج وعمره ومعرفي اجمالي سرزمين عربستان و مكه و مدينه  دارد وليكن حاج ومعتمررابي نيازاز طرح مسائل توسّط روحانيون محترم كاروانها نميكند بلكه آشنائي اختصاري با اعمال ومناسك است و ريزمسائل رابايدازروحاني كاروان كه همراه حاج ومعتمرهست شنيدوياسؤال كرد كه انشاءالله عملي صحيح ومرضي پروردگارمتعال انجام دهيم. لازم به ذكراست كه اينجانب پس ازچهارنوبت تشرف و آگاهي اجمالي ازبعضي مسائل مبادرت به تهيه وتنظيم اين نوشتارنموده ام ودردوبرنامه موبايلي وكامپيوتري آن را تنظيم نمودم اميدوارم مرضي نظر حضرت بقيّة الله الاعظم روحي وارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء قرارگيرد. 

حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

مؤسّسه فرهنگي هُدي رايانه

همراه  :  09155819230

پست الكترونيكي : hodarayaneh@gmail.com

0000000000

قسمتى از احكام مهم حج

0000000000

دقيقا روشن نيست كه آيات مربوط به حج در قرآن مجيد در چه تاريخى نازل

شده است ولى به اعتقاد بعضى از مفسران بزرگ در حجة الوداع نازل گشته در حالى كه بعضى گفته اند كه جمله فان احصرتم فما استيسر من الهدى ناظر به جريان حديبيه است كه در سال ششم هجرت واقع شد و مسلمانان از زيارت خانه خدا ممنوع شدند

در اين آيه ، احكام زيادى بيان شده است :

در ابتدا، يك دستور كلى براى انجام فريضه حج و عمره به طور كامل و براى اطاعت فرمان خدا داده ، مى فرمايد: حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد (و اتموا الحج و العمرة لله ).

در واقع قبل از هر چيز به سراغ انگيزههاى اين دو عبادت رفته و توصيه مى كند كه جز انگيزه الهى و قصد تقرب به ذات پاك او، چيز ديگرى در كار نبايد باشد، و عمل نيز به مقتضاى و اتموا از هر نظر كامل و جامع باشد.

0000000000

اهميت حج در ميان وظايف اسلامى !

0000000000

حج از مهمترين عباداتى است كه در اسلام تشريع شده و داراى آثار و بركات فراوان و بيشمارى است حج مايه عظمت اسلام ، قوت دين و اتحاد مسلمين است حج مراسمى است كه پشت دشمنان را مى لرزاند و هر سال خون تازهاى در عروق مسلمانان جارى مى سازد.

حج همان عبادتى است كه امير مومنان آن را پرچم و شعار مهم اسلام ناميده و در وصيت خويش در آخرين ساعت عمرش فرموده : و الله الله فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا، خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى شويد  (و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت ).

اين جمله نيز از دشمنان اسلام معروف است كه مى گويند: مادام كه حج رونق دارد ما بر آنها پيروز نمى شويم .

يكى ديگر از دانشمندان مى گويد: واى به حال مسلمانان اگر معنى حج را در نيابند و واى به حال ديگران اگر معنى آن را دريابند.

در حديث معروفى كه على (عليه السلام ) - در زمينه فلسفه احكام ، طبق نقل نهج البلاغه حكمت 252 بيان فرموده نيز اشاره پر معنائى به اهميت حج شده است ، مى فرمايد: فرض الله الايمان تطهيرا من الشرك … و الحج تقوية للدين : خداوند ايمان را وسيله پاك سازى مردم از شرك … و حج را سبب قوت دين قرار داده است .

اين سخن را با حديثى از امام صادق (عليه السلام ) پايان ميدهيم (و شرح بيشتر را به جلد 14 تفسير نمونه ، ذيل آيه 26 تا 28 سوره حج كه به طور مبسوط از اهميت و فلسفه و اسرار حج بحث شده وا مى گذاريم ) آنجا كه فرمود: لا يزال الدين قائما ما قامت الكعبة ، اسلام بر پا است تا زمانى كه كعبه بر پا است .

0000000000

اقسام حج و فهرست اعمال حج تمتع

0000000000

فقهاى بزرگ ما با الهام از آيات قرآن و سنت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) حج را سه قسم تقسيم كرده اند: حج تمتع ، و حج قران و افراد

حج تمتع مخصوص كسانى است كه فاصله آنها از مكه 48 ميل يا بيشتر باشد (16 فرسخ حدود 96 كيلومتر) و حج قران و افراد، مربوط به كسانى است كه در

كمتر از اين فاصله زندگى مى كنند.

در حج تمتع ، نخست عمره را بجا مى آورند، سپس از احرام بيرون مى آيند، بعدا مراسم حج را در ايام مخصوصش انجام مى دهند، ولى در حج قران و افراد، اول مراسم حج بجا آورده مى شود، و بعد از پايان آن مراسم عمره ، با اين تفاوت كه در حج قران ، قربانى همراه مى آورند و در حج افراد اين قربانى نيست ، ولى به عقيده اهل سنت حج قران آن است كه حج و عمره را در يك احرام با هم قصد مى كند).

0000000000

اعمال حج تمتع به شرح زير است :

0000000000

نخست از نقاط معينى كه ميقات نام دارد احرام مى بندند: يعنى متعهد مى شوند يك سلسله كارها كه بر محرم حرام است ترك كنند و جامه احرام كه دو قطعه لباس ندوخته است بر تن مى كنند و لبيك گويان به سمت خانه خدا مى آيند نخست هفت بار دور خانه خدا طواف مى كنند و سپس در محلى كه به نام مقام ابراهيم معروف است دو ركعت نماز به جا مى آورند و بعد در ميان دو كوه صفا و مروه هفت مرتبه رفت و آمد مى نمايند و بعد با چيدن كمى از مو يا ناخن خود، از احرام خارج مى شوند و براى مراسم حج از مكه احرام بسته و روز نهم ذى الحجه به عرفات كه بيابانى است در چهار فرسخى مكه مى روند و آن روز را از ظهر تا غروب آفتاب در آنجا مى مانند و به نيايش پروردگار مشغول مى شوند و سپس از غروب آفتاب به سوى مشعر الحرام كه در حدود دو فرسخ و نيمى مكه قرار دارد كوچ مى كنند و شب را تا صبح در آن وادى مقدس  مى مانند و هنگام طلوع آفتاب از آن سرزمين به منى كه در نزديكى آن قرار دارد حركت مى كنند و در همان روز كه روز عيد قربان است به ستون مخصوصى كه نام آن جمره عقبه است هفت سنگ ميزنند سپس قربانى مى كنند و با تراشيدن سر از احرام بيرون مى آيند.

و همان روز يا بعد از آن به مكه باز مى گردند و طواف خانه خدا و نماز طواف و سعى صفا و مره و طواف نساء و نماز طواف نساء بجا مى آورند و در روزهاى

يازدهم و دوازدهم به سه ستون مخصوص در منى كه جمرات نام دارد يكى پس از ديگرى را هفت بار سنگ مى زنند و شبهاى يازدهم و دوازدهم در سرزمين منى مى مانند و به اين ترتيب مراسم حج كه هر كدام زنده كننده يك خاطره تاريخى است و كنايات و اشاراتى به مسائل مربوط به تهذيب نفس و فلسفه هاى اجتماعى است انجام مى دهند كه فلسفه هر كدام در آيات مناسب تشريح خواهد شد. چرا بعضى حج تمتع را به فراموشى سپرده اند؟

ظاهر آيه فوق اين است كه وظيفه كسانى كه مقيم در مكه نيستند، حج تمتع مى باشد (حجى كه با عمره شروع مى شود، و بعد از اتمام مراسم عمره از احرام بيرون مى آيند، و مجددا براى حج احرام مى بندند و مراسم حج را بجا مى آورند) و هيچ گونه دليلى به نسخ اين آيه در دست نيست و روايات زيادى در كتب شيعه و اهل تسنن در اين زمينه نقل شده است از جمله محدثان معروفى از اهل سنت مانند نسائى در كتاب سنن خود، و احمد در كتاب مسند و ابن ماجه در سنن ، و بيهقى در سنن الكبرى ، و ترمذى در صحيح خود و مسلم نيز در كتاب معروف خود، روايات فراوانى در مورد حج تمتع نقل كرده اند كه اين حكم نسخ نشده و تا روز قيامت باقى است .

بسيارى از فقهاى اهل سنت نيز آن را افضل انواع حج مى دانند هر چند اجازه حج قران و افراد را در كنار آن مى دهند (البته قران به همان معنى كه در بالا از فقهاى آنان نقل شد).

ولى در حديث معروفى كه از عمر نقل شده مى خوانيم كه گفت : متعتان كانتا على عهد رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما متعة النساء و متعة الحج ، دو متعه در زمان رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود كه من از آن دو نهى مى كنم و هر كس بجا آورد مجازات مى كنم متعه نساء و متعه حج .

فخر رازى در ذيل آيه مورد بحث بعد از نقل اين حديث از عمر مى گويد: منظور از متعه حج اين است كه هر دو احرام (احرام حج و احرام عمره ) را با هم جمع كند سپس نيت حج را فسخ كند و عمره بجا آورد و بعد از آن حج نمايد.

بديهى است هيچ كس جز پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) حق اعلام نسخ حكمى را ندارد و اصولا اين تعبير كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چنين گفت و من چنين ميگويم تعبيرى است كه براى هيچ كس قابل تحمل نمى باشد مگر مى توان فرمان پيامبر را زمين نهاد و به دنبال گفتار ديگران رفت اين غير قابل قبول است .

به هر حال امروز بسيارى از علماى اهل سنت حديث مزبور را رها كرده و حج تمتع را به عنوان افضل انواع حج پذيرفته و بر طبق آن عمل مى كنند!

0000000000

منابع :

قرآن مجيد

تفسيرنمونه

0000000000

شبه جزيره عربستان

0000000000

عربستان احتمالاً محل اولیه زندگی سامی‌ها بوده است, که از چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح به بین النهرین و فلسطین مهاجرت نمودند و بعدا به آشوری ها, بابلی ها, کنعانی‌ها و آموری‌ها معروف شدند.

0000000000

دوران باستان – در هزار سال اول قبل از میلاد – حکومت منائیان در منطقه عسیر و در جنوب حجاز در طول ساحل دریای سرخ برقرار شده بود. در قرن اول قبل از میلاد, منائیان از مرکز تجارت خود در ددان (الاولی) دست کشیدند. منائیان یک مرکز تجاری در قسمت شمال مدائن تأسیس نمودند. در قسمت شرقی کشور دیلمون قرار داشت که ظاهراً یک مرکز سیاسی – فرهنگی واقع در کرانه خلیج فارس بود. برخی این محل را همان جزیره بحرین دانسته‌اند اگرچه بخش‌هایی از قطعه اصلی نیز جزء آن بوده‌است و با قسمت‌های داخلی سرزمین که اکنون عربستان سعودی نامیده می‌شود روابط تجاری داشته‌است.

0000000000

اسکندر مقدونی قبل از مرگ نابهنگام خود در سال ۳۲۳ قبل از میلاد قصد داشت عربستان را تصرف نماید. و بعد از مدتی حاکمان بطالسه مصر تا حدودی بر ینبع سلطه یافتند. ولی نبطیان مانع از سلطة آنها شدند. سپس کشور در معرض مبارزات سلطه طلبانه حبشی‌ها و پارسها قرار گرفت.در قرن پنجم بعد از میلاد, مکه از نظر اهمیت جایگزین شهر پترای در دوره نبطیان شده بود.

0000000000

عربستان قسمتي ازجزيرة العرب است

بخش بزرگ جزيرة العرب را كشور عربستان سعودى تشكيل مى دهد. طبعا ديگر كشورهاى موجود در شبه جزيره، عبارتند از: يمن، كويت، بحرين، امارات متحده عربى، قطر و عمان.

0000000000

جغرافیای عربستان و شبه جزیره عربستان

عربستان کشوری است که در شبه جزیره عربستان در جنوب غربی آسیا قرار دارد. این مملکت دومليون ودويست چهل هزار کیلومتر مربع مساحت سیزدهمین کشور جهان محسوب می شود.

عربستان از جنوب با کشور یمن، از شرق با عمان و امارات متحده عربی، از شمال، عراق و اردن و از سمت غرب با دریای سرخ همسایه است.

بلندترین قلّه آن در رشته کوههای غربی، 3120 متر ارتفاع دارد و « رأس الصبح» نامیده می شود.

این کشور در شبه جزیره عربستان جای دارد و 80% آنرا گرفته است. شبه جزیره عربستان با سه مليون کیلومتر مربع، وسیعترین شبه جزیره جهان محسوب می شود و از سه طرف، دریاهای سرخ، دریای عرب (درجنوب)، خلیج عدن، دریای عمان و خلیج فارس و مدیترانه احاطه شده است.

حداکثر طول شبه جزیره 2500 کیلومتر و حداکثر عرض آن ما بین دریای سرخ و خلیج فارس 1000 کیلومتر می باشد.

0000000000

جغرافیدانان شبه جزیره عربستان یا جزیرة العرب را به شش قسمت تقسیم کرده اند :

1- تهامه: به قسمت غربی کوههای سراة که از شمال به جنوب جزیرة العرب به موازات دریای سرخ کشیده شده، تهامه گفته می شود. از آن رو تهامه گفته اند که حرارت آن زیاد و باد آن کم است. مکّه و نیمی از مدینه را جزو تهامه دانسته اند.

2- حجاز: به قسمت شرقی کوههای سراة و حد فاصل بین ارتفاعات نجد و شرق تهامه گفته شده که به شمال یمن منتهی می شود. حجاز از «حَجَزَ » به معنای مانع است، چون بین تهامه و نجد مانع ایجاد کرده، آن را حجاز گفته اند. شهر طائف و نیمی از مدینه در حجاز قرار دارد.

3- نجد: ناحیه ای است مرتفع که پس از حجاز و میان یمن، صحرای سماده، عروض و عراق واقع بوده و چون از سایر نواحی مرتفع تر است آن را نجد نامیده اند. نجد قسمت مرکزی عربستان را تشکیل می دهد و ریاض پایتخت این کشور در آن قرار دارد.

4- عین: در جنوب حجاز و نجد، یعنی در منتهی الیه جنوب غربی شبه جزیره واقع و از حاصلخیز ترین نقاط شبه جزیره به شمار می رود. این منطقه از سمت شرق با حَضرَ موت و دریای عمان همسایه است.

5- عروض: شامل « یمامه، عمان، بحرین و اصاء » است. از این روز « عروض » نامیده اند که میان نجد، یمن و عراق، فاصله ایجاد کرده است.

6- حضرموت و المهره: ناحیه وسیعی در شرق عدن و در کناره دریاست که صحرای «احقاف» در مجاورت آن بوده است. گویند حضرت هود در این منطقه به خاک سپرده شده است.

0000000000

جزيرة العرب سرزمين خشكى است كه از سه سوى در حصار آب قرار گرفته است. از غرب درياى سرخ كه حدّ فاصل جزيرة العرب و قاره آفريقاست; جنوب آن اقيانوس هند و در شرق، درياى عمان و خليج فارس قرار گرفته است كه جزيرة العرب را از ايران جدا مى سازد. تنها در قسمت شمالى با كويت و عراق و شامات پيوند زمينى دارد.

جزيرة العرب از نظر جغرافيايى به چند بخش تقسيم مى شود:

1- حجاز ; سواحل شرقى درياى سرخ و طبعاً شامل بخشى از ناحيه غربى جزيرة العرب است.

2- تهامه ; آن بخش از جزيرة العرب است كه در جنوب حجاز قرار دارد.

در تعريفى ديگر، خود حجاز دو ناحيه غربى و شرقى دارد; ناحيه شرقى آن، كه منطقه اى كوهستانى است «حجاز» ناميده مى شود و قسمت غربى آن، كه دشتى سرازير به سوى درياى سرخ است، «تهامه» نام دارد.

3- نجد ; قسمت ميانى جزيرة العرب از شمال به جنوب است، كه در شرق حجاز قرار دارد.

4- عروض ; بخش وسيعى از جزيرة العرب را كه در ناحيه شرقى آن قرار دارد، اصطلاحا عروض مى نامند. مهم ترين شهرهاى منطقه شرقى، شهرهاى احساء و قطيف است كه مركز شيعيان عربستان مى باشد. در حاشيه شرقى و جنوب شرقى جزيره، كشورهاى قطر، بحرين و عمان قرار دارند.

5- يمن ; شامل نواحى جنوبى جزيرة العرب است كه به دو قسمت يمن جنوبى و يمن شمالى تقسيم گرديده و در حال حاضر يك كشور به حساب مى آيند.

بدين ترتيب، جزيرة العرب افزون بر آنكه از لحاظ جغرافيايى به مناطق مختلف تقسيم مى شود، به لحاظ سياسى، مشتمل بر چندين واحد مستقل سياسى است. امروزه گسترده ترين و مهمترين بخش جزيرة العرب را كشور عربستان سعودى تشكيل مى دهد.

0000000000

كشور سعودى، داراى شش منطقه بزرگ است كه عبارتند از

1-منطقه حجاز، كه مهم ترين شهرهاى آن مكه، مدينه، طائف و جده است

2-منطقه شمالى، كه شهرهاى مهم آن تبوك، حائل و عرعر است

3-منطقه ربع الخالى، كه مهم ترين شهرهاى آن عبيله و شواله است

4-منطقه شرقى، كه مهم ترين شهرهاى آن عبارتند از دمام، ظهران و جبيل

5-منطقه عسير، كه مهم ترين شهرهاى آن نجران، ابها، خميس و جيزان است

6-منطقه نجد، كه مهم ترين شهرهاى آن عبارتند از: رياض، الخرج، درعيه، عنيزه و بريده.

0000000000

وادى نجران کشور عربستان در خاورمیانه و هم مرز با خلیج فارس و دریای سرخ واقع است. در جنوب این کشور، یمن قرار دارد. این کشور هم چنین با عراق، اردن، کویت، عمان، قطر، امارات متحدهٔ عربی مرز مشترک دارد. آب و هوای این منطقه، گرم و خشک است. تفاوت دمای شب و روز زیاد است. اکثر زمین آن را بیابان‌های ماسه‌ای تشکیل می‌دهد. ربع الخالی که یک چهارم مساحت عربستان را تشکیل می‌دهد خالی از سکنه‌است. بلندترین نقطهٔ عربستان کوه سوداء با سه هزار و پانصد و پنجاه متر ارتفاع است.

0000000000

عربستان سعودي امروز يا حجاز در تقسيمات اداري و جغرافيائي امروز به خطه ساحلي غربي عربستان اطلاق ميشود که در کنار درياي سرخ از عسير (در جنوب ) تا منتهي اليه خليج عقبه (در شمال ) تقريباً بطول هزار و سيصد کيلومتر ممتد شده و عرض آن در پشت ساحل به طرف داخله عربستان تقريباً از 180 تا 275 هزار گز است و محدود است از خاور به خليج فارس و از باختر به درياي سرخ و از شمال به اردن و عراق و از جنوب به يمن و حضرموت و عمان و 895 هزار ميل مربع مساحت دارد.خطه حجاز يا عربستان مرکب از دو منطقه طبيعي است :قسمت شرقي که کوهستاني است به عربي ، نجد گفته ميشودو ديگري غربي که پست و هموار است در طول ساحل ، تهامه ناميده ميشود. شهرهاي مکه و مدينه در قسمت هموار واقع است . حجاز داراي سلسله کوهها است و آنجا بارندگي بسيار کم است ولکن در سواحل آن نسبةً باران زياد است . آبگير شهرهاي آن همه از سيل هاي زمستاني است .

0000000000

منطقه حجاز : كلمه حجاز از «حاجز» گرفته شده و به معناى «مانع» است. اين نام بدين دليل است كه رشته كوه «سراة» كه از شمال تا جنوب در برابر درياى سرخ كشيده شده و طول آن 1760كيلومتراست، دوقسمت راازيكديگرجدا كرده كه در يك سوى آن نجد و در سوى ديگر تهامه قرار گرفته است. بدين ترتيب، اين كوهها مانعى در ميان اين دو ناحيه است و حجاز دقيقاً شامل بخش كوهستانى به سمت غرب; يعنى درياى سرخ است. در واقع، بخشى از حاشيه شرقى درياى سرخ را كه مكه و مدينه در آن قرار دارد، حجاز مى نامند. حجاز چون ديگر نواحىِ جزيرة العرب، بسيار خشك و كم آب است و تنها در برخى از وادى ها، آب هاى فصلى و يا چاه وجود دارد كه از قديم برخى از قبايل عرب را پيرامون خود گرد آورده است. به همين دليل، در قديم و تا چند دهه اخير، يكجا نشينى شهرى و روستايى كمتر در حجاز وجود داشته و در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحيه به عنوان مراكز شهرى شناخته مى شده است: مكه، طائف، يثرب و خيبر.

0000000000

اعراب قبل از اسلام یک زندگی بدوی داشتند و قبائل عرب که برای امرار معاش به چوپانی وابسته بودند در جستجوی آب و چراگاه از جائی به جائی کوچ می‌کردند. کمبود آب و چراگاه موجب بروز رقابت و در نهایت جنگ و درگیری بین قبائل می‌گردید. برحسب فرمایش قرآن کریم این سرزمین از زمان بنا شدن خانه خدا بوسیله حضرت ابراهیم مورد توجه خداپرستان بوده‌است. در دوران بت پرستی نیز بتهای بزرگ در آن نگهداری می‌شده. با ظهور محمد، عربستان مرکز پایه گذاری تمدنی وسیع اسلامی شد.در زمان زندگی محمد اولین نظام سیاسی و اجتماعی پیشرفته برقرار شد. دین اسلام طی حیات او تقریبا درتمام عربستان رواج یافت. پس از مرگ محمد، دوره خلفای راشدین (ابوبکر، عمر، عثمان وعلی ابن ابیطالب) آغاز شد.و در زمان خلفای راشدین حکومتی همراه با قوانین و مقررات بوجود آمده بود, که رونق آن در سراسر جهان شهرت یافت, نفوذ این حکومت بواسطه برخورداری از عدالت, صلح و مساوات به شرق و غرب نیز رسید.

0000000000

كشور سعودى كه در گذشته به نام «الجزيرة العربيه» مشهور بود، اكنون به نام خاندان آل سعود شهرت يافته است; خاندانى كه فعاليت خود را از قرن دوازدهم هجرى در «نجد» آغاز كرد و به تدريج و پس از يك دوره نسبتا طولانى بر اين كشور تسلط يافت.

زمانى كه مَلِك عبدالعزيز بر اين كشور سلطه يافت، نام آن را به «المملكة العربية السعوديه» تغيير داد.

در سال 1908 م . که دولت عثماني به صورت حکومت مشروطه سلطنتي درآمد. شريف حسين بن علي را حاکم مکه نمود و سرانجام به سال 1916 استقلال يافت و شريف حسين بعنوان پادشاه آن سرزمين شناخته شد لکن ديري نپائيد که حکومت وي به دست عبدالعزيزبن سعود منقرض گرديد و خود رسماً پادشاه آن سرزمين شد و در تاريخ 1932 بر تمام سرزمين حجاز تسلط يافت و سرزمين خود را بنام المملکة العربية السعودية اعلام کرد وي فرزند خود اميرسعود را در 1352 ه . ق. به ولايت عهد منصوب کرد و در هشتم ربيع الاول 1373 ه . ق. درگذشت و ولي عهد او بنام «ملک سعود» بر تخت نشست و بعد از او ملک فيصل ، برادر او ، وبعدهم....

0000000000

جمعيت عربستان در حدوددو ميليون و نيم است که عده اي از آنها شهرنشين اند اما زندگي اکثر آنها هنوز بر اساس صحرانشيني است

جمعيت عربستان راطوائف و قبائل مختلفي تشکيل ميدهند که مهمترين آنها عبارتند از: مطير، عتيبة، بني سليم ، قريش ، هذيل ، ثقيف ، البقوم ، عدوان ، بني حارث ، بني لحيان ، بني سعد، جحادلة، نخاولة.

0000000000

منابع طبیعی این کشور چون طلا و مس، نفت، گاز، و آهن غنی ا ست. هر چند از نظر جنگل و مناطق جنگی، کشتزار دائمی و زراعت با فقر روبه روست. مخاطرات طبیعی چون طوفان‌های شن بسیار اتفاق می‌افتد. اغلب گیاهان در واحه‌ها می‌رویند. شتر در زندگی سنتی عربستان نقش مهمی ایفا می‌کند. حیوانات اهلی از جمله شتر، گوسفند و بز بیش از حیوانات دیگر دیده می‌شوند. روباه، خرگوش، موش صحرایی، جوجه‌تیغی عقاب، کرکس، و جغد در عربستان دیده می‌شوند اما نسل شترمرغ و شیرآفریقایی در آن جا منقرض شده‌است. فلامینگو، پلیکان، حواصیل، و پرندگان آبزی در نواحی ساحلی عربستان وجود دارند. مارهای کشندهٔ بیابانی از جمله مارکبرا و افعی شاخدار در بعضی مناطق فراوانند.

0000000000

بیابانها و صحراهای شبه جزیره عربستان

1- بادیه الشام: در شمال شبه جزیره قرار گرفته است.

2- صحرای نَفود: صحرایست وسیع، شنهای نرم و سرخ که وسعت آن به هفتاد هزار کیلومتر مربع می رسد. این صحرا بین « جوف، جبل شَمَّر و نجد» قرار دارد.

3- صحرای الدَّهناء: این صحرا از شمال شرقی به جنوب شرقی عربستان امتداد دارد و در شمال حضرموت، میان الربع الخالی و نفود واقع به صحرای سرخ نیز معروف است. کویری بی کران و بسیار صعب العبور که پای هیچ کس به آن رسیده است.

4- الربع الخالی در قسمت جنوب شرقی شبه جزیره، کویر بسیار وسیعی به نام « الربع  الخالی» وجود دارد که تمام قسمت جنوب و جنوبی عربستان را به استثنای

سواحل عمان قرار گرفته است. وسعت این صحرا به «پانصد هزار کیلومتر مربع» می رسد و از بزرگترین صحراهای شنی جهان است.

5- صحرای احقاف: به صحراهای واقع در شمال شرقی «حضرموت» در شرق یمن و «دهنای جنوبی» گفته می شود. گویند حادثه تاریخی سورة احقاف یعنی هلاکت قوم عاد در این منطقه رخ داده است.

0000000000

آب و هوای عربستان

بنا برآنچه گفته شد کشور عربستان از لحاظ موقعیت آب و هوایی به 5 قسمت تقسیم می گردد:

1- اقلیم ساحلی: یعنی کرانه های واقع بر دریای سرخ و خلیج فارس که در تابستان گرم و در زمستان بارانهای زمستانی دارد.

2- اقلیم ارتفاعات غربی در حجاز: مانند طائف که دمای آن درتابستان گرم و معتدل بود. زمستان خشک است و مانند مکه که تابستان گرم و زمستان پر باران دارد.

3- اقلیم عسر: در جنوب شرقی قرار دارد و دریای آن بر حسب ارتفاع از دریا متفاوت است. در فصل تابستان معتدل است و در زمستان و تابستان بارندگی فراوان دارد.

5- اقلیم شمالی: دمای آن در تابستان معتدل و زمستان بسیار پایین است و شبها به 4 درجه زیر صفر می رسد.

0000000000

منابع:

آثار اسلامى مكّه و مدينه رسول جعفريان

اطلس کامل گیتاشناسی / معجم البلدن ج 2/ تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه ص 28/473

0000000000

تاریخ عربستان و حكومتهاي آن

0000000000

عربستان پس از ظهور اسلام از جنبه های معنوی و سیاسی برخوردار شده تاکنون در زمره حکومتهای مسلمان بوده است. در دوران به قدرت رسیدن دولت عثمانی، قسمتهایی از آن بخصوص نواحی شرقی جزء قلمرو آن حکومت قرار گرفت. با شکست عثمانی در جنگ جهانی اول و تسلط «عبدالعزیز بن سعود» بر سراسر خاک عربستان (به کمک جنبش وهابی)، طبق پیمانی که در سال 1927 بین بریتانیا که در عربستان نفوذ داشت و ابن سعود امضاء گردید، کشور عربستان سعودی به عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناخته شد.

0000000000

حکومت عربستان سعودی در سال ۱۷۵۰ به وسیله محمد بن سعود پایه‌ریزی شد. پس از وی عبدالعزیز بن سعود با پشتیبانی شیخ محمد بن عبدالوهاب شهر ریاض را به تصرف درآورد. در عهد عبدالعزیز، عسیر، تهامه، حجاز، عمان، احساء، قطیف، زیاره، بحرین، وادی الدّواسر خرج، محمل وشم، سُدَیر قصیم، شمّر، مجمعه، منیح، بیشه، رنیّه، و ترابه تحت تصرّف وهابیان درآمد. سعود بن عبدالعزیز، فتوحات وهابیان را در شبه جزیره تا حلیج فارس ادامه داد. در زمان ابراهیم بن سعود عربستان از مصر شکست خورد و طوسون پاشا فرمانده سپاه، مکّه را فتح کرد اما نتوانست در مدینه پیشروی کند و به قاهره بازگشت. پس از طوسون پاشا، برادرش، ابراهیم پاشا نجد را تصرّف کرد، خود را به درعیّه رسانده، پایتخت آل سعود را به محاصره درآورد و مقاومت وهابیان را بار دیگر در هم شکست. دوران حکومت عبدالله بن سعود، اوج نفوذ فرهنگ اروپا در عربستان بود تا این که عبدالله بن سعود شکست خورده، به دستور ابراهیم پاشا، محکوم به اعدام شد.

0000000000

اولین تلاش در زمینهٔ برپایی مجدّد حکومت آل سعود توسط مشاری بن سعود بود. پس از وی ترکی بن عبدالله ریاض را تصرف کرد. فیصل بن ترکی تشکیل حکومت دوم آل سعود را اعلام نمود. خالد بن سعود به حکومت نجد منصوب شد امّا اعراب بر وی شوریده، او را از ریاض بیرون کردند. در دوران حکومت عبدالله بن ثنیان مصر ارتش خود را از عربستان فراخواند. عبدالله بن فیصل با همدستی قبیلهٔ عجمان و سعود، به منطقه احساء حمله کرد.سعود بن فیصل قطیف را دوباره به فتوحات سعودی افزود. عبدالرحمن بن فیصل به درگیری با حکومت آل رشید پرداخت و سرانجام از آن‌ها شکست خورد و دولت دوم سعودی نیز از بین رفت. دولت سوم سعودی را عبدالعزیز بن عبدالرحمن بنیان نهاد. پس از مرگ عبدالعزیز، سه پسر دیگرش با نام‌های ملک فیصل و ملک خالد و ملک عبدالله در چند دوره به حکومت رسیدند. با مرگ خالد، برادرش فهد، به طور رسمی پادشاه عربستان شد و لقب خادم الحرمین الشریفین را برای خود برگزید. وی برای ترویج آیین وهابیت کوشش بسیار نمود و روابط و مناسبات سیاسی با غرب برقرار کرد. با مرگ فهد، برادرش عبدالله بن عبدالعزیز به پادشاهی عربستان برگزیده شد.

0000000000

حکومت این کشور سلطنتی و در سیطره آل سعود و قوه مقننه آن از یک مجلس شوری تشکیل تشکیل یافته است.

0000000000

عربستان سعودي كه نام خانواده سلطنتي را با خود به يدك مي‌كشد، 77 سال است كه بر اين كشور نفت‌خيز حكمراني مي‌كند ولي با توجه به تشديد بيماري وليعهد عربستان، در آينده اين كشور شاهد نزاع و كشمكش در ميان خاندان سلطنتي براي كسب قدرت خواهد بود.

0000000000

عبدالعزيز بن سعود در سال 1932 پس از غلبه بر ساير قبايل اين سرزمين توانست بر اريكه قدرت تكيه بزند و سلسله پادشاهي "آل سعود" را بنيان گذارد، سلطنتي كه تا به امروز با به تخت نشستن پسران وي همراه بوده است.  عبدالعزيز در مدت حيات خود به منظور تحكيم قدرت خويش از طريق ايجاد پيوند خانوادگي با قبايل مختلف كشور، به روايتي با 235 زن ازدواج كرد كه حاصل آن دست كم 43 پسر و بيش از 50 دختر بود و در نتيجه اكنون شمار اعضاي خاندان سلطنتي افزايش يافته و 20 تا 30 هزار نفر بر‌آورد مي‌شود.  شاهزاده‌ها تمامي دستگاههاي حكومتي عربستان را تحت قبضه خود در آورده‌اند و مناصب را بين خود تقسيم كرده‌اند.  اولين و موثرترين گروه قدرتمند در عربستان سعودي را «خانواده سلطنت» تشكيل می‏دهد. خانواده سلطنت يا همان «آل سعود» داراي شاخه‌هاي متعددي است. در مجموع و با احتساب شاخه‌هاي فرعي، آل سعود بيش از هزار نفر را در بر مي‌گيرد.

0000000000

اگر بخواهيم خاندان 20 هزار نفري آل سعود را در چند خانواده اصلي جمع كنيم، چهار خانواده در عربستان قابل شناسايي هستند. در حقيقت اين چهار خانواده چندان هم كه تصور مي‌رود، زندگي مسالمت آميزي با يكديگر ندارند و با وجود تلاش‌هاي كه ملك فهد براي ايجاد اتحاد ميان آنها صورت مي‌داد، رقابت آنها گاه به كشمكش‌هاي سياسي منجر مي‌شد.

0000000000

اصلي‌ترين خانواده آل سعود، «آل فيصل» است كه نوادگان عبدالعزيز، پدر بزرگ فيصل بن تركي هستند و تعداد اعضاي آن بيش از 4 هزار نفر را شامل مي‌شود. اين خاندان ديپلماسي اين كشور را در دست دارد. «سعودالفيصل» كه در حال حاضر وزير امور خارجه اين كشور است و نيز برادرش «تركي فيصل» كه پيش از اين رئيس دستگاه اطلاعات امنيتي عربستان و سفير اين كشور در آمريكا بود و در حال حاضر نيز مشاور ملك عبدالله را دارد جزو اين خاندانند.

0000000000

مشكل اين خانواده آن است كه يكي از افراد اصلي يعني عبدالعزيز همسران متعددي اختيار كرد كه از هر كدام از اين همسران، فرزنداني متولد شد. از اين زمان به بعد در خانواده آل فيصل، اصطلاحات نظير برادران تني و ناتني شكل گرفته است و اين سرچشمه بسياري از اختلافات درون خانوادگي شد.

0000000000

ملك عبدالعزيز در سال 1953 ميلادي چشم از جهان فروبست و پس از او پسرانش به نام‌هاي سعود (1964_ 1953)، فيصل(1975_ 1964)، خالد(1982_ 1975) و فهد از سال 1982 تا سال 2005 حكومت كرده‌اند.  از زمان به قدرت رسيدن فهد در سال 1982 با نفوذترين شاخه آل فيصل، «آل سديري» بود. اين خانواده، همان خانواده‌اي است كه فهد از آن است.  «ملك فهد » چهارمين فرزند پسر «عبدالعزيز عبدالرحمان بن سعود» بنيانگذار پادشاهي عربستان است. فهد بن عبدالعزيز كه به قبيله "سدير " يكي از قبال متنفذ عربستان تعلق دارد در سال 1959 به وزارت آموزش پرورش و در سال 1975 و در زمان پادشاهي "ملك خالد" به وليعهدي اين كشور رسيد و به دليل بيماري خالد بسياري از امور كشور به وي واگذار شد.  ملك فهد كه در سال 1982 به پادشاهي رسيد از سال 1995 و به دنبال سكته مغزي، عملا قدرت را به وليعهد و برادر ناتني خود امير عبدالله واگذار كرد.  فهد هفت برادر تني داشت كه سلطان (وزير دفاع) نايف(وزير كشور) و سلمان(حاكم رياض) از جمله آنها به شمار مي‌روند كه سلطان و سلمان از نزديك‌ترين مشاوران سياسي فهد بودند.  فهد علاوه بر برادران تني خود، هفت برادر ناتني ديگر داشت. اين برادران ناتني عموما از زناني است كه پدر فهد از خانواده سديري اختيار كرده بود.  پس از ملك فهد، امير عبدالله بن عبدالعزيز برادر ناتني وي به پادشاهي رسيد و امير سلطان بن عبدالعزيز وزير دفاع كنوني نيز به مقام وليعهدي ارتقا يافت كه علي رغم اين مسئله، در زمان حاضر مخالفت‌هايي با پادشاهي اميرعبدالله و حتي وليعهدي «امير سلطان» در ميان اعضاي خانواده سلطنتي وجود دارد.

0000000000

بر اساس قوانين عربستان تنها فرزندان ذكور عبدالعزيز بن سعود مي‌توانند به مقام پادشاهي اين كشور برسند و پادشاه از ميان مسن‌ترين آنها انتخاب مي‌شود.  ملك‌عبدالله كه فاقد برادر تني است سعي كرده است روابط نزديك و گسترده‌اي با برادران ناتني و خواهر زاده‌ها و بردار زاده‌هايش برقرار كند. وي شبكه‌اي مهم از روابط با شيوخ، جناح‌هاي ديني و روساي قبايل و بافت‌هاي تكنوكرات و ديگر مذاهب ايجاد كرده است و با آنها شبكه‌اي از ارتباط باعث شده قدرت را كنترل و آن را مديريت بكند. حتي به عقيده تحليلگران سياسي تغييرات گسترده‌اي كه اخيرا ملك عبدالله در كابينه بدان دست زده با هدف تقويت جناح خود بوده و در واقع تلاش كرده كه بين جناح‌هاي موجود در دستگاه سلطنتي نوعي تعادل ايجاد كند و جناح حامي خود را تقويت كند.

0000000000

اصلي‌ترين خانواده آل سعود، «آل فيصل» است كه نوادگان عبدالعزيز، پدر بزرگ فيصل بن تركي هستند و تعداد اعضاي آن بيش از 4 هزار نفر را شامل مي‌شود. اين خاندان ديپلماسي اين كشور را در دست دارد

0000000000

دومين خاندان مهم آل سعود «آل ثنايان» است. اين خاندان بدان معنا كه از نزديك ترين متحد "آل سديري" است، از جايگاه مهمي در ساختار سياسي عربستان برخوردارند.

0000000000

سومين خاندان با نفوذ در خانواده آل سعود، خاندان «آل جيلاوي» است اينان از نسل برادر فيصل بن تركي پدر بزرگ عبدالعزيز هستند.

0000000000

چهارمين خاندان درون آل سعود، «آل كبير» نام دارد، اينان بر خلاف آل سديري، آل ثنايان و آل جيلاوي كه از نوادگان عبدالعزيز بودند، از نسل اولين عموزاده عبدالعزيز بنام "سعود آل كبير" بودند.

علاوه بر خاندان آل سعود، يكي از نيروهاي منتقد و تاثير گذار بر سياست و حكومت عربستان سعودي، «علما يا رهبران مذهبي» هستند. قبايل از ديگر نيروهايي هستند كه در ساختار قدرت در عربستان سعودي عنصر مهمي قلمداد می‏شوند. عربستان داراي هشت قبيله اصلي و حداقل 15 قبيله فرعي است.

0000000000

«خانواده‌هاي بازرگاني سنت گرا» كه دارايي‌هاي آنها با آل سعود نيز برابري مي‌كند، از ديگر گروههاي ذي نفوذ و تاثيرگذار بر سياست و حكومت در عربستان سعودي به شمار مي‌روند.

0000000000

از ديگر گروههاي مهم و ذي نفوذ در عربستان سعودي طبقه جديد «متخصصان و افراد حرفه‌اي» هستند كه به دليل تغييرات اجتماعي ناشي از طرح‌هاي توسعه‌اي رشد كرده‌اند. اينان شامل نخبگان شهرنشين و تحصيل كرد‌ه غرب هستند كه برخاسته از دو طبقه بازرگان و خانواده‌هاي پائين جامعه هستند.

0000000000

پايين‌ترين گروه تاثيرگذار در عربستان سعودي، «شيعيان» اين كشور هستند، شيعيان كه عمدتا در بخش شرقي قلمرو پادشاهي سعودي مستقرند، داراي جمعيتي محدود هستند كه عموما مورد تبعيض قرار مي‌گيرند و در فرايند سياسي مشاركت داده نمی‏شوند و در بخش كارگري فعاليت مي‌كنند.

0000000000

نوع حکومت در این کشور به صورت پادشاهی در دست خاندان آل سعود است. پادشاه باید برای اغلب تصمیم‌هایی که می‌گیرد تأیید علما و رهبران دینی کشور را کسب کند. پادشاه مسؤول حفظ و حراست مسجدالحرام در مکه و مسجد النبّی در مدینه (معروف به حرمین شرفین) است.

0000000000

در عربستان سعودی زعما و مدرسان طراز اول دین اسلام، همواره نقش مهمی در کشور ایفا کرده‌اند و قدرت سیاسی نامحدودی دارند. علمای عربستان سعودی شامل دانشمندان دینی، قضات، وکلا، مدرسان، و پیشنمازان هستند. در عربستان سعودی، شورای علمای اعظم قدرت عزل و نصب پادشاه را دارند. این گروه به صورت هفتگی با شاه ملاقات می‌کنند. در بسیاری از موارد حکومتی، شاه با علما مشورت می‌کند. اغلب علمای عربستان سعودی به خاندان بزرگ الشیخ تعلق دارند که از نوادگان محمد بن عبدالوهاب بنیانگذار فرقهٔ وهابیت هستند. این علما، با خانوادهٔ سلطنتی پیوند نزدیکی دارند.

0000000000

استانها وشهرهاي عربستان

0000000000

پايتخت عربستان رياض است

شهرهاي مهم عربستان : رياض ، ظهران ، مدينه است .

0000000000

استانهاي عربستان ۱۳ استان می‌ باشد:

۱. باحه ۲. مرزهای شمالی ۳. جوف ۴. مدینه ۵. قصیم ۶. ریاض ۷. منطقه شرقی ۸. عسیر ۹. حائل ۱۰. جیزان ۱۱. مکه ۱۲. نجران ۱۳. تبوک

0000000000

شهرهای اصلی عربستان سعودی

 ابها • احساء • الجبیل • الخبر • الرس • المذنب • باحه • بریده • بکیریه • بیشه • جده • تبوک • جیزان • جیزان • خمیس مشیط • دمام • رابغ • رأس تنوره • ریاض (پایتخت) • شهر اقتصادی ملک عبدالله • طائف • ظهران • عنیزه • قطیف • قنفذه • مدینه • مکه • میسان • نجران • ینبع 

0000000000

عربستان دارای چندین بندر مهم نیز هست :

1- بندر جَدّه 2- بندر ظهران 3- یَنبُع 4- حقل 5- جیزان 6- دمام 7- رأس تنوره 8- سعود 9- قطیف 10- جبیل 11- عقیر.

0000000000

جمعيت اين کشور در حدوددو ميليون و نيم است که عده اي از آنها شهرنشين اند اما زندگي اکثر آنها هنوز بر اساس صحرانشيني است

0000000000

جمعيت عربستان راطوائف و قبائل مختلفي تشکيل ميدهند که مهمترين آنها عبارتند از: مطير، عتيبة، بني سليم ، قريش ، هذيل ، ثقيف ، البقوم ، عدوان ، بني حارث ، بني لحيان ، بني سعد، جحادلة، نخاولة.

0000000000

كشور سعودى، داراى شش منطقه بزرگ است كه عبارتند از

1-منطقه حجاز، كه مهم ترين شهرهاى آن مكه، مدينه، طائف و جده است

2-منطقه شمالى، كه شهرهاى مهم آن تبوك، حائل و عرعر است

3-منطقه ربع الخالى، كه مهم ترين شهرهاى آن عبيله و شواله است

4-منطقه شرقى، كه مهم ترين شهرهاى آن عبارتند از دمام، ظهران و جبيل

5-منطقه عسير، كه مهم ترين شهرهاى آن نجران، ابها، خميس و جيزان است

6-منطقه نجد، كه مهم ترين شهرهاى آن عبارتند از: رياض، الخرج، درعيه، عنيزه و بريده.

0000000000

فرودگاه بين المللى جَدّه:

0000000000

اين فرودگاه به نام «ملك عبدالعزيز» در فاصله 19 كيلومترى شهر جدّه در زمينى به وسعت 1050 كيلومتر مربع بنا شده و يكى از پيشرفته ترين فرودگاههاى جهان است. اين فرودگاه كه بر روى بيش از چهل شركت هواپيمايى خارجى بازاست هر هفته پنجاه پرواز درآن انجام مى گيرد. فرودگاه در سال 1981 م (1358 ش) افتتاح شده وداراى سه ترمينال است الف ـ ترمينال جنوبى كه مورد استفاده خطوط هوايى سعودى است. ب ـ ترمينال شماره دو كه به مسافران شركتهاى هوايى خارجى اختصاص دارد. ج ـ ترمينال مخصوص زايران كه اين ترمينال براى نقل و انتقال هشتاد هزار نفر زاير در يك زمان پيش بينى شده است.

جُدِّه: از مهمترين بندرهاى عربستان است. بعضى آن را به سبب وجود قبر حضرت حواه، جَدِّه انسانها «جَدِّه» ناميده اند; ولى نام صحيح آن «جُدَّه» به معناى مكان متصل به دريا است. عده اى آن را به «جُدّة بن حزم بن ريان بن حلوان ... بن قضاعه» نيز منتسب ساخته اند.

اين شهر اكنون از طريق بزرگراهى به نام هجرت به مكه متصل مى شود كه طول آن 60 كيلومتر و مسافت آن تا مدينه نيز 425 كيلومتر است. اين شهر به واسطه وجود يك فرودگاه بين المللى و همچنين موقعيت ويژه اى كه به عنوان يك بندر بزرگ دارد، مورد توجه واقع و فعاليتهاى اقتصادى و عمرانى در آن نسبت به گذشته به طور چشمگيرى

0000000000

تمدن و ادیان عربستان

0000000000

قسمتی از عربستان که به عربستان سعید یا خوشبخت (arabia Eelix) معروف است، از متمدن ترین قسمتهای جزیرة العرب و حتی جهان محسوب می شود که از هزاره اول قبل از میلاد دارای تمدن با شکوهی بوده است.

عربستان سعید در منتهی الیه جنوب شبه جزیره قرار دارد و دارای موقعیتی مثلثی شکل است که با کشیدن خطی فرضی از جیزان (در ساحل دریای سرخ و عرب) به حضر موت (کنار دریای عرب در شرق) ایجاد می شود. دراین قسمت دولتهای معینیان، قَتَبان، سبا (که در قرآن از آن یاد شده است)، حضرموت، حمیریان و حبشیان یکی پس از دیگری به حکومت رسیده و آخرین دولت آن مقارن ظهوراسلام “دیلمیان“ دست نشاندة دولت ساسانی ایران بودند.

قسمتهای دیگر شبه جزیره عربستان که از حیث تاریخی عربستان صخره ای و عربستان صحرایی مشهورند، چنین تمدنهایی نداشته اند در شبه جزیره عربستان اعراب مختلفی زندگی می کردند که بنا بر محل اقامت و تاریخشان به اعراب مستعربه، اعراب عاربه، اهل وبر، اهل مَدَر تقسیم می شوند.

در شبه جزیره عربستان ادیان مختلفی مورد پرستش بود مانند: پرستش ارواح و مظاهر طبیعت، دین یهود، مسیحیت، زرتشتی گری، بت پرستی. حنفا (پیرو دین ابراهیم بودن). بیشتر از همه ادیان در قبل از اسلام بت پرستی دراین منطقه رواج داشت.

فرهنگ مردم عربستان در مقایسه، با ملل دیگر بسیار پایین بود و افراد باسواد آن انگشت شمار بودند.

0000000000

دين در شبه جزيره

0000000000

پيش از ظهور اسلام، در هر يك از اكناف و گوشه هاى شبه جزيره، نوعى پرستش و دينى خاص رواج داشته است. انواع پرستش و يا اديان نسبتاً مطرح از ابتدا تا مقارن ظهور اسلام عبارت بوده اند از:

0000000000

1 ـ پرستش ارواح و مظاهر طبيعت:

0000000000

در اين منطقه نمادهاى طبيعت و ارواح پرستش مى شدند ستاره پرستى، آفتاب پرستى، پرستش ماه وزهره در ميان اعراب جنوبى مرسوم بوده است.

اعتقاد به روح، جن، ملائكه و غول از مظاهر پرستش ارواح و اجسام در ميان آنان است. در قرآن كريم نيز به پرستش فرشتگان و ملائكه به عنوان «دختران خدا» ونيز

پرستش «جن» در ميان ايشان اشاره شده است. بنابراين تعدّد خدايان و شرك در جزيرة العرب رواج كامل داشته است.

0000000000

2 ـ يهود

0000000000

در مورد ورود يهود به جزيرة العرب اختلافات فراوانى است و ما اين مطلب را در بخش مدينه، به طور مفصل بررسى خواهيم كرد. يهوديان بيشتر در حجاز يعنى شهرهاى «يثرب، تيماء، خيبر» و نيز در «يمن» زندگى مى كردند. تعدادى از مردم حيره و غسّان نيز به اين دين گرويده بودند. شايان يادآورى است يهوديان ياد شده از آراميان و عربان نو يهودى بوده اند نه ازنژاد اسرائيل فرزند ابراهيم(عليه السلام).

0000000000

3 ـ مسيحيّت

0000000000

امپراطورى روم همواره در پى فرصت بود تا بر بخشى از مناطق شبه جزيره كه از لحاظ استراتژيكى و سوق الجيشى براى مقابله با دولت ساسانيان داراى اهميت فراوانى بود، از طريق اقدام نظامى و يا فرهنگى تسلط يابد و چون بسيارى از اقدامات نظامى او به نتيجه نرسيد، كوشيد تااز طريق اشاعه مسيحيت جاى پايى در اين مناطق باز كند، اولين گام را امپراطور روم كنستانتين برداشت و در سال 356 ميلادى هيأتى مسيحى به رياست تئوفيليوس به سوى جنوب جزيرة العرب يعنى يمن اعزام داشت. اين هيأت كليساهايى در «عدن» (سرزمين حميريان) ساخت كه معروف ترين آنها «كعبه نجران» بود. مردم نجران در سال 500 ميلادى به وسيله فيلمون قدّيس با مسيحيت آشنا شدند. اين منطقه پس از چندى از مهمترين پايگاههاى مسيحيت شد و هنگام ظهور اسلام، پيامبر(صلى الله عليه وآله)مسيحيان اين مركز را به مباهله دعوت فرمود ولى آنان نپذيرفته و پرداخت جزيه را پذيرا شدند.

0000000000

4 ـ زرتشتيگرى

0000000000

در شبه جزيره اقليتى پيرو دين زرتشت بوده اند كه ميان اعراب به مجوس اشتهار داشته اند. البته شايان گفتن است بيشتر زرتشتيان ساكن در شبه جزيره، ايرانيانى بودند كه در يمن، عمّان وبحرين سكونت داشته اند. همچنين گرايشهايى به مانويت در بعضى اعراب قريش وجود داشته و در مناطق حيره نيز به سبب نزديكى به ايران زرتشتيگرى رواج داشته است.

0000000000

5 ـ حنفا

0000000000

تاكنون حنيف به عنوان دين مطرح نبوده و در مجموع، كسانى را كه پيرو دين ابراهيم(عليه السلام) بوده اند حنيف يا حنفاء خوانده اند. پايه هاى اين اعتقاد بر يكتاپرستى و نفى شرك استوار بوده است. خداوند در قرآن كريم دين ابراهيم(عليه السلام) رابه اين گونه وصف مى كند «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانِيّاً وَلكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ».

شايان گفتن است كه پيروان اين اعتقاد در جزيرة العرب بسيار اندك بوده اند. آنان با تعقل و رأى و نظر خود از پرستش بتها و ساير خدايان خوددارى كرده، اعتكاف مى كردند، براى بتها قربانى نمى كردند و آنان را نمى پرستيدند. از عادات بد جاهلى به دوره بودند; حج را همانند عصر ابراهيم(عليه السلام)انجام مى دادند. آبا و اجداد رسول خدا(عليه السلام)همه بر اين دين بوده اند.

0000000000

6 ـ بت پرستى

0000000000

از زمان بناى كعبه به دست حضرت ابراهيم(عليه السلام)، آيين توحيدى و دين حنيف در مكه رواج يافت و حضرت اسماعيل(عليه السلام) نيز آن را تداوم بخشيد. مردم آن عصر تقدس و احترام ويژه اى نسبت به كعبه قايل بوده و هنگامى كه كسانى از آنان به سفر رفته و يا مهاجرت مى كردند، قطعه اى از سنگهاى كعبه يا حرم را همراه خود برده و به آن تبرّك مى جستند و آن قطعه از سنگ را براى بزرگداشت كعبه نزد خود حفظ كرده و محترم مى داشتند. ديرى نپاييد كه اين سنگها را تراشيده و به اشكال و صور مختلفى درآوردند. به اين صورت بت پرستى در شبه جزيره رواج يافت. آغاز بت پرستى را بايد از زمان تسلط قبيله «خزاعه» بر مكه و تبعيد «جُرهميان» دانست.

با تسلط «عمرو بن لُحىّ خُزاعى» بر مكه، براى نخستين بار آيين بت پرستى رواج يافت. بر اساس گفته پيامبر(صلى الله عليه وآله)، او نخستين كسى بود كه دين حضرت ابراهيم(عليه السلام)را تغيير داده و بتها را به پاى داشت. از اين زمان هر قبيله و يا حتى هر خانواده اى براى خود بتهايى از سنگ كه به آن «وثن» و نيز بتهايى از «چوب يا طلا و نقره» كه به آن «صنم» گفته اند مى ساختند. بعضى از بتها ميان چند خانواده و يا حتى چند قبيله مشترك بود.

0000000000

بت «لات» از معروف ترين آنها تا هنگام ظهور اسلام بوده اين بت به صورت سنگى چهار گوش سفيد و مظهر انسان بود.

مكان خانه لات در زير مأذنه كنونى مسجد طائف بود كه مسلمانان پس از خراب كردن آن بتخانه، مسجدى بنا نهادند; آن مسجد هم اكنون نيز موجود است.

0000000000

بت «مناة» از ديگر بتهاى مشهور عرب بود كه قبيله اوس و خزرج در يثرب آن را مى پرسيدند. هنگام ظهور اسلام نيز 360 بت در داخل كعبه و دهها بت نيز بين صفا و مروه نصب بود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با فتح مكه (سال هشتم هجرى) وارد كعبه شده و تمام بتها را در هم شكستند. ديرى نپاييد با انجام سريه هايى به نقاط مختلف، شبه جزيره را از لوث وجود هرگونه بت پرستى و مظاهر شرك پيراستند. به رغم ترويج آيين بت پرستى، كما كان بعضى از آداب و رسوم دين حنيف يعنى بزرگداشت كعبه، طواف بيت،

0000000000

بت عُزّي

0000000000

بتي است كه دراحد ابوسفيان به آن افتخار ميكرد ودرشعارش ميگفت:انّ لنا عُزّي ولاعُزّي لك000كه اميرمؤمنان عليه السّلام درپاسخش گف: اللهُ مولانا ولامولا لكم.

0000000000

حجاب وفرهنگ نقاب درعربستان

0000000000

حجاب برداشت علمای سعودی از حجاب اسلامی، پوشاندن تمام بدن از جمله صورت و دست هاست. پلیس مذهبی عربستان همواره بر این نوع پوشش زنان تاکید داشته و زنانی را که چهره خود را در انظار عموم می‌گشودند ، به حبس و تازیانه محکوم می‌کرده‌است. قانون حجاب از عوامل محدود کنندهٔ زنان سعودیست.

0000000000

پوشش زنان سعودی در مجامع عمومی چادر سیاه گشادی است که از سر تا پا را در بر می‌گیرد و عبایه گفته می‌شود . پوششی که صورت زنان سعودی را فرامی گیرد نقاب (روبنده) نام دارد.

0000000000

نقاب‌ها در عربستان به سه شکل هستند . نقاب کامل که معمولاً به وسیلهٔ یک یا چند پردهٔ نیمه شفاف یا مشبّک چشم‌های زن را هم می‌پوشاند ، نقاب درزدار یا نقاب مُشِقّ که دو یا شکاف برای چشم‌ها در آن در نظر گرفته شده‌است، نوع سوم نیم نقاب است که علاوه بر چشم‌ها، پیشانی و ابروی زن را نیز نمایان می‌کند .(علما این نوع نقاب را حرام دانسته‌اند)

0000000000

علمای عربستان سعودی از جمله شیخ ابن عثیمین، شیخ ابن باز، شیخ صالح المنجّد و عبدالعزیز الشیخ که از مذهب حنبلی و دعوت محمد بن عبدالوهاب مشهور به سلفیه پیروی می‌کنند اجماعاً معتقد به واجب بودن پوشانیدن صورت(به جز چشم‌ها) هستند.

0000000000

پوشاندن دست‌ها و صورت برای تمام دخترانی که به بلوغ رسیده‌اند اجباری ست. مدارس سعودی تمام دخترانی را که بیش از ده سال سن دارند مجبور به پوشیدن نقاب می‌کنند.

0000000000

از زنان و دختران انتظار می‌رود هنگام خروج از خانه صورت و دست‌های خود را به طور کامل بپوشانند . پلیس مذهبی عربستان که مطوعین نام دارد بر رعایت حجاب نظارت دقیق دارد.

0000000000

نیروهای مطوعین در مراکز خرید، رستوران‌ها، فروشگاه‌ها، معابر و گذرگاه‌ها، گشت می‌زنند و زنانی را که حجاب موافق مقررات شرعی ندارند ، دستگیر می‌نمایند.

0000000000

در سال ۲۰۰۳ ، پافشاری پلیس مذهبی عربستان دربارهٔ رعایت نقاب به مرگ پانزده دختر نوجوان در آتش سوزی یک مدرسهٔ راهنمایی دخترانه در مکّه انجامید. عوامل وابسته به دولت ریاض، در این سانحه، مانع از آن شدند که دخترانی که صورت خود را نپوشانده بودند، از کام آتش بگریزند. روزنامه نگارهای عربستان در خارج کشور از این کار نیروهای مطوعین ابراز نفرت و انزجار کردند . مرگ این دختران جنجال بزرگی در عربستان سعودی به راه انداخت و مقامات سعودی را بر آن داشت تا کنترل کامل مدارس دخترانه را دوباره بازپس بگیرند. از یک سو این روی داد باعث انتقاد اصلاح طلبان به سیاست‌های مذهبی کشور عربستان شد، عبدالکریم قلعاد گفت که اجبار زن برای پوشاندن صورتش در دین نیست . با این حال این انتقادات، تأثیر قابل توجّهی نداشته‌است و حاکمیت مذهبی عربستان مخالفت خود را با هرگونه آزادی بیشتر زنان اعلام نموده‌است. پلیس مذهبی تا به حال برخی از زنان سعودی تحصیل کردهٔ خارج را برای جرایمی چون نداشتن پوشش کامل به تازیانه محکوم کرده‌است.

0000000000

در پایان سال ۲۰۰۴ ، زنان که تا کنون شناسنامه مستقل نداشتند، و فقط اسمشان در شناسنامهٔ پدر ذکر می‌شد، دارای شناسنامهٔ مستقل گردیدند، امّا عبدالعزیز الشیخ با پافشاری بر حرام بودن گشودن چهره زنان، مخالفت خود را با عکس دار کردن شناسنامه‌ها اعلام کرد.

0000000000

رعایت نقاب در عربستان، پشتوانهٔ قوی فرهنگی و اجتماعی دارد . زنان سعودی خود را ملزم به پوشیدن نقاب می‌دانند. ارزش‌های سنتی اسلامی جایگاه اصلی و اساسی را در خانواده‌های سعودی ایفا می‌کند. دولت عربستان رعایت حجاب را در دو شهر جّده و ریاض آزاد اعلام کرده‌است.

0000000000

تشیع در عربستان

0000000000

حضور شیعه در عربستان، به قرن اول هجری، یعنی زمانی که شیعیان علی جانشیني پیامبر توسط ابوبکر را رد کردند، باز می گردد. طبری در تاریخ خود تصریح دارد که نبی مکرم در «یوم الانذار»، سه موضوع مهم را مطرح و عشیره ی خود را به آن دعوت کرد که عبارت است از: توحید، نبوت و ولایت و جانشینی پس از پیامبر که غیر از علی بن ابی طالب(ع)، کسی در آن روز به پیامبر ایمان نیاورد و بزرگان قبیله ابوطالب را خطاب کرده، و ولایت و سرپرستی کودکش را به وی به تمسخر تبریک گفتند. از نظر قرآن نیز حضور شیعه به زمان خود پیامبر باز می گردد، چنان که طبری و آلوسی در تفاسیر خود، ذیل آیه هفتم سوره ی مبارکه «البینه»، با اشاره به شأن نزول آیه، علی(ع) و پیروان ایشان را مصداق این آیه معرفی کرده اند.

0000000000

جمعیت شیعیان در عربستان را منابع مختلف بین 10 تا 15 درصد جمعیت کل کشور، یعنی رقمی حدود دو میلیون نفر تخمین می زنند. طبق سرشماری حکومت سعودی در سال 2004 کل جمعیت عربستان بيست ودومليون ششصدوهفتادهزارنفراست که از این رقم شانزده مليون وپانصدوبيست ونه هزاروسيصدودونفر شهروند سعودی و بقیه خارجیان مقیم هستند. 10 تا 15 درصد جمعیت شیعه دوازده امامی هستند که اکثریت شیعیان عربستان را تشکیل می دهند. بیشتر این جمعیت در منطقه شرقیه زندگی کرده و در همانجا نیز مشغول به کارند. شرقیه استانی است که شیعیان به لحاظ جمعیتی، اکثریت غالب را تشکیل داده و از نظر اقتصادی بزرگ ترین منطقه نفتی با گسترده ترین تأسیسات پالایش نفت در عربستان است؛ در حالی که تعداد کمی از شیعیان در دمام، مرکز استان شرقیه و بزرگ ترین شهر این استان ساکن هستند، اکثر قریب به اتفاق آنها در شهرها و روستاهای بین دو واحه بزرگ قطیف و الاحساء زندگی می کنند. الاحساء دو شهر بزرگ به نام های هفوف و مبرز دارد که علاوه بر سنی ها، شیعیان نیز در آنها سکونت دارند. گروه قابل ملاحظه ای از شیعیان اسماعیلی (حدود صدهزار نفر) نیز در استان نجران و حومه آن (در منطقه مرزی نزدیک به یمن)ساکن اند. شیعیان دوازده امامی علاوه بر استان شرقیه در مدینه و وادی فاطمه دارای جمعیت های بزرگی هستند و در جده و ریاض نیز گروه های کوچکی تشکیل داده اند. زیدی ها نیز به عنوان شاخه ای شیعی، در شهرهای جنوبی نجران، جده، ینبوع و عصیر سکونت دارند وابستگی شان بیشتر به زیدی های یمنی است. علاوه بر سه گروه شیعی مذکور، شیعیان بسیاری هستند که به دلیل شرایط بد مذهبی در شهرهای سنی نشین در تقیه زندگی می کنند و از بروز مذهب خود اجتناب   می ورزند.

0000000000

شیعیان از قرن چهاردهم تا اوایل قرن بیستم میلادی، در شبه جزیره ی عربستان، تحت تسلط مداوم نیروهای خارجی قرار داشتند. به استثنای حدود 70 تا 80 سال زمان حضور پرتغالی ها در قرن شانزدهم. بقیه ی این مدت شیعیان تحت قیادت سنی های خارجی، از جمله دولت عثمانی قرار داشتند. علیرغم این شرایط، شیعیان مقام های عالی روحانی را در اختیار داشتند و تا به قدرت رسیدن سعودی ها، موسسات مهم دینی آنها از جمله مساجد و حسینیه ها همچنان زنده و فعال بود. شیعیان تا آن زمان، آشکارا مراسم عبادی خود را برگزار می کردند و در حوزه های علمیه محلی، به فراگیری علوم دینی می پرداختند. این پویایی تا دهه ی 40 میلادی قرن گذشته به اندازه ای بود که قطیف را نجف کوچک می خواندند.

0000000000

در سال 1913، آل سعود منطقه شرقیه را فتح کرد و کنترل آن را از حاکمان عثمانی منتزع ساخت و بعدها آن را در آنچه پادشاهی عربستان سعودی خواند، ادغام کرد. جنگجویان عبدالعزیز بن عبدالرحمن آل سعود که اخوان نامیده می شدند، دارای احساسات مذهبی شدید ضدشیعی بودند و جهاد علیه شیعیان، محور اصلی عقاید آنها را تشکیل می داد. اخوان فشار زیادی بر آل سعود وارد کردند تا شیعیان را به زور به کیش وهابی درآورد یا آنها را به قتل رساند. در پاسخ به این فشار، عبدالعزیز مبلغ های مذهبی وهابی را به منطقه شرقیه فرستاد؛ اما از تغییر دادن مذهب شیعیان با استفاده از زور خودداری کرد. زمانی که او در سال 1926 درخواست اخوان را رد کرد، آنها شورش کردند که در نهایت آل سعود، آنها را سرکوب کرد. با این همه اخوان بار دیگر دیدگاه خود را به کرسی نشاندند و تعداد زیادی از شیعیان را به قتل رساندند.

0000000000

با تأسیس پادشاهی سعودی در سال 1932 میلادی، سرکوب و به حاشیه راندن شیعیان، رنگی دولتی به خود گرفت و به سیاست رسمی رژیم تبدیل گردید. رژیم سعودی به طور همزمان، ابزارهای مختلفی را برای آرام کردن و به حاشیه راندن اقلیت شیعه به کار گرفت که مهاجرت هزاران مهاجر سنی و تاجر از نجد و قصیم به منطقه ی شرقیه، ساخت شهرها و مراکز تجاری جدید سنی نشین، به زوال کشاندن شبکه های کشاورزی و تجاری قدیمی وابسته به شیعیان، عدم معامله با تجار شیعه و تمایل به همکاری هرچه بیشتر با مرکز و غرب عربستان، مصادره ی باغ های نخل داران شیعه و منابع و محصولات آنها توسط رژیم از جمله این ابزارها بود. همزمان حاکمان سعودی و ناظران محلی، از انجام شعایر و مراسم مذهبی شیعیان به شدت جلوگیری می کردند و محدودیت های فراوانی را در زمینه اعلام عمومی برای نماز و دعا، چاپ و انتشار متون دینی، ساخت مساجد و حسینیه و زیارت مراقد ائمه اعمال می کردند و شیعیانی را که در مراسم مذهبی مانند عاشورا شرکت می کردند، تحت تعقیب و آزار و اذیت قرار می دادند. نتیجه این اقدامات این بود که بنیانگذاری عربستان سعودی و تسریع شکل گیری دولت در این کشور، تضعیف جدید و شدید نهادهای شیعی را به دنبال آورد.

0000000000

با تأسیس پادشاهی سعودی و اقدامات آن علیه شیعیان، عملاً جایگاه اجتماعی – اقتصادی خود را از دست دادند و تحت فشارهای شدید قرار گرفتند. در این شرایط، دیگر آنها در پست های مدیریتی جایی نداشتند و در گارد ملی و پلیس نیز اصلاً به کار گرفته نمی شدند؛ اما تحمل این شرایط سبب نشد تا آنها به مقاومت علنی در برابر رژیم سعودی برخیزند و خواستار تغییر وضعیتشان شوند. روحانیون شیعه در این دوره، سیاست سکوت و مدارا را سرلوحه ی کارهای خود قرار دادند و با این شیوه توانستند، از تشدید وضعیت علیه خود جلوگیری کنند. فعالان جامعه شیعی نیز هیچ یک قویاً از آزادی بیشتر دم نزده و به جای آن نمایندگان مهمی در فواصل معین و با آرامی برای رهایی از افراطی ترین اشکال تبعیض به رژیم سعودی  ارائه کردند. اما بالا گرفتن انقلاب در ایران و رهنمودهای امام(ره) موجب تبلور ساختار و رهبری سیاسی شیعیان در عربستان سعودی شد و آنها با نفوذ معنوی امام و آگاهی از حقوق خود، رفته رفته از دوره ی خمود و بی تفاوتی بیرون آمدند و بر فعالیت های سیاسی و اجتماعی خود افزودند. نیروی الهام بخش انقلاب موجب شد تا شیعیان عربستان، خواست حقوق و آزادی های گسترده تر مذهبی جوانه بزند و تحت این شرایط، نسل جدیدی از رهبران شیعه به وجود آید که در آینده، منشأ تحولات گسترده شوند. این نسل از رهبران شیعه از قطیف و الاحساء ، تحصیلات خود را در نجف گذراندند؛ جایی که به تدریج سیاست سکوت و مدارای خود را به کناری نهاد. اما پس از اقدام حکومت بعثی در سال 1973 علیه آنها به جرم جاسوسی برای سعودی، تعدادی از آنها به قم آمدند و به ادامه تحصیلات خود در این شهر پرداختند که حسین صفار، شخصیت برجسته ی سیاسی شیعه عربستان یکی از آنها بود. صفار و همکارانش در سال 1974 به کویت مهاجرت کردند؛ جایی که با کمک آیت الله محمد الحسینی الشیرازی و خواهرزاده اش محمدتقی المدرسی، حوزه ی علمیه ای را تأسیس کردند. علاوه بر صفار، تنی چند از دیگر طلاب هسته شبکه سیاسی شیعه عربستان سعودی معاصر نیز مدتی را در کویت گذراندند. این گروه شامل توفیق الصیف و برادرش، فوزی الصیف و محمود الصیف (از تاروت)، یوسف سلمان المهدی (از صفوا)، حسین مکی الخویلدی (از صفوا) و موسی ابوخمسین و برادرش حسین ابوخمسین (از الاحساء ) می شدند. حوزه ی علمیه کویت توانست، در این مدت پیروانی از عراق و بحرین را نیز به خود جذب کند. دستاورد اقامت صفار در کویت و آشنایی با تجارب دیگر گروه های مقاومت شیعی، نظیر حزب الدعوه ی عراق، تأسیس شبکه های سیاسی – مذهبی بود که تا به امروز بر سیاست شیعیان عربستان سعودی حاکم بوده اند. شاگردان و طلاب در کویت هر از چندی به عربستان بازگشته و جنبش زیرزمینی اصلاح شیعه (حرکت الاصلاح) را در دهه ی 70 پایه گذاری کردند. آنها نوارهای کاست توزیع، مراسم نماز جمعه را برگزار و متون سخنرانی مربوط به تفکر سیاسی شیعه را پخش می کردند. در سال 1977، صفار و همراهان او به قطیف بازگشتند؛ جایی که از یک سو دعاوی آنها، مقامات سیاسی و مذهبی را و از سوی دیگر فراخوانی آنها راه و روش فعالیت های سیاسی روحانیون مداراپیشه را به چالش طلبید. با پیروزی انقلاب و افزایش انتقادات از خاندان سعود، صفار و یارانش اهمیت و برجستگی بیشتری یافتند و شیعه سیاسی به یک نیروی قوی که کنترل کمی بر آن اعمال می شد، تبدیل گردید. صفار و همراهانش با تأثیر گرفتن از انقلاب اسلامی ایران، خلاء داخلی تعداد زیادی از جوانان شیعه را نیرو بخشیده، آنها را به حمایت از دادن پیامی که مستقیماً رژیم را به چالش می طلبید، ترغیب کردند. آنها شکایت و تظلمات مذهبی شیعه و جامعه شیعی را مطرح و در نهایت در سال 1979، مهم ترین نافرمانی عمومی مدنی قرن شیعیان عربستان را به راه انداختند. مطالبات شیعیان عربستان در آن زمان، به حق برگزاری مراسم مذهبی، پایان بخشیدن به تبعیض، سهم بیشتر از درآمدهای نفت، فرصت های شغلی و مدرن سازی شهرها و جوامع شیعه و همچنین مخالفت شدید با اتحاد ریاض – واشنگتن و حضور امریکا در منطقه محدود می شد و براندازی آل سعود را در بر نمی گرفت. خشم عمومی در نوامبر 1979 راه را برای اعتراض گسترده هموار ساخت و هزاران شیعه به مقابله با تحریم حکومت برخاسته و برای بزرگداشت عاشورا به خیابان ها آمدند. گارد ملی به این مبارزه طلبی به شدت پاسخ داد و طی چند روز بیش از 20 نفر از شیعیان را به شهادت رساند. سیاست سختگیران رژیم پس از قیام نوامبر 1979 موجب دستگیری و تبعید صدها نفر شد و صفار نیز پس از آنکه در سوریه ساکن شد، به ایران پناهنده گردید. بسیاری از افرادی که در این دوره دستگیر و شکنجه یا تبعید شدند، در حال حاضر نقشی محوری در صحنه سیاست جامعه شیعی عربستان دارند. از جمله این افراد می توان به شیخ انصار، جعفر الشایب (عضو شورای شهر قطیف)، توفیق السیف (ساکن لندن و نویسنده روزنامه عکاظ)، عیسی التریل (عضو شورای شهر قطیف) و صادق الجبران (فعال سیاسی در منطقه الاحساء ) اشاره کرد. مشارکت گسترده در اعتراض 1979 انعکاسی از ترکیب یک پیام عمومی و سازمان های سیاسی جدید شیعی بود. چند ماه پیش از این اعتراض، صفار «حرکت اصلاح شیعی» را به عنوان سازمان انقلاب اسلامی در شبه جزیره ی عربستان مجدداً نامگذاری کرده بود و با پخش پرچم هایی به نشانه ی نارضایتی عمومی از شرایط موجود، به رژیم سعودی و دولت امریکا اخطار و هشدار داده بود تا مطالبات شیعیان را برآورده سازند. اعتراض 1979 عملاً ماهیت سیاسی شیعیان عربستان را متحول ساخت و آنها را از یک دوره بی تفاوتی یا سکوت هوشمندانه ( به گفته برخی فعالان شیعی عربستان)، به مرحله ی جدیدش مشتمل بر اعتراض و واکنش فعالانه و آشکار به اقدامات رژیم منتقل کرد. این مرحله کمتر از یک دهه دوام یافت و از اواخر دهه 1980 میلادی رهبران تبعیدی شیعه تاکتیک های خود را تغییر دادند. آنها به تدریج از پیام ها و تاکتیک های تهاجمی دست برداشته، به این نتیجه رسیدند که با واقعیات موجود، نمی توانند به یک انقلاب اسلامی موفق دست یابند. در عوض آنها به تدریج تغییر مسیر داده و رویکردی دو وجهی را برگزیدند که براساس آن تظلمات و مطالبات خود را عنوان می کردند و هم به دنبال بهبود روابط با رژیمی بودند که بر مشروعیت آن صحه گذاشته بودند. این سیاست موجب شد تا سرانجام حکومت سعودی که از درگیری با شیعیان واهمه داشت، به آنان پاسخ مثبت و متناسب داد. در سال 1993 ملک فهد ،چهار رهبر شیعه و حامیان الصفار (جعفر الشایب، صادق الجبران، عیسی المزیل و توفیق الصیف) را برای بحث و بررسی مطالباتشان به جده دعوت کرد. شیعیان پس از این جلسه، در ازای پایان دادن به مخالفت فعال از خارج، توانستند تا زندانیان سیاسی خود را که از دهه 80 در حبس بودند، آزاد کنند و صدها تبعیدی نیز اجازه یافتند به کشور بازگردند. گذرنامه های آنها را اعاده و حق مسافرت به آنان بازگردانده شد. رژیم سعودی همچنین به ارگان های دولتی دستور داد تا اعمال تبعیض آمیز را محدود و متون درسی مدارس را اصلاح کند و رذایل ها را که به شیعه نسبت داده شده بود، حذف کنند. اگرچه این توافق نتایج متعددی را در پی داشت؛ اما تمام مطالبات شیعیان را محقق نساخت و بار دیگر به شکل گیری گروه ها و جریان های مبارزه جویانه و کم رنگ تر شدن تاکتیک سازش منجر گردید.

0000000000

دانستنی‌هاي عربستان

0000000000

فروش سگ و گربه در این کشور ممنوع است.

ورود غیر مسلمان بنا به حرمت اماکن اسلامی،به مناطق حجاز( شهرهای مکه ومدینه) ممنوع است.معمار بهترین هتل مکه (هتل هیلتون) که غیر مسلمان است. مجبور شدازطریق دوربین وبرروی یکی از تپه‌های اطراف شهر پروژه ساخت هتل را نظارت وپیگیری کند.

سالن سینما در عربستان وجود ندارد.

عکسبرداری در بیشتر اماکن عمومی ممنوع است.

جادوگران گردن زده می‌شوند.

بعضی از علمای مذهبی عربستان خواهان قانونی شدن برده داری هستند.

در اماکن عمومی وغذاخوری‌ها جداسازی جنسیتی به شدت اجرا می‌شود.

براثر فشار بیش ازحد برروی زنان، آمار خودکشی زنان بالاست.

در عربستان مجازات اسلامی اجرا می شود که شامل حدودو قوانین تعزیراتی است بعنوان مثال ، چهار انگشت فرد سارق بریده می‌شود.همچنین در بعضی موارد وبرای قصاص اعضای دیگر بدن نیز بریده می‌شود. در این کشور افراد مجرم در ملأ عام گردن زده می‌شوند.

تاکنون میلیونها کتاب مذهبی اقلیت مذهبی توقیف وآتش زده شده‌است.

0000000000

سیاست عربستان

0000000000

از سال ۱۹۳۲ که سلطنت سعودی بنیان نهاده شد ، این کشور پادشاهی مطلقه داشته‌است . در این کشور حزب سیاسی ، پارلمان ، و انتخابات وجود ندارد . دین از قدرتمندترین نهادهای جامعه‌است و نظام قضایی وابسته به دولت ونیروی انتظامی(شرطه) آن کشورموظف به اجرای قوانین امربه معروف ونهی از منکر است. خانوادهٔ سلطنتی خواستار سلطهٔ کامل سیاسی بر عربستان بوده‌اند . هم اکنون نیز قدرت در عربستان سعودی در دو قطب کبارالعلما و پادشاه متمرکز است.

0000000000

قوانین حقوقی درعربستان

0000000000

قوانین حقوقی عربستان برگرفته از تفسیر احمد حنبل از احکام قرآن است. مردان مجاز به ازدواج با چهار زن هستند، طلاق دادن زنان بسیار ساده انجام می‌گیرد. مجازات زنا در کشور سعودی، سنگسار است.

0000000000

حجاب درعربستان

0000000000

حجاب برداشت علمای سعودی از حجاب اسلامی، پوشاندن تمام بدن از جمله صورت و دست هاست. پلیس مذهبی عربستان همواره بر این نوع پوشش زنان تاکید داشته و زنانی را که چهره خود را در انظار عموم می‌گشودند، به حبس و تازیانه محکوم می‌کرده‌است. قانون حجاب از عوامل محدود کنندهٔ زنان سعودیست.

0000000000

زنان واينترنت

0000000000

زنان عربستان سعودی به اطلاعات فراوانی که می‌توان در اینترنت یافت اجازه دسترسی ندارند.

0000000000

مذهب درعربستان

0000000000

اسلام تنها دین رسمی آن کشور است,مذهب رسمی کشور عربستان حنبلی می باشد که یکی از مذاهب معتبر اسلامی و مذاهب اهل سنت می باشد. مذاهب دیگر اهل تسنن و نیز مذهب شیعه نیز در عربستان رواج دارد. ارزش‌های دینی در عربستان سعودی ، فرهنگ ، و سیاست را تحت تأثیر قرار می‌دهد

0000000000

وضع زنان درعربستان

0000000000

بحران هویت زنان سعودی پس از چندین دهه بررسی و به دنبال به وجود آمدن مشکلات مربوط به هویت، وزارت کشور عربستان در آوریل ۲۰۰۵ با حق زنان سعودی برای داشتن کارت شناسایی در صورت درخواست خود آنها موافقت کرد. بسیاری از زنان تصمیم گرفتند از داشتن کارت شناسایی صرف نظر کنند نه به این دلیل که آنها نمی خواستند کارت شناسایی داشته باشند ، بلکه این محرومیت به این دلیل بود که پدر ، همسر یا برادر آن‌ها به دلیل چاپ عکس زنان بر روی کارت شناسایی ، با اعطای کارت شناسایی به زنان مخالفت میکردند . این مخالفت با تکیه بر این اصل اسلامی که مردان سرپرست زنان هستند و در نتیجه آنها به داشتن هویت رسمی نیاز ندارند ، توجیه میشد. در هرحال ، امروزه زنان بسیاری دارای کارت شناسایی هستند . واقعیت این است که بخش‌های دولتی بسیاری وجود دارند که کارت شناسایی را نمی پذیرند.این ادارات دولتی برای شناسایی فرد (زنان) کارت شناسایی خانوادگی یا دو شاهد برای تأیید هویت زنان درخواست می کنند. در واقع ، یکی از بخش‌هایی که گفته می شود با کارت شناسایی زنان مخالفت می کند، دستگاه قضایی است.

0000000000

رانندگی زنان در عربستان سعودی ممنوع است و با وجود برخی تلاشهای انجام شده برای لغو این ممنوعیت ، به دلیل مخالفت مقامات روحانی این کشور ، این تلاشها به نتیجه نرسیده‌است. در ۲۴ اوت ۲۰۰۶ یکی از نمایندگان مجلس مشورتی عربستان در مورد اعطای حق رانندگی به زنان این کشور رد شد. رییس مجلس این کشور در این مورد گفت: موضوع رانندگی زنان بر اساس فتوای مقامات مذهبی کشور ممنوع است و مجلس حق دخالت در این مورد را ندارد . آل زلفه ، نماینده‌ای که موضوع لزوم اعطای حق رانندگی به زنان را مطرح کرده بود ، می‌گوید:چنانچه زنان حق رانندگی داشته باشند مجبور به استخدام مردان خارجی به عنوان راننده نیستند و این مسئله علاوه بر حل مشکلات اجتماعی به اقتصاد خانواده نیز کمک می‌کند. در سال ‪ ۱۹۹۰میلادی چهار زن (آلمانی) الاصل مقیم سعودی با نادیده گرفتن این ممنوعیت اقدام به رانندگی در سطح شهر ریاض کردند که بلافاصله توسط پلیس دستگیر شدند . روزنامه‌های محلّی مطلب توهین آمیزی علیه آنان انتشار دادند و خواستار اخراج آن‌ها از شهر شدند. علمای عربستان نیز بر حرام بودن رانندگی زنان به دلیل ایجاد فساد و آسیب رساندن به عفت پافشاری کردند. از سوی دیگر ، سازمان رانندگی عربستان اعلام کرد که علّت ممنوعیت رانندگی زنان این است که زنان اگر نقاب را رعایت کنند ، به سختی می‌توانند رانندگی کنند و این احتمال تصادفات را افزایش خواهد داد.

0000000000

دولت‌ عربستان‌ اعلام‌ کرده‌ که‌ زنان‌ نمی‌توانند در نخستین‌ انتخابات‌ سراسری‌ این‌ کشور که انتخابات شورای شهر است رای‌دهند . علما این تصمیم دولت را تایید و رای دادن زنان را موجب فساد و خلاف عفت دانستند . عمر هیاج الزین به عنوان رییس دولت اعلام کرد که زنان فاقد صلاحیت لازم برای قضاوت دربارهٔ کاندیداهای انتخاباتی هستند. هر چند برخی دیگر اعلام این ممنوعیت را مشکل هویت زنان می‌دانستند و این که اکثر زنان کارت شناسایی ندارند.

0000000000

با این که دولت سعودی دختران را از آموزش منع نکرده‌است، و حتی آموزش رایگان نیز برای ایشان در نظر گرفته‌است، حضور دختران در آموزشگاه‌ها و مدارس بسیار محدود است . طبق آمار رسمی دولت سعودی ۵۵ درصد دانش آموزان ابتدایی ، ۷۹ درصد دانش آموزان متوسطه و ۸۱ درصد دانش آموزان دبیرستان پسر هستند. دیدگاه‌های سنتی در عربستان باعث شده‌است که بسیاری از دختران در سنین پایین مدرسه را ترک می‌گویند. در عربستان ، مدارس و دانشگاه‌های متفاوت برای دختران و پسران وجود دارد و هیچ مدرسهٔ مختلطی در آن جا یافت نمی‌شود . با این حال بسیاری معتقدند ، مدارس و دانشگاه‌های مربوط به زنان از کیفیت آموزشی پایین تری برخوردارند. تحصیل زنان در کلیهٔ رشته‌های فنی و مهندسی ، و نیز رشتهٔ حقوق ممنوع می‌باشد.

0000000000

در قوانین سعودی، اشتغال زنان به هر کاری جز تدریس و پرستاری ممنوع گشته‌است. تدریس برای زنان محدود به کلاس‌های دختران می‌شود و آن‌ها حق تدریس برای پسران را ندارند . با این حال باز هم شرکت زنان در مشاغل بسیار محدود است و برای این کارها نیز اجازهٔ رسمی شوهر یا ولی شرط محسوب می‌شود. علما اشتغال زن به هر کاری که باعث همکاری و ارتباط با مردان نامحرم می‌شود ، را حرام اعلام کرده‌اند.

0000000000

ورود زنان بدون همراهمی محرم به بسیاری از اماکن عمومی سعودی از جمله بانک‌ها ، رستوران‌ها ، فروشگاه‌ها ممنوع است. رستوران‌های سعودی معمولاً دو بخش جدا برای مجردها و خانواده‌ها دارند . بخش خانوادگی رستوران‌ها به غرفه‌های کوچک تنظیم شده‌است که زنان می‌توانند در آن نقاب را برداشته و غذا بخورند، بدون این که مرد نامحرمی وارد شود.

0000000000

شرکت زنان در مجامع عمومی حتی در مسجد بسیار محدود است.

0000000000

از زنان سعودی انتظار می‌رود هنگام خروج از خانه ، حتماٌ با مرد محرم همراه باشند.

0000000000

علمای حنبلی سفر زنان را بدون همراهی مردی از محارمش ممنوع می‌دانند . در عربستان سعودی این قانون به دقت اجرا می‌شود و به زنانی که محرم به همراه ندارند، اجازهٔ خروج داده نمی‌شود. این قانون هم در سفرهای درون کشور و هم در سفرهای برون کشوری صادق است.

0000000000

از احمد بن تيميه تا محمد بن عبدالوهاب

0000000000

عقيده و عملكرد خوارج چون مخالف قوانين اسلام وبرنامه هاى قرآن بود و عقيده وباورى خودساخته به حساب مى آمد، پس از مدتى، تنها در كتاب ها از آن به عنوان يك حادثه تاريخى ياد شد و همچنان در بوته فراموشى بود پس از چندين قرن، يعنى در آستانه قرن هشتم، احمد بن تيميه در شام مطالبى را در مسائل مختلف اسلامى; در اصول عقايد و فروع احكام، كه بر خلاف مسلّمات اسلام و مخالف با فتاواى علما و پيشوايان و در بعضى از مسائل موافق با نظريات خوارج بود، مطرح كرد و از طريق سخنرانى ها و نوشته هايش به تبليغ و ترويج آراء خود پرداخت و در اين راه تلاش فراوان نمود.

علما و دانشمندان از شام و مصر و بغداد در مخالفت با نظريات او به ميدان آمدند و از راه تأليف و مناظره، به نقد عقايد او پرداختند و بر انحراف و ارتداد او فتوا صادر  كردند. ابن تيميه پس از چند بار زندانى شدن در مصر و شام، سرانجام در سال 728  هـ .ق. در زندان دمشق از دنيا رفت. نوآورى ها و ابراز مطالب عوام پسندانه او موجب گرديد كه على رغم مخالفت علما و متكلّمان، گروهى هم از نظريات وى استقبال نمايند و به وى بگروند. در اين گرايش ها، افزون بر تلاش و تبليغ او، زندانى شدن و مظلوم نمايى اش نيز نقش مؤثر و تأثير بسزايى داشت و همچنين حمايت جدّى شاگرد صميمى و هم عقيده اش «ابن قيّم»، كه در كتابها و تأليفات خود آراء و نظريات استادش را تبيين و نشر نمود، در پيشرفت افكار «ابن تيميه» نقش اساسى ايفا كرد. با اين همه، همان گونه كه پيشتر اشاره كرديم، مخالفت علما و فقهاى مذاهب سه گانه «شافعى، حنفى و مالكى» با عقايد ابن تيميه، موجب گرديد كه در مدت كوتاهى، فتاواى او متروك و تأليفاتش همانند تأليفات ابى قيّم از صحنه خارج شود و در انزوا بماند. وضع به همين منوال بود تا اينكه در قرن يازدهم، در نجد حجاز فردى به نام محمّد بن عبدالوهاب پا به عرصه حيات گذاشت و پس از چهار قرن بارديگر به تبليغ و ترويج عقايد ابن تيميه پرداخت و به عللى كه اشاره خواهيم كرد، او توانست اين فتاوا را به مرحله اجرا در آورد و آنچه در لابلاى تأليفات ابن تيميه و ابن قيّم بود، در صحنه عمل پياده كند.

چون درباره شرح حال و نقد عقايد و آراء ابن تيميه و دو شاگرد و همفكرش; ابن قيّم و ابن عبدالوهّاب از سوى طرفداران و مخالفانشان كتاب هاى متعدّدى تأليف و مقالات زيادى ارائه شده است، ما در اينجا به عنوان مقدمه، خلاصه اى از تاريخ زندگى و بعضى از عقايد و فتاوايشان را با استناد به تأليفات و كتابهاى خودِ آنها، در اختيار خوانندگان عزيز قرار مى دهيم:

تقى الدين احمد ابن تيميه در سال 661 در «حران» از توابع شام ديده به جهان گشود و تحصيلات اوّليه را تا 17 سالگى در آن سرزمين به پايان برد سپس به همراه پدرش عبدالحليم، از ترس مغولان به دمشق رفت. تا سال 698 چيزى از احمد شنيده نشد ولى از آغاز قرن هشتم به تدريج افكار شاذّ و انحرافى وى بروز يافت و در هر مقطعى با اظهار نظر مخالف مسلّمات اسلام و آراى مشهور و رايج مسلمانان، افكار عمومى را متشنج مى كرد و پس از بارها زندان رفتن و تبعيد شدن در شام و ديار مصر، در سال 728 در زندان دمشق از دنيا رفت. ابن تيميه به عنوان يك عالم حنبلى و صاحب تأليفات، در كنار نقاط ضعف در مسائل عقلانى، طبعاً نقاط مثبتى نيز داشته است، منتها هواداران وى تنها به نقاط مثبت او چشم دوخته و با چشم پوشى از خطاهايش به ستايش مطلق وى پرداخته اند ولى آزاد انديشان بر هر دو جنبه نظر افكنده و نقّادانه با وى برخورد كرده اند و ديدگاه هاى او را با آموزه هاى انبيا و اولياى الهى مغاير شمرده و در نقد وى كتابها نوشته اند. ده ها نفر از علماى معاصر او و همچنين دانشمندانى پس از وى، عقايد او را نقد و ردّ نموده اند.

0000000000

ابن تيميه و جسارت به بزرگان

0000000000

كتاب هاى موجودِ ابن تيميه; از جمله «منهاج السنه» نشانگر اين است كه بر خلاف روش علماى دين و فقها و دانشمندان، كه در مقابل مخالفانشان ادب و احترام را مراعات نموده و از آنها به نيكى و عظمت ياد مى كنند، او در كوبيدن علماى دين جسور و در به كارگيرى الفاظ اهانت آميز و دور از ادب نسبت به مخالفانش سر آمد بوده است. آرى، او در منهاج السنه نسبت به علاّمه حلّى و شيعه و گاهى به ساحت مقدّس ائمه هدى(عليهم السلام)جسارت و هتّاكى زيادى نموده است و در جاى جاى اين كتاب و در فصول مختلف آن، تحت عناوين «حماقات الشيعه» و «الإمام المنتظر و خرافاتهم فيه» و... تهمت ها و افتراها ى زيادى بر قلم رانده است. البته اين رويه ابن تيميه، بر شيعه و پيشوايانشان منحصر نيست بلكه او درباره بزرگان صحابه و علماى اهل سنّت نيز اين شيوه را در پيش گرفته و اعتراضات تند و جسارت هاى فراوان نسبت به آنان نموده است.

ابن حجر عسقلانى با حمايت و خوشبينى خاصى كه نسبت به ابن تيميه دارد درباره رويه خلاف اخلاق او مى نويسد: تسلّط ابن تيميه بر علوم مختلف از فقه و تفسير و حديث و استعداد و قدرت بى رقيب او در فن خطابه و سخنرانى، موجب پيدايش حالت عُجب و خودپسندى در وى گرديده بود و لذا همه علما را از كوچك و بزرگ و ضعيف و قوى و قديم و جديد، مورد حمله و جسارت قرار مى داد; به طورى كه در يكى از سخنرانى هايش از عمربن خطاب ياد نموده و او را مورد انتقاد تند قرار داد و شديداً تخطئه نمود، چون مطالب اهانت آميز او درباره خليفه به سمع يكى از علماى وقت به نام «شيخ ابراهيم» رسيد به مقام رد و انكار ابن تيميه برآمد; به طورى كه او نتوانست مخالفت شيخ ابراهيم را ناديده بگيرد لذا شخصاً به نزد او رفت و از جسارتى كه نسبت به عمربن خطاب كرده بود در محضر او اعتذار و استغفار كرد و اظهار ندامت نمود.( الدررالكامنه، ج1 ص154)

باز ابن حجر مى گويد: ابن تيميه درباره على بن ابى طالب چنين مى گفت: او در هفده مورد اشتباه و با نص صريح قرآن مخالفت ورزيده است.

در مقايسه امير مؤمنان(عليه السلام) و عثمان بن عفان چنين مى گفت: اما على بن ابى طالب فردى بود جاه طلب و رياست دوست و چون هدف او در تمام جنگ هايش نيل به رياست و به دست آوردن خلافت بود و نه پيشبرد اسلام و حمايت از قرآن، لذا در همه اين جنگ ها مخذول و با شكست مواجه گرديد و امّا عثمان داراى روحيه حبّ مال و ثروت اندوزى بود و به همين جهت هم كشته شد.( الدرر الكامنه، ج1 ص154)

باز ابن حجر نقل مى كند: ابن تيميه در يك جلسه نسبت به امام غزالى جسارت و بر

وى ناسزا گفت، به طورى كه گروهى بر ضد او قيام كردند و نزديك بود او را از بين ببرند ولى جان سالم به در برد. همچنين او از محى الدين عربى بد گويى مى كرد و او را سبّ و

لعن مى نمود.( الدرر الكامنه، ج1)

0000000000

ابن تيميه و عدم اختيار همسر

0000000000

انتقاد اهانت آميز ابن تيميه از خلفا و تحقير او نسبت به علما و شخصيت هاى دينى و مخالفت او با عقايد قطعى و فتاواى پيشوايان و ائمه اهل سنت، نشانگر اين است كه وى از روحيه معتدل برخوردار نبود و اينكه او در طول نزديك به هفتاد سال زندگى، در حالى كه خود را شيخ الاسلام مذهب حنبلى مى دانست، حاضر نشد همسر اختيار كند، مهم ترين عامل آن را بايد در همان عدم تعادل روحى و تزلزل فكرى اش جستجو كرد.

ابن قيّم: بى شك بزرگ ترين شاگرد و حامى بى چون و چرا و مدافع جدّى ابن تيميه، ابن قيّم جوزى (متوفاى 751ق .) است. او تبليغ و ترويج افكار و آراء استاد خويش را در حال حيات و پس از مرگ وى بر عهده گرفت و با مخالفان او در افتاد و در تأليفات و كتابهايش با نظم و نثر، به ترويج عقايد او پرداخت و در همين راه مانند استادش رنج زندان و تازيانه را به خود هموار ساخت. و لذا وهابيان در نقل عقايد و آراء خويش، مانند تأليفات ابن تيميه به كتاب هاى ابن قيّم هم استناد مى كنند و براى اثبات نظريات خود، به گفتار او تمسك مى جويند.

0000000000

محمّد بن عبدالوهاب بنيان گذار وهابيت

0000000000

مذهب وهابى و وهابى گرى منسوب است به شيخ محمّد بن عبدالوهاب تميمى نجدى و اين نسبت از نام پدر او «عبدالوهاب» گرفته شده است. گرچه وهابى ها اين نسبت را قبول ندارند و مى گويند «وهّابى» را دشمنان آنان به آنها اطلاق نموده و لذا خود را گاهى به اعتبار محمّد عبدالوهاب «محمّدى» و گاهى به اعتبار پيرويشان از صحابه و سلف صالح به اعتقاد خودشان «سلفيّه» مى نامند. شيخ محمّد در سال 1115 ق . در شهر «عُيينيّه» از توابع نجد حجاز تولّد يافت. پدرش در آن شهر قاضى بود و از علماى حنبلى به شمار مى رفت.

شيخ محمّد در دوران كودكى به مطالعه كتاب هاى مذهبى; از تفسير، حديث، فقه و همچنين مطالعه آراء و عقايد مختلف سخت علاقه مند بود.

او فقه حنبلى را در زادگاهش و در نزد پدر آموخت. سپس براى تكميل معلومات رهسپار مدينه منوّره گرديد و در آنجا به تحصيل پرداخت.

«احمد زينى دحلان» مورخ و معاصر شيخ محمد مى نويسد، محمّد عبدالوهاب در همان دوران تحصيل گهگاه مطالبى بر زبان مى راند كه از عقايدى خاص حكايت داشت; به طورى كه اساتيد وى نسبت به آينده اش نگران شده و مى گفتند: اگر اين فرد به تبليغ بپردازد، گروهى را گمراه خواهد كرد.

محمّد بن عبدالوهاب چندى بعد، مدينه را به سوى نقاط ديگر ترك كرد. چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و يك سال در كردستان و دو سال در همدان و اندك زمانى هم در اصفهان و قم رحل اقامت افكند، آنگاه به «حريمله» زادگاه پدرش رفت و تا زمانى كه پدرش زنده بود، وى كمتر سخن مى گفت و گاهى ميان او و پدرش نزاعى در مى گرفت ولى پس از درگذشت پدرش به سال 1153 كه شيخ محمد 38 سال داشت پرده از روى عقايد خود برداشت و تبليغات او در اين شهر افكار عمومى را بر آشفت; به گونه اى كه ناگزير شد اين شهر را به عزم اقامت در «عُيينيّه» زادگاهش ترك كند. پس از مدت كوتاهى اين شهر را نيز به اجبار ترك نمود و به ناچار نقطه سومى به نام «درعيه» را كه محمّد بن سعود جدّ آل سعود به عنوان رييس قبيله بر آن منطقه حكومت مى كرد، براى خود برگزيد.

او دعوت خود را با حاكم درعيه در ميان نهاد و هر دو پيمان بستند كه رشته دعوت از آن محمّد بن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمّد بن سعود باشد و براى استحكام اين روابط ، ازدواجى نيز ميان دو خانواده صورت گرفت. محمّدبن عبدالوهاب تبليغ خود را در پرتو قدرت حاكم آغاز كرد و به زودى هجوم به قبايل اطراف و شهرهاى نزديك شروع شد و سيل غنائم از اطراف و اكناف به شهر درعيه كه شهر فقير و بدبختى بود سرازير گرديد. و اين غنايم جز اموال مسلمانان منطقه نجد نبود كه با متّهم شدن به شرك و بت پرستى كه در صفحات آينده ملاحظه خواهيد كرد، اموال و ثروتشان بر سپاه محمّد بن عبدالوهاب حلال شده بود. و اين تهاجمها و قتل و غارتها از سوى وهابيان توسعه و ادامه يافت تا در حجاز يك حكومت سياسى ـمذهبى كه مذهب آن وهابيگرى و اجراى عقايد و آراء ابن تيميه بود به وجود آمد.

0000000000

عوامل پيشرفت محمّد بن عبدالوهاب

0000000000

بى شك آراء و عقايد محمّد بن عبدالوهاب از آراء و عقايد ابن تيميه مايه گرفته و سخنان او همانها است كه پنج قرن قبل از او ابن تيميه و ابن قيم اظهار داشته بودند. اينك اين سؤال مطرح است كه چرا ابن تيميه با مخالفت هاى شديد مواجه شد و با دشوارى هاى بسيار و زندانى شدن كه متحمّل گرديد هيچگاه نتوانست عقايد خود را اجرا نمايد ولى بر عكس شيخ محمّد توانست دعوت خود را در نجد و سپس در منطقه حجاز منتشر و آراء و فتاوايش را جامه عمل بپوشاند.

در پاسخ اين سؤال، بايد به چندنكته توجّه داشت:

1- محيط دور از معارف. همانگونه كه پيشتر گفتيم، ابن تيميه آراء و عقايدش را در شهرهايى مانند دمشق و قاهره كه از مراكز عمده علما و قضات صاحب نفوذ مذاهب سه گانه «مالكى، حنفى و شافعى» بود، اظهار نمود و در نتيجه با مخالفت سخت اين علما رو به رو شد. با وى به بحث و مناظره پرداختند و در رد گفته هاى او، كتاب هاى زياد تأليف و بر انحراف و ارتداد او فتوا صادر نمودند و بارها به زندان افتاد و سرانجام هم در زندان رخت ازجهان بر بست.

امّا شيخ محمّد در نجد به اظهار و نشر عقايد خود پرداخت كه مردم آن را افراد بدوى و دور از تمدن و معارف تشكيل مى داد كه در آن وقت شايد بزرگترين علماى آن ناحيه شيخ عبدالوهاب پدر شيخ محمّد و شيخ سليمان برادرش بود. گرچه اين دو تن شروع به مخالفت با او نمودند و و اوّلين كتاب را در ردّ شيخ محمّد برادرش نوشت(الصواعق الالهيه) ولى با توجه به وضع مردم آن سامان اينگونه مخالفت ها اثرى نداشت. نجديان مردمى بودند در نهايت بساطت و سادگى و داراى ذهنى صاف و خالى و آماده پذيرش هر سخن تازه، به خصوص اگر در پوشش «توحيد» كه شيخ محمّد مدعى بود عرضه شود.

2- دستيابى به ثروت

عامل ديگرى كه مردم نجد را به سوى محمّد بن عبدالوهاب كشاند، متّهم كردن تمام مسلمانان به شرك و بت پرستى بود، آن هم از سوى كسى كه به عنوان عالم و فقيه مذهب حنبلى شناخته مى شد و لذا در حملاتى كه وهابيان به مردم نجد و ساير نقاط ; مانند حجاز، يمن، شام و عراق مى كردند، ريختن خون مردم آن شهر و به غنيمت بردن ثروت آن ها را حلال مى دانستند و اين تفكّر در پيشرفت و تداوم راه شيخ محمّد، آن هم در ميان مردمى كه از نظر اقتصادى در سخت ترين شرايط بودند، نقش موثّرى را ايفا مى نمود و مردم به ويژه اعراب باديه نشين از هر طرف به سوى او روى مى آوردند و در اجراى فرمان او سر از پا نمى شناختند.

3- حمايت سياسى نظامى

عامل ديگر در گسترش وهابيت، حمايت سياسى ـ نظامىِ آل سعود از اين آيين است كه طى پيمانى كه در ميان شيخ محمّد و محمّد بن سعود منعقد گرديد وهابيت از ابتداى دعوت شيخ محمّد از پشتيبانى قوى اين خاندان به عنوان رييس يك قبيله بزرگ برخوردار بوده و اين حمايت و پشتيبانى تا امروز ادامه داشته و حكومت سعودى خود را براى گسترش اين آيين و صرف هزينه هاى سنگين متعهّد مى داند.

4- به كارگيرى قهر و غلبه

عامل مهم ديگر در پيشرفت وهابيان در حجاز، قهر و غلبه و به كارگيرى زور و شمشير و قتل و غارت و ايجاد رعب و وحشت در همگان بود. كشت و كشتارى كه وهابيان در شهرهاى مختلف حجاز و شام و يمن و عراق انجام دادند، هر انسان را به شگفتى وامى دارد و از شنيدن اين جنايت لرزه بر تن مستولى مى گردد.

0000000000

كشت و كشتار وهابيان در طائف

0000000000

جميل صدقى زهاوى، مورخ سعودى، در خصوص فتح طائف به دست وهابيان مى نويسد:

از زشت ترين كارهاى وهابيان، قتل عام مردم در شهر طائف بود كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روى سينه مادرش سر مى بريدند. جمعى را كه مشغول فراگرفتن قرآن بودند، همه را كشتند. چون در خانه ها كسى باقى نماند به دكانها و مساجد رفتند و هر كه بود حتّى گروهى را كه در حال ركوع و سجود بودند كشتند. كتابها را كه در ميان آنها تعدادى مصحف شريف و نسخه هايى از صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب حديث و فقه بود، در كوچه و بازار افكندند و پايمال كردند. اين واقعه در ذى قعده سال 1217 اتفاق افتاد.( الفجر الصادق، ص22، به نقل وهابيت مبانى فكرى و كشف الارتياب، ص24)

0000000000

تهاجم وهابيان به عتبات عاليات

0000000000

كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستى صفحه اى سياه در تاريخ اسلام است. صلاح الدين مختار كه از نويسندگان وهابى است، مى نويسد: در سال 1216 ق . امير سعود با لشكرى بسيار، متشكّل از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و ديگر نقاط ، به قصد عراق حركت كرد. وى در ماه ذى قعده به شهر نزديك شد و آنجا را محاصره كرد. سپاهش برج و باروى شهر را خراب كرده، به زور وارد آن شدند و بيشتر مردم را، كه در كوچه و بازار و خانه ها بودند، به قتل رساندند و سپس نزديك ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر بيرون رفتند و در نقطه آبى به نام ابيض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيه به نسبت هر پياده يك سهم و هر سواره دو سهم بين مهاجمين تقسيم شد.( تاريخ المملكه العربيه السعوديه، ج3، ص73، به نقل وهابيت مبانى فكرى. نوشته آيت الله سبحانى.)

دكتر عبدالجواد كليددار كه خود اهل كربلا است در تاريخ كربلا و حائر حسينى تعداد كشته شدگان از اهالى كربلا و زائران ايرانى و غير ايرانى را بيست هزار نفر نقل مى كند و مى گويد: پس از اينكه امير سعود از كارهاى جنگى فراغت يافت به طرف خزينه هاى حرم رفت. اين خزائن از اموال فراوان و اشياى نفيس انباشته بود. وى هر چه در آنجا يافت برداشت. مى گويند او درِ مخزنى را باز كرد كه سكه ههاى بسيار در آن گرد آورى شده بود. از جمله چيزهايى كه به چنگ آورد، گوهر درخشان بسيار بزرگ و بيست قبضه شمشير كه همه با طلا زينت يافته و با سنگ هاى قيمتى مرصع شده بود، ظرف هاى زرّين و سيمين و فيروزه و الماس و ذخائر گران قيمتِ ديگر، همه را برداشت. ديگر چهارهزار شال كشميرى، دو هزار شمشير طلا، تعداد زيادى تفنگ و سلاح ديگر، همه به غارت رفت.

كربلا پس از اين حادثه به وضعى در آمد كه شعرا براى آن مرثيه مى گفتند.

در ماه جمادى الأولى 1223 امير سعود مجدداً و با نيروى بسيار به عراق و به شهر كربلا يورش برد. ولى اين بار مردم اين شهر در اثر ثمرات تلخ حمله پيشين از آمادگى كامل برخوردار بودند. نيروهاى وهابى شهر را به گلوله بستند، امّا نتوانستند وارد آن شوند و لذا از محاصره كربلا صرف نظر كرده و آنجا را ترك نمودند. امير سعود پس از قتل عام مردم كربلا بارها به شهر نجف نيز حمله برد و گاهى به افرادى كه در بيرون شهر دست مى يافت مى كشت ولى در اثر آگاهى و آمادگى مردم نجف و مخصوصاً علما و در رأس آنها عالم بزرگ شيعه مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء، سپاه وهابى مجبور به عقب نشينى شد.

0000000000

ابن تيميه و محمّد بن عبدالوهاب از نگاه ابو زهره:

0000000000

محمّد ابو زهره، نويسنده معروف مصرى اين موضوع را كه اصل وهابيت برگرفته شده از آراء و افكار ابن تيميه است، مانند همه كسانى كه با عقايد و آراء آنان آشنايى دارند، تأييد مى كند. آنگاه نكاتى را بر آن مى افزايد. اين نكات چون مناسب با بحث ما و موجب آشنايى بيشتر با ديدگاه ها و عملكردهاى اين گروه است، خلاصه گفتار او را در اينجا مى آوريم:

نويسنده مزبور در مورد تفاوت هايى كه در دعوت محمّد بن عبدالوهاب و ابن تيميه وجود دارد، چنين مى نويسد: «وهابيان در حقيقت بر آنچه ابن تيميه اظهار داشته بود چيزى نيفزودند، ليكن از ابن تيميه شدّت عمل بيشترى به خرج دادند و در عمل امورى را انجام دادند كه ابن تيميه متعرض آنها نشده بود و اين امور در چند چيز خلاصه مى شود:

1- بر خلاف ابن تيميه كه دايره مسائل عبادى را تنگ تر نموده است، وهابيان بعضى از امور عادى را نيز خارج از منطقه اسلام دانستند و به اين مناسبت دخانيات را حرام اعلام كردند و در تحريم آن سخت گيرى نمودند و عوام وهابى كسى را كه دود بكشد همانند مشركين مى دانند كه ايشان از اين جهت مانند خوارج هستند كه هر كس را مرتكب گناه بشود كافر مى دانند.

2- وهابى ها در ابتداى امر، قهوه و امثال آن را بر خود حرام كردند امّا به طورى كه امروزه ديده مى شود، در آن سهل انگارى نمودند.

3- وهابى ها تنها به دعوت و تبليغ اكتفا نكردند بلكه بر روى مخالفان خود شمشير مى كشيدند و مى گفتند با بدعت ها جنگ مى كنيم.

4- وهابيان هر ده و شهرى را تسخير مى كردند، به ويرانى ضريح ها و قبور مى پرداختند. از اين روى پاره اى از نويسندگان اروپايى به آنها «ويران كنندگان معابد» لقب داده اند. او اضافه مى كند كه اين سخن مبالغه است; زيرا ضريح ها با معابد تفاوت دارد.

5- وهابيان به امور كوچكى پرداختند كه طبق عقيده خود آنها نه بت پرستى بود و نه مقدمه بت پرستى و از جمله آنها عكاسى بود كه علمايشان به حرمت آن فتوا دادند ولى حاكمانشان قبول نكردند.

6- وهابى ها مفهوم بدعت را به طرز غريبى وسعت دادند، تا آن حد كه پرده بستن به روضه شريف نبوى(صلى الله عليه وآله) را بدعت شمردند.( محمد ابوزهره، العقائد الاسلاميه، ص343)

گفتنى است، مسأله عكاسى در گفتار ابوزهره به عنوان مثال ذكر شده است; زيرا وهابى ها در ابتداى امر با هر نوع پديده جديد و دگرگونى در زندگى، مانند تلگراف و تلفن و دوچرخه و اتومبيل مخالف بودند و آن را بدعت و حرام مى دانستند ولى عبدالعزيز كه بر حرمين شريفين مسلط گرديد، ناچار بود وضع حكومت خود را با اوضاع روز جهان تطبيق دهد و لذا على رغم خشم پيروان متعصب محمدبن عبدالوهاب استفاده كردن از مصنوعات جديد را تجويز و با ورود آنها به حجاز موافقت نمود، همان گونه كه امروزه استعمال دخانيات از سوى وهابيان تجويز شده است.

0000000000

حرمت زيارت قبور انبيا

0000000000

يكى از فتواهاي وهابيان حرمت سفر براى زيارت قبور پيامبران و صالحان و حرمت توسّل و تبرك به آنان و ساختن حرم و بارگاه و تعمير قبور و مشاهد آنها است.

و اين موضوع اولين بار در سال 726 ق. در دمشق از سوى ابن تيميه مطرح و مجدداً موجب شورش و بلوا گرديد و اين شورش و فتنه، آنگاه به اوج خود رسيد كه علما و قضات متوجه شدند كه او در سال 710 ق. و شانزده سال قبل در حرمت زيارت قبور پيامبران و در حرمت توسّل و تبرك به آنها، كتابى به نام «اقتضاء الصراط المستقيم» تأليف نموده است، چون هر روز بر شدت فتنه و آشوب مى افزود و شعله هاى اين آتش به شهرهاى ديگر نيز سرايت مى كرد، حاكم وقت مصلحت را در اين ديد كه براى رفع فتنه و حفظ آرامش، ابن تيميه را در قلعه دمشق زندانى كند و او از اين تاريخ به مدت دو سال محبوس بود تا رخت از جهان بربست.

به هر حال ابن تيميه على رغم دلايل محكم بر استحباب زيارت قبور انبيا و به ويژه قبر پاك رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه يكى از عبادات بزرگ و شناخته شده در نزد همه مسلمانان است، سفر براى زيارت آن حضرت و ساير انبيا و پيشوايان دينى را حرام و بدعت و عملى شرك آميز معرفى كرده و بر اساس عقيده خودش كه ارتكاب هر عمل حرام، موجب ارتداد مى شود، جان و مال چنين فردى را اگر توبه نكند مانند ساير مرتدين بر مسلمانان حلال دانسته و بايد هر چه سريع تر به قتل برسد. همان گونه كه واجب است اين قبرها و حرم ها كه نقش اصنام و اوثان را ايفا مى كنند هرچه زودتر تخريب و آثار آنها محو شود !

ابن تيميه در اين زمينه كتابى نوشته به نام «الجواب» و چند صفحه از «منهاج السنه» را نيز به اين موضوع اختصاص داده است. در اين كتاب اخير گرچه مخاطب او همه مسلمانانند اما لبه تيز حمله او متوجه شيعيان است كه بيش از ساير مسلمانان براى مراقد ائمه(عليهم السلام) و پيشوايان خويش اهميت و احترام قائلند.

0000000000

فتواهاى وهابيان درباره پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) و...

0000000000

وهابيان نيز به پيروى از ابن تيميه، درباره زيارت قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و شخصيت آن حضرت و همچنين درباره مسلمانان، همان ديدگاه ها و فتواها را دارند; چون شرح و توضيح تك تك آنها به درازا مى كشد، از اين فتواها تنها به نقل آنچه مرحوم آية الله سيد محسن امين در كشف الارتياب آورده، بسنده مى كنيم:

آن مرحوم در فصلى تحت عنوان «اعتقاد الوهابيّين فى النّبى(صلى الله عليه وآله) و سائر الانبياء والصالحين و قبورهم» چنين مى گويد:

اعتقاد وهابى ها درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله) و شفيع قرار دادن او به پيشگاه خدا و توسّل جستن به آن حضرت و مخاطب قرار دادن او به تعبير «يا رسول الله» يا به تعبير «يا رسول الله بر من شفاعت كن» و يا «تو را به پيشگاه خدا وسيله قرار مى دهم» و همچنين تبرّك جستن به قبر او و نماز خواندن و دعا كردن در كنار اين قبر و تعظيم و احترام آن، همه اين اعمال شرك و كفر و بت پرستى و موجب حلال شدن مال و خون چنين افراد است; همان گونه كه سفر كردن براى زيارت قبر وى حرام و منهدم ساختن قبر و گنبد او واجب است و همچنين حرام است تبرك كردن خاك و لمس نمودن و بوسيدن قبر او و اين قبر اينك يكى از بت هاى دنيا بلكه بزرگترين بت ها است; همان گونه كه قبور ساير پيامبران و صالحان چنين است.( كشف الارتياب، ص127)

و مطالب ديگرى كه آن كه ذكر آنها متناسب با ادب و احترام به ساحت مقدس رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نمى باشد.

مرحوم آية الله امين عاملى در فصل ديگرى تحت عنوان «اعتقادهم فى عموم المسلمين» مى نويسد: اعتقاد وهابيان درباره عموم مسلمانان اين است كه مسلمين پس از ايمان، به كفر برگشته اند و پس از توحيد به شرك گراييده اند; زيرا آنان در دين بدعت گذاشته و به جهت عبادت و زيارت و پرستش انبيا و صالحين، به كفر و شرك روى آورده اند; لذا جنگ با آنان واجب و ريختن خون آنان و تصرف اموالشان بر مسلمانان (وهابيان) حلال است !( كشف الارتياب، ص127)

0000000000

تخريب حرم ها و مقابر

0000000000

اين است عقيده و بينش وهابيان درباره حرم ها و مقابر انبيا و صالحان و اين است رأى و فتوايشان در وجوب تخريب و منهدم كردن قبور پيشوايان و از اين جا است كه آنها به هر جا و به هر شهر و ديارى دست مى يافتند قبل از هر چيز به تخريب اين مشاهد و مزارات اقدام مى كردند و با خاك يكسان مى نمودند. به هنگام تسلط بر طائف گنبد عبدالله بن عباس را خراب كردند، پس از آن كه به مكه وارد شدند گنبدهاى متعلق به جناب عبدالمطلب جد رسول خدا و ابى طالب عموى آن حضرت و خديجه(عليها السلام) همسر آن بزرگوار و همچنين محل تولد پيامبر(صلى الله عليه وآله) و حضرت زهرا(عليها السلام) را ويران نمودند و در جده گنبد و قبر حوا را از بين بردند و چون مدينه منوره را محاصره كردند قبل از ورود به شهر، حرم و مسجد حضرت حمزه(عليه السلام) را منهدم كردند و شايع است كه از بيرون شهر به سوى گنبد پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) تيراندازى كردند ولى وهابيان اين شايعه را تكذيب مى كنند.

0000000000

در آستانه سفربه مكه معظمه

0000000000

-1 تهيه مال حلال

0000000000

اگر مالى كه انسان صرف اين سفر مى كند، حلال نباشد، همين كه نزديك مكّه لباس احرام مى پوشد و مى گويد: خداوندا! آمدم ، خطاب مى رسد: ما تو را نمى پذيريم .

امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: لايَقبَلُ اللّه عزّوجلّ حَجّاً و لا عُمَرةً من مالٍ حرامٍ. (خداوند متعال ، حج و عمره اى را كه از مال حرام انجام گيرد، قبول نمى كند) و اين همان حقيقتى است كه در آيه : اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ من الْمُتّقين مى خوانيم كه خداوند فقط اعمال افراد با تقوا را مى پذيرد.

در حديث ديگرى كه از پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) نقل شده مى خوانيم :من تَجَهَّزَ و فى جِهازِه عَلَمٌ حَرامٌ لم يَقبلَ اللّه منه الحجّ. (اگر در وسايل حج كسى حتى پرچم يا علامتى از حرام باشد، حج او قبول نيست ).

0000000000

-2 حلاليت خواستن

0000000000

كسى كه به مسلمانى ظلمى كرده باشد، از او عذر خواهى كند و دل او را به دست آورد و به اصطلاح حلاليت طلب كند، به خصوص هنگام رفتن به اين سفر.

در اين زمينه داستانى را نقل مى كنيم : على بن يقطين كه يكى از ياران امام كاظم (عليه السلام ) بود و به دستور امام در دستگاه هارون كار مى كرد، عازم مكّه گرديد، خواست در مدينه امام كاظم (عليه السلام ) را زيارت كند، امام به او اجازه ملاقات نداد و فرمود: امسال حج تو قبول نمى شود. چون تو ابراهيم شتربان را در محل كار خود نپذيرفته اى ، خدا هم تو را نمى پذيرد. على بن يقطين بسيار ناراحت شد، از مدينه به كوفه برگشت و به سراغ آن شتربان رفت و دَرِ خانه او را كوبيد و صورت خود را روى خاك گذاشت و به آن شتربان گفت : با پاى خود صورتم را لگدمال كن . شتربان قبول نمى كرد تا با اصرار او، صورت وزير كشور، كه به مسلمانى توهين كرده بود، زير لگد شتربان قرار گرفت و او مى گفت :الّلهُمّ اشْهَد، خدايا شاهد باش كه دارم ، توهين خود را جبران مى كنم . سپس  به مدينه برگشت و امام كاظم (عليه السلام ) او را پذيرفت .

0000000000

-3 براي سفررفيق انتخاب كردن

0000000000

تنها و بدون همراه سفر كردن ، مورد لعنت پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) قرار گرفته است . بايد قبل از آغاز سفر رفيق پيدا كرده  با همسفران خود، همفكرى و همكارى كند و از خود مخالفتى نشان ندهد مگر در مورد گناه ، و بسيار بجاست كه افراد خوش اخلاق را پيدا كند تا در طول راه مساءله اى پيش نيايد، و بايد بدانيم در ميان دو همسفر، هر كس ملايمتر و رفيق تر است ، اجر بيشترى دارد و كسى كه از همسفرهاى كوچك و بزرگ و خوبان و بدان ناراحتى ها را ديد و تحمل كرد و نگذاشت كار به گفتگوهاى تند منجر شود، خداوند متعال در قيامت به او، بر فرشتگان مباهات مى كند.

0000000000

-4 دعا ونمازهنگام خروج ازمنزل

0000000000

در سفارشات پيشوايان معصوم ، آمده است كه مسافر هنگام خروج از منزل ، دو ركعت نماز بخواند سپس خود و اهل و فرزند و مال و عافيت و دنيا و آخرت خود را به خدا بسپارد.

پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) فرمود: هر كه چنين كند، خداوند حاجت او را خواهد داد.

0000000000

-5 آدابي ديگر

0000000000

در روايات براى سفر آدابى بيان شده است ؛ مانند(دعا) براى سفر، (صدقه ) هنگام مسافرت ، (سفارش به تقوا) هنگام خروج از منزل ، (شوخى سالم ) با همسفران ، (مشورت ) باآنان ، (احترام بزرگترها)، و (تسليم تصميمات دوستان ) بودن جز در گناه ، و (بخشش و ايثار) و بازگو نكردن رنج ها و مشكلات سفر پس از بازگشت ، بدرقه و استقبال از مسافر، هديه آوردن مسافر، تعيين مسئول و مدير در مسير راه ، مراعات كردن حال كسانى كه مريض مى شوند،برداشتن وسائل لازم از قبيل لباس ، اسلحه ، سوزن ، نخ ، مسواك ، ظرف آب و يك سرى ادويه و چاقو و سعى در رسيدن به منزل قبل از غروب و اينكه افراد در مسير راه ، آنقدر از هم دور نشوند كه همديگر را نبينند و ... كه از نقل روايات آنها صرف نظر مى كنيم .

0000000000

-6 مخارج سفر

0000000000

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: دِرهَمٌ فى الحجّ اَفضَلُ من اَلْفَىْ اَلْفٍ فى ما سوى سَبِيلِ اللّه ، مصرف يك درهم در راه حج ، از دو ميليون درهم در غير حج بهتر است (گرچه مصرف هاى ديگر هم در راه خدا باشد).

از بعضى روايات استفاده مى شود كه در حج ، لازم نيست از جهت مصرف خيلى دقيق باشيد، كمى ريخت و پاش مانعى ندارد. يُبغِضُ الاِسْرافَ اِلاّ فِى الْحَجّ و الْعُمرَة ، چيزى كه در راه حج و عمره صرف شود، در قيامت مورد سؤ ال قرار نمى گيرد.

امام سجاد (عليه السلام ) هنگام سفر حج بهترين نوع زاد و توشه را برمى داشت و از شرافت انسان ، آن است كه زاد و توشه خود را از بهترين چيزها انتخاب كند.

0000000000

-7 نكاتى ديگر در باره مسافرت

0000000000

1 انسان بايد دوستان خود را از سفرى كه در پيش دارد آگاه سازد و آنان نيز هنگام بازگشت به ديدنش آيند.

2 در سفر سعى كند كه به همراهان و همسفران خود خدمت كند، زيرا پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) فرمود: سَيِّدُ الْقَوْمِ خادِمُهم فى السَّفَر. (بزرگ هر قومى ، كسى است كه در مسافرت به ديگران خدمت كند).

در حديث مى خوانيم : مسافرانى خدمت پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) رسيدند و از همسفر خود كه دائماً مشغول ذكر و دعا بود، ستايش كردند.

رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) پرسيدند كارهاى او را چه كسى انجام داد؟گفتند:ما. پيامبر عزيز (صلّى اللّه عليه وآله ) فرمود: كُلُّكُمْ خَيْرٌ مِنْه همه شما كه در سفر كار كرديد از او كه به جاى كار عبادت مى كرد، بهتر هستيد.

شخصى به امام صادق (عليه السلام ) گفت همين كه به مكّه رسيديم ، دوستانمان براى طواف حركت كردند و مرا براى نگهدارى اثاثيه ، جا گذاشتند. امام فرمود:اَنْتَ اَعظمُهُم اَجرَاً. اجر و پاداش تو از آنان بيشتر است .

0000000000

-8 هماهنگى با مسافران

0000000000

در روايات پيشوايان معصوم (عليهم السلام )، مكرر سفارش  شده است كه (رفيق سفر بايد از نظر مقام و مال هماهنگ تو باشد) و اگر او بيشتر از تو پول خرج كند و يا شخصيت و عنوان اجتماعى اش بيشتر باشد، قهراً تو به يك موجود تابع و طفيلى و نيمه اسير در مى آئى .

امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: اِذَا اَصْحَبتَ فَاَصحِب نَحوَك و لا تَصحَب من يَكفيكَ فَانَّ ذلك مَذلَّةٌ لِلِمُؤ مِن  (با شخصى همانند خود دوستى كن و با كسانى كه مخارج تو را مى دهند، همراه نباش ،زيرا كه در اين عمل ، مؤ من خوار و طفيلى و اسيرگونه مى شود).

0000000000

-9 خدمت به خانواده حجاج

0000000000

امام سجاد (عليه السلام ) فرمود: مَن خَلَّفَ حاجّاً فى اَهْلِه و مالِه كانَ لهُ كَاَجْرِه . (كسى كه سرپرستى اولاد و اموال زائر خانه خدا را به عهده گيرد،« تا حاجى با خيال آرام در اين سفر مقدس ، مراسم را انجام دهد» خداوند به او پاداش حج مرحمت مى فرمايد).

حركت مى كنيم

0000000000

-10 حركت بسوي خانۀ خدا

0000000000

به سوى خانه خدا حركت مى كنيم ، مى رويم تا نداى حضرت ابراهيم (عليه السلام ) را (كه به فرمان خداوند، بعد از اتمام ساختمان كعبه ، با صداى بلند به زيارت دعوت كرد) پاسخ دهيم . حج ، از خود گسستن و به خدا پيوستن است . مى رويم تا از خود بيرون رويم و سفر به سوى خدا كنيم اَلْحَجّ وَفادَةٌ اِلَى اللّه ، گويا از گناهان خود به سوى خدا فرار مى كنيم ، زيرا در تفسير آيه : فَفِرُّوا اِلَى اللّه مى خوانيم : مراد از ((فرار))، رفتن به حج است . مى رويم تا پاى خود را جاى پاى انبيا بگذاريم .

وقتى از خانه خارج مى شويم ....

در روايات مى خوانيم : هنگام بيرون آمدن از خانه ، همسر و فرزندان خود را به تقوا سفارش كنيد.

حركت ، آغاز شده است ، گرچه ظاهر آن ، حركت بدن است ولى در حقيقت حركت روح است زيرا كه سفر، يك سفر معنوى است .

اين سفر يك هجرت است ، گذشتن از علاقه هاست ، پرواز معنوى و تمرين براى لقاء اللّه است . در اينجا انسان همه را مى گذراد و به سوى دوست مى رود. انسان در اين سفر مى رود تا صحنه هاى ايثار را لمس كند. تا از هوسها و تمايلات دور باشد.

راستى اگر سنگهاى كعبه از ياقوت سرخ و زمرّد سبز بود، همه براى تماشاى زر و زيور آن مى رفتند، اگر منطقه خوش آب و هوا بود، عبادتگاه نبود، بلكه عشرتكده مى شد و اين خود بيانگر آن است كه عبادت با تجمل سازگار نيست ، عبادت با هوس  همراه نيست .قرب به خدا با خود بينى و خود خواهى و خود پرستى سازگار نمى باشد.

و بالاَخره مى رود تا مى رسد به ميقات ... حج ، پاسخ به دعوتنامه خدا و دعوت و نداى ابراهيم (عليه السلام ) است .

يا ربّ، تو خواندى ، آمديم000دل را ستاندى ، آمديم000عشق و ولاى كعبه را000بر دل نشاندى ، آمديم000يا ربّ ز ايران آمديم000با چشم گريان آمديم000يا ربّ ندايت را ز جان000لبيك گويان آمديم000جان را رسانديم ، آمديم000در خود نمانديم ، آمديم000دل را ز هر وابستگى000يكجا تكانديم ، آمديم000

اين سفرى است كه امام سجاد (عليه السلام ) بيست روز پياده روى مى كردند تا به مكّه برسند.

در روايات مى خوانيم :

سعى كنيد مخارج اين سفر سنگين نشود تا نشاط تكرار در شما زنده بماند. در اين سفر ما به سوى كعبه اى مى رويم كه حضرت على (عليه السلام ) هنگام ضربت خوردن و شهيد شدن فرمود:فُزْتُ و رَبِّ الكَعبَة (به پروردگار كعبه قسم كه رستگار شدم )

در حديث مى خوانيم :هر كس دنيا و آخرت مى خواهد به فكر اين كعبه باشد

سفر به مكّه ، مقدّس ترين سفرى است كه انسان در طول عمر خود دارد.

سفرى است كه انسان را از فقر بيمه مى كند و گناهان انسان در آن بخشيده مى شود.

سفرى است كه يك درهم خرج كردن در آن برابر چندين درهم خرج كردن در راه هاى ديگر است .

سفرى است به خانه خودمان و شايد به همين دليل است كه مسافرين محترم مى توانند در آنجا نمازشان را چهار ركعتى بخوانند،آنجا خانه خودشان است . در مسجد الحرام و مسجد پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) و مسجد كوفه و حرم امام حسين (عليه السلام ) غريب نيستيم تا مجبور باشيم نمازمان را شكسته و دو ركعتى بخوانيم .

آرى در تمام زمين فقط در اين چهار نقطه مى توانيد نمازتان را تمام بخوانيد.

حج و عمره به فرموده روايات دو بازارى است كه در آن ضرروجود ندارد، حتى اگر در بين راه از دنيا رفت از سختى هاى قيامت درامان است.

انسان همين كه مى بيند، نداى يك انسان به نام ابراهيم (عليه السلام ) در هزاران سال قبل ، اين همه پاسخگو پيدا كرده است .

همين كه مى بيند خداوند به وعده هاى خود در باره پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) وفا كرده است ،

همين كه از دنياى تجمل وارد وادى سادگى و بى رنگى مى شود

همين كه به خاطر سفر حج ، از كسانى كه به آنان ظلم كرده ، عذرخواهى مى كند،

همين كه براى پاك و حلال كردن اموال خود قبل از حج ، سهم ديگران و حق امام و حكومت را مى پردازد،

همين كه احساس مى كند مردم به او به چشم ديگرى نگاه مى كنند،

همين كه احساس مى كند خداوند او را مورد لطف و عفو خود قرارداده است و همين كه از نزديك بر مزار رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) و ائمه معصومين (عليهم السلام ) حاضر مى شود و اظهار ادب و ابراز عشق مى كند، روح ديگرى پيدا كرده ، دلگرم مى شود.

بينش ديگرى پيدا مى كند كه اين خود، اصلاح ايمان است و در حديث مى خوانيم : حج ، سبب اصلاح ايمان شماست : يُصلح لَكُم اِيمانكُم .

از بركات اين سفر زنده كردن آثار رسول خداست

نه تنها آثار پيامبر عزيز اسلام (صلّى اللّه عليه وآله ) كه آثار پيامبران پيشين و آثار آدم و ابراهيم (عليهما السلام ) نيز زنده مى شود.

انسان بايد با خود فكر كند كه ((به كجا آمده ام ؟))

اينجا جائى است كه مورد انس حضرت آدم (عليه السلام ) بوده است .

جائى است كه ابراهيم (عليه السلام ) بَنّا و اسماعيل (عليه السلام )، كارگرش بوده است .

جائى است كه حضرت رسول (صلّى اللّه عليه وآله ) با خديجه (عليها السلام ) و اميرالمؤ منين (عليه السلام ) نماز جماعت سه نفرى مى خواندند.

جائى است كه با خدا بيعت مى كنم ، پايم را جاى پاى اولياى خدا مى گذارم .

اين كوه صفا، همان كوهى است كه پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) از فراز آن ، فريادها زد و هيچ كس نداى او را لبيك نگفت .

جاذبه كعبه

گاهى انسان فكر مى كند كه چگونه ، مردم همين كه به كعبه رسيدند، هيجان زده مى شوند، اشك در چشمشان و عرق بر پيشانيشان مى نشيند و به قول اميرالمؤ منين (عليه السلام ): همچون پرندگان تشنه اى كه به آب صاف و زلال مى رسند، سراسيمه مى شتابند ياءلهون اليه ولوه الحمام .

در اين سفر ما به سوى كعبه مى رويم ؛

كعبه اى كه همه مردم روبه آن قيام مى كنند به آن نگاه و در او تفكر مى نمايند مى تواند بهترين وسيله براى تحقق اهداف انبيا باشد زيرا كه هدف آن بزرگواران ليقوم الناس بالقسط است و كعبه هم قياما للناس است . به همين دليل است كه امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: ((تاكعبه برپاست ، دين استوار است )).

كعبه وسيله رفع نابسامانى ها و قدرت نمائى و ضعف زدائى و دردشناسى و دوايابى است .

كعبه ، قيام است ، يعنى ، انگيزه و عشق و حركت دادن به كارهاست .

كعبه قيام است ، يعنى ، مركزى است كه مى توان مردم را براى قيام ، دور آن دعوت نمود،

همانگونه كه امام حسين (عليه السلام )قبل از حركت به كربلا، چند ماه در مكّه توقف كرد و هنگام اجتماع مردم براى اعمال حج ، آنان را آگاه ساخت و رفت .

و همانگونه كه قيام حضرت مهدى (عليه السلام ) نيز از آنجا آغاز و مايه خواهد گرفت .

مكه ، خانه امن است

راستى مگر براى قيام ، نياز به مكان امن نداريم ؟ و مگر رزمندگانى كه در فكر تهيه طرح و برنامه ريزى يك حمله هستند نياز به يك سنگر اءمن ندارند؟

آرى مكّه همان سنگر امن است :اِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ اَمْنَاً ((ما كعبه را مرجع همه قرار داديم )).

مكّه محل اءمن براى عموم است ، حتى مجرمان فرارى و حيوانات و گياهان درامانند.

اين امنيت در اثر دعاى حضرت ابراهيم (عليه السلام ) بنيان گذار كعبه ، به ما عطا شده است ، آنجا كه فرمود: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً امِنَاً ((خداوندا اين شهر را محل امن قرار بده ))

و خداوند هم دعاى او را مستجاب كرد و آنجا را ((بلد الامين )) نمود و در مرحله اى از عظمت قرار داد كه مورد سوگند واقع شد:وَ هذَا الْبَلَدِ اْلاَمِين

پيام گيرى و پيام رسانى

يكى از اهداف عالى اين سفر آشنائى بيشتر و عميق تر مردم با مسائل اسلامى و انتقال اخبار و پيامهاى رهبران آسمانى است . در زمانى كه خلفاى ستمگر براى خاموش كردن صداى حق طلبانه رهبران حق ، از هيچ ظلمى دريغ نمى كردند، بهترين مكان براى شنيدن و گرفتن پيام هاى روح بخش اولياى خدا، مكّه بود، لذ ا در حديث آمده :

... مع ما فيه من التفقه و نقل اخبار الائمة عليهم السلام الى كل صقع و ناحية

((در حج ، تفقّه و آشنائى با دين و نقل اخبار ائمه به ساير نقاط جهان نهفته است )).

قصد قربت

سعى كنيم هدف ما از اين سفر، خودنمائى و تفريح و تجارت نباشد. زيرا كه رسول اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) فرمود: ثروتمندان امّت من براى تفريح و مردم عادى براى تجارت و فقرا براى خودنمائى به اين سفر مى روند.

نشانه اخلاص آن است كه انسان نخواهد كسى او را ستايش  كند. از خداوند بخواهيم كه هدف هاى دنيائى را كنار بگذاريم كه بسيار ناچيزند.

دنيا غنچه اى است كه براى هيچ كس باز نمى شود.

از دنيا بايد بهره برد ولى در دنيا نبايد غرق شد، مانند كشتى كه اگر روى اقيانوس قرار گيرد مى رود ولى اگر به عمق آن رود نابود مى شود.

از دنيا بايد كام گرفت ولى نبايد به آن خيره شد، همانگونه كه از نور خورشيد استفاده مى كنيم ولى به نور آن خيره نمى شويم زيرا چشم خود را از دست مى دهيم .

دنيا مثل سرنيزه است كه مى توان به آن تكيه كرد ولى نمى توان روى آن نشست .

در قرآن تاريخ قارون ها و فرعون ها براى ما نقل شده تا به هوش  باشيم لابلاى زرق و برق آن خدا را فراموش نكنيم به هر حال عبادت زمانى تحقق مى يابد كه در انسان هيچ انگيزه اى جز رضاى خدا نباشد.

0000000000

منبع : دوكتاب حج وعمره قرائتي

0000000000

منطقه حجاز

0000000000

حجاز: به قسمت شرقی کوههای سراة و حد فاصل بین ارتفاعات نجد و شرق تهامه گفته شده که به شمال یمن منتهی می شود. حجاز از «حَجَزَ » به معنای مانع است، چون بین تهامه و نجد مانع ایجاد کرده، آن را حجاز گفته اند. شهر طائف و نیمی از مدینه در حجاز قرار دارد.

كلمه حجاز از «حاجز» گرفته شده و به معناى «مانع» است. اين نام بدين دليل است كه رشته كوه «سراة» كه از شمال تا جنوب در برابر درياى سرخ كشيده شده و طول آن 1760كيلومتراست، دوقسمت راازيكديگرجدا كرده كه در يك سوى آن نجد و در سوى ديگر تهامه قرار گرفته است. بدين ترتيب، اين كوهها مانعى در ميان اين دو ناحيه است و حجاز دقيقاً شامل بخش كوهستانى به سمت غرب; يعنى درياى سرخ است. در واقع، بخشى از حاشيه شرقى درياى سرخ را كه مكه و مدينه در آن قرار دارد، حجاز مى نامند.

حجاز چون ديگر نواحىِ جزيرة العرب، بسيار خشك و كم آب است و تنها در برخى از وادى ها، آب هاى فصلى و يا چاه وجود دارد كه از قديم برخى از قبايل عرب را پيرامون خود گرد آورده است. به همين دليل، در قديم و تا چند دهه اخير، يكجا نشينى شهرى و روستايى كمتر در حجاز وجود داشته و در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحيه به عنوان مراكز شهرى شناخته مى شده است: مكه، طائف، يثرب و خيبر.

0000000000

منابع :

آثار اسلامى مكّه و مدينه

رسول جعفريان

0000000000

مكه يا ام القري

0000000000

مكه ‏ام القرى و مركز ظهور دين اسلام است و گذشته از شرافت و قداستى كه از آغاز خلقت و به خصوص از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام داشت، نخستين آيه‏ هاى قرآن كريم نيز در آنجا بر رسول خداصلى الله عليه وآله فرود آمد. و نيز آنجا زادگاه آن حضرت و امير مؤمنان عليه السلام و فاطمه زهراعليها السلام است. مكه در ارتفاع 330 متر از سطح دريا قرار دارد و رشته كوه‏هاى متعددى آن را فرا گرفته است. فاصله مكه تا بندر جده حدود هشتاد كيلومتر و درجه حرارت آن در زمستان و تابستان ميان 18 تا 47 درجه بالاى صفر متغير است. هر چند اين شهر از هزاران سال پيش به قداست معروف بوده اما سراسر اين تاريخ جز آغاز و آخر آن به درستى روشن نيست. به فرموده قرآن كريم، نخستين كس ابراهيم بود كه خانواده خود را در اين سرزمين بى آب و علف جاى داد تا اين كه در دوره‏هاى پس از آن، گروهى به نام «عماليق» بر آن مسلط شدند. در سده چهارم ميلادى بر اثر به هم خوردن اوضاع اجتماعى و اقتصادى جنوب عربستان، دسته‏هايى از مردم جنوب به ديگر نقاط شبه جزيره مهاجرت كردند. تيره‏اى كه به نام «جُرْهم» معروف بودند در مكه ساكن شدند و كار اداره شهر را به عهده گرفتند. پس از آنان تيره «خزاعه» بر آنجا سلطه يافتند و در آغاز سده ششم ميلادى قصى فرزند كلاب، جدّ اعلاى رسول خداصلى الله عليه وآله قريش را، كه در بيابان‏ها و دره‏هاى بيرون مكه مى‏زيستند، به شهر آورد و رياست مكه را در دست گرفت و «دار الندوه» را تأسيس كرد. دار الندوه نخستين و تنها مجلس مشاوره در سراسر عربستان بود. اين مجلس سپس منزلگاه خلفا و امرا گرديد، سپس اندك اندك بناى آن رو به ويرانى نهاد و سرانجام جزو مسجد گرديد و امروزه هيچ نشانى از آن نمانده است.

0000000000

آبادي مكه به بركت حضرت ابراهيم ومحمد(ص)

0000000000

إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِی وَبَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ«ابراهيم35» (به یاد آورید) زمانی را که ابراهیم گفت: «پروردگارا! این شهر (مکه‌)را شهر امنی قرار ده! و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار! رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِیرًا مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَمَنْ عَصَانِی فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِیمٌ«36» پروردگارا! آنها (بتها) بسیاری از مردم را گمراه ساختند! هر کس از من پیروی کند از من است؛ و هر کس نافرمانی من کند، تو بخشنده و مهربانی! رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّیتِی بِوَادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیقِیمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یشْكُرُونَ«37» پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی‌آب و علفی، در کنار خانه‌ای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزی ده؛ شاید آنان شکر تو را بجای آورند! رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ وَمَا یخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَیءٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ«38» پروردگارا! تو می‌دانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار می‌کنیم؛ و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست! الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعَاءِ«39» حمد خدای را که در پیری، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید؛ مسلما پروردگار من، شنونده (و اجابت کننده) دعاست. رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّیتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ«40» پروردگارا: مرا برپا کننده نماز قرار ده، و از فرزندانم (نیز چنین فرما)، پروردگارا: دعای مرا بپذیر! رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَی وَلِلْمُؤْمِنِینَ یوْمَ یقُومُ الْحِسَابُ«41» پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را، در آن روز که حساب برپا می‌شود، بیامرز!

0000000000

تفسيرنمونه

0000000000

حضرت ابراهيم عليه السّلام : پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين فاقد هر گونه زراعت و آب و گياه ، نزد خانهاى كه حرم تو است گذاشتم تا نماز را بر پاى دارند (ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوة ). و اين هنگامى بود كه ابراهيم پس از آنكه خدا از كنيزش هاجر، پسرى به او داد و نامش را اسماعيل گذاشت ، حسادت همسر نخستينش (ساره ) تحريك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل كند، از ابراهيم خواست كه آن مادر و فرزند را به نقطه ديگرى ببرد، و ابراهيم طبق فرمان خدا در برابر اين درخواست تسليم شد. اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين مكه كه در آن روز يك سرزمين خشك و خاموش و فاقد همه چيز بود آورد، و در آنجا گذارد، و با آنها خدا حافظى كرد و رفت . چيزى نگذشت كه اين كودك و آن مادر در آن آفتاب گرم و داغ تشنه شدند، هاجر براى نجات جان كودكش  سعى و تلاش فراوان كرد، اما خدائى كه اراده كرده بود، آن سرزمين يك كانون بزرگ عبادت گردد، چشمه زمزم را آشكار ساخت ، چيزى نگذشت كه قبيله بيابانگرد جرهم كه از نزديكى آنجا مى گذشتند، از ماجرا آگاه شدند و در آنجا رحل اقامت افكندند و مكه كم كم شكل گرفت . سپس ابراهيم دعاى خودش را اين چنين ادامه مى دهد: خداوندا! اكنون كه آنها در اين بيابان سوزان براى احترام خانه بزرگ تو مسكن گزيده اند، تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دلهايشان بيفكن (فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم ). و آنها را از انواع ميوه ها (ثمرات مادى و معنوى ) بهره مند كن ، شايد شكر نعمتهاى تو را ادا كنند (و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون ). و از آنجا كه يك انسان موحد و آگاه مى داند كه علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا مى داند، چه بسا چيزى از خدا بخواهد كه صلاح او در آن نيست ، و چه بسا چيزهائى كه نخواهد اما صلاح او در آنست ، و گاهى مطالبى در درون جان او است كه نمى تواند همه را بر زبان آورد، لذا بدنبال تقاضاهاى گذشته چنين عرض مى كند: پروردگارا! تو آنچه را كه ما پنهان مى داريم و يا آشكار مى سازيم بخوبى مى دانى (ربنا انك تعلم ما نخفى و ما نعلن ). و هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمى ماند (و ما يخفى على الله من شى ء فى الارض و لا فى السماء). اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگين هستم تو مى دانى ، و اگر قطره هاى اشكم آشكارا از چشمم سرازير مى شود تو مى بينى . اگر اندوه فراق قلب مرا احاطه كرده و با شادى از انجام وظيفه و اطاعت فرمان تو آميخته است باز هم مى دانى . و اگر بهنگام جدائى از همسرم به من مى گويد: الى من تكلنى مرا به كه مى سپارى ؟! تو از همه اينها آگاهى ، و آينده اين سرزمين و آينده آنها كه سخت به هم گره خورده است همه در پيشگاه علمت روشن است . سپس به شكر نعمتهاى خداوند كه يكى از مهمترين آنها در حق ابراهيم همان صاحب دو فرزند برومند شدن ، بنام اسماعيل و اسحاق ، آنهم در سن پيرى بود، اشاره كرده مى گويد: حمد و سپاس خدائى را كه بهنگام كبر سن ، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد و دعاى مرا به اجابت رسانيد (الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحاق ). (آرى خداى من حتما دعاها را مى شنود) (ان ربى لسميع الدعاء). و باز به تقاضا و نيايش و دعا ادامه مى دهد و عرض مى كند: پروردگارا مرا بر پا كننده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز چنين كن اى خداى من (رب اجعلنى مقيم الصلاة و من ذريتى ). (پروردگارا دعاى ما را بپذير) (ربنا و تقبل دعاء). و آخرين تقاضا و دعاى ابراهيم در اينجا اينست كه : پروردگارا مرا و پدر و مادرم و همه مؤ منان را در روزى كه حساب بر پا مى شود ببخش و بيامرز (ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤ منين يوم يقوم الحساب ).

0000000000

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ«بلد1» قسم به این شهر مقدس (مکه)، وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ«2»  شهری که تو در آن ساکنی، وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ«3» و قسم به پدر و فرزندش (ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل ذبیح)،

0000000000

تفسيرنمونه: 

0000000000

قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف000وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا000بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ000يثرب ز خاك تو با رونق و نوا

منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند.

0000000000

إِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِینَ«آل عمران96» نخستین خانه‌ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است. فِیهِ آیاتٌ بَینَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیهِ سَبِیلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی عَنِ الْعَالَمِینَ«آل عمران97»  در آن، نشانه‌های روشن، (از جمله) مقام ابراهیم است؛ و هر کس داخل آن (= خانه خدا) شود؛ در امان خواهد بود، و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند. و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بی‌نیاز است.

0000000000

شهر مكه و موقعيّت جغرافيايى آن

0000000000

مهمترين شهر و مقدّس ترين نقطه حجاز، بلكه جزيرة العرب، شهرِ مكه است. اين شهر در فاصله هشتاد كيلومترى شرق درياى سرخ واقع است. شهر مكه در طول 40 درجه و 9 دقيقه و عرض 31 درجه و 28 دقيقه خط استوا قرار گرفته و 330 متر از سطح دريا بلندى دارد.

فلسفه پيدايش اين شهر كه به نام «امّ القرى» نيز شناخته مى شده، به دو جهت است: نخست مركزيت عبادى و دوم تجارى. اين شهر، در قرآن «بكّه» هم ناميده شده است. در برخى از روايات، مكّه نام حرم و بكّه نام مكان كعبه دانسته شده است. در برخى نقلها «بكه» به معناى بكاء و گريه مردم در آن و در بعضى ديگر «يَبُكُّ النّاسُ بَعْضُهُم بَعْضاً» به معناى مزاحم شدن برخى بر برخى ديگر و در واقع ازدحام معنا شده است.

0000000000

درباره نامگذارى آن به «مكه»، اقوال مختلفى نقل شده است; از آن جمله گفته اند: مكه در اصل تركيبى از «مك» و «رب» بوده. مك به معناى «بيت» است و مكه يعنى بيت الرب يا بيت الله. در نقلى ديگر آمده است: بك به عنوان يك پسوند، به معناى واحه و وادى آمده، مثل «بعل بك» كه به معناى وادى بعل است. بدين ترتيب، براساس نامى كه بطلميوس براى مكه گفته است (يعنى «ماكارابا») بايد اين شهر را به نام وادى رب بشناسيم. برخى هم «مكرابا» را از كلمه عربى مقرب گرفته اند، اصطلاحى كه به احتمال، مربوط به كسانى مى باشد كه مدعى نزديكى به خدا، يا خدايان بوده اند. جداى از آنچه گذشت، معانى فراوانى براى بكّه و مكّه گفته شده كه بسيارى از آنها حدسى است.

در اين نامگذارى ها يكى ا  عناصر اصلى، «رب» و« خانه» است. اين مسأله، نشان دهنده شكل گيرى اين شهر بر گرد خانه خداوند است كه خود تقدس كهن اين شهر را آشكار مى كند.

0000000000

نام هاى ديگر مكه «البلدالأمين كه درقرآن است وَهَذَا الْبَلَدِ الاَْمِينِ درسوره تين وَالتِّینِ وَالزَّیتُونِ«1» قسم به انجیر و زیتون (یا: قسم به سرزمین شام و بیت المقدس‌)،وَطُورِ سِینِینَ«2» و سوگند به «طور سینین»، وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ«3» و قسم به این شهر امن (= مکه‌)،» و «البلدالحرام كه درقرآن است إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِی حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَیءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ«نمل91» (بگو:) من مأمورم پروردگار این شهر (مقدس مکه) را عبادت کنم، همان کسی که این شهر را حرمت بخشیده؛ در حالی که همه چیز از آن اوست! و من مأمورم که از مسلمین باشم؛» است كه به تناسب مركزيت عبادى آن، براى آن بكار رفته و در قرآن بر اين بُعْد شهر تكيه شده است.

0000000000

از مكه، در نوشته هاى تاريخى نسبتاً قديمى ياد شده و دليلش آن است كه مسير تجارت از شامات به سمت يمن، از اين ناحيه عبور مى كرده است. افزون بر آن، بايد تاريخ بناى اين شهر را از زمان بناى كعبه و يا دست كم تجديد بناى آن دانست.

0000000000

مكه در بُعد دينى، داراى فضايل بى شمارى است. مهم ترين فضيلت آن، وجود خانه خدا و مسجد الحرام و به تعبير ابراهيم «بيتُك المحرّم» است.

0000000000

خداوند شهر مكّه را در قرآن، در كنار كوه مقدس طور قرار داده و فرموده است: "  وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ * وَ طُورِ سِينِينَ * وَهَذَا الْبَلَدِ الاَْمِينِ " .

0000000000

خداوند همچنين دعاى ابراهيم(عليه السلام) را در باره اين شهر اجابت كرد; زمانى كه به پروردگار خود عرض كرد: "  رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ " (6) وآن را حرم امن خود قرارداد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به هنگام خروج از حرم مى فرمود: «مَا أَطْيَبَكِ مِنْ بَلَد وَ أَحَبَّكِ إِلَيَّ وَ لَوْ لا أَنَّ قَوْمِي أَخْرَجُونِي مِنْكِ مَا سَكَنْتُ غَيْرَكِ».(7) «چه شهر پاكى هستى تو و چقدر دوست داشتنى براى من. اگر نبود كه قوم من، مرا از اين شهر بيرون كردند، جز در تو سكونت نمى كردم.»(8)

0000000000

امام باقر(عليه السلام) در باره اين شهر فرمود: «النَّائِمُ بِمَكَّةَ كَالْمُتَهَجِّدِ فِي الْبُلْدَانِ»; «خوابيدن در مكّه، مساوى با شب زنده دارى در شهرهاى ديگر است.»

0000000000

امام صادق(عليه السلام) نيز فرمود: «أَحَبُّ الاَْرْضِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مَكَّةُ وَ مَا تُرْبَةٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ لا حَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ حَجَرِهَا وَ لا شَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ شَجَرِهَا وَ لا جِبَالٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جِبَالِهَا وَ لا مَاءٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مَائِهَا». «دوست داشتنى ترين زمين نزد خداوند، سرزمين مكه است. نزد خدا نه خاكى از خاك آن محبوب تر است، نه سنگى از سنگ آن، نه درختى از درخت آن، نه كوهى از كوههاى آن و نه آبى از آب آن»

0000000000

منابع :

1- قرآن مجيد

2- تفسير العياشى، ج 1

3- كافى، ج 4

4- در اين باره نگاه كنيد به فصلنامه «ميقات حج»، ش 2، صص 219 ـ 205 در آنجا فهرستى از نامهاى مكه آمده است. مقاله مفصل تر از محمدمهدى فقيهى با عنوان نامهاى مكه در فصلنامه پيشگفته ش 4، صص 151 ـ 132 به چاپ رسيده است.

5- مستدرك الوسائل، ج9، ص334

6- سنن ترمذى، ج 5، ص 327، ش 3926

7- من لايحضره الفقيه، ج2، ص228

8- مَنْ لايَحْضره الفقيه، ج 2، ص 228

9- من لايحضره الفقيه، ج2، ص243

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مكه و كعبه پيش از اسلام

0000000000

إِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِینَ«آل عمران96» نخستین خانه‌ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است. فِیهِ آیاتٌ بَینَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیهِ سَبِیلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی عَنِ الْعَالَمِینَ«آل عمران97»  در آن، نشانه‌های روشن، (از جمله) مقام ابراهیم است؛ و هر کس داخل آن (= خانه خدا) شود؛ در امان خواهد بود، و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند. و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بی‌نیاز است.

0000000000

تفسيرنمونه

0000000000

((نخستين خانه اى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شد در سرزمين مكه است كه پر بركت و مايه هدايت جهانيان است )). (ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين ).

به اين ترتيب اگر كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است ، جاى تعجب نيست ، زيرا اين نخستين خانه توحيد است ، و با سابقه ترين معبدى است كه در روى زمين وجود دارد، هيچ مركزى پيش از آن مركز نيايش و پرستش پروردگار نبوده ، خانه اى است كه براى مردم و به سود جامعه بشريت در نقطه اى كه مركز اجتماع و محلى پربركت است ساخته شده است.

تاريخ و منابع اسلامى هم به ما مى گويد كه خانه كعبه بدست آدم (عليه السلام ) ساخته شد و سپس در طوفان نوح آسيب ديد و به وسيله ابراهيم خليل تجديد بنا شد.

دسته اى از روايات بر اين نكته تأكيد دارند كه بناى كعبه به دست حضرت آدم(عليه السلام)بوده است. به گفته اين روايات، آغاز مراسم حج نيز به زمان حضرت آدم باز مى گردد. همچنان كه نامگذارى برخى از نواحى اطراف مكه و نيز مشاعر، در ارتباط با اخبارى است كه مربوط به حضرت آدم و همسرش حوّا است. اگر اين روايات را بپذيريم، بايد بگوييم كه مدت زمانى پس از آدم، خانه كعبه چندان محل توجه نبوده تا آن كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) بار ديگر آن را تجديد بنا كرد. در اين صورت، در نگاهِ تاريخىِ قرآن، تاريخ مكه و كعبه با تاريخ قدمت انسان بر كره خاكى برابرى مى كند. آنچه قرآن مجيد بدان تصريح كرده، آن است كه كعبه به دست ابراهيم(عليه السلام) بازسازى شد. در عين حال، قرآن اين ديدگاه را نفى نمى كند كه زمانى دراز پيش از آن، اين خانه وجود داشته و سپس تخريب شده است.

«وَإِذْ بَوَّأْنَا لإِِ بْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لاَ تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ » «و آنگاه كه براى ابراهيم جاى خانه (كعبه) را تهيه ديديم كه چيزى را با من شريك مساز و خانه مرا براى طواف كنندگان و به نماز ايستادگان و ركوع كنندگان سجده گر پاكيزه كن.»(حج: 26) «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالا وَ عَلَى كُلِّ ضَامِر يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجّ عَمِيق »

«و در ميان آدميان بانگ حج در ده تا پياده و بر هر شتر لاغرى كه از هر راه دورى آمده باشد، سوى تو آيند.»(حج : 27)

«وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَ إِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ »

«و آن هنگام كه ابراهيم پايه هاى آن خانه ]كعبه[ را با اسماعيل بالا مى برد، گفتند: پروردگار ما! از ما بپذير، زيرا شنواى دانا تويى.»(بقره : 127)

ابراهيم(عليه السلام) پس از بناى كعبه از خداوند خواست تا اين مكان را حرم امن خود قرار دهد. خداوند هم دعاى وى را اجابت فرمود. َإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِی وَبَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ«35» (به یاد آورید) زمانی را که ابراهیم گفت: «پروردگارا! این شهر (= مکه‌) را شهر امنی قرار ده! و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار!

همين امنيت و حرمت بود كه طى قرن ها، مكه را از تجاوز قبايل بدوى حفظ كرد و آن را شهرى امن و به تعبير قرآن «البلد الامين» و «البلد الحرام» قرار داد.

نام خانه خدا در قرآن هفده مرتبه آمده است: دو بار با عنوان «كعبه»، هفت بار با عنوان «البيت»، يك بار «بيت»، دو بار «البيت الحرام»، دو بار «البيت العتيق»، يك بار «بيتك المحرم»، و دو بار «بيتى». و «مسجد الحرام» نيز پانزده مورد آمده است.(الحج و العمرة فى الكتاب و السنه، ص 75)

0000000000

ساختمان كعبه كه به دست ابراهيم(عليه السلام) بنا شد، بر اساس برخى نقل ها، حدود 32/4 متر ارتفاع داشته و ديوار شرقى آن 24 متر، ديوار غربى 10/23 متر، ديوار شمالى 5/16 متر و ديوار جنوبى 15 متر بوده است. در آن زمان خانه كعبه سقفى نداشت و ديوارهاى آن از سنگ بنا شده بود.

0000000000

در «تاريخ الخميس»اين گونه آمده: ابن عباس روايت كرده است كه خداوند تبارك و تعالى به آدم(عليه السلام)وحى نمود كه: من داراى حرمى در امتداد عرش خود هستم، پس بدانجا برو و برايم خانه اى بساز، آنگاه اعمالى را كه فرشتگان در اطراف عرش من بجا مى آورند، تو نيز بر گِرد آن انجام ده. آنجا مكانى است كه تو و آن دسته فرزندانت را كه در اطاعت و سرسپردگى به من باشند، مورد رحمت و مغفرتم قرار مى دهم. آدم گفت: اى پروردگار من، چگونه اين كار را انجام دهم در حالى كه نه در توان من است و نه راهنمايى بر آن مكان دارم.

پس خداوند فرشته اى فرستاد تا آدم(عليه السلام) رابه مكّه راهنمايى كند. آن دو، راهىِ مكّه شدند، در بين راه، هرگاه به مناطق سرسبز و يا زيبايى بر مى خوردند كه نظر آدم را جلب مى كرد، به فرشته مى گفت: در همين جا فرود آييم; زيرا آن مكان همين جا است! فرشته بدو مى گفت: آن مكان در پيش روى تو است. تا اينكه وارد مكّه شدند پس خانه كعبه را از پنج كوه: «سينا»، «حرا»، «زيتا»، «لبنان» و «جودى» بنا كرد.

و در روايت وهب بن منبه، به جاى كوه «لبنان» و جودى»، دو كوه «ثبير» و «اُحد» آمده است.

پايه هاى خانه را از سنگهاى كوه حرا ساخت و هنگامى كه ساختمان آن را به پايان رسانيد، فرشته وى را به عرفات برد و اعمال و مناسكى را كه هم اكنون مردم در آن انجام مى دهند، به او آموزش داد.

و در روايتى از ابن عباس آمده است: بدان جهت آنجا را «عرفات» نامند كه آدم و حوّا در آن مكان با هم جمع شدند.

در «انوار التنزيل» چنين آمده است كه: چون آدم و حوا در آنجا به هم رسيدند، «عرفات» نامگذارى شد.

0000000000

كوه هايى كه آدم(عليه السلام) از سنگ آنها براى ساختن كعبه استفاده كرد

هنگامى كه حضرت آدم(عليه السلام) تصميم گرفت كعبه را بنا كند، جبرئيل(عليه السلام) نازل شد و دو بال خود را بر اساس ثابتى از زمين زد كه در نتيجه، سنگها از آن جدا و سپس توسط ملائكه به سوى محل كنونى كعبه حمل گرديد. اين سنگها چنان عظيم و سنگين بودند كه هر يك از آنها را سى نفر هم نمى توانستند حمل كنند.

تاريخ ارزقى، در اين زمينه مى نو يسد: اين سنگها، از پنج كوه جدا شدند: «لبنان»، «طورزيتا»، «طورسينا»، «جودى» و«حِراء»

ثعالبى گفته است: «طور زيتا» و «طور تيناء» دو كوه هستند كه در بيت المقدّس قرار گرفته اند. و «لبنان» كوهى در نزديكى شام است كه بدان كوه «اولياء» گفته مى شود. همچنين در «مختار الصحاح» نوشته ثعالبى آمده است: جودى، كوهى است در جزيره (موصل) كه كشتى حضرت نوح پس از طوفان بر روى آن لنگر انداخت. اما طور سينا در مصر و حراء در مكه است.

در كتاب «نهاية الأرب في فنون الأَدب» نويدى در اين مورد آمده است: عبدالله عمر گفت: چهار كوه نزد خداوند مقدس است: «طور تينا»، «طور زيتا»، «طور سينا» و «طور تيمانا». اما طور تينا در دمشق است و طور زيتا در بيت المقدس و طور سينا همان كوهى است كه حضرت موسى(عليه السلام) بر آن قرار گرفت و اما طور تيمانا در مكه است.

ساختمان كعبه به وسيله شيث(عليه السلام)

پس از درگذشت آدم(عليه السلام)، كعبه به وسيله فرزندش شيث(عليه السلام) بنا گرديد، ليكن «ازرقى» در تاريخ خود نام شيث را تصريح نكرده بلكه به عنوان «فرزندان آدم كه پس از آدم كعبه را بنا نمودند» آورده است. اين ساختمان تا هنگام طوفان برقرار بوده است.

0000000000

از ابن عباس روايت كرده است كه گفت: آدم(عليه السلام) حج گزارد و بر گرد خانه هفت بار طواف نمود. فرشتگان در طواف او را ديدند و گفتند: اى آدم، حجّ تو مقبول باد، ما دو هزار سال پيش از تو، بر اين خانه حج گزارده ايم. آدم(عليه السلام)پرسيد: شما در طواف خود چه مى گوييد؟ گفتند: ما چنين مى گوييم: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الاّالله و الله اكبر» آدم(عليه السلام) گفت: «وَ لا حول و لا قوَّةَ اِلله بالله» را بدان اضافه كنيد. فرشتگان نيز چنين كردند. سپس ابراهيم(عليه السلام)پس از آنكه خانه را ساخت و به طواف بر گرد آن مشغول شد، فرشتگان در حال طواف به او برخورد نمودند و سلامش كردند. ابراهيم(عليه السلام) پرسيد: شما در طواف خود چه مى گوييد؟ گفتند: پيش از روزگار آدم(عليه السلام)«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الاّالله و الله اَكبر» مى گفتيم و چون به آدم(عليه السلام) گفتيم، فرمود: كلمات «وَ لا حول و لا قوَّةَ اِلله بالله» را هم به آن اضافه كنيد. ابراهيم(عليه السلام) فرمود: بر آن «العلي العظيم» را هم بيفزاييد، پس فرشتگان چنين كردند.

گويند كه فرشتگان نخستين بار مسجد اقصى را بنا كردند و گروهى گفته اند آدم(عليه السلام)آن را ساخت. و نيز گفته شده سام بن نوح(عليه السلام) و عده اى گفته اند يعقوب(عليه السلام) بانى آن بوده اند. بنا به نقلى داود(عليه السلام) و به نظر گروهى ديگر سليمان(عليه السلام) بنا كننده مسجد بوده اند. و همچنين گفته مى شود كه ابراهيم(عليه السلام)آن را بنا كرده است. البته گفته اند كه اين افراد مسجد الأقصى را پس از خرابى، مجدّداً از نو بنا كرده اند در حالى كه سنگ بناى آن قبل از آنها قرار داده شده است، والله اعلم.

0000000000

ساختمان كعبه به وسيله آدم(عليه السلام)

0000000000

دومين بار كه كعبه ساخته شد، به وسيله آدم(عليه السلام) بوده است. ازرقى در كتاب تاريخ خود چنين آورده است: ابوالوليد از قول پدر بزرگ خويش، از سعيدبن سالم، از طلحة بن عمرو حضرمى، از عطاء بن ابى رباح از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: چون خداوند آدم را از بهشت به سوى زمين راند، آدم گفت: پرودگارا! براى من چه اتفاقى افتاده است كه ديگر صداى فرشتگان را نمى شنوم و وجود آنان را در اطراف خود احساس نمى كنم؟ ندا آمد كه اى آدم، اين نتيجه اشتباه و خطاى تو است ولى برو و براى من خانه اى بساز و بر گرد آن به طواف بپرداز و مرا ياد كن همانگونه كه فرشتگان رفتار مى كنند و بر گِرد عرش من مى گردند. آدم(عليه السلام)شروع به گام برداشتن كرد، بطورى كه زمين براى او در نورديده شد تا اينكه به مكّه رسيد و بيت الحرام را در آن ساخت و جبرئيل(عليه السلام)با بال خود به زمين زد و پايه مستحكمى در پايين ترين نقطه زمين براى آدم آشكار گرديد و فرشتگان سنگهايى در آن قرار دادند كه سى مرد ياراى برداشتن قطعه اى از آن را نداشت! آدم(عليه السلام) آن را از سنگهاى پنج كوه «لبنان» و كوه «طور زيتا» و «طور سينا» و «جودى» و «حِرا» ساخت تا اينكه هم سطح زمين گرديد.

«ابن عباس» مى گويد: نخستين كسى كه اساس خانه را نهاد و در آن نماز گزارد و بر آن طواف كرد، آدم(عليه السلام) بود تا اينكه خداوند طوفان را، كه خشمى از سوى پروردگار و بدبختى بود نازل گردانيد. و چون طوفان به پايان رسيد، بوى خوش آدم از ميان رفت. گويد: طوفان به سرزمين «سِند» و «هِند» نرسيد و جايگاه خانه خدا در طوفان از بين رفت تا آنكه خداوند متعال ابراهيم و اسماعيل را برانگيخت و آن دو پايه ها و نشانه هاى كعبه را از نو برافراشتند و قريش پس از آن، بار ديگر آن را ساختند و اين خانه درست در برابر بيت المعمور قرار دارد، بطورى كه اگر بيت المعمور سقوط نمايد بر آن سقوط مى كند.

0000000000

برخى از صاحبنظران كوه جودى را همان كوه آرارات دانسته اند كه در شرق كشور تركيه واقع است و قله آن از نقاط مرزى شمال غربى ايران در فاصله ميان دو كشور ايران و تركيه قابل رؤيت مى باشد.

0000000000

منابع :

كعبه و مسجدالحرام در گذر تاريخ تأليف: محمّد طاهر كردى مكّى ترجمه: هادى انصارى

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

http://www.hadj.ir/books1/28.htm

0000000000

مكه و كعبه بعد از اسماعيل(عليه السلام)

0000000000

گذشت كه اسماعيل(عليه السلام) در ميان عرب هاى نواحى مكه رشد يافت و از ميان آنان همسرى برگزيد. نسلى كه از وى پديد آمد، به عرب هاى عدنانى نامور است. اين عدنان در نسب نامه قريش، نياى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) معرفى شده و عربهاى عدنانى، به اين اعتبار كه از نسل اسماعيل اند، در واقع عرب نيستند; چرا كه اسماعيل(عليه السلام) نه عرب، بلكه از نژاد مردمان بين النهرين بود. از اين روست كه به آنها «مستعربه» به معناى «عرب شده» مى گويند. در برابر عدنانى ها، قحطانى ها يا عرب هاى جنوبى هستند كه به عرب اصيل يا عرب عاربه معروفند.

قبيله اى كه اسماعيل(عليه السلام) در ميان آنان بود، «جُرْهم» نام داشت كه بعدها از ميان رفت و نشان آن در تاريخ گم شد. در دوره تسلّط جُرهم بر مكه بود كه مردم موحّد و خداپرست اين ناحيه، پس از سال ها كه عقايد توحيدى داشتند، بت پرست شدند. آنان به پيروى يكى از بزرگان خود با نام عمرو بن لُحَىّ، بتى را كه وى از شام به مكه آورد و نامش هُبَل بود، پرستيدند. آنها در عين حال، به كعبه و خداى كعبه (ربّ البيت) نيز معتقد بودند. به مرور، بر تعداد بت ها افزوده شد تا آنجا كه در زمان ظهور اسلام، بنا به اظهار برخى از منابع، نزديك به 360 بت در اطراف و درون كعبه قرار داشت. اين افزون بر بت هايى بود كه مردم در خانه هاى خود نگه مى داشتند.

بعد از جرهم، قبيله «خُزاعه» بر مكه تسلّط يافت. پس از آن، به تدريج قريش توانست مكه را از دست آنها خارج سازد و خود بر آن مسلط شود. تاريخ احتمالى تسلط قريش بر مكه حدود دو قرن پيش از هجرت بوده است.

0000000000

منبع:

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مكه وكعبه پس از اسلام

0000000000

پس از استقرار دولت اسلامى در مدينة النبى، مكه از جهت دينى، موقعيت ممتازى يافت و آن اين بود كه به سال دوم هجرت، كعبه قبله مسلمانان شد و هر مسلمانى مكلّف بود در هر نقطه اى از جهان كه زندگى مى كند، براى نماز به سوى مسجد الحرام بايستد. خداوند در قرآن فرمود:

«قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ... » (بقره : 144) «ما به هر سو گردانيدن رويت در آسمان را نيك مى بينيم. پس تو را به قبله اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم; پس روى خود را به سوى مسجد الحرام كن; و هر جا بوديد، روى خود را به سوى آن برگردانيد»

اما از نظر سياسى، به دليل مركزيت مدينه، شهر مكه در درجه دوم از اهميت قرار گرفت. اين زمان، شخصيت هاى برجسته شهر مكه به مدينه رفتند تا در دولت جديد بهره و نصيبى داشته باشند. بسيارى از اين افراد، كسانى بودند كه در سال هشتم هجرت، به زور مسلمان شده بودند. براى نمونه، از آن پس، طايفه بنى اميه در مدينه ديده شدند نه در مكه.

در دوره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مدتى مُعاذ بن جَبَل و زمانى هم حارث بن نَوْفَل بن حارث بن عبدالمطّلب و زمانى عَتّاب بن اُسيد بر مكه حكومت كردند. در زمان خلفا، برخى از مهم ترين واليان مكه عبارت بودند از: نافع بن عبدالحارث، عبدالله بن ابزى، خالد بن عاص مخزومى و عبدالله بن خالد بن أسيد اموى. و در زمان امام على(عليه السلام) ، نخستين حاكم مكه، ابوقتاده انصارى و دومين آنها قُثَم بن عباس و سپس معبد بن عباس بود. آخرين حاكم اين شهر از سوى امام على و امام حسن(عليهما السلام)، جارية بن قدامه بود.

با رفتن امام على(عليه السلام) از حجاز به عراق، در سال 36 هجرى، مركز خلافت از مدينه به عراق انتقال يافت و مدينه و مكه، در عين حفظ اهميت دينى خود، به عنوان «حرمَين»، از نظر سياسى موقعيت چندانى نداشتند; گرچه چهره هاى شاخص دينى و سياسى از صحابه و فرزندان آنان، هنوز در اين دو شهر فراوان بودند.

امام حسن(عليه السلام) بعد از صلح با معاويه به مدينه بازگشت. برادرش امام حسين(عليه السلام) نيز در اين شهر زندگى مى كرد. به علاوه، شمار زيادى از فرزندان صحابه مانند عبدالله بن زبير، عبدالله بن عمر در اين شهر مى زيستند.

با استقرار حكومت معاويه در دمشق، نظارت بر مدينه بيشتر شد و برخى از مهم ترين چهره هاى اموى، حكومت مدينه را به عهده گرفتند. عُتْبة بن ابى سفيان، عنبسة ابن ابى سفيان، مروان بن حَكَم، سعيد بن عاص اموى و فرزندش عمرو، از جمله حاكمان شهرهاى مدينه و مكه در روزگار معاويه بودند. در دوران معاويه، مدينه چندان اطاعت از امويان نداشتند و مخالفان فراوانى از فرزندان صحابه در مدينه زندگى مى كردند.

زمانى كه يزيد سركار آمد، در اوّلين قدم كوشيد تا مخالفان خود در ميان فرزندان صحابه را از ميان بردارد. امام حسين(عليه السلام) از مدينه به مكه رفت و پس از آن مكه را به قصد عراق ترك كرد و در محرّم سال 61، در كربلا به شهادت رسيد. عبدالله بن زبير نيز همزمان با امام حسين(عليه السلام) از مدينه به مكه آمد، اما در همين شهر ماند. آن زمان حاكم مكه، وليد بن عتبة بن ابى سفيان بود.

پس از سركوبى نهضت امام حسين(عليه السلام) در محرم سال 61، مردم مدينه از نسل فرزندان صحابه در سال 62 شورش كردند. عامل پشت پرده اين شورش، عبدالله بن زبير بود كه در مكه به سر مى برد و آن شهر را در تصرف خود گرفت. سپاه اعزامى شام ابتدا عازم مدينه شد و ضمن قتل عام مردم شهر در واقعه حرّه، به مكه حمله كرد. طى اين حمله ناموفق، مسجد الحرام و كعبه آسيب فراوان ديد.

با رسيدن خبر مرگ يزيد، سپاه شام برگشت و عبدالله بن زبير بر حجاز و سپس عراق تسلط يافت. وى تا سال 73 هجرى در اين شهر حكومت كرد. در اين سال، حَجّاج به فرمان عبدالملك بن مروان به مكه حمله كرد و ضمن آتش زدن كعبه و دار زدن عبدالله بن زبير، بار ديگر حجاز و جزيرة العرب را به زير سلطه امويان درآورد. در دولت زبيرى نيز، بنى هاشم تحت فشار خاندان زبيرى قرار داشتند. اين خاندان، نماينده جناح ميانى قريش در برابر دو خط علوى و اموى بود. ابن زبير طى حكومت خود بر مكه، كعبه را مجدداً از پايه بنا كرد و بخشى از حجر اسماعيل را داخل كعبه كرد; به علاوه، درِ ديگرى هم روبروى در فعلى، در كنار ركن يمانى باز كرد. با آمدن حَجّاج، بار ديگر كعبه تخريب و به مانند همان كه پيش از زمان ابن زبير بود ساخته شد.

دولت اموى، اميرانى از خاندان خود و يا چهره هاى كاملا وابسته را به حكومت شهرهاى مهم مى گمارد. خالد بن عبدالله قسرى، عبدالله بن سفيان مخزومى و يحيى بن حكم بن ابى العاص، از جمله واليان امويان در مكه بودند. مدتى هم عمر بن عبدالعزيز و مَسْلمة بن عبدالملك در اين شهر حكومت كردند. يكى از كثيف ترين حكام اموى در مكه، يوسف بن عمر ثقفى پسر برادر حجاج بود كه جنايات فراوانى را در اين شهر مرتكب گرديد. مكه در سال 129 و 130 هجرى به دست خوارج افتاد و پس از آن باز امويان بر آن مسلط شدند; گرچه اين بار، عُمْر دولتشان به پايان رسيده و در سال 132 هجرى براى هميشه در شرق اسلامى سقوط كردند.

0000000000

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مكه از ظهور اسلام تا هجرت

0000000000

محمد، رسول الله(صلى الله عليه وآله) در عام الفيل از مادر زاده شد و با تولد او، نور خداوندى بر كره خاكى تابيدن گرفت. طاق كسرى فرو ريخت، درياچه ساوه خشكيد و آتش آتشكده فارس به خاموشى گراييد. او پدر بزرگوارش را نديد و مادرش در ششمين سال تولد فرزندش، زندگى را بدرود گفت. پس از آن، تا دو سال جدّش عبدالمطّلب، شخصيت برجسته مكه، سرپرستى او را بر عهده داشت و آنگاه كه او در گذشت، ابوطالب، عموى بزرگوارش، سرپرستى اش را پذيرفت. در بيست و پنج سالگى با خديجه ازدواج كرد. و پس از گذشت پانزده سال از اين پيوند، در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد.

او فردى مورد اعتماد، امين و صادق بود كه هر سال، يك ماه را به عبادت در «غار حِرا» مى پرداخت و هرگز كسى از وى خاطره اى بد در ذهن نداشت و از او دروغى نشنيده بود.

تا سه سال، دعوتِ آشكار و رسمى نداشت، به همين دليل توانست جمعى از مردمان پاك فطرت را به دين مبين اسلام در آورد. نخستين مسلمان، على(عليه السلام) و دومين آن حضرت خديجه كبرى(عليها السلام) بود.

با آشكار شدن و رسميت يافتن دعوت، دشمنى قريش نيز با اسلام و مسلمانان آغاز شد. و كسانى مانند ابوجهل، عتبة بن ربيعه و ابوسفيان و حتى عمويش ابولهب، بدترين آزارها را به وى و پيروانش رساندند; اما آنان سرسختانه مقاومت كردند.

در سال پنجم بعثت، گروهى از مسلمانان به رهبرى جعفر فرزند ابوطالب، مخفيانه از مكه هجرت كردند و با عبور از درياى سرخ، به حبشه رفتند تا از فشار مشركان در امان باشند. سال هاى پس از آن، پيامبر(صلى الله عليه وآله) با حمايت ابوطالب و ديگر افراد بنى هاشم (جز ابولهب) در مكه زندگى مى كرد. حمايت ابوطالب نقش بسيار مهمى در محافظت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) داشت. زمانى كه قريش نتوانستند ابوطالب را به ترك حمايت از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) وادار كنند، پيمان اتحادى را بر ضدّ بنى هاشم امضا كردند. اين پيمان كه در سال هفتم بعثت امضا شد، بنى هاشم را محصور در شِعْب ابى طالب; يعنى محله بنى هاشم در مكه كرد و قريش از داشتن روابط اقتصادى و خانوادگى با آنان سرباز زد.

شكستن اين پيمان از ديد قريش، تنها زمانى ممكن بود كه بنى هاشم دست از حمايت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بردارند و او را به قريش تحويل دهند. پس از سه سال سختى و مرارت، قريش با سرافكندگى، پيمان خود را لغو كرد و بنى هاشم با سرافرازى زندگى جديد خود را آغاز كردند.

ديرى نپاييد كه دو يار ديرين رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، ابو طالب و خديجه، يكى پس از ديگرى دنيا را وداع گفتند. سال دهم بعثت، به مناسبت درگذشت اين دو يار، «عام الحزن»; يعنى سال اندوه نامگذارى شد.

در سال يازدهم بعثت، بارقه اميدى از سوى «يثرب» درخشيد و تنى چند از مردم آن سرزمين با اسلام آشنا شده، به آن گرويدند. سپس در سال هاى دوازدهم و سيزدهم بر شمار آنان افزوده شد. بدين ترتيب، اسلام كه در مكه و در كنار خانه خدا، در حصار مشركان بدطينت زندانى بود، در بيرون مكه و در شهر يثرب، خود را آزاد يافت.

مكه خاطره سيزده سالِ نخستِ بعثت را به همراه دارد كه در يك سو دشمنان مشرك رسول خدا(صلى الله عليه وآله) قرار داشتند و در سوى ديگر، آن حضرت با يارانى انگشت شمار اما مقاوم كه در زير شكنجه هاى سهمگين مشركان فرياد «اَحَدٌ، اَحَد» آنان فضاى شهر مكه را پر كرده بود، حيات اسلام را در بستر تاريخ تداوم مى بخشيد. آن زمان قبله مسلمانان بيت المقدس بود، اما مسجدالحرام و كعبه مقامى بس والا و ارجمند داشت.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در سال سيزدهم بعثت، به دعوت مردم يثرب به آن شهر رفت و مكه را براى مدتى كوتاه در اختيار مشركان قرار داد. هفت سال بعد توانست براى مدت سه روز به قصد انجام عمره به مكه آيد و سرانجام، در سال هشتم هجرت، اين شهر را كه مركز توحيد ابراهيمى بود از لوث وجود مشركان نجس و بتها پاك سازد.

در سال دوم هجرت، قبله مسلمانان از بيت المقدس به سوى كعبه تغيير كرد و اين نشان داد كه مكه و كعبه پايگاه اصلى اسلام بوده و خواهد بود. اين اقدام، علاوه بر پيروزى فرهنگى بر يهود، پيروزى بر قريش نيز بود كه كعبه را در انحصار خود و عقايد شرك آلودشان قرار داده بودند. در واقع با اين حركت، دين ابراهيم كه اساس آيين هاى توحيدى بود، به معناى واقعى احيا گرديد.

0000000000

منبع:

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مكه در دوره عباسيان

0000000000

پس از سقوط امويان، بنى هاشم كه طى مدت نود سال زير فشار آنان بودند و تنها جانشين قابل قبول امويان ميان مردم تلقى مى شدند، به قدرت رسيدند. بنى عباس به نام اهل بيت قدرت را به دست گرفتند. ابتدا اظهار تشيع كردند; اما اندكى بعد، به دليل مقابله با علويان، و كسب وجهه ميان سنيان، مذهب تسنن را پذيرفته، آن را رسميت بخشيدند. مهم ترين رقيب آنان، علويان بودند كه لحظه اى از قيام و شورش بر ضد عباسيان نمى ايستادند. شمار بسيارى از علويان، در دو شهر مكه و مدينه زندگى مى كردند و به رغم آوارگى و هجرت گروهى از آنان به اقصا نقاط دنياى اسلام، هيچ گاه اين دو شهر از حضور آنان خالى نگرديد.

نخستين والىِ عباسى مكه، داود بن على بن عبدالله بن عباس بود. پس از عزل وى، سفاح دايى اش زياد بن عبدالله حارثى را به امارت مكه نصب كرد. پس از آن منصور نيز مكه را در اختيار برخى از امراى عباسى; از جمله سرى بن عبدالله بن حارث قرار داد.

در سال 145 شورش نفس زكيه در مدينه و شورش برادرش ابراهيم در بصره سركوب شد و دولت عباسى كه متزلزل شده بود، استقرارى مجدد يافت. منصور اين بار عبدالصمد بن عبدالله عموى خود را حاكم مكه كرد. اين شخص كسى است كه سُدَيف ابن ميمون را، كه به نفع علويان شعر مى سرود، در مكه زنده به گور كرد.

حضور اميران عباسى در اين شهر، مى توانست سدّى در برابر قيام هاى علويان باشد. منصور در دوران خلافتش چهار سفر به حج آمد و در سفر پنجم; يعنى در سال 158 در مكه مرد و در كنار قبرستان معلاة مدفون شد. امروزه محله كنار قبر او را كه در حاشيه خيابان قرار دارد، «جعفريه» (احتمالا به نام ابوجعفر منصور) مى نامند.

مكه تا سال 169 كه حسين بن على شهيد فخ قيام كرد، در اختيار امراى عباسى بود. در اين سال، اين علوى دست به قيام زد و با توجه به محبوبيتى كه داشت و با وجود شهادت سريعش، ضربه سختى بر دولت عباسى وارد كرد. منطقه اى كه وى به شهادت رسيد، تا به امروز «منطقة الشهدا» خوانده مى شود و مقبره اش همچنان باقى است.

ادريس بن عبدالله علوى كه از واقعه فخ گريخت، دولتى علوى در آفريقا تأسيس كرد. و برادرش عبدالله نيز در ديلمستان ايران قيامى ترتيب داد كه خاموش شد.

در سال 199 بار ديگر يكى از علويان با نام حسين بن حسن معروف به افطس، به مكه آمد و تحت رهبرى سرى بن منصور شيبانى كه به نام علويان در عراق قيام كرده بود، مدتى مكه را در اختيار خود داشت. با شكست سرى، وى كوشيد تا براى محمد بن جعفر الصادق(عليهما السلام) از مردم مكه بيعت بگيرد. وى كه از پيران علوى اين شهر بود و به ديباج شهرت داشت، كار را به دست فرزندش على و نيز حسين بن حسن افطس سپرد. مأمون در سال 200 هجرى قمرى، سپاهى را به مكه فرستاد و ديباج را به تسليم وا داشت. در سال 202 باز علوى ديگرى با نام ابراهيم بن موسى الكاظم(عليه السلام) بر مكه غلبه كرد كه توسط عباسيان از مكه بيرون رانده شد.

مأمون كه در ظاهر با علويان اظهار دوستى مى كرد، پس از سركوبى اين حركت ها، در بيشتر دوران حكومتش، شهر مكه را در اختيار برخى از علويان گذاشت. اين برخورد، زمينه را براى تسلط بيشتر علويان بر حجاز فراهم كرد.

گفتنى است كه افزون بر حاكم مكه، از سوى دولت عباسى، شخصى به عنوان «اميرالحاج» هر ساله كار اداره حج را عهده دار بود و ممكن بود كه اميرىِ حُجّاج به دست خود حاكم مكه سپرده شود; همان طور كه ممكن بود شخص برجسته ديگرى از خاندان عباسى يا جز آن، كار اميرىِ حاجيان را عهده دار شود.

پس از مأمون، افرادى از خاندان عباسى و نيز برخى از اميران ترك، كه اكنون در دربار عباسى نفوذى نامحدود به دست آورده بودند، به امارت مكه رسيدند. قيام هاى علويان از سال 250 به بعد، سراسر دنياى اسلام را گرفت و از جمله، اسماعيل بن يوسف در سال 251 بر مكه چيره شد، اما سال بعد درگذشت. در سال 301 علوى ديگرى براى مدتى شهر مكه را تصرف كرد.

شهر مكه در سال 317 به تصرف «قرامطه» به رهبرى ابوطاهر قرمطى درآمد. اين گروه، فرقه اى از اسماعيليه بودند كه به تدريج كوس استقلال زدند ودر اين سال مكه رااشغال كردند و حجر الأسود را برداشته، به سرزمين خودشان «هجْر» در سواحل جنوب شرق خليج فارس ـ جايى كه امروز احساء و بحرين است ـ بردند. آنان پس از بيست و دوسال حجر الاسود را به جايش بازگرداندند، بدون آن كه درخواستى از دولت عباسى يا اميران ديگر دنياى اسلام داشته باشند.

از نيمه قرن چهارم به اين سوى، نفوذ علويان در دنياى اسلام بيشتر شد و عباسيان نيز تا اندازه اى با آنان كنار آمدند. براى سالها پدر شريف مرتضى و شريف رضى; يعنى ابواحمد موسوى كه نقابت طالبيان را داشت، از طرف حكومت عباسى امير الحاج بود.( احمد السباعى، تاريخ مكه، ص 175)

0000000000

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

دولت فاطمى و حكومت اشراف در مكه

0000000000

درست در سالى كه فاطميان بر مصر چيره شدند; يعنى سال 358، يكى از شرفا و سادات مكه با نام جعفر بن محمد... بن حسن بن حسن بن على(عليه السلام) مكه را در اختيار خود گرفت. پيش از آن، معزّ فاطمى در كار اصلاح ميان آل جعفر و حَسَنيون در مكه دخالت كرده و آنان را صلح داده بود. اكنون نيز اشراف با دولت فاطمى، پيوند يافته و با قدرت يافتن آنان در مصر، عباسيان و فاطميان بر سر تسلط بر مكه كه مهم ترين حرم دنياى اسلام است، به رقابتى تنگاتنگ مشغول شدند. تسلط بر اين شهر، به نوعى رسميت و مشروعيت خلافتِ صاحبِ تسلط را در اذهان استوار مى كرد.( احمد السباعى، تاريخ مكه، ص 194) هيچ چيز براى حاكمان علوى مكه، بهتر از استفاده از اين رقابت براى كشاندن اموال و ثروت بيشتر به اين شهر، مفيد و سودمند نبود. با اين حال، طبيعى بود كه اشراف مكه، به لحاظ تشيع فطرى، با دولت فاطمى سازش بيشترى داشتند و به نام آنان خطبه مى خواندند. جعفر تا سال 380 بر مكه حكومت كرد و پس از وى فرزندانش عيسى و سپس ابوالفتوح حكومت مكه را در اختيار گرفتند.

درست همان طور كه مدينه در اختيار نوادگان امام حسين(عليه السلام) بود، مكه در اختيار حسنى ها در آمد و درگيرى ميان اين دو خاندان آغاز و تا مدتها ادامه يافت. خاندان جعفر بن محمد ياد شده، تا سال 453 بر مكه حكومت كردند. اين دولت را، دولت نخست اشراف در مكه معرفى مى كنند. پس از آنها براى دو سال طايفه اشراف سليمانى بر مكه حكومت كردند و دوره سوم حكومت اشراف توسط ابوهاشم محمدبن جعفر كه او نيز از سادات حسنى بود تأسيس گرديد. وى به نام فاطمى ها خطبه مى خواند و پس از گرفتارى فاطمى ها در مصر و قطع كمك آنان، وى از سال 462 به نام عباسيان خطبه خواند; با اين حال، به دليل تشيع، جمله «حَىَّ عَلَى خَيْرِ العَمَل» همچنان در اذان مسجدالحرام گفته مى شد. فاطمى ها به رقابت خود ادامه دادند و خطبه خوانى به نام عباسى ها و فاطمى ها، مرتب تغيير مى كرد. اين مسأله بسته به آن بود كه كدام يك بتوانند حاكم مكه را با هداياى خود قانع كنند. بى ترديد يكى از آثار نفوذ فاطمى ها در مكه، نفوذ مذهب تشيع در اين شهر بود(احمد السباعى، تاريخ مكه، ص 194) كه در سه شكل اسماعيلى، زيدى و امامى خود را نشان مى داد. جامع اين سه گرايش، همان شعار حىّ على خير العمل بود كه هيچ سنّى با آن موافق نبوده و برخاستن اين ندا از اذان مسجد الحرام، همه آنان را ناراحت مى كرد.

امارت مكه سپس به قاسم فرزند محمد بن جعفر و آنگاه به فرزند وى فليته رسيد. پس از درگذشت وى در سال 527 ميان خاندان آنان اختلاف افتاد. با روى كار آمدن دولت زنگى ـ نورالدين زنگى ـ آنان در مكه نفوذ يافتند; اما كار همچنان در اختيار اشراف بود. با روى كار آمدن صلاح الدين ايوبى از سال 569 در مكه به نام وى خطبه خوانده مى شد. آخرين فرد از دولت سوم اشراف كه بر مكه حكومت كرد، داودبن عيسى بود كه تا سال 597 امارت مكه را در اختيار داشت.

دوره چهارم حكومت اشراف توسط شخصى با نام قتادة بن ادريس آغاز گرديد. اين شخص باقدرتى كه به دست آورد، به طور كامل بر مكه تسلط يافت و به گونه اى رفتار كرد كه به رغم دشمنى هايش با عباسيان، آنان مجبور به پذيرش وى شدند. در واقع، مكه در وضعيتى بود كه به دليل طمع اميران نواحى مختلف ـ عراق، مصر و يمن ـ در آن، لزوما مى بايست شخصى از همان محيط امارت را در دست داشته باشد. اين شخص، كسى جز از سادات مكه كه اشراف ناميده مى شدند، نبود. به همين دليل، در سخت ترين وضعيت باز هم دولت ايوبى يا عباسى، تن به حكومت يكى از اشراف علوى مى داد.

پس از قتاده فرزندش حسن و سپس راجح به قدرت رسيدند و البته اين دوره; يعنى چهار دهه نخست قرن هفتم هجرى، دوره آشوب و آشفتگى بود.

0000000000

منبع:

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مكه در دوره مماليك و عثمانى ها

0000000000

از سال 652 ـ چهار سال پيش از سقوط بغداد ـ يكى از نوادگان قتاده با نام ابونُمى قدرت را در مكه به دست گرفت. با سقوط عباسيان، دولت مماليك در مصر تأسيس شد و بَيْبَرس، حاكم قدرتمند مملوكى در سال 667 به حج آمد و مورد استقبال ابونُمى قرار گرفت. ابونمى پس از پنجاه سال حكومت بر مكه، به سال 701 درگذشت. وى در اين مدت، گاه تابع مماليك بود و گاه با دولت آل رسول در يمن، دوستى و رابطه داشت. فرزندان وى تاسال 737 با يكديگر درگير بودند تا آن كه در اين سال رُمَيثه فرزند ابونمى، به استقلال بر مكه حكومت كرد. در اين سال ها، افزون بر مماليك و آل رسول، حكام مغولى ايران; از قبيل اولجايتو معروف به خدابنده و فرزندش ابوسعيد نيز كه به اسلام گرويده بودند، در انديشه نفوذ در مكه بودند. پس از درگذشت رميثه در سال 747 فرزندان و نوادگان وى تا زمان تسلط عثمانى ها، بر اين شهر در سال 923 حكومت كردند. آخرين شريف حاكم بر مكه در زمان سلطان سليم شريف، بركات بود كه از اعقاب ابونمى به شمار مى آمد.

0000000000

عثمانى ها كه در سال 922 و 923 موفق به نابودى كامل دولت مماليك شده بودند، بر حجاز نيز تسلّط يافتند. امّا سران اين دولت نيز به دليل شرايط خاص حجاز، قانع شدند كه مى بايست براى حفظ تسلط خود بر مكه، حاكميت اشراف حسنى بر اين شهر را بپذيرند. اكنون به جاى مَحْمل مصرى، كه رهبرى حُجاج را طى دو ـ سه قرن داشت، محمل رومى اعزامى از طرف سلطان سليم، مهم ترين محمل موجود در ايام حج به شمار مى آمد. اين محمل از شام به سوى حجاز حركت مى كرد.

ابونمى دوم، فرزند بركات پس از درگذشت پدرش در سال 932 به جاى او نشست. وى يكى از قدرتمندترين اشرافى است كه در طول قرن ها بر مكه حكمرانى كرد. از مهم ترين اقدامات وى، اعلام بسيج عمومى و جنگ بر ضد قواى استعمارگر پرتغال بود كه به سال 948 به جده حمله كردند. وى تا سال 974 بر مكه حكومت كرد و سپس حكومت را به فرزندش حسن سپرد كه تا سال 1010 كه در نجد درگذشت، بر اين شهر فرمانروايى كرد. پس از وى، فرزندش ابوطالب براى دو سال و سپس فرزند ديگرش ادريس تا سال 1021 حاكم مكه بودند.

همه اين افراد، ناگزير مى بايست از طرف دولت عثمانى به رسميت شناخته شوند. پس از ادريس، كسانى از اعقاب ابونمى به امارت مكه رسيدند و به تدريج خود به خاندان هاى مختلف تقسيم شدند و ميان عموزادگان درگيرى هايى نيز پيش آمد.

سخت گيرى بر حجاج ايرانى از سوى دولت عثمانى

يكى از دشوارى هاى اين دوره، سخت گيرى هايى بود كه به تحريك دولت عثمانى و برخى عالمان آن ديار، بر ضدّ شيعيان و حُجّاج ايرانى و عالمان شيعه مقيم حرمين صورت مى گرفت. از مهم ترينِ اين تحوّلات، دستگيرى و شهادت شهيد ثانى در سال 965 هجرى بود كه به نوشته برخى مورخان، وى را در مسجد الحرام دستگير كردند

و در استانبول كشتند. در سال 976 نيز معصوم بيك صفوى را كه از اركان دولت

صفوى بود، همراه بسيارى از همراهانش در وادى فاطمه، در يك منزلىِ مكه كشتند و اين رخداد را به اعراب بدوى نسبت دادند. همچنين در سال 1042 به تمامى حجاج ايرانى حاضر در مكه اعلام شد كه سال آينده نه آنان و نه هموطنان ايرانى شان،

حق آمدن به حج را ندارند. به نوشته سباعى دليل اين امر در منابع تاريخى روشن نشده است.( احمد السباعى، تاريخ مكه، ص371)

در سال 1040 هجرى نيز عالمى شيعى با نام ميرزا زين العابدين كاشانى را كه هميشه در مسجد الحرام مشغول عبادت بود، مورد ضرب و شتم قرار دادند وكشتند. چنان كه در سال 1047 حجاج ايرانى را از حج منع كرده، به شديدترين صورت آنان را از مكه اخراج كردند و اعلام نمودند كه از سال بعد، اجازه اقامه حج را ندارند.( منائح الكرم، ج 4، صص 182 ـ 181) همچنين در سال 1088 به بهانه آن كه شيعيان پرده كعبه را نجس كرده اند، در اين شهر شيعه كشى به راه انداختند و عالمى با نام سيد محمد مؤمن رضوى را در حالى كه در پشت مقام ابراهيم مشغول خواندن قرآن بود، كشتند. همچنين در سال 1101 يا 1105 عالم ديگرى با نام شيخ حسين تنكابنى را در حالى كه پرده كعبه را گرفته بود، آن قدر كتك زدند كه بيمار شد و در راه مدينه درگذشت و در ربذه كنار قبر ابوذر غفارى مدفون شد.( صفويان در عرصه دين، فرهنگ و سياست، ج 2، ص 840) يكى از نويسندگان، محل قبر ابوذر را در يكصد كيلومترى خارج مدينه در مسير رياض در است كه مركز شيعيان عربستان مى باشد. در حاشيه شرقى و جنوب شرقى جزيره، كشورهاى قطر، بحرين و عمان قرار دارند.

0000000000

منبع:

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

قريش در مكه

0000000000

قُصَىّ بن كلاب، دامادِ رييس قبيله خُزاعه بود. او توانست پس از مرگ پدرِ همسرش، با استفاده از خاندان هاى متفرق قريش و با كمك آنها، كه در اطراف مكه زندگى مى كردند، بر مكه تسلط يابد. قُصَى در آبادى مكه كوشيد و دارالندوه را براى مشاوره رؤسا و برجستگان و چهل ساله هاى قريشى پديد آورد و سروسامانى به مكه داد. وى اداره امور مكه را به عنوان هاى: پرچمدارى، پرده دارى كعبه، سقايت حجاج، سفارت و ... تقسيم كرد و هر قسمت را به يكى از خانواده هاى قريش سپرد. نوشته اند كه او در بازسازى كعبه نيز تلاش هايى داشته است. در روزگار پيش از قصى، اطراف كعبه تا فاصله زيادى از سكنه خالى بود; اما قصى آنها را در نزديكى كعبه آورد و تنها به اندازه طواف، محدوده اى را باقى گذاشت.

پس از قصى، فرزندان وى عبدمناف و عبدالدار و بعد از آن نيز هاشم فرزند عبدمناف و عبد المطّلب فرزند هاشم در مكه نفوذ فراوانى داشتند. در زمان هاشم بود كه مكه به مركز تجارى مهم تبديل شد و قريش به كار تجارت در بلاد دوردست پرداخت. خداوند در سوره قريش به اين مسأله اشاره كرده، مى فرمايد: "  لاِِيلاَفِ قُرَيْش * إِيلاَفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَ الصَّيْفِ * فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ * الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوع وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْف " .(سوره قريش)

زمانى كه قُصَىّ بن كلاب قريش را در مكه گرد آورد، هر طايفه اى از قريش را در بخشى از مكه سكونت داد. او قسمت «وجه كعبه» يعنى مَعلاة يا بالاى مكه را، كه شامل شعب ابى طالب به سمت بالا است، به خود و فرزندانش اختصاص داد. به همين دليل همه فرزندان وى در اين بخش سكونت داشتند. او بخش اجياد (شامل اجياد كبير و صغير در پشت كوه ابوقبيس) را به بنى مخزوم داد و منطقه مَسْفله مكه را در اختيار بنى جُمح گذاشت. و بنى سهم در ثنيّه سُفلى، كه امروزه به نام شُبَيْكه شناخته مى شود، سكونت گزيدند. بنى عدى (كه عمر از آن تيره است) در پايين ثنيه مزبور، جايى كه امروزه به جبل عمر معروف است، اسكان يافتند.

0000000000

منابع:

فاكهى، اخبار مكه، ج 3، ص 260

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

بناى كعبه به دست قريش

0000000000

كعبه همواره مقدس بود و اعراب بر گرد آن طواف مى كردند و به پرستش بت هاى خود مى پرداختند. زمانى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سى و پنج سال داشت، سيل از معلاةِ مكّه به سمت مسجد الحرام جارى شد و كعبه را ويران كرد، در پى آن، قريش تصميم به بازسازى كعبه گرفتند. آنان شرط كردند كه در بازسازىِ كعبه جز از مال حلال، بهره نگيرند; و چون مال حلالى كه به دست مى آمد، براى اين كار كافى نبود! هر طايفه اى از قريش، ساختن گوشه اى از آن را بر عهده گرفت و بدين سان ساختمان كعبه سامان يافت.

پس از آن كه ساختمان كعبه پايان يافت، نوبت نصب حجرالاسود رسيد و آن سنگ مقدسى بود كه پيشينه اش به قدمت خود كعبه مى رسيد و نصب آن امتياز خاصى را مى طلبيد. بنا به نقل هاى تاريخى، قريش در نصب آن با يكديگر به جدال برخاستند، تا آنجا كه نزديك بود كار به مقاتله و كشتار بينجامد. در نهايت حكميّت شخصى را كه همان لحظه وارد مسجد الحرام شود، پذيرفتند. آن شخص، كسى جز محمد امين نبود. محمد پيشنهاد كرد تا سنگ را در پارچه اى قرار دهند كه دادند; پس از آن، از هر طايفه، كسى گوشه اى از آن را گرفت و جمعاً سنگ را تا محل نصب آن بالا آوردند. آنگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن را برداشت و در جايگاه خود قرار داد.

ارتفاع كعبه در اين بنا تا 64/8 متر رسيد. سقفى نيز براى آن قرار داده شد كه آب آن به وسيله ناودانى به حِجر اسماعيل مى ريخت. داخل كعبه بارنگ آميزى و تصاويرى از ابراهيم و مريم مقدس در حالى كه عيسى(عليه السلام) را در بغل داشت! تزيين شده بود.

حدود چهار يا پنج سال پيش از بازسازى كعبه، امير مؤمنان(عليه السلام) در كعبه متولد شد. در اين باره نقل هاى تاريخى و شواهد ادبى و شعرى فراوانى وجود دارد كه جاى ترديد براى محققان باقى نمى گذارد.(1)اين شرافتى بود براى امام على(عليه السلام) و مادرش فاطمه بنت اسد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را چونان مادرش دوست مى داشت; چرا كه به هر روى، رسول  خدا(صلى الله عليه وآله)بخشى از دوران طفوليتش را در خانه ابوطالب سپرى كرد. مشهور است محلى كه ديوار كعبه شكافته شد و فاطمه بنت اسد از آنجا به درون كعبه رفت، در سمت ركن يمانى قرار دارد. از آنجايى كه چندين بار پس از آن كعبه بازسازى شده، طبعا نمى توان اثر و نشانى از چنان شكافى به دست آورد.

0000000000

1- در اين باره، به كاب «مولود كعبه» اثر علاّمه اردوبادى، ترجمه عيسى اهرى (قم، نشر رسالت، 1379 مراجعه فرماييد.

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

ابرهه و مكه

0000000000

قبايل عرب طى قرنها با فرهنگ توحيدى ابراهيمى خو كرده و از گوشه و كنار جزيرة العرب براى زيارت كعبه به اين شهر مى آمدند و در ضمن در آنجا به تجارت نيز مى پرداختند. برخى از اعراب، به دلايلى كه چندان مشخص نيست، به تدريج كعبه هايى در ديار خود ساختند و رنج آمدن به كعبه را از خود برداشتند. شمار اين كعبه ها را بالغ بر ده دانسته اند كه البته چندان مورد توجه نبوده است.

زمانى كه ابرهه حَبَشى از آن سوى درياى سرخ به اين سوى آمد و بر يمن تسلط يافت، تصميم گرفت آيين مسيح را بر اين مناطق مسلّط سازد. از اين رو كليسايى بنا كرد و مصمم شد تا مردم عرب را از زيارت كعبه باز دارد و وادار كند تا به كليساى او بروند.

شايد بتوان گفت كه اودر پى توسعه مسيحيت بوده و وقتى با مقاومت عربها روبرو شده، تصميم گرفته است تا به مكه حمله كند و كعبه را ويران سازد. اين واقعه در سال تولد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه به «عام الفيل» شهرت يافته، رخ داده است.

ابرهه در زمان تسلط معنوى عبدالمطلب بر مكه، به اين شهر حمله كرد، اما به قدرت الهى، گرفتار عذاب شد و خود و سپاهيانش كشته شدند. پس از اين ماجرا، كعبه و قريش اعتبار بيشترى يافتند و عرب ها احترام بيشترى به خانه خدا و ساكنان مكه مى گذاشتند.

در برخى نقلها محل انهدام سپاه ابرهه، همين مكانى است كه امروزه «وادى محسّر»; «جاى حسرت اصحاب فيل» ناميده شده و وادى كم عرضى است كه ميان سرزمين مشعر و منا قرار دارد; همان جايى كه حجاج بايد صبحگاه روز دهم ذى حجه، يعنى عيد قربان، پس از طلوع آفتاب، به سرعت آن وادى را طى كنند و وارد منا شوند; چرا كه توصيه شده است كه بايد از سرزمين هاى عذاب ديده، به سرعت گذشت.

0000000000

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَلَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ«1» آیا ندیدی پروردگارت با فیل سواران (= لشکر ابرهه که برای نابودی کعبه آمده بودند) چه کرد؟! أَلَمْ یجْعَلْ كَیدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ«2» آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟! وَأَرْسَلَ عَلَیهِمْ طَیرًا أَبَابِیلَ«3» و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد، تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ«4» که با سنگهای کوچکی آنان را هدف قرارمی‌دادند؛ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ«5» سرانجام آنها را همچون کاه خورده‌شده (و متلاشی) قرار داد!

0000000000

تفسيرنمونه : (ذو نواس ) پادشاه يمن، مسيحيان نجران را كه در نزديكى آن سرزمين مى زيستند تحت شكنجه شديد قرار داد، تا از آئين مسيحيت بازگردند، (قرآن اين ماجرا را به عنوان اصحاب الاخدود در سوره بروج آورده). بعد از اين جنايت بزرگ مردى بنام (دوس ) از ميان آنها جان سالم به در برد، و خود را به (قيصر روم ) كه بر آئين مسيح بود رسانيد، و ماجرا را براى او شرح داد. از آنجا كه فاصله ميان روم و يمن زياد بود (قيصر) نامه اى به (نجاشى ) سلطان (حبشه ) نوشت تا انتقام نصاراى نجران را از (ذو نواس ) بگيرد، و نامه را با همان شخص براى (نجاشى ) فرستاد. (نجاشى ) سپاهى عظيم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهى شخصى بنام ارياط روانه يمن كرد (ابرهه) نيز يكى از فرماندهان اين سپاه بود. (ذو نواس ) شكست خورد، و ارياط حكمران يمن شد، بعد از مدتى ، (ابرهه) بر ضد او قيام كرد و او را از بين برد و بر جاى او نشست . خبر اين ماجرا به نجاشى رسيد، او تصميم گرفت ابرهه را سركوب كند، ابرهه براى نجات خود موهاى سر را تراشيد، و با مقدارى از خاك يمن به نشانه تسليم كامل نزد نجاشى فرستاد و اعلام وفادارى كرد. نجاشى چون چنين ديد او را بخشيد و در پست خود ابقا نمود. در اين هنگام (ابرهه) براى اثبات خوش خدمتى كليساى بسيار زيبا و مهمى بنا كرد كه مانند آن در آن زمان در كره زمين وجود نداشت ، و به دنبال آن تصميم گرفت مردم جزيره عربستان را به جاى كعبه به سوى آن فرا خواند، و تصميم گرفت آنجا را كانون حج عرب سازد، و مركزيت مهم مكه را به آنجا منتقل كند. براى همين منظور مبلغان بسيارى به اطراف ، و در ميان قبائل عرب و سرزمين حجاز فرستاد، اعراب كه سخت به مكه و كعبه علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ ابراهيم خليل مى دانستند احساس خطر كردند. طبق بعضى از روايات گروهى آمدند و مخفيانه كليسا را آتش زدند، و طبق نقل ديگرى بعضى آن را مخفيانه آلوده و ملوث ساختند، و به اين ترتيب در برابر اين دعوت بزرگ عكس العمل شديد نشان دادند و معبد ابرهه را بى اعتبار كردند. ابرهه سخت خشمگين شد، و تصميم گرفت خانه كعبه را به كلى ويران سازد، تا هم انتقام گرفته باشد، و هم عرب را متوجه معبد جديد كند، با لشگر عظيمى كه بعضى از سوارانش از فيل استفاده مى كردند عازم مكه شد. هنگامى كه نزديك مكه رسيد كسانى را فرستاد تا شتران و اموال اهل مكه را به غارت آورند ، و در اين ميان دويست شتر از (عبدالمطلب) غارت شد. ابرهه كسى را به داخل مكه فرستاد و به او گفت بزرگ مكه را پيدا كند، و به او بگويد: ابرهه پادشاه يمن مى گويد: من براى جنگ نيامده ام ، تنها براى اين آمده ام كه اين خانه كعبه را ويران كنم ، اگر شما دست به جنگ نبريد نيازى به ريختن خونتان ندارم ! فرستاده ابرهه وارد مكه شد و از رئيس و شريف مكه جستجو كرد، همه عبدالمطلب را به او نشان دادند، ماجرا را نزد عبدالمطلب بازگو كرد عبدالمطلب نيز گفت : ما توانائى جنگ با شما را نداريم ، و اما خانه كعبه را خداوند خودش حفظ مى كند. فرستاده ابرهه به عبدالمطلب گفت ، بايد با من نزد او بيائى ، هنگامى كه عبدالمطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تاءثير قامت بلند و قيافه جذاب و ابهت فوق العاده عبدالمطلب قرار گرفت ، تا آنجا كه ابرهه براى احترام او را از جا برخاست و روى زمين نشست ، و عبدالمطلب را در كنار دست خود جاى داد، زيرا نمى خواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چيست ؟ مترجم گفت : حاجتم اين است كه دويست شتر را از من به غارت برده اند دستور دهيد اموالم را بازگردانند. ابرهه سخت از اين تقاضا در عجب شد، و به مترجمش گفت : به او بگو هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت ، اما اين سخن را كه گفتى در نظرم كوچك شدى تو در باره دويست شترت سخن مى گوئى ، اما درباره كعبه كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويرانيش  آمده ام مطلقا سخنى نمى گوئى ؟! (عبدالمطلب) گفت : انا رب الابل ، و ان للبيت ربا سيمنعه !: من صاحب شترانم ، و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مى كند (اين سخن ، ابرهه را تكان داد و در فكر فرو رفت ). عبدالمطلب به مكه آمد، و به مردم اطلاع داد كه به كوه هاى اطراف پناهنده شوند، و خودش با جمعى كنار خانه كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد، دست در حلقه در خانه كعبه كرد و اشعار معروفش را خواند: لا هم ان المرء يمنع رحله فامنع رحالك000لا يغلبن صليبهم و محالهم ابدا محالك000جروا جميع بلادهم و الفيل كى يسبوا عيالك000لاهم ان المرء يمنع رحله فامنع عيالك000و انصر على آل الصليب و عابديه اليوم آلك000خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مى كند تو خانه ات را حفظ كن ! هرگز مباد روزى كه صليب آنها و قدرتشان بر نيروهاى تو غلبه كنند. آنها تمام نيروهاى بلاد خويش و فيل را با خود آورده اند تا ساكنان حرم تو را اسير كنند. خداوندا! هر كس از خانواده خويش دفاع مى كند تو نيز از ساكنان حرم اءمنت دفاع كن . و امروز ساكنان اين حرم را بر آل صليب و عبادت كنندگانش يارى فرما. سپس عبدالمطلب به يكى از دره هاى اطراف مكه آمد و در آنجا با جمعى از قريش پناه گرفت ، و به يكى از فرزندانش دستور داد بالاى كوه ابو قبيس بروند ببيند چه خبر مى شود. فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت : پدر! ابرى سياه از ناحيه دريا (درياى احمر) به چشم مى خورد كه به سوى سرزمين ما مى آيد، عبدالمطلب خرسند شد صدا زد: يا معشر قريش ! ادخلوا منازلكم فقد آتاكم الله بالنصر من عنده : اى جمعيت قريش ! به منزلهاى خود بازگرديد كه نصرت الهى به سراغ شما آمد اين از يكسو. از سوى ديگر ابرهه سوار بر فيل معروفش كه (محمود) نام داشت با لشگر انبوهش براى درهم كوبيدن كعبه از كوه هاى اطراف سرازير مكه شد، ولى هر چه بر فيل خود فشار مى آورد پيش نمى رفت ، اما هنگامى كه سر او را به سوى يمن بازمى گرداندند به سرعت حركت مى كرد، ابرهه از اين ماجرا سخت متعجب شد و در حيرت فرو رفت . در اين هنگام پرندگانى از سوى دريا فرا رسيدند، همانند پرستوها و هر يك از آنها سه عدد سنگريزه با خود همراه داشت ، يكى به منقار و دو تا در پنجه ها، تقريبا به اندازه نخود، اين سنگريزه ها را بر سر لشگريان ابرهه فرو ريختند، و به هر كدام از آنها اصابت مى كرد هلاك مى شد، و بعضى گفته اند: سنگريزه ها به هر جاى بدن آنها مى افتاد سوراخ مى كرد و از طرف مقابل خارج مى شد. در اين هنگام وحشت عجيبى بر تمام لشگر ابرهه سايه افكند، آنها كه زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند، و راه يمن را سؤ ال مى كردند كه بازگردند، ولى پيوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمين مى ريختند. خود ابرهه نيز مورد اصابت سنگى واقع شد و مجروح گشت ، و او را به صنعاء (پايتخت يمن ) بازگرداندند و در آنجا چشم از دنيا پوشيد. بعضى گفته اند اولين بار كه بيمارى حصبه و آبله در سرزمين عرب ديده شد آن سال بود. تعداد فيلهائى را كه ابرهه با خود آورده بود بعضى همان فيل (محمود) و بعضى هشت فيل و بعضى ده ، و بعضى دوازده نوشته اند. و در همين سال مطابق مشهور پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تولد يافت ، و جهان به نور وجودش روشن شد، و لذا جمعى معتقدند كه ميان اين دو رابطه اى وجود داشته . به هر حال اهميت اين حادثه بزرگ بقدرى بود كه آن سال را ((عام الفيل )) (سال فيل ) ناميدند و مبداء تاريخ عرب شناخته شد.

0000000000

منابع:

1- : زاد المعاد، (ابن جوزى) ج 1، ص 274، ج 3، ص 17

2- تفسيرنمونه

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مكّه معظمه درسال هشتم هجرت

0000000000

منتهي الآمال : هـمـانـا از آن روز كـه مـيان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و قريش در حُديبيّه كار بـه صـلح انـجـامـيـد از جمله شروط آن بود كه با جار جانبَيْن و حليف طرفَيْن تَعَرُّضى نـشـود قـبـيـله بـنـى بـكر و كِنانة حليف قريش بودند و جماعت بَنى خُزاعَه از حُلَفاء و هم سـوگـنـدان اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به شمار مى شدند و ميان بنى بـكـر و خـزاعـه رسـم خـصـومـت مـحـكم بود. يك روز يكى از بنى بكر شعرى چند در هجاى پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى خواند، غلامى از بنى خُزاعه اين بشنيد او را منع كرده مفيد نيفتاد، پس بر او دَويد و سر و روى او را درهم شكست ؛ طايفه بنى بكر به جهت يـارى او در مـقاتلت بنى خزاعه يك جهت شدند و از قريش مدد خواستند، كفار قريش پيمان پـيـغـمبر را شكستند و بنى بكر را به آلات حرب يارى دادند و جمعى نيز با ايشان همراه شـده بـر سـر خـزاعـه شـبـيـخـون زدنـد در مـيـانـه بـيـسـت تـن از خـزاعـه مـقـتـول گشت . اين خبر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد فرمود: نصرت داده نـشـوم اگـر خـزاعـه را نـصـرت نـكـنـم ؛ پـس در طـلب لشـكـر بـه قـبـايـل عـرب كـس فـرسـتـاد و پـيـام داد كـه هـركـه ايـمـان بـه خـدا دارد اَوَّل مـاه رمـضـان شـاكى الّسلاح در مدينه حاضر شود و هركه در مدينه بود به اِعداد جنگ ماءمور گشت و در طرق و شوارع ديده بانان گذاشت كه كس اين خبر به مكّه نبرد.

حـاطـب بـن اَبـى بـَلْتـَعـَة مكتوبى به قريش نوشت و ايشان را از عزم پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آگـهـى داد و آن مكتوب را به زنى ساره نام داد كه به قريش رساند، سـاره آن نـامـه را در گـيـسـوان خـود پـوشـيـده داشـت و راه مـكـّه پـيـش گـرفـت ، جـبـرئيـل ايـن خـبـر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و آن حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام را بـا جـمـعـى از دنـبـال آن زن فـرسـتاد كه نامه را از او گرفته بياورد. حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام هرچه به آن زن فرمود نامه را بدهد قَسَم مى خورد كه نـامـه بـا مـن نـيست حضرت تيغ بكشيد و فرمود: مكتوب را بيرون آر والاّ ترا خواهم كشت . سـاره چـون چنين ديد نامه را بيرون آورده و به آن حضرت داد. حضرت آن نامه را به خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد، حضرت از حاطب پرسيد: چرا چنين كردى ؟ عرض كـرد: خـواسـتـم حقّى بر قريش پيدا كنم كه به رعايت آن حمايت بازماندگان من كنند. پس اين آيه مباركه در اين وقت نازل شد: (يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتِّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ اَوْلِيآءَ...)

پـس روز دوم مـاه رمـضان يا دهم آن با ده هزار مرد از مدينه حركت فرمود. ابن عباس  گويد كـه در منزل عُسْفان آن حضرت قَدَحى آب برگرفت و بياشاميد چنانكه مردم نگريستند و از آن پـس تا مكّه روزه نگرفت . جابر گفته بعد از آنكه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم آب آشـامـيـد مـعـروض داشـتـنـد كه بعضى از مردم روزه دارند دو كرّت فرمود: اوُلئِكَ الْعـُصـاةُ. از آن سـوى چـنـان افـتـاد كـه عـبـّاس عـمـوى آن حـضـرت بـا اهـل و عـشيرت خود از مكّه هجرت نموده به قصد مدينه در بيوت سُقْيا يا ذوالْحُلَيْفَه به حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم پيوست ، آن حضرت از ديدار او شاد خاطر گـشـت و فـرمـود: هـجـرت تـو آخـريـن هجرتها است ، چنانكه نبوّت من آخرين نبوّتها است و فـرمـان كـرد تا اهل خود را به مدينه فرستاد و خويشتن همراه آن حضرت شد. پس حضرت طـىّ طـريـق كـرده تـا چـهـار فـرسـخـى مـكـّه بـرانـد و در منزل مَرَّ الظَّهران فرود آمد عباس بن عبدالمطّلب با خود انديشيد كه اگر اين لشكر به مكّه درآيد از جماعت قريش يك تـن زنـده نـمـانـد، هـمـى خـواست تا به موضع اراك رفته مگر تنى را ديدار كند پس بر اسـتر خاص رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته تا اراك براند ناگاه بانگ ابوسفيان و بُديْل بْن وَرْقا را اصغا نمود كه با يكديگر سخن مى گويند، ابوسفيان را صـدا زد. ابـوسـفـيـان عـبـّاس را بـشـنـاخـت گـفـت : يـا ابـالفـضـل ! بـِاَبـي اَنـْتَ وَاُمـّي ، چـه روى داده ؟ عـبـّاس گـفـت : واى بـر تـو! ايـنـك رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم است با دوازده هزار مَرد مُبارز، ابوسفيان گفت : اكـنـون چـاره كار ما چيست ؟ عبّاس  گفت : براين استر رديف من باش تا ترا خدمت آن حضرت بـبـرم و از بـهـر تو امان طلبم . و دانسته باش اى ابوسفيان كه امشب كار طلايه با عُمر بـن الخـطـاب اسـت اگر ترا ديدار كند زنده نگذارد؛ زيرا كه در ميان عمر و ابوسفيان در زمـان جـاهـليّت كار به خصومت نهانى مى رفت . گويند هند زوجه ابوسفيان همواره با چند تـن از جـوانان قريش ابواب مؤ الفت و مخالطت بازداشت و عمر يك تن از آن جمله بود و از اين روى با ابوسفيان كه رقيب هند بود كينى و كيدى داشت .

بـالجـمـله ؛ ابـوسـفـيـان رديـف عـبـّاس شـد عـبـّاس آهـنـگ خـدمـت رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمود چون به خيمه عُمر بن الخطّاب رسيد، عمر ابـوسـفيان را بديد از جاى بجست و خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و عرض كـرد: يـا رسـول اللّه ! ايـن دشـمـن خـداى را نـه امان است نه ايمان ، بفرماى تا سر او را برگيرم . عبّاس گفت : يارسول اللّه ! من او را امان داده ام .

پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: اى ابوسفيان ! ساخته ايمان باش تا امان يابى .

قـالَ فـَمـا نـَصـْنـَعُ بـِالّلا تِ وَالْعُزّى فَقالَ لَهُ عُمَرُ: اِسْلَحْ عَلَيْهِما قالَ ابُوسُفيان : اُفٍّ لَكَ ما اَفْحَشَكَ ما يُدْخِلكَ يا عُمَر في كَلامي وَكَلامِ اِبْن عَمّي .

ابوسفيان گفت : با (لات ) و (عُزّى ) كه دو بُت بزرگند چه كنم ؟ عُمر گفت : پليدى كـن بـر آنها. ابوسفيان از اين كلمه برآشفت و گفت : اُفّ باد بر تو چه قدر فحّاشى چه افتاده كه در ميان سخن من و سخن پسر عمّم درآئى . عمر گفت : اگر بيرون اين خيمه بودى بـا مـن نـتـوانـسـتـى چـنين كرد. رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلم ايشان را از غلظت بازداشت و با عبّاس فرمود: امشب ابوسفيان را در خيمه خويش بدار بامداد نزد من حاضر كن . پس شب را ابوسفيان در خيمه عبّاس به صبح آورد. صـبـح نـداى اذان بـلال شـنـيـد، پـرسـيـد ايـن چـه مـنـادى اسـت ؟ عـبـّاس فـرمـود: مـؤ ذّن رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت پـس ابـوسـفـيـان نـظـاره كـرد كـه رسـول خـداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم وضو مى ساخت و مردم نمى گذاشتند كه قطره اى از آب دست مباركش به زمين آيد و از يكديگر مى ربودند و بر روى خويش  مى ماليدند. فَقالَ: بِاللّهِ لَمْ اَرَكَالْيَوْمِ قَطُّ كَسْرى وَلا قَيْصَرَ!به خدا سوگند! هرگز نديده ام مانند چنين روزى را، كه پادشاه عجم و روم را به اين قسم تعظيم كنند!

بـالجـمله ؛ بعد از نماز به خدمت آن حضرت آمد و از بيم جان شهادتين گفت . عباس  عرض كـرد: يـا رسـول اللّه ! ابـوسـفـيـان مـردى فـخـر دوسـت اسـت او را در مـيان قريش  مكانتى مـخـصـوص فـرمـاى . حـضـرت فـرمـود: هـركـه از اهـل مـكـّه بـه خـانـه ابـوسـفـيـان داخل شود ايمن است ؛ و هم فرمود هر كه سلاح از تن دور كند و يا به خانه خويش رود و در بـبندد يا داخل مسجد الحرام شود ايمن است ؛ پس امر فرمود كه ابوسفيان را در جاى مضيقى وادارد تا لشكر خدا بر او عبور دهد؛ پس ابوسفيان را در تنگناى مَعْبَر بازداشت و لشكر فـوج فوج از پيش روى او مى گذشت ، بعد از عبور طبقات لشكر و افواج سپاه كتيبه اى كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در قلب آن جاى داشت ديدار شد و پنج هزار مرد از اَبـطال رِجال مهاجر و انصار ملازم ركاب بودند همه با اسبهاى تازى و شتران سرخ موى و تـيـغـهاى مُهَنَّد و زِرِه داودى طىّ مسافت همى كردند. ابوسفيان گفت : اى عباس ! پادشاهى برادر زاده تو بزرگ شد. عـباس مى گفت : وَيْحَكَ! پادشاهى مگوى ، اين نبوّت و رسالت است . پس ابوسفيان شتاب زده بـه مكّه رفت قريش ابوسفيان را ديدند كه به شتاب همى آيد و از دور نگريستند كه غـبار لشكر فضاى جهان را تار و تيره كرده و هنوز از رسيدن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم خـبـر نـداشتند كه ابوسفيان فرياد كرد كه واى بر شما اينك محمد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم است كه با لشكرى چون بَحْر مَوّاج در مى رسد و دانسته باشيد هركه بـه خـانـه من درآيد و هر كه سِلاح جنگ بيفكند و هركه در خانه خود رود و دَرْ بر روى خود ببندد و هركه در مسجدالحرام درآيد، در امان است . قريش گفتند: قَبّحَكَ اللّهُ! اين چه خبر است كه براى ما آورده اى . و هند ريش او را گرفت و بـسـيـار آسـيـب كرد و فرياد زد كه بكشيد اين پير احمق را كه ديگر از اين گونه سخن نكند. پـس افـواج كـتـائب از قـفـاى يـكـديـگـر مـانـنـد سـيـل تـا ذى طـُوى بـرانـدنـد و رسـول خـداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم در ذى طُوى آمد لشكريان در اطراف آن حضرت پـرّه زدنـد. آن حضرت چون كثرت مسلمين و فتح مكّه نگريست هنگام وحدت و هجرت خويش را از مكّه ياد آورد و پيشانى مبارك را بر فراز پالان شتر نهاده سجده شكر گذاشت ؛ چه آن هنگام كه هجرت به مدينه مى فرمود روى به مكّه نمود و فرمود: (اَللّهُ يَعْلَمُ اَنّي اُحِبُّكَ وَلَوْلا اَنَّ اَهْلَكَ اَخْرَجُوني عَنْكَ لَما اثَرْتُ عَلَيْكَ بَلَدا وَلاَ ابْتَغَيْتُ بِكَ بَدَلاً وَاِنّي لَمُغْتَمُّ عَلى مُفارِقَتِكَ).

پـس در حـَجـُون فـرود آمـد در سـرا پـرده اى كـه از اديـم سرخ افراخته بـودنـد پـس غـسـل فـرموده شاكى السِّلاح بر راحله خود برنشست و سوره فتح قرائت مى كرد تا به مسجد الحرام درآمد و حجرالاسود را با مِحْجَن خويش استلام فرمود و تكبير گفت ، سپاه مسلمين نيز بانگ تكبير دادند چنانكه صداى ايشان همه دشت و كوه را گرفت . پس از ناقه فرود آمد و آهنگ تخريب اصنام و اوثان كه در اطراف خانه نصب بود فرمود و با آن چوب كه در دست داشت به آن بُتان اشاره مى فرمود با گوشه كمان به چشم ايشان مى خلانيد و مى فرمود: (جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا) (وَما يُبْدِى ءُ الْباطِلُ وَما يُعيدُ).

بـُتـان يـك يـك از آن اشـاره بـه زمـين سرنگون شدند و چند بتى بزرگ بر فراز كعبه نـصـب كرده بودند اميرالمؤ منين عليه السّلام را امر فرمود كه پا بر كتف آن حضرت نهاده بـالا رود و بـتـها را بر زمين افكنده بشكند. اميرالمؤ منين عليه السّلام آن بتها را به زير افـكـند و درهم شكست آنگاه به رعايت اَدَب خود را از ميزاب كعبه به زير انـداخـت و چـون بـه زمـيـن آمد تبسّمى كرد، حضرت سبب آن را پرسيد، عرض كرد: از جائى بـلنـد خـود را بـه زيـر افـكـنـدم و آسـيـبـى نـديـدم ! فـرمـود: چـگـونـه آسـيـب بـيـنـى و حـال آنـكـه مـُحـَمَّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم تـرا بـرداشـتـه اسـت و جـبـرئيـل فـرو گـذاشـتـه ! پـس  گرفت آن حضرت كليد خانه كعبه را و در بگشود و امر فـرمـود كـه صـورت انبياء و ملائكه را كه مشركين بر ديوار خانه رسم كرده بودند محو كـنـنـد. پـس  عـِضـادَتـَيْن باب را به دست داشت و تهليلات معروفه را بـگـفت آنگاه اهل مكه را خطاب كرد و فرمود: ماذا تَقُولُونَ وَماذا تظنُّونَ؟ در حق خويش چه مى گـوئيـد و چه گمان داريد؟ گفتند: نَقُولُ خَيْرا وَنَظُنُّ خَيْرا اَخٌ كَريمٌ وَابْنُ اَخٍ كَريمٍ وَقَدْ قـَدَرْتَ؛ سـخـن به خير مى گوئيم و گمان به خير مى بريم برادرى كريم و برادرزاده كـريـمـى ايـنـك بـر مـا قـدرت يـافـتـه اى بـه هـر چـه خـواهـى دسـت دارى . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از اين كلمات رقّتى آمد و آب در چشم بگردانيد. اهل مكّه چون اين بديدند گريه به هاى هاى از ايشان بلند شد و زارزار بگريستند. آنگاه حضرت فرمود: من آن گويم كه برادرم يوسف گفت (لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُاللّهُ لَكـُمْ وَهُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ). پس جرم و جنايت ايشان را مَعْفُوّ داشت و فرمود: بـد قـومـى بـوديد از براى پيغمبر خود و او را تكذيب كرديد و از پيش برانديد و از مكّه بـيـرون شدن گفتيد و از هيچگونه زيان و زحمت مسامحت نكرديد و بدين نيز راضى نشديد تـا مـديـنـه بـتاختيد و با من مقاتلت انداختيد و با اين همه از شما عفو كردم اِذْهَبُوا فَاَنْتُمُ الطُّلَقآءُ شما را آزاد كردم راه خويش گيريد و به هر جا خواهيد بباشيد. پـس هـنـگـام نـمـاز پـيـشـيـن رسـيد بلال را فرمان رفت تا بر بام خانه بانگ نماز در داد مـشـركـيـن بـرخـى در مـسـجـدالحـرام و گـروهـى بـر فـراز جـِبـال چـون اين ندا بشنيدند جماعتى از قريش سخنان زشت گفتند، از جمله عِكْرِمَة بن ابى جـهـل گـفـت : مـرا بـد مى آيد كه پسر رِياح مانند خر بر بام كعبه فرياد كند. و خالد بن اُسَيْد گفت : شكر خدا را كه پدر من زنده نماند تا اين ندا بشنود. اَبوسفيان گفت : من سخن نـكـنـم زيـرا كـه ايـن ديـوارهـا، مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را خـبـر دهـنـد. جبرئيل اين خبر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم داد. حضرت ايشان را حاضر ساخت و سـخـن هركس بر روى او بگفت ؛ بعضى مسلمانى گرفتند پس مردان قريش آمدند و بيعت كـردند از جمله ابوقُحافه بود كه در آن وقت پير و كور بود مسلمانى گرفت و سوره اِذا جآءَ نَصْرُاللّهِ وَالْفَتْحُ نازل شد.

0000000000

كوه هاى مهم مكه

0000000000

مكه در ميان درّه واقع شده و اطراف آن را كوه هايى چند در برگرفته است، به طورى كه تنها چند راه خروجى به سمت يمن، درياى سرخ و شام در آن وجود دارد. مهم ترين كوه هاى مكه عبارتند از:

1- ابوقبيس، با ارتفاع 420 متر كه در شرق مسجد الحرام واقع است. در حال حاضر قصر ملك بر بالاى آن بنا شده و بخشى از آن در فضاى باز جلوى مسعى افتاده و در واقع، بخشى از كوه از جاى برداشته شده است. اين كوه را به دليل همسايگى با كعبه، از كوه هاى مقدس دانسته اند. همچنين گفته اند كه در جريان طوفان نوح، امانت دار حجرالأسود بوده است. كوه صفا كه سرآغاز و مبدأ سعى است، در دامنه اين كوه واقع شده است.

2- قُعَيْقعان يا جبل هندى، با ارتفاع 430 متر در غرب مكه است. فاصله اين دو كوه، حد قديم مكه است. از دوران هاى دور، در اطراف و بر فراز اين كوه، بناهاى مسكونى مى ساخته اند.

3- جبل النور يا حِرا با ارتفاع 634 متر در شمال شرق مكه است و اوّلين آيات قرآنى در آنجا بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نازل شد.

4- ثور، با ارتفاع 759 متر در جنوب بر سر پاست; جايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به هنگام هجرت در آنجا مخفى شد.

5- خَنْدمه، در پشت كوه ابوقبيس است.

6- عُمَر، كه در غرب مكه واقع است.

7- ثبير، در شرق مكه است.

0000000000

وادى ابراهيم در ميان كوه هاى مكه واقع شده و يك وادى نسبتا طولانى است كه مسجد الحرام در ميانه آن قرار گرفته و در واقع، مسير و مَسيلى است كه آب بارانِ قسمت بالاى مكه يا مَعْلاة، از سمت حَجون به پايين را به مَسْفله در اين سوى مسجد الحرام، به سمت اَجْياد منتقل مى كرده است.

مكه قديم، عمدتاً در دو سوى مَعْلاة و مَسْفله بوده و گستره آن در سمت معلاة تنها تا محل مسجد الرايه در انتهاى بازار جودريه و نهايت تا مسجد الجن بوده است.

0000000000

منبع:

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

كوه ابوقبيس

0000000000

كوه ابو قبيس كوه بلندي است كه مشرف به صفاست وبرفرازآن كاخ ملك ساخته شده است

کوه ابوقبیس نیز دیگر کوه مقدس مکه است که در شمال شرقی مسجدالحرام واقع است و مشرف به کوه صفا است.

زائران در گذر از منطقه صفا و مروه، راهنمایان کاروانهایی را هر روز مشاهده می کنند که به زائران در خصوص این کوه و اهمیت آن در اسلام و خانه خدا توضیحاتی می دهند.

امروز به دلیل ساختمان سازی بخشی از کوه ابوقبیس تخریب شده و قسمت اعظم آن به دلیل قرار گرفتن در پشت آسمان خراش ها دیده نمی شود.

کوه ابوقبیس از کوههای مهم مکه و بنا بر روایات زیادی افضل کوههای آن است. ( علت آنرا نزدیکی به مسجدالحرام و عبادت خلائق در نزدیکی آن است ). این کوه در شمال شرقی مسجدالحرام و مشرف بر صفا است و اکنون گوشه هایی از آن به سختی از داخل مسجدالحرام قابل رؤیت می باشد. بعضی گفته اند قبر شیث بن آدم و حوا در دل این کوه قرار دارد و گویند چند پیامبر نیز در دل آن مدفونند.

بنا بر روایات تاریخی، حجرالاسود از زمان طوفان نوح علیه السلام در امانت ابوقبیس بود، لذا این کوه را به همبن مناسبت « امین » نیز می نامند. حضرت ابراهیم علیه السلام نیز بر بالای کوه ابوقبیس مردم را به حج فرا می خواند.

حضرت ابراهیم نیز از بالای کوه قبیس مردم را برای انجام مناسک حج دعوت کرد (کوه قعیقعان)

کوه قعیقعان در سمت مروه و درست در نقطه مقابل کوه ابوقبیس در شمال و شمال غربی مسجدالحرام قرار دارد.

در زمان رسالت پیامبر این کوه، شاهد حادثه « شق القمر » بود که بعدها مسجدی به همین نام یعنی « مسجد انشقاق القمر » روی آن ساخته شد.

سعی کنندگان بین صفا و مروه بارها روایت شق القمر معجزه حضرت رسول الله ص که در کوههای ابوقبیس و قعیقعان اتفاق افتاده است را توسط راهنمایان و روحانیون کاروان ها شنیده اند.

بنا به روایتی دو کوه ابوقبیس و قعیقعان شاهد حادثه شق القمر بودند به طوری که در همان شب معجزه نیمی از ماه بر کوه ابوقبیس و نیمی دیگر بر کوه قعیقعان دیده شد.

بر فراز کوه ابوقبیس مسجد دیگری به نام « مسجد ابراهیم » قرار داشت که در دوران سلطه سعودی همراه « مسجد انشقاق القمر » تخریب شد.

از ابوقبیس و « کوه قیعقعان » به نام« اخشبان مکه » یعنی دو کوه سخت که نمی توان از آن ها بالا رفت یاد کرده اند.

فاصله این دو کوه ‪۴۳۰متر است و خود حکایتی از تلاش هاجر همسر فداکار حضرت ابراهیم در جستجوی آب برای فرزندش اسماعیل است.

مسجدالحرام نیز بین این دو کوه قرار دارد.

در کنار این کوه ها منطقه ای نیز به نام شعب ابوطالب وجود دارد که محل محاصره بنی هاشم و پیامبر خدا به مدت سه سال از هفتم بعثت تا سال دهم بعثت بوده که سختی های زیادی را بر بنی هاشم تحمیل کرد.

اما واقعه مهمی که پس از سلام در این کوه رخ داده است، اعلان اولیه رسالت پیامبر بود که آن حضرت صبحگاهان بر فراز این کوه فریاد برآورد « واصباحا » مردم هراسان گرد پیامبر جمع شدند. آن حضرت به ایشان فرمود: « مرا می شناسید و سابقه مرا می دانید ، اگر به شما بگویم در پشت این کوه سیل عظیم و یا دشمنی خطرناک در کمین است، حرف مرا تصدیق می کنید؟ همگی شهادت دادند آری. آنگاه پیامبر اسلام و توحید به طور علنی برای آنان عرضه فرمود.

شعب ابی طالب که سه سال مسلمانان در آن از سوی مشرکان مورد محاصره اقتصادی و اجتماعی بودند، میان این کوه و کوه خندمه قرار دارد و به همین دلیل به آن شعب یعنی دره می گویند.

قبل از اسلام نیز در سالی که قحطی مکه را فرا گرفت، عبدالمطلب با طایفه ای از بزرگان این شهر بر فراز ابوقبیس رفت و به برکت دعای او باران فراوانی بارید.

دوران خلافت یزید بن معاویه شاهد چند حادثه بزرگ و دهشتبار بود. یکی از این وقایع حمله سپاهیان او به مکه برای دستگیری عبدالله بن زبیر بود. طی این حمله به دستور حصین بن نمیر، منجنیقهایی مرا بر فراز این کوه گذاردند و سنگ های آتشین به سمت خانه کعبه پرتاب کردند که بر اثر آن، قسمت زیادی از خانه ویران گردید.

اَبوقُبيس، كوهي مقدس واقع در حد شرقي حرم شريف (مسجدالحرام) مقابل ركن حجرالاسود (ابن جبير، 85). در مورد نام اين كوه نظرهاي متفاوتي اظهار شده است. بعضي نام ابوقبيس را به صورتي مصغر مأخوذ از قبس النار دانسته‌اند، زيرا گفته‌اند كه دو چوب آتش زنه (مرخ) از آسمان بر اين كوه فرود آمد، آدم(ع) آنها را برگرفت، چنانكه از برخورد آن دو آتش پديدار گشت (ياقوت، 1/101-102). برخي نيز نام اين كوه را به مردي با نام قبيس بن شالخ (يا شامخ) نسبت داده‌اند. گفته شده كه اين مرد از قبيلة جّرهّم بوده است (سهيلي، 5/117؛ ياقوت، 1/102). وي گويا ميان مردي به نام عمرو ابن مضاض و دختر عمش سخن چيني كرد و از بيم كشته شدن به كوه مزبور پناه برد و ديگر از او خبر و اثري نماند (همانجا). برخي كوه ابوقبيس را مقتبس از نام مردي آهنگر به همين نام از مُذحٍج نوشته‌اند (همانجا؛ فيروزآبادي، 2/238). جاحظ ابوقبيس را نام ديگر ابوقابوس، ملك عرب دانسته است (1/336). ابوعبيد بكري معتقد است كه ابوقبيس كوهي است در مكه كه بدان ابوقابوس نيز گفته‌اند و ابوقابوس كنية شخص است. وي بيتي نيز از كُميت در تأييد اطلاق نام ابوقابوس بر ابوقبيس آورده است (3/104 ابن عبدالمنعم، 452)

و ابوالفرج بن جوزي در المدهش در بحث ذکر اوائل گويد: اوّل جبل ٍ وضع في الارض ابوقبيس . و امروز بدانجا مسجدي و آثار و خرابه هاي ابنيه ديده مي شود:

0000000000

منابع:

سفر به سرزمین وحی کوههای مکه و رازهای تاریخی آن

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران- ایرنا دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۷

تاریخ آثار اسلامی مکه و مدینه ص 110 و 111 / لغت نامه دهخدا

رجوع به معجم الادباء ياقوت و حبيب السير چ طهران ج

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-

www.mibosearch.com/word.aspx?wName

0000000000

غار حِرا درجبل النور

0000000000

کوه حرا به نام جبل النور ، جبل القرآن و جبل الاسلام نيز شناخته مي شود. اين کوه که يکي از مکان هاي مقدس مکه و از آثار مذهبي باقي مانده از عصر رسالت به شمار مي رود، در شمال شرق مکه واقع شده و دويست متر از سطح دريا ارتفاع دارد. بر روي اين کوه، گياه يا آبي ديده نمي شود. گفتني است که در امتداد اين کوه، کوه هاي اطراف عرفات قرار داشته و همچنين با کوه هاي طائف نيز پيوند دارد.

حدود پنجاه متر مانده به قله کوه، غار حِرا قرار دارد که تنها فضايي به گنجايش نشستن پنج نفر داشته و در جايي از آن، تنها يک نفر مي تواند بايستد.

(غار حرا) در شمال مكه در بالاى كوهى قرار دارد كه هم اكنون نيز مشتاقان بدان جا مى روند و خاكش را توتياى چشم مى كنند. اين نقطه دور از غوغاى شهر و بت پرستى و آلودگيها، جايى است كه شاهد راز و نيازهاى محمّد (ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان كه تمام ماه را محمّد (ص ) در آنجا بسر مى برد. اين تخته سنگهاى سياه و اين غار، شاهد نزول (وحى ) و تابندگى انوار الهى بر قلب پاك (عزيز قريش ) بوده است اين همان كوه (جبل النور) است كه هنوز هم نور افشانى مى كند.

کوه نور در چهار کیلومتری شمال شرقی شهر مکه و کنار راه منا به عرفات واقع

است.

بر اساس اطلاعات موجود این کوه ‪۶۲۱متر از سطح دریا ارتفاع دارد و شکل آن مخروطی و مستقل از دیگر کوه های منطقه است.

ارتفاع دهانه غار حرا در قله این کوه نیز ذو متر بوده و دارای ‪۱/۲۰متر عرض و حدود دو متر طول است.

از معجزات این غار این است که انتهای آن کاملا به سوی مسجدالحرام است و در دهانه آن می توان به سمت بیت المقدس نماز خواند.

این غار که در تاریخ اسلام مشهور است محل اعتکاف پیامبر اسلام از چند سال قبل از بعثت نیز بوده است.

هنوز هم بوی خوش نبی گرامی اسلام را از داخل این غار می توان استشمام کرد که شبیه بوی خوشی است که در قسمتی از کوه احد که حضرت رسول در آن به استراحت پرداخت حس می شود.

زنان زائری که این غار را به عنوان یکی از مکانهای مقدس و راز و نیاز انتخاب کرده اند از ایثارگری حضرت خدیجه (س) همسر فداکار حضرت رسول (ص) حکایتهای زیادی دارند که زمان عبادت حضرت محمد مصطفی(ص) در این غار با گذر از صخره های صعب و دشوار برای آن حضرت غذا می برده است.

غیر از حضرت خدیجه (س)، امام علی (ع) نیز به روایت تاریخ از شاهدان اعتکاف پیامبر در این غار بوده است.

غار حِرا محل عبادت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بوده و آن حضرت چندي از ايام سال، به ويژه ماه مبارک رمضان را در آن بسر مي برده است. در همين غار بود که نخستين بار بر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) وحي نازل شد و پنج آيه آغازين سوره علق براي آن حضرت فرود آمد: "  اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَق * اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ " . بنابراين، اين غار از بهترين و متبرّک ترين نقاط مکه محسوب مي شود; جايي که مسلمانان آگاه و توانمند براي زيارت بدانجا مي روند و در آنجا نماز مي گزارند.

کوه ثَبير که در برابر کوه حِرا در سوي ديگر جاده قرار دارد، از مکان هاي مقدس به شمار مي رود. گفته اند که خداوند از اين کوه، گوسفندي را براي ذبح نزد اسماعيل(عليه السلام)فرستاده است.

آغاز بعثت 

محمّد امين (ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان مى پرداخت و در عالم خواب رؤ ياهايى مى ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش براى پذيرش وحى - كم كم - آماده مى شد. در آن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحى ماءمور شد آياتى از قرآن را بر محمّد (ص ) بخواند و او را به مقام پيامبرى مفتخر سازد. (اقراء باسم ربك الذى خلق . خلق الانسان من علق . اقراء و ربك الا كرم . الذى علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم .) يعنى : بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. او انسان را از خون بسته آفريد. بخوان به نام پروردگارت كه گرامى تر و بزرگتر است . خدايى كه نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را كه نمى دانست . محمّد (ص ) - از آنجا كه امّى و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايى خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست كه (لوح ) را بخواند. امّا همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمّد (ص ) احساس  كرد مى تواند (لوحى ) را كه در دست جبرئيل است بخواند. اين آيات سرآغاز ماءموريت بسيار توانفرسا و مشكلش بود. جبرئيل ماءموريت خود را انجام داد و محمّد (ص ) نيز از كوه حرا پايين آمد و به سوى خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را براى همسر مهربانش باز گفت . خديجه دانست كه ماءموريت بزرگ (محمّد) آغاز شده . او را دلدارى و دلگرمى داد و گفت : (بدون شك خداى مهربان بر تو بد روا نمى دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستى و به بينوايان كمك مى كنى و ستمديدگان را يارى مى نمايى ). سپس محمّد (ص ) گفت : (مرا بپوشان ) خديجه او را بپوشاند. محمّد (ص ) اندكى به خواب رفت . خديجه نزد (ورقة بن نوفل ) عموزاده اش كه از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمّد (ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموى خود چنين گفت : - آنچه براى محمّد (ص ) پيش آمده است آغاز - پيغمبرى است و (ناموس بزرگ ) رسالت بر او فرود مى آيد. خديجه با دلگرمى به خانه برگشت .

0000000000

منابع:

http://www.khabarfarsi.com/news-444264.htm

سفر به سرزمین وحی کوههای مکه و رازهای تاریخی آن

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران- ایرنا دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۷

0000000000

غار ثوردركوه ثور

0000000000

كوه ثَوْر كوهى است كه در پايين شهر مكّه، تقريباً در دو فرسخى مسجدالحرام واقع شده، در آن كوه غارى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در وقت مهاجرت به جانب مدينه در

آن پنهان شدند، و اين كوه را جبل الثّور ناميده اند،

از آن جهت كه ثور بن عبد مناف زمانى در آن نزول كرده است.

0000000000

 كوه ثور در سه كيلومترى جنوب شهر مكه و در جنوب منطقه‏ اى به نام «مسفله» قرار دارد كه غار ثور بر روى آن واقع است. اين غار به ثور بن عبد مناف منسوب بوده و پيامبرصلى الله عليه وآله هنگام هجرت به طرف مدينه، سه شبانه روز در آن پنهان شدند و خداوند با بستن تار عنكبوت بر دهانه غار، آن حضرت را از شر مشركان نگاه داشت و پس از رفع خطر به مدينه هجرت كرد.

کوه ثور، کوهي است بزرگتر از کوه حِرا که در جنوب شرقي مسجدالحرام در راه طائف و در فاصله اي دورتر نسبت به مکه واقع شده است. مي گويند اين کوه به نام ثوربن منات خوانده شده است.

کوه ثور در ميان چند خيابان، با نامهاي خيابان ثور، جاده طائف و جاده کدي قرار گرفته است. بيشتر مسير کوه به سمت غار، به صورت پله کان براي مشتاقانِ صعود آماده شده است که به طور طبيعي زماني حدود 5/1 ساعت را براي رسيدن به غار طلب مي کند.

خود غار نيز دو مسير ورودي و خروجي دارد که به احتمال، مسير اصلي آن سمت قبله آن بوده و مسير پشتي آن، که از آنجا وارد غار مي شوند، بعدها درست شده است. در محدوده داخلي آن هم چند نفر مي توانند بنشينند و دست کم دو تا سه نفر مي توانند نماز نشسته به جاي آورند. در نزديکي غار ثور، غار کوچکتري نيز وجود دارد که زير سنگي است که بمانند نوعي کاسه وارونه قرار گرفته است. فاکهي در قرن سوم هجري، از محل غار به عنوان مسجد غار ثور ياد کرده است.( اخبار مکه، ج 5، ص 35)

سه کوه متصل به يکديگر را به نام کوه ثور مي شناسند و غار ثور در سوّمين آنها قرار دارد. زماني که مشرکان مکه به قصد کشتن رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بسيج شدند، آن حضرت پس از خروج از خانه، در حالي که به طور اتفاقي ابوبکر را ديد، همراه وي به سمت جنوب مکه به راه افتاد. طبعا آن حضرت براي رفتن به يثرب مي بايست به شمال مکه مي رفت; اما براي گمراه کردن مشرکان، راه جنوب را برگزيد و به کوه ثور رسيد. آن حضرت، به همراه ابوبکر وارد غار ثور شد و مدت سه روز در آن مخفي بود. مشرکان تا نزديکي غار ثور آمدند، اما به اعجاز الهي، عنکبوتان تارهايي را بر درِ غار تنيدند تا مشرکان را از رفتن به درون آن منصرف کنند; چراکه آنان با ديدن تارهاي عنکبوت تصور کردند کسي وارد غار نشده است! خداوند در قرآن از اين غار ياد کرده است: «إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ کَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَکِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها...» اگر او (پيامبر)را ياري ندهيد، (بدانيد که )خداوند او را هنگامي که کافران آواره اش ساختند، ياري داد، آنگاه که يکي از آن دو به هنگامي که در غار بودند، به همراهش (ابوبکر) گفت: نگران مباش که خدا با ماست. آنگاه خداوند آرامش خودش را بر او نازل کرد و به سپاهياني که نمي ديدشان، ياري داد. (توبه40)

در سـال 6216 بـيـعـت مـردم مـديـنـه در عـقـبـه بـار دوم واقـع شـد و مـردم مـديـنـه بـا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم عقد بيعت و شرط متابعت استوار كردند كه جنابش  را در مدينه مانند تن و جان خويش حفظ و حراست نمايند و آنچه بر خويشتن نپسندند از بهر او پـسـنـده ندارند. چون اين معاهده مضبوط شد مردم مدينه به وطن خويش باز شدند و كفار قـريـش از پـيمان ايشان با پيغمبر آگاه گشتند اين معنى بر كين و كيد ايشان بيفزود كار به شورى افكندند، چهل نفر از دانايان مجرّب گزيده در دارالنّدوه جمع شدند شيطان به صـورت پـيـرى از قـبـيـله نـَجـْد داخـل ايـشـان شـد و بـعـد از تـبـادل افـكـار و اظهار راءيها، راءى همگى بر آن قرار گرفت كه از هر قبيله مردى دلاور انـتـخاب كرده و به دست هر يك شمشيرى برنده دهند تا به اتّفاق بر آن جناب تازند و خـونـش بـريزند تا خون آن حضرت در ميان قبائل پهن و پراكنده شود و عشيره پيغمبر را قـوّت مـقـاومـت بـا جـمـيـع قـبـائل نـبـاشـد لاجـرم كـار بـر دِيـَت افـتـد؛ پـس جـمـله دل بر اين نهادند و به إ عداد اين مهم پرداختند. پس آن اشخاصى كه ساخته اين كار شده بـودنـد در شـب اوّل ماه ربيع الا وّل در اطراف خانه آن حضرت آمدند و كمين نهادند از بهر آنـكـه چـون پـيـغـمـبـر بـه رخـتـخواب رود بر سرش ريخته و خونش بريزند. حق تعالى پـيـغـمـبـرش را از ايـن قـصـه آگـهـى داد و آيـه شـريـفـه وَإِذْ یمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُوا لِیثْبِتُوكَ أَوْ یقْتُلُوكَ أَوْ یخْرِجُوكَ وَیمْكُرُونَ وَیمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیرُ الْمَاكِرِینَ (به خاطر بیاور) هنگامی را که کافران نقشه می‌کشیدند که تو را به زندان بیفکنند، یا به قتل برسانند، و یا (از مکه) خارج سازند؛ آنها چاره می‌اندیشیدند (و نقشه می‌کشیدند)، و خداوند هم تدبیر می‌کرد؛ و خدا بهترین چاره جویان و تدبیرکنندگان است!«سوره انفال آيه 30 ») نازل شد و ماءمور گشت كه اميرالمؤ منين عليه السّلام را به جاى خـود بـخـوابـانـد و از مـديـنـه بـيـرون شود. پس اميرالمؤ منين عليه السّلام را فرمود كه مشركين قريش امشب قصد من دارند و حق تعالى مرا ماءمور به هجرت كرده است و امر فرموده كـه بـروم بـه غـار (ثـور) و ترا امر كنم كه در جاى من بخوابى تا آنكه ندانند كه من رفته ام ، تو چه مى گوئى و چه مى كنى ؟ اميرالمؤ منين عليه السّلام عرض كرد: يا نبى اللّه ، آيا تو به سلامت خواهى ماند از خوابيدن من در جاى تو؟ فرمود: بلى ، اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام خـنـدان شـد و سـجـده شـكـر بـه جـاى آورد و ايـن اوّل سـجـده شـكـر بـود كـه در اين امّت واقع شد؛ پس سر از سجده برداشت و عرض كرد: بـرو بـه هـر سـو كه خدا ترا ماءمور گردانيده است ، جانم فداى تو باد و هر چه خواهى مـرا امـر فرما كه به جان قبول مى كنم و در هر باب از حق تعالى توفيق مى طلبم ؛ پس حـضـرت او را در بـرگـرفـت و بـسـيـار گـريـسـت و او را بـه خـدا سـپـرد و جبرئيل دست آن حضرت را گرفت و از خانه بيرون آورد و حضرت خواند: (وَجـَعـَلْنـا مـِنْ بـَيـْنِ اَيـْديـهـِمْ سـَدّا وَ مـِنْ خـَلْفـِهـْمِ سـَدّا فـَاَغـْشـَيـْنـاهـُمْ فـَهـُم لايُبْصِروُنَ «سوره يس آيه 9.») و كف خاكى بر روهاى ايشان پاشيد و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ و به غار ثور تشريف برد.

و به روايتى به خانه امّ هانى تشريف برد و در تاريكى صبح متوجه غار ثور شد از آن طـرف امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام در جاى آن حضرت خوابيد و رداى آن حضرت را بر خود پـوشـيـد. كـفـّار قـريش خواستند آن شب در خانه آن حضرت بريزند ابولهب كه يك تن از ايـشـان بـود مـانـع شـد گـفـت : نـمـى گـذارم كـه شـب داخـل خـانـه شـويـد؛ زيـرا كه در اين خانه اطفال و زنان هستند امشب او را حراست مى نمائيم صـبـح بـر او مـى ريـزيـم . هـمـيـن كـه صـبـح خـواسـتـنـد قـصـد خـود را بـه عـمـل آورنـد امـيرالمؤ منين عليه السّلام مقابل ايشان برخاست و بانگ برايشان زد. آن جماعت گـفـتـنـد: يـا عـلى ، مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كجا است ؟ فرمود: شما او را به من نـسـپـرده بـوديـد، خـواستيد او را بيرون كنيد، او خود بيرون رفت ، پس دست از على عليه السّلام برداشته به جستجوى پيغمبر شدند. حق تعالى اين آيه در شاءن اميرالمؤ منين عليه السّلام فرو فرستاد: (وَ مَنِ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرضاتِ اللّهِ«سوره بقره آيه 207 ») پـس حـضـرت پـيـغـمـبـر صلى اللّه عليه و آله و سلّم سه روز در غار ثور بود و در روز چـهـارم روانـه مـديـنـه شـد و در دوازدهـم مـاه ربـيـع الا وّل سـال سـيـزدهـم بـعثت وارد مدينه طيبه شد و اين هجرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مدينه مبدء تاريخ مسلمانان شد.

0000000000

منبع:

http://www.khabarfarsi.com/news-444264.htm

0000000000

دعابراي كوه ثور

0000000000

مرحوم شيخ انصارى(رحمه الله) در مناسك اين دعا را براى كوه ثور نقل كرده، كه به قصد رجاء مى خوانى: «اَللّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّد وَأَمِينِهِ وَصِدّـِيقِهِ يَسِّرْ اُمُورَنا، وَاشْرَحْ صُدُورَنا، وَنَوِّرْ قُلُوبَنا، وَاخْتِمْ بِالْخَيْرِ اُمُورَنا،اَللّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ سِرّـِي وَعَلانِيَتِي فَاقْبَلْ مَعْذِرَتِي، وَتَعْلَمُ حاجَتِي وَتَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي ذُنُوبِي، فَإِنَّهُ لا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاّ أَنْتَ. اَللّهُمَّ إِنّـِي أَوْدَعْتُ فِي هذَا الْمَحَلِّ الشَّرِيفِ مِنْ يَوْمِنا هذا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ خالِصاً مُخْلِصاً، أَنّـِي أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُـولُــهُ».

0000000000

چاه هاى مكه

0000000000

قرآن از زبان حضرت ابراهيم(عليه السلام) مكه را «وادى غير ذى زرع» ناميده; يعنى جايگاه خشكى كه با كم آبى روبرو است و رويش گياهان در آن ناممكن است. در آغاز، چاه زمزم وسيله تأمين آب آنجا بود; اما به مرور چاه هاى ديگرى نيز در اطراف آن به وجود آمد. در واقع، حضور شمار فراوانى از حجاج در هر سال، در اين شهر مقدس، ايجاب مى كرد تا براى تهيه آب، تلاش بيشترى صورت گيرد. به همين دليل، از پيش از اسلام، يكى از مناصب مهم در مكه، منصب «سقايت» بوده و خلفا، اميران و حاكمان مكه نيز هميشه در انديشه ايجاد چاه هاى جديد براى تأمين آب آشاميدنى، غسل و حمام براى زائران و مردم بوده اند.

معاويه در دوران امارت خود، دستور داد تا چندين چاه جديد براى تهيه آب شهر مكه، ايجاد شود. در پايان دوره اموى، براى نخستين بار استخر آب در عرفات ايجاد شد تا مردم براى استفاده از آن راحت باشند. پس از آن، هارون و سپس مأمون به تعمير چاه هاى موجود و ايجاد چاه هاى جديد پرداختند. يكى از معروفترين چاه هاى مكه، آبى است كه زُبَيده ـ دختر جعفر فرزند منصور ـ همسر هارون الرشيد براى شهر مكه فراهم كرد و به «عين زبيده» مشهور است. اين آب به زحمت از لابلاى كوه طاد، كه در خارج حرم است، فراهم گرديد و به حرم انتقال داده شد. همچنين به دستور وى، آب چشمه نعمان به عرفات انتقال يافت كه كار بزرگى بود. در واقع، دو چمشه «عين نعمان» و «عين عرفات» را عين زبيده خوانده و متعلق به او مى دانند.

طبيعى است اين چشمه ها كه تعداد آنها، در مكه واطرافش، به بيش ازده مى رسد، هميشه نياز به اصلاح داشته اند و اين در گذر تاريخ همواره انجام مى شده است. در حال حاضر نيز عين زبيده همچنان فعال است و اداره اى ويژه براى تعمير و انتقال آب آن وجود دارد.

به هر روى، اهميت آب در اين سرزمين به قدرى است كه اسامى بسيارى از مناطق، به نام چشمه هاى آن است و هر نقطه و منطقه اى، به طور عادى، با پيشوند «عين»، «بئر» و «آبار» همراه است.

0000000000

منبع:

http://www.hadj.ir/books1/19.htm

0000000000

مشاعرمقدسه

0000000000

عرفات‏

0000000000

صحرايى است، در شرق مكه اندكى متمايل به جنوب در فاصله بيست و يك كيلومترى، بر سر راه طائف. گفته‏ اند در آنجا آدم و حوا با هم آشنا شدند. در جهت شمالى اين دشت كوهى است كه آن را جبل الرحمه يا جبل عرفات نامند. صحراى عرفات در اين سال‏ها درختكارى شده و هر حاجى بايد از ظهر روز نهم ذوالحجه تا غروب شرعى آن روز، در اين صحرا به قصد قربت وقوف نمايد.

عرفات، نام منطقه وسیعى است با مساحت‏ حدود 18 كیلومتر مربع  كه در شرق مكه، اندكى متمایل به جنوب در میان راه طائف و مكه، قرار گرفته است. این منطقه به وسیله كوههایى كه به شكل نیم دایره در اطرافش قرار دارد، مشخص شده است. زائران بیت الله الحرام در روز عرفه؛ یعنى نهم ذى حجه در این منطقه حضور دارند. این حضور، در اصطلاح فقهى ‏«وقوف‏» نامیده مى‏شود و از اركان حج تمتع است.عرفات خارج از محدوده حرم قرار دارد و اطراف آن با علائم و تابلو به طور دقیق مشخص شده است.

گفته‏ اند نام عرفات مربوط به زمانى است كه جبرئیل مراسم حج را به آدم -ع- آموزش داد و در پایان به او گفت:«عرفت؟» (آیا شناختى؟) او در نقلى دیگر آمده است كه آدم و حوا پس از هبوط از بهشت و آمدن به روى كره خاكى، در این منطقه همدیگر را یافتند و یكدیگر را شناختند(تعارفا).

در شمال شرقى عرفات‏«جبل الرحمة‏» قرار دارد. این كوه مستقل از كوههایى است كه منطقه را در حصار خود گرفته است. روایت ‏شده است كه رسول خدا- ص- خطبه حجة الوداع را بر فراز این كوه ایراد كرد.

0000000000

مسجدنمره درنهاية العرفات

0000000000

در سمت غربى عرفات، مسجدى است بزرگ به نام‏ «مسجد نمره‏». این مسجد را به نام ‏«مسجد ابراهیم‏» و«مسجد عرفه‏» هم مى‏خوانند. مسجد نمره احتمالا در قرن دوم هجرى بنا شده و پس از آن همواره مورد توجه مورخان و سفرنامه نویسان بوده است. محتمل است كه مسجد از قرن نخست بر پا بوده و بعدها تجدید بنا شده است.

مساحت مسجد در عهد مهدى عباسى، حدود هشت هزار متر مربع بوده و این نشانه اهمیتى است كه این مسجد در قرن دوم هجرى براى مسلمانان داشته است. مسجد نمره در سال 559 ه.ق. به دست جواد اصفهانى وزیر، بازسازى شد و مساحت آن تا حدود 14400 متر افزایش یافت. گویا این مسجد در آن زمان بدون سقف و رواق بوده است؛ سپس در عهد عثمانیها رواقهایى براى آن ساخته شد.

بناى فعلى مسجد در عهد سعودیها ساخته شده و مساحت آن حدود هجده هزار متر مربع است. اكنون این مسجد داراى رواقهاى متعدد و نیز چهار مناره است كه در شرق و غرب آن قرار دارد.

0000000000

مشعر الحرام‏

0000000000

مشعر يا مزدلفه جايى است كه حاجيان پس از عرفات‏ بدان جا مى‏روند و تا سر زدن آفتاب در آن مى‏مانند. مشعر ميان دو تنگناى عرفه از يك سو و محسِّر از سوى ديگر واقع شده است.

فاذا افضتم من عرفات فاذكرواالله عندالمشعرالحرام (بقره198) در راه باز گشت از عرفات به سوى مكه، زمینی واقع شده كه در میان دو كوه قرار دارد.«مازم‏» به معناى راه تنگ و یا تنگه است و این اشاره به دو راه رفت و برگشت تنگ این ناحیه مى‏باشد. با عبور از این وادى به‏«مزدلفه‏» مى‏رسیم كه مشعرالحرام در آنجا واقع شده است. در سوى دیگر مشعرالحرام، وادى محسّر قرار دارد. منطقه مشعر با علائم ‏خاصى مشخص شده و وقوف در آن از اركان حج تمتع است. نام مزدلفه را از آن روى انتخاب كرده‏اند كه محل اجتماع مردم است.

0000000000

مسجد مزدلفه

0000000000

در فاصله شش كیلومترى مسجد نمره و پنج كیلومترى مسجد خیف در منا، مسجد مزدلفه قرار دارد. این مسجد در آغاز عهد عباسى مساحتى حدود چهارهزار متر مربع داشته و تنها داراى حصار در اطراف بوده و سقفى نداشته است. مسجد مزبور بارها بازسازى شده است. عثمانیها در سال 1072 ه.ق. آن را بازسازى كردند. در سال 1399 ه.ق. بناى جدید آن خاتمه یافت. اكنون مساحت مستطیل شكل آن حدود شش هزار متر مربع است.

0000000000

منا

0000000000

 دره‏ اى است به عرض تقريباً پانصد متر و طول حدود سه كيلومتر و نيم كه حاجيان بايد از طلوع خورشيد روز دهم تا ظهر روز دوازدهم - جز ساعاتى كه اجازه داده شده - آنجا را ترك نكنند و در آن مكان بمانند. آن جا را «مُنى»، «مَنى‏» و «مِنى‏» هر سه خوانده‏اند و براى هر يك وجه تسميه‏ اى نيز ذكر كرده‏ اند.

0000000000

 جمرات‏

0000000000

 جمع جمره، به معناى توده‏اى از سنگ است. جمره‏ هاى سه گانه، در منا و نزديك به مكه است. نوشته‏ اند در اينجا بود كه آدم شيطان را كه در پى وى مى‏رفت با افكندن سنگ ريزه از خود راند. و حاجيان با تأسى به آن حضرت و به عنوان يك واجب دينى، روزهاى 10 تا 12 به طرف ستون‏هاى سنگى هر يك از جمره‏ ها سنگ پرتاب مى‏كنند.

0000000000

مسجد خیف

0000000000

مسجد خیف، مهمترین مساجد منا به شمار مى‏رود. درباره محل و فلسفه پیدایش آن، روایت جالب توجهى وجود دارد. مى‏دانیم كه در سال پنجم هجرت، مشركان مكه به تحریك یهودیان، پیمان اتحادى را با برخى از قبایل عرب امضا كردند تا به مدینه حمله كنند و ریشه اسلام را از اساس بر كنند. محلى كه آنان براى امضاى این پیمان انتخاب كردند، جایى بود كه بعدها مسجد خیف در آنجا بنا گردید. این بدان معنا است كه در محلى كه مشركان پیمان ضد اسلام بستند، مسجدى بنا شد كه تا ابد شكست اتحاد قریش با قبایل عرب را فریاد كند.

خیف به محلى گویند كه در آنجا از شدت كوهستانى بودن منطقه كاسته شده اما هنوز به صورت دشت در نیامده است. چنین منطقه‏اى در دامنه كوه صفا قرار گرفته و مسجد نیز در همین ناحیه ساخته شده است.

مسجد خیف شاهد خطبه مهم رسول خدا- ص- در حجة الوداع بوده كه در روایات متن آن خطبه نقل شده است. به علاوه در روایات پیشوایان معصوم- علیهم السلام- آمده است كسى كه در منا است، تا مى‏تواند نمازهایش را در مسجد خیف بخواند؛ چرا كه در آن هفتاد پیامبرعلیهم السلام نماز خوانده‏اند. در نقلى هم آمده است كه مسجد خیف مدفن آدم -ع- است.

مسجد خیف از نخستین مساجد است و نخستین مشاهدات تاریخى از آن را از قرن سوم در دست داریم. در سال 240 ه.ق. سیل آن را تخریب كرد. سپس بر جاى آن مسجدى بنا گردید و سیل بندى نیز ساخته شد تا حفاظى براى مسجد باشد. مساحت مسجد در آن زمان 1500 متر مربع بوده است.

در اطراف مسجد خیف، رواقهاى كوچكى نیز بوده است. این مسجد در سال 556 ه.ق. بازسازى شد. مسجد خیف در قرن نهم هجرى بناى با شكوهى داشته است.

مسجد خیف تا پیش از این بازسازى، یك چهار دیوارى داشت. وسط آن بقعه‏اى بوده كه منار هم داشته و مشهور به مقام ابراهیم بوده است. شیخ عباس قمى در مفاتیح نوشته است كه كنار مناره نماز مستحبى(6 ركعت) خوانده شود. در آن زمان كف مسجد، شنى بوده است.

آخرین بازسازى مسجد در سال 1392 ه.ق. به دست دولت ‏سعودى با بناى نسبتا بزرگ و رواقهاى متعدد و مساحتى در حدود 23660 متر مربع انجام گرفته است. طول این مسجد 182 و عرض آن 130 متر است.

در این مسجد تنها در ایام منا باز است و در طول سال مسدود مى‏باشد. متاسفانه در آن ایام هم، محل استراحت افراد بى سرپناه بوده و هیچ جاى عبادت در آن نیست. تنها در وقت نماز امكان خواندن نماز در آن هست.

0000000000

مسجد البیعة

0000000000

براى نخستین بار مسلمانان یثرب در مكه، در محل جمره عقبه با رسول خدا- ص- بیعت كردند و پس از آن بود كه اسلام در مدینه گسترش یافت، در محل این بیعت، مسجدى ساخته شده كه به نام‏«مسجد البیعة‏» شهرت یافته است. بناى فعلى، بسیار كهن است و كتیبه‏اى كوفى در آن وجود دارد. این مسجد به نقل از ابن فهد، در سال 144 ه.ق. ساخته شده است. وى در ذیل حوادث آن سال نوشته است: " در این سال مسجدى بنا شد كه آن را مسجدالبیعة مى‏نامند؛ این مسجد در نزدیكى عقبه قرار دارد، جایى كه حد نهایى منا از طرف مكه است. محل آن هم در شعبى است كه دست چپ كسى است كه از منا به سوى مكه مى‏رود. فاصله مسجدالبیعة تا جمره عقبه یك غلوه یا اندكى بیشتر است.(غلوه فاصله‏اى است كه یك تیر مى‏رود.) وی در ذیل حوادث سال 620 مى‏نویسد كه خلیفه عباسى مستنصر بالله، در این سال مسجدالبیعة را كه در نزدیكى منا است تعمیر كرد.مسجد البیعه از مساجد مورد توجه حجاج طى قرنها بوده است.ابن تیمیه كه سنت زشت دورى از اماكن متبرك را پایه گذارى كرده به صراحت از این مسجد و این كه محل متبرك باشد بدگویى كرده است. این نشان مى‏دهد كه در عصر وى مسلمانان به شدت به این مسجد علاقه‏ مند بوده‏اند. مساحت مسجد در آخرین بازسازى 375 متر مربع و بدون سقف بوده است. سزاوار است تا حجاجى كه چند روزى را در منا هستند، سرى ‏به این مسجد زده و با آمد و شد خود این مسجد مهم تاریخى را از مظلومیت بدر آورند، زیرا همانطور كه گفته شد از محل این مسجد است كه اسلام از حصار تنگ مكه بیرون آمده به محیط مدینه نفوذ كرد و راه پیروزى را به سرعت طى كرد. فاكهى در كتاب اخبار مكه خود به طور مفصل داستان بیعت عقبه را ذیل عنوان مسجد البیعه آورده و اسامى كسانى از انصار را كه در آن شب ترسناك در عقبه با رسول خدا- ص- بیعت كردند یاد كرده است.

0000000000

مسجد النحر

0000000000

مسجد النحر در منا مسجد دیگرى به نام مسجد الكبش یا مسجد النحر بوده كه در میان جمره اولى و جمره وسطى قرار داشته است. وجه تسمیه آن از این قرار بود كه در آنجا خداوند به جاى اسماعیل -ع- ذبیحى براى ابراهیم -ع-فرستاد. همچنین، گفته شده كه رسول خدا- ص- در این مسجد نماز ظهر را به جاى آورده و قربانى خود را در كنار مسجد ذبح كرده است.

0000000000

مسجد كوثر

0000000000

مسجد كوثر یكى دیگر از مساجد منا بود و گفته‏اند كه سوره كوثر در این مسجد بر رسول خدا- ص- نازل شد. این مسجد در جریان ساختمان پل هایى كه در اطراف منا ایجاد شده، از بین رفته است.

0000000000

مسجد صفایح

0000000000

در جنوب مسجد خیف و در دامنه كوه صفایح، مسجدى بوده به نام‏«مسجد صفایح‏». در این مسجد،غارى بوده كه آن را به نام‏«غار مرسلات‏» مى‏شناخته‏اند. گفته‏اند كه سوره مرسلات در این محل نازل شده است.

 0000000000

پى‏نوشت ها:

1- درباره عرفات نك: به مقاله آقاى سید على قاضى عسكر در فصلنامه‏«میقات حج‏»، ش 12، صص 162-142 و مقاله آقاى محمد امین پور امینى در همین شماره.

2- درباره حدود وادى محشر نگاه كنید به فصلنامه‏«میقات حج‏»، ش 3، صص 182-173.

0000000000

قبرستان شهداي فخ

0000000000

قبرستان شهداي فخ درمسيرمكه نزديك مسجدتنعيم است وخيابان منتهي به آن محل را شارع الشّهداء ناميده اند

ورودي شهر مکه مکرمه، قبرستان و مقبره کوچکي به نام شهداي فخ وجود دارد که کمتر زائران با آن آشنا هستند. ...

به گزارش پايگاه اطلاع رساني حج ، در اين مقبره، قبر « حسين بن علي بن حسن بن علي بن ابي طالب » به همراه سيصد نفر از يارانش وجوددارد که در سال 169 هجري پس از قيام بر ضد هادي عباسي در شهر مدينه قصد انجام دادن مناسک حج در مکه مکرمه را داشت که در منطقه فخ در نبرد با سپاه عباسيون به شهادت رسيدند.

در حال حاضر مقبره شهداي فخ در خياباني به نام شهدا قرار دارد که در کنار آن نيز در پايين کوهي نسبتاً کم ارتفاع، زمين فوتبالي احداث شده است.

وهابيون عربستاني با مسدود کردن درب اين قبرستان کوچک مانع از حضور زائران بر سر قبور سادات حسني مي شوند به طوري که هم اکنون از مقبره اين شهداي بزرگوار تنها يک چهار ديواري مختصري باقي مانده است.

0000000000

مقبره شهداي فخّ

0000000000

حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي بن ابي طالب، در سال 169 هجري، قيامي را بر ضد هادي عباسي (خلافت از 169 ـ 170) در منطقه فخ از شهر مکه ترتيب داد. وي قيامش را در مدينه آغاز کرد و پس از تسلط بر اين شهر، از آنجا که زمان حج نزديک بود، همراه سيصد تن از شيعيان و نزديکانش به سوي مکه حرکت کرد. وي در منطقه فخ با سپاه عباسيان مواجه شد و در نبردي که صورت گرفت به شهادت رسيد. همراه وي شمار ديگري از سادات حسني نيز به شهادت رسيدند.

شهيد فخ، در شمار علويان حَسَني، شهيدي است که از سوي امامان شيعه(عليهم السلام) مورد تأييد قرار گرفته است. به علاوه ضمن رواياتي که نقل شده، خبر شهادت او از زبان پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز نقل شده است. از جمله آن که:

ابوالفرج اصفهاني روايتي از امام باقر(عليه السلام) نقل کرده که حضرت فرمود: رسول خدا(صلي الله عليه وآله)زماني که از فخ مي گذشت، ايستاد، رکعتي نماز گزارد و وقتي رکعت دوم را خواند گريه کرد. اصحاب نيز گريه کردند، وقتي دليلش را پرسيدند، حضرت فرمود: جبرئيل به من خبر داد که: يا محمد اِنّ رجلا مِنْ وُلْدک يُقْتَل في هذا المکان و أجر الشهيد مَعَهُ، اجر الشهيدين .( مقاتل الطالبيين، ص 367) اي محمد، مردي از فرزندان تو در اين جا کشته مي شود که اجر شهيد همراه او، اجر دو شهيد است.

همو روايت ديگري نقل کرده است که وقتي حضرت به موضع فخ رسيد، با اصحابش نماز ميّت خواند و سپس فرمود: يُقْتَلُ هاهُنا رَجُلٌ مِنْ أهل بَيْتي في عصابة مِنَ المؤمنين، ينزل لهم بأکفان و حنوط من الجنة، تسبق أرواحهم أجسادهم اِلَي الجَنّة . در اينجا شخصي از اهل بيت من با جمعي از يارانش به شهات مي رسند که کفن و کافور آنان از بهشت مي رسد و ارواحشان زودتر از اجسادشان به سوي بهشت مي شتابد.

همچنين نقل شده است که در سفري که امام صادق(عليه السلام) به مکه داشتند، به يکي از اصحاب فرمودند: وقتي به فخ رسيديم، مرا آگاه گردان. وقتي به آنجا رسيدند، حضرت پياده شده، وضو گرفتند و نمازي خواندند و سپس سوار شدند. آن صحابي علت اين کار را پرسيد. حضرت روايت سابق الذکر را از پيامبر(صلي الله عليه وآله) براي او نقل کردند.

زماني که سرهاي شهدا را نزد هادي آوردند، موسي بن جعفر(عليهما السلام) و شماري از علويان حاضر بودند. حضرت در باره شهيد فخ فرمود: مَضي والله مُسْلِماً صالحاً صوّاماً قوّاماً آمِراً بالمعروف، ناهِياً عَنِ المُنْکر.

در حال حاضر اين مقبره در خيابان شهدا قرار دارد که تمامي آن منطقه را به نام منطقه شهدا مي شناسند و اين نام هم دقيقا به خاطر شهادت شهيد فخ در آنجاست. يک خيابان فرعي از خيابان شهدا به فاصله نزديکي از تقاطع شهدا ـ تنعيم به سمت مقبره مي رود. مقبره مزبور در پايين کوهي قرار گرفته که اکنون يک سمت آن مقبره و سمت ديگر آن ميدان فوتبال است. اين مقبره به عبارتي در پشت مسجد البوقري واقع است. مقبره مزبور به خاطر راه، سه پاره شده و يک مثلث کوچک آن، در حال از بين رفتن است. بخشي از آن با يکي دو متر ارتفاع از سطح خيابان قرار دارد. اين بخش، در خرداد و تير سال 1381 با ايجاد يک چهارديواري در اطراف آن و با تابلوي مقبرة عبدالله بن عمر رقم (2) از طرف شهرداري ساخته شده است. طبق نوشته فاکهي مقبره عبدالله بن عمر در منطقه محصب بوده است که شرح آن خواهد آمد. روشن نيست وجه نامگذاري آن به اسم اين شخص، با چه هدفي صورت گرفته است.

بخش اصلي برجاي مانده از قبرستان شهداي فخ در يک چهارديواري قديمي، در جنب کوه واقع شده و دري مسدود دارد. در ميانه اين چهارديواري، مقبره نيمه مخروبه اي نيز هست که از بالاي کوه تا اندازه اي قابل رؤيت است. قاعدتاً همانجا بايد مقبره حسين بن علي، شهيد فخ باشد که حاکمان آن ديار به دلايل مذهبي، آن را بسته اند.

0000000000

شهيد فخ در شمار علويان حسني، شهيدي است که امامان شيعه تأييد کرده اند و براساس روايتي نيز خبر شهادت آنان از زبان مبارک پيامبر اسلام (ص) نيز نقل شده است.

قبور شهيدان واقعه فخ در مکه در وادى فخ، که به «الشهداء» و «حى شهدا» (محله شهيدان) و «مسجد شهدا» معروف شده و اخيراً در اين جا برج هايى ساخته اند که به «ابراج شهداء» موسوم است.

در هشتم ذى حجه سال 169 هجرى سپاهيان هادى عباسى در اين وادى (که مدخل ورودى مکه و نزديک مسجد تنعيم است) حسين بن على بن مثلث از اعقاب امام مجتبى(عليه السلام) و بسيارى از علويان همراه او را (در حدود سيصدتن) که پس از تصرف مدينه (به علت ستم هاى نايب حاکم مدينه) به سمت مکه مى آمدند قتل عام کردند و سپس سرهاى بيش از يکصدتن از شهدا را همراه اسرا نزد خليفه سفاک عباسى فرستادند. بدن هاى بى سر شهداى فخ پس از سه روز در همان محل دفن گرديد. (و گفته اند پس از فاجعه کربلا هولناک تر از حادثه فخ واقع نگرديده است) امروزه مزار شهداى فخ به علت عقايد نادرست حکام سعودى مورد تعرض و بى حرمتى قرار گرفته و صاف و مسطح شده و قابل تشخيص نيست.

حسين که رهبري قيام را عهده‏دار بود به خدمت امام موسي(ع) رسيد. حضرت‏توصيه‏هايي به اين شرح برايش بيان نمود: انک مقتول فاجد الضراب فان القوم فساق‏يظهرون ايمانا و يضمرون نفاقا و شکا فانّالله و انّا اليه راجعون: تو شهيد خواهي‏شد ضربه‏ها را نيکو بزن و نهايت تلاش خود را بنما، اين مردم فاسق هستند به ظاهرايمان دارند و در باطن خود نفاق و شک را پنهان مي‏دارند همه ما مملوک خداييم وبه سوي او بازمي‏گرديم. آنچه تاييد و حمايت امام را از اين نهضت‏بيشتر بيان‏مي‏دارد جملاتي است که حضرت بعد از شهادت حسين رهبر قيام فخ بيان داشته است‏فرمود: به خدا قسم که حسين در حالي از دنيا رفت که مسلمان و نيکوکار و روزه‏دارو امرکننده به معروف و ناهي از منکر بود در خاندانش همانند نداشت.

هادي خليفه عباسي پس از قيام حسين گفت: والله ما خرج حسين الا عن امره و لااتبع الا محبته لانه صاحب الوصيه في اهل هذا البيت قتلني الله ان ابقيت عليه:  به خدا سوگند که حسين به دستور موسي بن‏جعفر قيام نمود و دنبال نکرد مگر آنچه‏را که او دوست داشت زيرا او وصي اين خاندان است‏خدا مرا بکشد اگر او را زنده‏نگه دارم.

حسين بن على شهيد فخّ،را جلالت و فضيلت بسيار است و مصيبت او در قلوب دوستان خيلى اثر كرد.

و (فخّ) نام موضعى است در يك فرسخى مكّه كه حسين با اهل بيت اش در آنجا شهيد گشتند.

از ابونصر بخارى نقل شده كه او از حضرت جواد عليه السّلام نقل كرده كه فرمود از براى ما اهل بيت بعد از كربلا قتلگاهى بزرگتر از فخّ ديده نشده .

ابوالفرج به سند خود از حضرت ابوجعفر محمّد بن على عليه السّلام روايت كرده كه فرمود هنگامى پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به فخّ عبور مى فرمودند در آنجا نزول فرمود مشغول به نماز شد چون به ركعت دوّم رسيد گريه آغاز كرد مردم نيز به جهت گريه آن حضرت گريستند، چون آن حضرت از نماز فارغ شد سبب گريه ايشان را پرسيد، عرضه داشتند كه گريه ما به جهت گريه شما بود، حضرت فرمود: سبب گريه من آن بود كه جبرئيل بر من نازل شد هنگامى كه در ركعت اوّل نماز خود بودم و مرا گفت كه يا محمّد در اين موضع يكى از فرزندان تو شهيد خواهد شد كه شهيد با او اجر دو شهيد خواهد برد.

و نيز از نصربن قرواش روايت كرده كه گفت : من مالى به جعفر بن محمّد عليهماالسّلام كرايه دادم از مدينه براى مكّه چون از بطن مرو كه نام منزلى است حركت كرديم حضرت مرا فرمود كه چون به فخّ رسيديم مرا خبر كن ، گفتم مگر شما نمى دانيد كه فخّ كدام موضع است ؟ فرمود: چرا لكن مى ترسم كه مرا خواب بگيرد و از فخّ بگذريم . راوى گفت : پس چون به موضع فخّ رسيديم من نزديك محمل آن حضرت رفتم و تَنَحْنُح كردم معلوم شد كه آن حضرت در خواب است ، پس محمل آن حضرت را حركتى دادم كه از خواب انگيخته شد عرض كردم كه اين موضع زمين فخّ است . فرمود: شتر مرا از قطار بيرون كن و قطار شتران را به هم متصل كن ، پس چنين كردم و شتر آن حضرت را از جادّه بيرون بردم و خوابانيدم حضرت از محمل بيرون آمد فرمود: ظرف آبخورى را بياور، چون رِكْوَه آب را آوردم وضوء گرفت و نماز خواند پس از آن سوار شد و از آنجا حركت كرديم من عرض كردم : فدايت شوم اين نماز جزء مناسك حجّ بود كه به جا آورديد؟ فرمود: نه وليكن در اين موضع مردى از اهل بيت ، شهيد مى شود با جماعتى ديگر كه ارواح ايشان بر اجسادشان به سوى بهشت سبقت خواهد كرد.

بالجمله ؛ حسين بن على مردى بود جليل القدر سخى الطبع و حكايت جود و بخششهاى او معروف است .

از حسن بن هذيل مروى است كه حسين بن على را بستانى بود كه به چهل هزار دينار فروخت و آن پولها را بر در خانه خويش ريخت و مشت مشت زر به من مى داد كه براى فقراء اهل مدينه ببرم و برآنها قسمت كنم و تمام آن زرها را بر فقراء بخش نمود و يك حبّه از آنها را داخل خانه خويش نكرد.

و نيز روايت شده كه مردى خدمت آن جناب آمد و از او چيزى سؤ ال كرد، حسين را چيزى نبود آن مردرا گفت : بنشين تا براى تو چيزى تحصيل كنم پس فرستاد نزد اهل خانه خويش كه جامه هاى مرا بيرون آور كه شسته شود، چون رختهاى او را بيرون آوردند كه بشويند آنها را جمع كرد و براى آن مرد سائل آورد و به او عطا فرمود!

امّا كيفيّت مقتل او به طور اختصار چنين است كه چون موسى هادى عبّاسى بر سرير سلطنت نشست اسحاق بن عيسى بن على را والى مدينه كرد اسحاق نيز مردى از اولاد عمر بن خطّاب را كه معروف بود به عبدالعزيز بن عبداللّه در مدينه خليفه خود گردانيد، آن مرد عُمَرى نسبت به علويّين سخت گيرى و بدرفتارى مى كرد، و قرار داده بود كه علويّين در هر روز نزد او حاضر شوند و هر يك از ايشان را كفيل ديگرى نموده بود از جمله حسين بن على و يحيى بن عبداللّه محض و حسن بن محمّد بن عبداللّه محض كفالت و ضمانت كرده بودند كه هر يك از علويّين را كه عُمَرى خواسته باشد حاضر گردانند. و اين بود تا هفتاد نفر از شيعيان به جهت حجّ از بلاد خويش حركت كردند و به مدينه آمدند و در بقيع در خانه ابن افلح منزل نمودند و پيوسته حسين بن على و ديگر علويّين را ملاقات مى كردند اين خبر به عُمرى رسيد اين كار را نيكو ندانست و از پيش نيز عمرى حسن بن محمّد بن عبداللّه را با ابن جندب هذلى شاعر و غلامى از عمر بن خطاب ماءخوذ داشته بود ومعروف كرده بود كه شُرب خَمْر كرده اند و ايشان را حدّ خمر زده بود حسن بن محمّد را هشتاد تازيانه و به روايت ابن اثير دويست تازيانه و ابن جندب را پانزده تازيانه و غلام عمر را هفت تازيانه زده بود و امر كرده بود كه ريسمانى بر گردن ايشان كنند و ايشان را مكشوف الظّهر در مدينه بگردانند تا رسوا شوند.

بالجمله ؛ چون عمرى خبر ورود شيعيان را به مدينه شنيد در باب عرض  علويّين غلظت و سختى كرد و ابى بكر بن عيسى الحائك را بر ايشان گماشت ، پس روز جمعه ايشان را به جهت عرض حاضر كرد و ايشان را اذن نداد كه به خانه هاى خود روند تا وقت نماز رسيد پس رخصت داد كه بيرون شدند و وضو گرفتند و به مسجد به جهت نماز حاضر شدند بعد از نماز ديگر باره ابن حائك ايشان را جمع نموده و در مقصوره حبس  كرد تا وقت عصر، آنگاه ايشان را طلبيد و حسن بن محمّد را نديد يحيى و حسين را گفت كه بايد حسن را حاضر كنيد و اگر نه شما را حبس  خواهم نمود و ما بين ايشان و ابن الحائك گفتگو بسيار شد، آخر الا مر يحيى او را شتم داد و بيرون شد، ابن الحائك اين خبر را به عمرى رسانيد. عمرى ، حسين و يحيى را طلبيد و تهديد كرد ايشان را و بعد از گفتگوهاى بسيار كه ما بين ايشان رّد و بدل شد گفت : البته بايد حسن بن محمّد را حاضر سازيد و اگر نه امر مى كنم كه سويقه را خراب كنند يا آتش زنند و حسين را هزار تازيانه خواهم زد و حسن بن محمّد را گردن خواهم زد، يحيى قسم ياد كرد كه امشب خواب نخواهم كرد تا حسن را در خانه تو حاضر كنم ، پس حسين و يحيى از نزد عمرى بيرون شدند حسين ، يحيى را فرمود كه بد كردى كه قسم خوردى حسن را نزد عمرى حاضر سازى ، يحيى گفت : مرادم آن بود كه حسن را حاضر كنم لكن با شمشير خود و عمرى را گردن زنم ، حسين فرمود: اين كار نيز خوب نيست ؛ چه ميعاد خروج ما هنوز باقى است .

بالجمله ؛ حسين ، حسن را طلبيد و حكايت حال را براى او نقل كرد آنگاه فرمود: الحال هر كجا مى خواهى برو و خود را از دست اين فاسق پنهان كن . حسن گفت : نه ، واللّه ! من چنين نخواهم كرد كه شما را در سختى گذارم و خود راحت شوم بلكه من نيز با شما بيايم و دست خود را در دست عُمرى خواهم نهاد. حسين فرمود كه ما راضى نخواهيم شد كه عمرى ترا اذيّت كند و پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم روز قيامت با ما خصمى كند بلكه جان خود را فداى تو خواهيم نمود.

پس حسين فرستاد به نزد يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبداللّه محض و عبداللّه بن حسن بن على بن على بن الحسين معروف به (افطس ) و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و عمر پسر برادر خود حسن و عبداللّه بن اسحاق بن ابراهيم غمر و عبداللّه پسر امام جعفر صادق عليه السّلام و از فتيان و موالى خودشان تا آنكه جمع شدند بيست و سه تن از اولاد على عليه السّلام و جمعى ازموالى و ده نفر از خارج ، پس چون وقت نماز صبح شد مؤ ذّن بالاى مناره رفت كه اذان گويد عبداللّه افطس با شمشير كشيده بالاى مناره رفت و مؤ ذّن را گفت كه در اذان حَىَّ عَلى خَيْر الْعَمَل بگو، مؤ ذن چون شمشير كشيده را ديدحَىَّ عَلى خَيْر الْعَمَل بگفت ، عمرى كه اين كلمه را در اذان شنيد احساس شرّ كرد دهشت زده فرياد برداشت كه استر مرا در خانه حاضر كنيد و از كثرت وحشت و دهشت گفت : كه مرا به دو حبّه آب طعام دهيد اين بگفت و از منزل خويش بيرون شد و پيوسته به تعجيل تمام فرار مى كرد و از ترس ضرطه مى داد تا هنگامى كه خود را از فتنه علويّين نجات داد پس حسن مقدّم ايستاد و فرض صبح را ادا كردند آنگاه حسن بن محمّد را طلبيد و شهودى را كه عمرى بر ايشان گماشته بود طلبيد كه اينك حسن را حاضر كرده ام عمرى را حاضر كنيد تا حسن را بر او عرضه داريم .

بالجمله ؛ جميع علويّين بجز حسن بن جعفر بن حسن مثنّى و حضرت موسى بن جعفر عليهماالسّلام در اين واقعه حاضر شده بودند. پس  حسين بعد از نماز صبح بالاى منبر رفت و خطبه خواند در تحريص  مردم به جهاد پس اين وقت (كمادبريدى )(114) كه از جانب سلطان در مدينه به جهت نگاهبانى با سلاح مى زيست با اصحاب خود در (باب جبرئيل ) حاضر شد و نگاهش افتاد بر يحيى كه در دست او شمشير است كماد خواست كه پياده شود و با او قتال كند كه يحيى او را فرصت نداد و چنان شمشيرى بر جبين او زد كه كاسه سر او برداشته شد و از اسب خود بر خاك هلاك افتاد، پس يحيى بر اصحاب او حمله كرد لشكر كه چنين ديدند منهزم شدند.

در همين سال جماعتى از عبّاسيّين مانند عبّاس بن محمّد و سليمان بن ابى جعفر دوانيقى و جعفر و محمّد فرزندان سليمان و موسى بن عيسى عمّ دوانيقى با اسلحه و لشكرى بسيار به سفر مكّه كوچ كردند و موسى ، هادى محمّد بن سليمان را متولّى حرب كرده بود، و از آن طرف حسين بن على نيز با اصحاب و اهل بيت خود كه سيصد نفر بودند به قصد حجّ از مدينه بيرون شدند، چون نزديك مكّه شدند در زمين فخّ كه وادى است به مكّه با عبّاسيّين تلاقى كردند. اوّل مرتبه عبّاس بر حسين بن على عرض امان كرد، حسين از امان امتناع نمود، و مردم را به بيعت خويش  طلبيد طريق سلم و صلح گذاشته شد و بناى جنگ شد. صبح روز ترويه بود كه دو لشكر در مقابل هم صف كشيدند موسى بن عيسى تعبيه لشكر نموده و محمّد بن سليمان در ميمنه و موسى در ميسره و سليمان و عبّاس  در قلب جاى گرفتند پس موسى ابتدا كرد به جنگ و با لشكر خود كه در ميسره جاى داشت بر علوييّن حمله نمود ايشان نيز با عبّاسيّين حمله كردند موسى براى فريفتن ايشان رو به هزيمت نهادند و داخل وادى شدند علوييّن نيز تعاقب نموده داخل وادى شدند محمّد بن سليمان با لشكر خود از عقب ايشان حمله كرد و علوييّن را در ميان آن وادى احاطه كردند و به يك حمله بيشتر اصحاب حسين شهيد شدند و يحيى مثل شير آشفته بر ايشان حمله مى كرد تا آنكه سليمان بن عبداللّه محض و عبداللّه بن اسحاق بن ابراهيم غمر، شهيد گشت . و در ميان معركه تيرى بر چشم حسن بن محمّد رسيد و او اعتنائى به آن تير نكرد و پيوسته كارزار مى كرد تا آن كه محمّد بن سليمان فرياد كرد كه اى پسر خال ! از براى تو امان است خود را به كشتن مده ، حسن گفت : واللّه كه دروغ مى گوئيد لكن من قبول امان كردم پس شمشير خود را شكست و به نزد ايشان رفت ، عبّاس فرزند خود را گفت : خدا ترا بكشد اگر حسن را نكشى ؛ موسى بن عيسى نيز تحريص كرد بر كشتن او پس عبداللّه و به روايتى موسى بن عيسى حسن را گردن زد و او را شهيد كرد.

روايت كرده شخصى كه حاضر در واقعه فخّ بوده كه ديدم حسين بن على را كه در گير و دار حرب بر زمين نشست و چيزى را در خاك دفن كرد پس برگشت و به حرب مشغول شد، من گمان كردم كه چيزى قيمتى داشته نخواسته كه بعد از كشته شدن او به عبّاسيّين برسد او را دفن نموده من صبر كردم تا هنگامى كه جنگ بر طرف شد به تفحّص آن مدفون برآمدم چون آن موضع را يافتم خاك از روى آن برداشت ديدم قطعه اى از جانب صورت او بوده كه قطع شده بود و حسين آنرا دفن نموده .

بالجمله ؛ حماد تركى كه در ميان لشكر عبّاسيّين بود فرياد كرد كه اى قوم ! حسين بن على را به من بنمائيد تا كار او را بسازم ، چون حسين را نشان او دادند تيرى به جانب حسين رها كرد و او را شهيد نمود رحمه اللّه . پس  محمّد بن سليمان او را صد جامه و صد هزار درهم جايزه داد.

بالجمله ؛ لشكر حسين منهزم شدند و برخى مجروح و اسير گشتند، پس  سرهاى شهدا را از تن جدا كردند و آن ها زياده از صد راءس به شمار مى رفت و آن سرها را با اسيران براى موسى هادى بردند. موسى امر كرد كه اسيران را گردن زدند پس سر حسين را نزد موسى هادى گذاشتند موسى گفت : گويا سر طاغوتى از طواغيت براى من آوريد همانا كمتر پاداش شما آن است كه شما را از جايزه و عطا محروم خواهم نمود.

بالجمله ؛ چون خبر شهادت حسين در مدينه به عُمرى رسيد امر كرد كه خانه حسين و خانه هاى اهل بيت و خويشاوندان او را آتش زدند و اموال ايشان را ماءخوذ داشتند.

ابوالفرج از ابراهيم قطّان روايت كرد كه گفت : شنيدم از حسين بن على و يحيى بن عبداللّه كه مى گفتند: ما خروج نكرديم مگر از پس آنكه مشورت كرديم با اهل بيت خود با موسى بن جعفر عليهماالسّلام پس  امر فرمود آن حضرت ما را به خروج . و نقل شده كه چون محمّد بن سليمان عبّاسى را مرگ در رسيد حاضرين در نزد او، او را تلقين شهادت مى كردند او در عوض شهادت همى اين شعر بگفت تا هلاك شد: اَلا لَيْتَ اُمىّ لَمْ تَلِدْنى وَلَم اَكُنْ000لَقَيْتُ حُسَيناً يَومَ فَخٍّ وَلا الْحَسَنَ000

و وقعه فخّ در سال صد و شصت و نهم هجرى واقع شد و حسين را جماعتى بسيار از شعراء مرثيه گفتند، و در شب شهادت او پيوسته در مِياه غطفان صداى هاتفى به مرثيه بلند بود و همى گفت :

اَلا يا لِقَومٍ لِلسَّوادِ المُصَبَّحِ000وَمَقْتَلِ اَوْلادِ النَّبِىِ بِبَلْدَحٍ000 لِيَبْكِ حُسَيْناً كُلُّ كَهْلٍ وَاَمْرَدٍ000 مِنَ الْجِنِّ اِنْ لَمْ يَبْكِ مِنَ الاِْنْسِ نُوِّحٍ000 فَاِنّى لَجِنّى وَاِنَّ مُعَرَّسى000 لَبِالْبِرقَةِ السَّوداءِ مِنْ دُونِ زَحْزَحٍ000مردم اين اشعار مى شنيدند و نمى دانستند چه خبر است تا هنگامى كه خبر شهادت حسين آمد دانستند كه طايفه جن بودند كه براى حسين مرثيه مى خواندند. و كسانى كه با حسين بن على از طالبّيين در وقعه فخّ بودند يحيى و سليمان و ادريس فرزندان عبداللّه محض وعلى بن ابراهيم بن حسن و ابراهيم بن اسماعيل طباطبا و حسن بن محمّد بن عبداللّه محض و عبداللّه و عمر پسران اسحاق بن حسن بن على بن الحسين و عبدالّه بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثنّى چنانچه ابوالفرج از مداينى نقل كرده است . و به روايت مسعودى اجساد شهداى فخّ سه روز بر روى زمين باقى بود كه كس آنها را دفن ننمود تا آنكه درندگان و طيور از اجساد ايشان بخورند.

0000000000

منابع:

مقاتل الطالبيين، ص 380 ;

بحارالأنوار، ج48، ص164

(تاريخ و آثار اسلامى، ص 84; دايرة المعارف فارسى، ذيل فخ; سيرى در اماکن سرزمين وحى، ص 129; ميقات حج، ش 4، ص 192; ش 6، ص 139; ش 13، ص 158)

منتهي الآمال محدث قمي

0000000000

زيارت شهداي فخ

0000000000

«اَلسَّلامُ عَلى جَدّ كُمُ الْمُصْطَفى، اَلسَّلامُ عَلى أَبِيكُمُ الْمُرْتَضَى الرِّضا، اَلسَّلامُ عَلَى السَّيّـِدَيْنِ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، اَلسَّلامُ عَلى خَدِيجَةَ اُمِّ الْمُؤْمِنِينَ اُمِّ سَيّـِدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، اَلسَّلامُ عَلى فاطِمَةَ أُمّ الاَْئِمَّةِ الطّاهِرِينَ، اَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْفاخِرَةِ، بُحُورِالْعُلُومِ الزّاخِرَةِ، شُفَعائِي فِي الاْخِرَةِ، وَأَوْلِيائِي عِنْدَ عَوْدِ الرُّوحِ إِلَى الْعِظامِ النَّخِرَةِ، أَئِمَّةِ الْخَلْقِ وَوُلاةِ الْحَقّ، اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّها الاَْشْخاصُ الشَّرِيفَةُ الطّاهِرَةُ الْكَرِيمَةُ، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَمُصْطَفاهُ، وَأَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّهُ وَمُجْتَباهُ، وَأَنَّ الاِْمامَةَ فِي وُلْدِهِ إِلى يَوْمِ الدِّينِ، نَعْلَمُ ذلِكَ عِلْمَ الْيَقِينِ، وَنَحْنُ لِذلِكَ مُعْتَقِدُونَ، وَفِي نَصْرِهِمْ مُجْتَهِدُونَ».

0000000000

زمزم سر آغاز تكوين مكّه

0000000000

زمزم نام چاه آبى است كه خداوند به لطف خود در زير پاى حضرت اسماعيل جارى ساخت، و در طول تاريخ و پيش آمد حوادث، بارها مرمَّت ولايروبى گرديده، وفعلاً آب آن نيز مورد استفاده حُجّاج بيت الله الحرام قرار مى گيرد، و آب آن مورد توجّه خاصّ نبىّ اكرم(صلى الله عليه وآله) بوده است، و در طول تاريخ اسلام مؤمنين بدان تبرّك مى جسته اند. آب زمزم، مبارك و موجب شفاست.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مدينه آب زمزم را درخواست مى فرمودند. ودر روايت وارد شده: وقتى از آب زمزم نوشيدى، بگو: «اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماًنافِعاً وَرِزْقاًواسِعاً وَشِفاءاًمِنْ كُلِّ داء وَسُقْم». «خداوندا! اين را سبب دانشى سودمند و روزى واسع و شفاى از هر درد و بيمارى قرار ده.»

نوشيدن آب زمزم بعد از نماز طواف مستحب است.

0000000000

هنگامى كه ابراهيم همسرش هاجر و اسماعيل را به مكه‏ آورد و كنار كعبه سكونت داد، اسماعيل به شدت تشنه شد و مادر به دنبال آب ميان صفا و مروه دويد و سرانجام جبرئيل بال و يا پاشنه پاى خود را بر زمين كوفت و زمزم جوشيد، پس از مدتى آثار چاه از ميان رفت تا آن كه عبدالمطلب بار ديگر آن را حفر نمود و از آن زمان تا كنون حاجيان از اين آب بهره‏ مند مى‏شوند. در توسعه اخير سالن‏هاى جداگانه‏اى براى زنان و مردان، در طبقه زيرزمين مطاف، در كنار چاه ساخته شده و زائران از شيرهاى آبى كه در آنجا نصب شده و نيز از ظرف‏هاى ويژه‏اى كه در نقاط مختلف مسجد الحرام از آب زمزم پر مى‏شود استفاده مى‏كنند.

محل زمزم درسالهاي قبل درضلع طرف ركن حجرالاسودوباب كعبه درصحن مسجدالحرام مكاني سرپوشيده وداراي پله هائي بود كه زائرين ميرفتند پائين واز شيرهاي آب تعبيه شده استفاده ميكردند اما درتشرف سال 86مشاهده شدكه درجهة توسعه صحن مسجدالحرام آن قسمت راباكف مسجدالحرام صاف كرده وپله هارابرداشته اند وبجاي آن محل دراطراف صحن مسجدالحرام شيرهاي آب جهة استفاده تعبيه كرده اند 

0000000000

تاريخ شهر مكه با زمزم آغاز مى‏شود. جوشش چشمه زمزم‏ سرآغازتحقق مشيت‏ الهى‏ درتكوين‏ امّ‏ القرى و تجديد بناى قبله ناس و بيت عتيق و خانه مردم بود. خداو ند با زمزم خانه خود را آبادانى بخشيد؛ چرا كه هر جا آب نيست‏ آبادى نيست؛ ( وَ جَعَلْنَا مِنْ الْمَاءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَىٍّ ) (1) حيات همه چيز به آب است. اما اين آب با ديگر آب‏هاى رودها و چشمه‏ها فرق دارد. آنها در حيات مادى و طبيعى نقش دارند، اما زمزم علاوه بر حيات طبيعى، از حيات بخشى معنوى برخوردار است و آنهمه فضيلت كه براى آن گفته شده، در اين نكته نهان است. زمزم نه تنها باديه‏نشينان حجاز را به اين نقطه كشاند و خود نمى‏دانستند در اين طراحى بزرگ چه نقشى ايفا مى‏كنند بلكه قلوب تشنه كامان زلال معنويت و مهاجران الى‏ اللَّه را نيز در يك نقش اساسى‏تر، به آن كانون توحيد جذب كرد تا بيايند و رمز حيات و جاودانگى را با نوشيدن زلال عرفان و عشق، فراگيرند و تا جهان باقى است جام معنويت و ايمان را دست بدست براى نسل‏ها جاودانه سازند و شايد به همين لحاظ در سخن پيشينيان و راويان آمده است: «همه آب‏هاى شيرين دنيا قبل از قيام قيامت بخشكد مگر زمزم كه هرگز نخشكد»(2) و اين خود رمزى است از جاودانگى زمزم ( وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ(3) جاودانه است،

اسامى و مشخصات زمزم‏

براى چاه زمزم، به جز نام مشهور آن نام‏هاى ديگرى در كتب لغت و حديث و سيره آورده‏اند.(4) كه در اينجا مشهورترين آنها را مى‏آوريم: ابن منظور در «لسان العرب» گويد: زمزم را يازده نام است كه عبارتند از: «زمزم»، «مكتومه»، «مضنونه»، «شباعَه»، «سُقيا»، «الرَّواء»، «ركضة جبرئيل»، «هزمةجبرئيل»، «شفاء سقم»، «طعام طعم» و «حفيرة عبدالمطلب».(5) هريك از اين اسامى را با عنايت خاصى گزيده‏اند: «مكتومه»، به معناى پنهان شده است و اين اشاره به‏ دورانى است كه زمزم چون گنجى در دل خاك پنهان بود تا اينكه به دست عبدالمطلب باز شناسى و حفر گرديد. «مضنونه»، از ماده «ضنّ» به معناى بخل ورزيدن و دقت در حفظ و مراقبت چيزى است. از اينرو هر چيزى نفيس و گرانبها را مضنون و مضنونه گويند؛ بدان جهت كه دارنده آن در نگهدارى‏اش سخت مى‏كوشد و كمتر آن را از دست مى‏دهد. «شُباعه»، به معناى سير كننده است و چنانكه در خواص زمزم آمده، آب زمزم علاوه بر اينكه رفع تشنگى مى‏كند، گرسنگى را برطرف مى‏نمايد. قبل از اسلام زمزم را «شباعه» مى‏ناميدند.(6) «سُقيا»، اسم مصدر است از «استسقا» به معناى طلب باران كردن.(7) و زمزم را از آن جهت سقيا ناميده‏اند كه از طرف خداوند در برابر تضرّع هاجر به آن مادر و فرزندش اسماعيل عطا شد. لذا به آن «سقيا اسماعيل» نيز گفته‏اند. «الرَّواء»، به معناى آب گوارا و همواره جارى و جوشان است.

«ركضة جبرئيل» و «هزمة جبرئيل»، دو واژه «ركضه» و «هزمه» به يك معنا هستند و آن ساييدن پا و يا پاشنه پا بر زمين است و بدان جهت به جبرئيل نسبت داده شده كه بصورت انسانى در آمد و پاى بر زمين ساييد و بدنبال آن آب فوران زد و چنانكه در بحث «چگونگى جوشيدن زمزم» خواهيم ديد، بيشتر روايات، به ويژه روايات نقل شده از طريق اهلبيتعليهم السلام، زمزم را به پا ساييدن اسماعيل بر زمين نسبت داده‏اند، كه تفصيل و تحقيق بحث خواهد آمد. «شفاء سقم» و «طعام طعم»، كه در روايات فريقين نيز مكرر از آن ياد شده، بدين معناست كه آب زمزم شفاى بيمارى‏ها و غذايى از خوراكى‏ها است. «حفيرة عبدالمطلب»، چاهى كه به دست عبدالمطلب و دستيارى فرزندش حارث حفر گرديد و نيز از قول سعيدبن جبير نقل شده كه چون نام زمزم برد، از سه كلمه ياد كرد: «زمزم»، «بَرَّه» و «مضنونه»(8) و بَرَّه به معناى پسنديده و پر منفعت است.

از قول ابن عباس آورده‏اند كه گفت: «كُنّا نُسَمِّيها شباعه»(9)؛ «ما آن را شباعه مى‏ناميديم»، معناى شباعه از نظر گذشت. همچنين از زبان ابن عباس نقل كرده‏اند: «صَلُّوا في مُصَلّى الأخيار وَ اشْربُوا مِنْ شَراب الأَبْرارِ قِيلَ: ما مُصَلّى الأَخْيار؟ قال: تَحْتَ الْمِيزاب. قِيلَ: ما شَرابِ الأَبرار؟ قال: ماء زمزم، اكرم به من شراب».(10) «در نمازگاه برگزيدگان نماز بگزاريد، و از نوشيدنى ابرار و پارسايان بنوشيد. پرسيدند: نمازگاه اخيار كجاست؟ گفت: زير ناودان (كعبه)، گفتند: نوشيدنى ابرار چيست؟ پاسخ داد: زمزم، چه نوشيدنى ارزشمندى است!» ياقوت حموى در باره اسامى زمزم مى‏نويسد: زمزم را نام‏هايى است كه عبارتند از: «زَمْزم»، «زمَّم»، «زمِّزم»، «زُمازم»، «ركضة جبرئيل»، «هزمة جبرئيل» و «هزمة الملك»

سپس گويد: «هزمه و ركضة» به يك معنا هستند و آن زمين هموار است و پاشنه پا در خاك ساييدن را نيز هزمه گويند و زمزم چشمه‏اى است كه خداوند براى اسماعيل پديد آورد و نام‏هاى ديگر آن «الشَّباعه»، «شُباعه»، «برّه»، «مضمونه»، «تكتم»، «شفاء سقم»، «طعام طعم»، «شراب الأبرار»، «طعام الأبرار» و «طيبه»، مى‏باشد.(11) در منابع روايى شيعه نيز از اسامى زمزم سخن به ميان آمده است. معاويةبن عمار از امام صادقعليه السلام روايت كرده كه فرمود: «أَسْمَاءُ زَمْزَمَ رَكْضَةُ جَبْرَئِيل عليه السلام وَ سُقْيَا إِسْمَاعِيلَ وَ حَفِيرَةُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ زَمْزَمُ وَ الْمَضْنُونَةُ وَ السُّقْيَا وَ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ».(12) «اسامى زمزم عبارتند از: «اثر ضربت پاى جبرئيل، آب خور اسماعيل، چاه عبدالمطلب، زمزم، نفيس و گرانبها، سقيا (آب دادن و آب خوردن) غذا و طعام و شفاى دردها.» از برخى روايات تاريخى استفاده مى‏شود كه بعضى از نام‏هاى ياد شده در كتب پيشين وجود داشته و نزد اهل كتاب مشهور بوده است. اين مطلب را از دو روايتى كه ازرقى در اخبار مكه از قول «وهب‏بن منبّه» و «كعب الأحبار» نقل كرده، مى‏توان استفاده كرد. از وهب‏بن منبّه روايت كرده كه درباره زمزم گفت: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ اِنَّها لَفي كِتابِ‏اللَّهِ مَضْنُونَةٌ وَ اِنَّها لَفِي كِتابِ‏اللَّهِ تَعالى‏ بَرَّة وَ اِنَّها لَفِي كِتابِ‏اللَّهِ سُبْحانَهُ شَرابُ اْلأَبْرارِ وَ اِنّها لَفِي كِتابِ‏اللَّهِ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ».(13) «قسم به آنكس كه جانم در يد قدرت اوست. زمزم در كتاب خدا به عنوان شى‏ء نفيس و گرانبها ذكر شده است، و نيز در كتاب خداوند متعال «برّه» ناميده شده، و نيز در كتاب خداى سبحان، نوشيدنى ابرار و صالحان عنوان گرديده و هم در كتاب خدا طعام خوردن و شفاى بيمارى نام داده شده است.» و در جاى ديگر كتاب از كعب الأحبار نقل كرده كه گفت : «اِنِّي لَأَجِدُ فِي كِتابِ‏اللَّهِ تَعالى‏ الْمُنْزَل: اِنَّ زَمْزَمَ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ».(14) «در كتابى كه از جانب خداوند متعال نازل شده چنين ديده‏ام كه زمزم طعام خوردن و شفاى بيمارى است.» گفتنى است آنچه از اين دو تن؛ «وهب» و «كعب»، در خصوص بودن نام زمزم در كتاب خدا نقل شده، مقصود كتب پيشين است؛ چراكه وهب‏بن منبّه و كعب الأحبار از اهل كتاب بودند كه اسلام آوردند و به كتب پيشين (يهود و نصارى) آگاهى داشتند و ظاهر امر چنين نشان مى‏دهد كه مقصود آنهااز كتاب‏خدا، همان‏عهدين باشد نه قرآن كريم؛ زيرا در قرآن چيزى به نام زمزم و اسامى آن يافت نمى‏شود و تنها در روايات متعدد و بلكه متواتر از عامّه و خاصه، اسامى و مشخصات و آثار آب زمزم به ما رسيده است.

0000000000

مشخصات زمزم‏

0000000000

در باره چگونگى و مشخصات چاه زمزم از نظر عمق و محيط آن و چشمه‏هاى اصلى و ساير خصوصيات، چون حوض‏هاى نوشيدنى و طهارت و وضو و قبه و چراغ و تحوّلات تاريخى نيز گوناگون نوشته‏اند. ازرقى و فاكهى، از قديمى‏ترين تاريخ نگاران مكه و كعبه و متعلّقات مسجدالحرام‏اند كه در باره زمزم نيز به بحث پرداخته و مشخصات آن را از زمان عبدالمطلب ياد كرده‏اند و تاريخ نگاران بعدى و سفرنامه نويسان نيز هريك به نوبه خود به گونه‏اى از زمزم نام برده‏اند و محقّقان معاصر به ويژه در سرزمين حجاز در اين خصوص تحقيقات وسيعى انجام داده‏ اند.(15)

چنانكه اشاره شد، نخستين كسى كه اخبار مكه را به نگارش در آورد، «ابى‏ الوليد محمدبن عبداللَّه‏بن احمد ازرقى» است كه در قرن دوم هجرى تولد يافت و در قرن سوم به سال 223 هجرى وفات نمود. پس از ازرقى ابو عبداللَّه محمدبن اسحاق فاكهى از علماى قرن سوم هجرى است كه وى نيز به تدوين «اخبار مكه فى قديم الدهر و حديثه» پرداخته و به طور مبسوطتر و كامل‏تر بر اساس كتاب ازرقى تاريخ مكه را به تصوير كشيده است. بسيارى از تاريخ نگاران، اخبار مكه و حرمين را در عهد نخستين، از اين دو مورخ مشهور نقل مى‏كنند. در هر حال، مقصود ما در اين مقام تنها ذكر خصوصيات زمزم از كتابهاى ياد شده است. ازرقى در خصوصيات چاه زمزم مى‏نويسد: «عمق زمزم از بالاترين نقطه تا پايين‏ترين آن، شصت ذراع است (هر ذراع تقريباً نيم متر است كه حدود 30 متر مى‏شود). در قعر چاه سه چشمه وجود دارد؛ يكى محاذى ركن حجرالأسود و ديگرى روبروى كوه ابوقبيس و كوه صفا و سوم به طرف مروه» است. ازرقى مى‏افزايد: آب اين چاه زمانى آنقدر كاهش يافت كه چيزى نمانده بود، به‏كلّى خشگ شود و اين در سالهاى 223 و 224 ه . ق. بود تا اينكه در سال 225 عمق آن را تا 9 ذراع (5/4 متر) از اطراف حفارى كردند و به امر خدا باران و سيل آمد و آب آن زياد شد و در عهد هارون الرشيد سالم‏بن جراح نيز چند ذرع به عمق و توسعه آن افزود و در عهد مهدى عباسى نيز به همين ترتيب حفارى شد و در عهدِ خلافتِ امين آب آن كم شد تا آنجا كه مردى به نام «محمدبن مشير» از اهل طائف كه در چاه كار مى‏كرد، گفت در كف آن نماز خواندم! و عمربن ماهان، حاكم مكه و حوالى آن، به حفارى زمزم اقدام كرد. ازرقى اضافه مى‏كند: عمق چاه از بالا تا به سنگ كوه عمق برسد چهل ذراع (20 متر) است و بقيه در دل سنگ پيش رفته است كه اين مقدار 29 ذراع حدود (14 متر) خواهد بود. و بلندى دهانه چاه از زمين دو ذراع و يك وجب (تقريباً 20/1 متر) است و محيط دايره دهانه آن يازده ذراع حدود (5 متر) و وسعت دهانه آن سه ذراع و 23 ذراع است (حدود 5/1 متر)

همين مطلب را فاكهى نيز با اندك تفاوتى آورده است. ياقوت حموى نيز در معجم البلدان، گزارش ازرقى و فاكهى را با كمى اختلاف نقل كرده كه متن اصلى آن از ازرقى است. سپس اضافه مى‏كند: نخستين كسى كه بر زمزم سنگ مرمر نهاد و شبكه‏ها و زمين اطراف آن را با مرمر فرش كرد، ابو جعفر منصور عباسى بود كه در زمان خلافتش به اين كار اقدام نمود و پس از او مهدى عباسى و سپس ديگران به تعمير و تكميل آن پرداخته‏ اند.

0000000000

پاورقي

1-  فرقان : 55

2-  ازرقى تاريخ مكه، ج‏2، ص‏59، فاكهى، اخبار مكه، ج‏2، ص‏67

3-  رعد : 17

4-  فاكهى در اخبار مكه، 26 نام براى زمزم آورده است، ج‏2، ص‏68

5-  لسان العرب، ماده «زمزم».

6-  لسان‏العرب، ماده «شبع».

7-  لسان‏العرب، ماده «سقى».

8- المصنف، حافظ عبدالرزاق، به نقل معجزات الشفاء بماء زمزم، ص‏11

9- همان.

10- همان و نيز ازرقى، اخبار مكه، ج‏2، ص‏53، با اندكى تفاوت.

11- معجم‏البلدان، ماده «زمزم».

12- تهذيب الاحكام، ج‏5، ص‏145؛ وسائل، ج‏9، ص‏516

13- اخبار مكه، و ماجاء فيها من الاثار، ج‏2، ص‏49

14- همان، ص‏53

15- نك : زمزم، طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ، تأليف مهندس يحيى حمزه كوشك كه تحقيق بسيار گسترده علمى و جغرافيايى در اين باره دارد و در مدينه طيبه در سال 1403 هجرى به چاپ رسيده است.

زمزم تاریخچه , تحولات , آثار نویسنده: محمد تقی رهبر

http://www.hadj.ir/books1/23.htm

0000000000

صفاومروه

0000000000

صفا و مروه نام دو كوهى است كه در مسعى قرار دارد و در موسم حج، حاجيان هفت بار فاصله ميان آن دو را طى مى‏كنند. با افزايشى كه در مساحت مسجد الحرام صورت گرفته، مسعى و مسجد الحرام به هم متصل شده است. طول آن 5/394 و عرض آن 20 متر است و ارتفاع طبقه اول 12 و طبقه دوم 9 متر مى‏باشد. هم اكنون قسمتى از كوه صفا باقى مانده ولى بخش عمده‏ اى از كوه مروه درسال 1374 شمسى با هدف گسترش محل، برداشته شده و تنها بخشى از كوه در محل دور زدن زير پاى سعى كنندگان باقى مانده است. مسعى مجموعاً 18 در دارد.

0000000000

إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَیهِ أَنْ یطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَنْ تَطَوَّعَ خَیرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِیمٌ«بقره 158» «صفا» و «مروه» از شعائر (و نشانه‌های) خداست! بنابراین، کسانی که حج خانه خدا و یا عمره انجام می‌دهند، مانعی نیست که بر آن دو طواف کنند؛ (و سعی صفا و مروه انجام دهند. و هرگز اعمال بی‌رویه مشرکان، که بتهایی بر این دو کوه نصب کرده بودند، از موقعیت این دو مکان مقدس نمی‌کاهد!) و کسی که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کند، خداوند (در برابر عمل او) شکرگزار، و (از افعال وی) آگاه است.

تفسيرنمونه : پيش از ظهور اسلام و همچنين مقارن آن مشركان و بت پرستان براى انجام مناسك حج به مكه مى آمدند، و مراسم حج را كه اصل آن از ابراهيم (عليه السلام ) بود ولى با مقدار زيادى از خرافات و شرك آميخته بودند انجام مى دادند كه از جمله وقوف به عرفات ، قربانى طواف ، سعى صفا و مروه بود، البته اين اعمال با وضع خاصى صورت مى گرفت .

اسلام با اصلاح و تصفيه اى كه در اين برنامه به عمل آورد اصل اين عبادت بزرگ و مراسم صحيح و خالص از شرك آن را امضا نمود و بر روى خرافات خط بطلان كشيد.

از جمله اعمال و مناسكى كه انجام مى شد، سعى يعنى حركت ميان دو كوه معروف صفا و مروه بود.

در بسيارى از روايات كه از طرق شيعه و اهل تسنن آمده ، چنين مى خوانيم كه در عصر جاهليت مشركان در بالاى كوه صفا بتى نصب كرده بودند بنام اساف و بر كوه مروه بت ديگر بنام نائله و به هنگام سعى از اين دو كوه بالا مى رفتند و آن دو بت را به عنوان تبرك با دست خود مسح مى كردند، مسلمانان به خاطر اين موضوع از سعى ميان صفا و مروه كراهت داشتند و فكر مى كردند در اين شرائط سعى صفا و مروه كار صحيحى نيست .

آيه فوق نازل شد و به آنها اعلام داشت كه صفا و مروه از شعائر خداوند است اگر مردم نادان آنها را آلوده كرده اند دليل بر اين نيست كه مسلمانان فريضه سعى را ترك كنند.

0000000000

نكته : 1- صفا و مروه

0000000000

صفا و مروه نام دو كوه كوچك در مكه است كه امروز بر اثر توسعه مسجد الحرام در ضلع شرقى مسجد در سمتى كه حجر الاسود و مقام حضرت ابراهيم قرار دارد، مى باشد.

اين دو كوه كوچك به فاصله تقريبا 420 متر در برابر يكديگر قرار دارد و اكنون اين فاصله به صورت سالن عظيم سرپوشيده اى درآمده كه حجاج در زير سقف آن به سعى مى پردازند، ارتفاع كوه صفا پانزده متر و مروه هشت متر است .

دو لفظ صفا و مروه گرچه فعلا نام اين دو كوه است (و به اصطلاح عَلَمْ مى باشد) اما در لغت صفا به معنى سنگ محكم و صافى است كه با خاك و شن آميخته نباشد و مروه به معنى سنگ محكم و خشن است .

شعائر جمع شعيره به معنى علامت است و شعائر الله علامتهائى است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد و خاطره اى از خاطرات مقدس را در نظرها تجديد مى كند.

اعتمر از ماده عمره در اصل به معنى قسمتهاى اضافى است كه به ساختمان ملحق مى كنند و باعث تكامل آن مى شود اما در اصطلاح شرع به اعمال مخصوصى گفته مى شود كه بر مراسم حج افزوده مى گردد (و گاهى نيز به طور جداگانه تحت نام عمره مفرده انجام مى گيرد) البته عمره از جهات زيادى با حج شباهت دارد، و تفاوت آن نيز كم نيست .

0000000000

نكته : 2 قسمتى از اسرار سعى صفا و مروه

0000000000

درست است كه خواندن و شنيدن تاريخ زندگى مردان بزرگ انسان را به سوى خط آنها سوق مى دهد، ولى راه صحيحتر و عميقترى نيز وجود دارد، و آن مشاهده صحنه هائى است كه مردان خدا در آنجا به مبارزه برخاسته اند و ديدن مراكزى است كه وقايع اصلى در آنجا اتفاق افتاده است .

اين در واقع تاريخ زنده و جاندار محسوب مى گردد، نه مانند كتب تاريخ كه خاموش و بيجان است ، در اين گونه مراكز، انسان با برداشتن فاصله هاى زمانى و با توجه به حضور در مكان اصلى ، خود را در متن حادثه احساس مى كند و گويا با چشم خود همه چيز را مى بيند.

اثر تربيتى اين موضوع هرگز قابل مقايسه با اثرات تربيتى سخنرانى و مطالعه كتب و مانند اينها نيست ، اينجا سخن از احساس است نه ادراك ، تصديق است نه تصور، و عينيت است نه ذهنيت .

از طرفى مى دانيم در ميان پيامبران بزرگ كمتر كسى همچون ابراهيم (عليه السلام ) در صحنه هاى گوناگون مبارزه و در برابر آزمايش سخت قرار گرفته است تا آنجا كه قرآن درباره او مى گويد: ان هذا لهو البلاء المبين : اين آزمايشهاى آشكارو بزرگى است (صافات 106).

و همين مجاهده ها، مبارزه ها و آزمايشهاى سخت و سنگين بود كه ابراهيم را آنچنان پرورش داد كه تاج افتخار امامت بر سر او گذاردند.

مراسم حج در حقيقت يك دوره كامل از صحنه هاى مبارزات ابراهيم و منزلگاه هاى توحيد و بندگى و فداكارى اخلاص را در خاطره ها مجسم مى سازد.

اگر مسلمانان به هنگام انجام اين مناسك به روح و اسرار آن واقف باشند و به جنبه هاى مختلف سمبوليك آن بينديشند يك كلاس بزرگ تربيتى و يك دوره كامل خداشناسى و پيامبرشناسى و انسانشناسى است .

با توجه به اين مقدمه به جريان ابراهيم و جنبه هاى تاريخى صفا و مروه باز مى گرديم : با اينكه ابراهيم (عليه السلام ) به سن پيرى رسيده بود ولى فرزندى نداشت از خدا درخواست اولاد نمود، در همان سن پيرى از كنيزش هاجر فرزندى به او عطا شد كه نام وى را اسماعيل گذارد.

همسر اول او ساره نتوانست تحمل كند كه ابراهيم از غير او فرزند داشته باشد خداوند به ابراهيم دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه كه در آن زمان بيابانى بى آب و علف بود ببرد و سكنى دهد ابراهيم فرمان خدا را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه كه در آن روز سرزمين خشك ، و بى آب و علفى بود و حتى پرندهاى در آنجا پر نمى زد برد همين كه خواست تنها از آنجا برگردد همسرش شروع به گريه كرد كه يك زن و يك كودك شيرخوار در اين بيابان بى آب و گياه چه كند؟ اشكهاى سوزان او كه با اشك كودك شيرخوار آميخته مى شد قلب ابراهيم را تكان داد، دست به دعا برداشت و گفت : خداوندا! من بخاطر فرمان تو همسر و كودكم را در اين بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها مى گذارم ، تا نام تو بلند و خانه هاى تو آباد گردد اين را گفت و با آنها در ميان اندوه و عشقى عميق وداع گفت .

طولى نكشيد غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير در پستان او خشكيد، بيتابى كودك شيرخوار و نگاه هاى تضرع آميز او مادر را آنچنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى بدست آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست ، نخست به كنار كوه صفا آمد، اثرى از آب در آنجا نديد، برق سرابى از طرف كوه مروه نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنجا نيز خبرى از آب نبود، از آنجا همين برق را بر كوه صفا ديد و به سوى آن باز گشت و هفت بار اين تلاش و كوشش براى ادامه ى حيات و مبارزه با مرگ تكرار شد در آخرين لحظات كه طفل شير خوار شايد آخرين دقائق عمرش را طى مى كرد از نزديك پاى او با نهايت تعجب چشمه زمزم جوشيدن گرفت ! مادر و كودك از آن نوشيدند و از مرگ حتمى نجات يافتند.

از آنجا كه آب رمز حيات است ، پرندگان از هر سو به سمت چشمه آمدند و قافله ها با مشاهده پرواز پرندگان مسير خود را به سوى آن نقطه تغيير دادند و سرانجام از بركت فداكارى يك خانواده به ظاهر كوچك ، مركزى بزرگ و با عظمت به وجود آمد.

امروز در كنار خانه خدا حريمى براى هاجر و فرزندش اسماعيل باز شده (به نام حجر اسماعيل ) كه هر سال صدها هزار نفر از اطراف عالم به سراغ آن آمده و موظفند در طواف خانه خدا آن حريم را كه مدفن آن زن و فرزند است همچون جزئى از كعبه قرار دهند.

كوه صفا و مروه به ما درسى مى دهد كه : براى احياى نام حق و به دست آوردن عظمت آئين او همه حتى كودك شيرخوار بايد تا پاى جان بايستند.

سعى صفا و مروه به ما مى آموزد در نوميديها بسى اميدها است ، هاجر مادر اسماعيل در جائى كه آبى به چشم نمى خورد تلاش كرد خدا هم از راهيكه تصور نمى كرد او را سيراب نمود.

سعى صفا و مروه به ما مى گويد: روزگارى بر سر آنها بتهائى نصب بود اما امروز در اثر فعاليتهاى پيگير پيغمبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شب و روز در دامنهاش بانگ لا اله الا الله طنين انداز است .

كوه صفا حق دارد بخود ببالد و به گويد من اولين پايگاه تبليغات پيغمبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بودم ، هنگامى كه شهر مكه در ظلمت شرك فرو رفته بود آفتاب هدايت از من طلوع كرد شما كه امروز سعى صفا و مروه مى كنيد بخاطر داشته باشيد كه اگر امروز هزاران نفر در كنار اين كوه دعوت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را اجابت كرده اند روزگارى بود كه پيغمبر در بالاى اين كوه مردم را به خدا دعوت مى كرد كسى او را اجابت نمى نمود، شما نيز در راه حق گامى برداريد و اگر از كسانى كه اميد استقبال داريد جوابى نيافتيد مايوس نشويد و به كار خود همچنان ادامه دهيد.

سعى صفا و مروه بما مى گويد: قدر اين آئين و مركز توحيد را بدانيد افرادى خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا اين مركز توحيد را امروز براى شما حفظ كردند.

به همين دليل خداوند بر هر فردى از زائران خانه اش واجب كرده با لباس و وضع مخصوص و عارى از هر گونه امتياز و تشخص 7 مرتبه براى تجديد آن خاطره ها بين اين دو كوه را به پيمايد.

كسانى كه در اثر كبر و غرور حاضر نبودند حتى در معابر عمومى قدم بر دارند و ممكن نبود در خيابانها به سرعت راه بروند در آنجا بايد بخاطر امتثال فرمان خدا گاهى آهسته و زمانى هروله كنان با سرعت پيش بروند و بنا به روايات متعدد، اينجا مكانى است كه دستوراتش براى بيدار كردن متكبران است !.

به هر حال بعد از آنكه فرمود صفا و مروه دو نشانه بزرگ و مركز بندگى مردم و از شعائر الهى است ، اضافه مى كند هر كس حج خانه خدا مى كند يا عمره انجام دهد باكى بر او نيست بين اين دو كوه طواف كند، منظور از كلمه طواف در اينجا سعى است و اين با معنى لغوى طواف مخالفتى ندارد زيرا هر حركتى كه انسان در پايان بجاى اول باز گردد به آن طواف گفته مى شود خواه حركت دورانى باشد يا نه .

0000000000

حجر اسماعيل

0000000000

ميان ركن شامى و عراقى و با ديواره‏اى به صورت نيم دايره، به ارتفاع 30/1 و عرض 50 سانتيمتر قرار دارد. گويند هاجر و اسماعيل و حدود 70 پيامبر در آنجا مدفون اند.

0000000000

زيارت حضرت اسماعيل وهاجر(عليهما السلام) در حِجر اسماعيل

0000000000

«اَلسَّلامُ عَلى سَيِّدِنا إِسْماعِيلَ ذَبِيحِ اللهِ ابْنِ إِبْراهِيمَ خَلِيلِ الله  اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نَبِىَّ اللهِ وَابْنَ نَبِيِّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا صَفِىَّ اللهِ وَ ا بْنَ صَفِيِّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَنْبَعَ اللهُ لَهُ بِئْرَ زَمْزَم حِينَ أَسْكَنَهُ أَبُوهُ بِواد غَيْرِ ذِي زَرْع عِنْدَ بَيْتِ اللهِ الْمُحَرَّمِ، وَاسْتَجابَ اللهُ فِيهِ دَعْوَةَ أَبِيهِ إِبْراهِيمَ حِينَ قَالَ: " رَبَّنا إِنّـِي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرّ ِيَّتِي  بِواد غَيْرِ ذِي زَرْع عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعلَّهُمْ يَشْكُرُونَ " ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ سَلَّمَ نَفْسَهُ لِلذَّبْحِ طاعَةً لاَِمْرِاللهِ تَعالى إِذْ قالَ لَهُ اَبُوهُ: " إِنّـِي أَرى فِي الْمَنامِ أَنّـِي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرِينَ " ، فَدَفَعَ اللهُ عَنْهُ الذِّبْحَ وَفَداهُ بِذِبْح عَظِيم،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَعانَ أَباهُ عَلى بِناءِ الْكَعْبَةِ كَما قالَ اللهُ تَعالى: " وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ مَدَحَهُ اللهُ تَعالى فِي كِتابِهِ بِقَوْلِهِ: " وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً وَكانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَكانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيّاً " ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ جَعَلَ اللهُ مِنْ ذُرّيَّتِهِ مُحَمَّداً سَيِّدَ الْمُرْسَلِينَ وَخاتَمَ النَّبِيِّينَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى أَبِيكَ إِبْراهِيمَ خَلِيلِ اللهِ، وَعَلى أَخِيكَ اِسْحقَ نَبِيِّ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى جَمِيعِ أَنْبِياءِ اللهِ الْمَدْفُونِينَ بِهذِهِ الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ الْمُعَظَّمَةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى أُمِّكَ الطّاهِرَةِ الصّابِرَةِ هاجَرَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ، حَشَرَنَا اللهُ فِي زُمْرَتِكُمْ تَحْتَ لِواءِ مُحَمَّد صلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِكُمْ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

پس دو ركعت نماز زيارت بخوان، و ثوابش را به آن حضرت اهدا كن.

0000000000

زيارت ساير انبياى عظام(عليهم السلام) در حجر اسماعيل

0000000000

به نيّت زيارت ارواح طيّبه هريك از انبياى عظام الهى سلام الله عليهم اجمعين يا به نيّت زيارت تمامى آنان مى خوانى زيارتى را كه مرحوم كُلينى در كتاب شريف كافى، ومرحوم شيخ طوسى در تهذيب، وابن قولويه در كامل الزّيارات آورده اند. اين زيارت كه اوّل آن «اَلسَّلامُ عَلى أَوْلِياءِ اللهِ وَأَصْفِيائِهِ...» مى باشد، ودر فصل اوّل اين كتاب به عنوان زيارت جامعه اوّل قرار داده شده، در زيارت همه مرقدهاى متبرّكه جايز است، و پس از پايان آن بسيار بر محمَّد و آل محمَّد صلوات مى فرستى، وبراى خود ومؤمنين ومؤمنات به هر نحو كه بخواهى دعا مى كنى.

«اَلسَّلامُ عَلى اَوْلِياءِ اللهِ وَاَصْفِياءِهِ، اَلسَّلامُ عَلى اُمَناءِ اللهِ وَاَحِبّاءِهِ، اَلسَّلامُ عَلى اَ نْصارِ اللهِ وَخُلَفاءِهِ، اَلسَّلامُ عَلى مَحالِّ مَعْرِفَةِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلى مَساكِنِ ذِكْرِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلى مُظهِرياَمْرِ اللهِ وَنَهْيِهِ، اَلسَّلامُ عَلَى الدُّعاةِ اِلَى اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَى الْمُسْتَقِرِّينَ فيمَرْضاتِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَى الْمُخْلَصِينَ فيطاعَةِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَى الاَْدِلاّءِ عَلَى اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَى الَّذِينَ مَنْ والاهُمْ فَقَدْ والَى اللهَ، وَمَنْ عاداهُمْ فَقَدْ عادَى اللهَ، وَمَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللهَ، وَمَنْ جَهِلَهُمْ فَقَدْ جَهِلَ اللهَ، وَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللهِ، وَمَنْ تَخَلّى مِنْهُمْ فَقَدْ تَخَلّى مِنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ، وَاُشْهِدُ اللهَ اَنّيسِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتُمْ، مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَعَلانِيَتِكُمْ، مُفَوِّضٌ فيذلِكَ كُلِّهِ اِلَيْكُمْ، لَعَنَ اللهُ عَدُوَّ آلِ مُحَمَّد مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ، وَاَبْرَءُ اِلَى اللهِ مِنْهُمْ، وَصَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّد وَآلِهِ».

0000000000

كافى، ج4، ص579، حديث2 و تهذيب الاحكام، ج6، ص102 و كامل الزيارات، ص331

0000000000

شعب ابى طالب‏

0000000000

شعب ابى طالب، يا شعب على، جايى است كه مشركان مكه پيامبرصلى الله عليه وآله و بنى هاشم را حدود سه سال در آنجا محصور كردند و مردم را از ديدار و معامله با آنان منع نمودند. اين دره به سوى كوه ابوقبيس سرازير است و همان جايى است كه كتابخانه مكه - هم اكنون - در آن جاست و در كنار مسجد الحرام واقع است.

محل شعب ابي طالب ازكوه صفاوكوه ابي قبيس تا كوه خندمه وسوق الّليل وبازارابي سفيان ودستشوئيها وكوه مروه است كه درسالهاي اخير دوتونل هم ازپشت مكتبة المكّة المكرّمه محل ولادت حضرت محمدصلّي الله عليه وآله زده شده است يكي به سمت حجون ويكي به سمت عزيزيه... 

0000000000

منطقه كوهستانى اطراف مكه باعث‏ شده تا شعبهاى بسيارى در مكه و اطراف آن به وجود آيد.شعب،حد فاصل دو كوه را مى‏گويند كه وسعت آن به اندازه‏ هاى مختلف مى‏باشد.گفتنى است كه فاصله دو كوه،كه مرز خروجى شهر مى‏باشد،ثنيه ناميده مى‏شود.

زيادى شعب در مكه باعث پيدايش اين ضرب المثل شده است كه:«اهل مكة اعلم بشعابها»;يعنى مردم مكه شعبهاى خود را بهتر از ديگران مى‏شناسند.

وقتى قصى بن كلاب بر مكه مسلط شد،هر خانواده‏اى از قريش را در جايى از مكه سكونت داد.او«وجه كعبه‏»را كه شامل شعب ابى طالب به سمت معلاة مكه بود براى خانواده خود و فرزندانش عبد مناف و عبد الدار برداشت.اين شعب به لحاظ نزديكى به كعبه،بهترين نقطه مكه بوده و در اصل حد فاصل كوه ابو قبيس و كوه خندمه است.شعب مزبور در اختيار خاندان بنى هاشم بوده و در دوره‏هاى مختلف به نامهاى متفاوتى از قبيل شعب بنى هاشم، شعب ابى طالب،شعب على بن ابى طالب و شعب ابى يوسف ناميده مى‏شده است.چهره‏هاى برجسته اين خانواده در اين شعب به دنيا آمده و در آنجا زندگى كرده‏اند.

محل شعب شامل فضاي وسيعي است که اکنون سنگفرش شده و محل خواندن نماز و استراحت حجاج در ايام حج است. زماني که زائر از مسجدالحرام خارج مي شود و از باب العباس، باب علي يا باب السلام بيرون مي آيد و از مسعي هم عبور مي کند، به فضاي بازي مي رسدکه درپايين کوه ابوقبيس سنگفرش شده است.ادامه اين مسير تا محل دستشويي ها در دست چپ و بعد از اندکي به سمت خيابان، بخش مهمي از شعب ابي طالب است.

اين همان شعبى است كه رسول خدا- ص- همراه خاندان خود تا سه سال در محاصره ساير خاندانهاى قريش قرار گرفت و با مشقت و رنج،آن دوران را پشت‏ سر گذاشت.ابو طالب به عنوان بزرگ بنى هاشم،مهمترين نقش را همراه فرزندانش جعفر و على-ع- در دفاع از رسول خدا- ص- بر عهده داشت.

اين شعب، که محل سکونت بني هاشم بود، همان محلي است که رسول خدا(صلي الله عليه وآله)همراه خاندان خود، به مدّت سه سال در محاصره ساير خاندان هاي قريش قرار گرفت و با مشقت و رنج آن دوران را سپري کرد. ابوطالب به عنوان بزرگ بني هاشم، همراه فرزندانش جعفر و علي(عليه السلام) مهم ترين نقش را در دفاع از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بر عهده داشت.

شعب ياد شده، محل تولد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بوده و خانه خديجه که محلّ زندگي حضرت با وي بوده و فاطمه زهرا(عليها السلام) نيز در آن متولّد شده، همين جا بوده است. اين شعب محل تولد رسول خدا- ص- و نيز محل معراج آن حضرت بوده است(ازخانه امّ هاني).

در حال حاضر تنها بخشى از خانه‏ هاى شعب ابى طالب باقى مانده كه نام آن سوق الليل است و بر فراز کوه است..محله سوق الليل شامل خانه‏ هايى است كه در روى كوه،مقابل مسعى ساخته شده است. خانه ها و اماکن تاريخي موجود در شعب، در توسعه هاي مختلف مسجد، جزو مسجد شده است. گفتني است که بخشي از شعب در اين سوي مسعي، يعني در فاصله مسجد تا مسعي بوده که اکنون جزو مسجد شده است. بسيارى از خانه‏هايى كه در شعب بوده حتى در اين سوى مسعى بوده و در توسعه مسجد در سنوات‏ مختلف از ميان رفته و در مسجد قرار گرفته است.از جمله آنها خانه ام هانى دختر ابو طالب است،كه در توسعه مسجد در زمان مهدى عباسى كه يكى از بزرگترين توسعه‏ هاى مسجد بوده،در مسجد واقع شده است.

طبعا خانه امّ هاني، دختر ابوطالب که در توسعه مسجد در زمان مهدي عباسي جزو مسجد شد، در محدوده شعب قرار داشته است. در اين صورت، بايد شعب ابي طالب را محله اي بزرگ تصور کرد که اطراف آن را به طور عمده کوه خندمه، کوه ابوقبيس و مسجدالحرام در محاصره داشته است. در کنار شعب ابي طالب، شعب عامر بوده که هنوز نيز به همين نام از آن ياد مي شود، در حال حاضر شعب ابي طالب به نام شعب علي(عليه السلام) شهرت دارد.

شعب ابى طالب : شهرت دره اى است محل سكونت خاندان بنى هاشم كه به آنها اختصاص داشته است. اين جا محل محاصره اقتصادى اجتماعى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب توسط كفار قريش و يادآور خاطره مقاومت شكوهمند هاشميان در برابر تحريم همه جانبه طى مدت سه سال (از محرم سال هفتم تا سال دهم بعثت) مى باشد. سران كفار قريش با اجتماع در دارالندوه عهدنامه اى بين خود منعقد نمودند تا براساس آن هاشميان را تحريم كنند تا مجبور گردند حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را براى رهايى از محاصره به قريش بسپرند (تا قريش حضرت را به قتل برساند) و بدين منظور مواد عهدنامه را چنين تنظيم كردند كه از آنان همسر نگيرند و به آنان همسر ندهند. از آنان چيزى نخرند و به آنان چيزى نفروشند. با ايشان رفت و آمدى نكنند و گفت و شنودى نداشته باشند. در مدتى كه هاشميان در محاصره قرار داشتند سختى هاى بسيارى را متحمل شدند به طورى كه تعدادى از آنان از شدت گرسنگى از دنيا رفتند. آنها تنها در موسم كه مقاتله حرام بود مى توانستند با خروج از شعب با قبايل عرب كه در مكه حاضر مى شدند معامله نمايند، اما قريش اين را نيز روا نمى داشت و چون يكى از آنها كالايى مى خريد با پيشنهاد خريد به قيمت گران تر مانع خريد بنى هاشم مى شد. طريق ديگر دستيابى به آذوقه چيزهايى بود كه به وسيله ابوالعاص بن ربيع داماد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و يا هشام بن عمر و برادرزاده حضرت خديجه(عليها السلام) بر پشت شتر در شعب رها مى شد، اما اين را نيز قريش تاب نمى آورد و اگر آگاه مى شد كسى از قريش به سبب قرابت خوراكى به شعب فرستاده براى او ايجاد مزاحمت مى كرد. اما به هر حال اين سختى ها هيچ اثرى در تصميم حضرت ابى طالب به حمايت از برادرزاده اش نداشت و هاشميان با صبر و تحمل خود سبب شدند تا برخى از محاصره كنندگان ناراحت از اقدام خود و مأيوس از موفقيت خود درصدد ابطال عهدنامه برآيند و با خبرى كه حضرت ابوطالب از سوى رسول الله مبنى بر محو متن عهدنامه (بجز نام خدا) به وسيله موريانه براى كفار برد بنى هاشم از محاصره رها گرديد. اما موضع محاصره را برخى ها در شعب كنار قبرستان ابوطالب مى دانند ولى بسيارى از مورخين مكان شعب مورد محاصره را در شعبى كنار كعبه ذكر كرده اند و مى گويند شعب ابى طالب در نزديكى مسجدالحرام و در سمت كوه صفا در فاصله كوه ابوقبيس و كوه خندمه قرار داشته و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب همگى در اين مكان زندگى مى كردند. شعب مذكور در سال 1399 هجرى قمرى در وسعت شارع غزه تخريب گرديد و با ساختمان سازى ها و تغييراتى كه آل سعود در اين قسمت داد اين مكان تاريخى محو شده است. اين شعب به جهاتى اسامى مختلفى داشته است چون:1. قشاشيه، نام امروزى آن است: 2. شعب على(عليه السلام)، شهرتى كه در دوره فاطميان يافت: 3. شعب مولد، چون پيامبر اكرم در اين مكان تولد يافت: 4. شعب ابى يوسف، چون در دوران بنى اميه مردى به نام ابويوسف اين دره را خريد.

شعب ابى دب : دره اى است در مكه در دهانه كوه حجون به علت سكونت مردى به نام «ابى دب» در آن. مردم مكه در دوره جاهلى و آغاز اسلام مردگان خود را در اين دره كه بخشى از حجون است دفن مى كردند و لذا اين دره را «شعب المقبره» مى گفتند و به «شعب جزارين» نيز موسوم بود. اين قبرستان شناخته شده است به معلى.

منتهي الآمال درباره شعب ابي طالب

در سال 6210 (هبوط) حضرت رسول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه شـعـب درآمـد. و مجمل آن چنان است كه چون مشركين نگريستند كه مسلمانان را پناه جائى مانند حبشه به دست شـد هـركـس از مـسـلمـين بدان مملكت سفر كردى ايمن گشتى و هم آن مردمان كه در مكّه سكونت دارنـد در پـنـاه ابـوطالب اند و در اسلام حمزه نيز ايشان را تقويتى شد، انجمنى بزرگ كـردنـد و تـمـامـى قريش بر قتل پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم همدست شدند؛ چون ابوطالب بر اين انديشه آگهى يافت آل هاشم و عبدالمطّلب را فراهم كرد و ايشان را با زن و فرزند به دره اى كه شِعْب ابوطالبش ‍ گويند جاى داد و اولاد عبدالمطّلب مسلمان و غـيـر مسلمانشان از بهر حفظ قبيله و فرمانبردارى ابوطالب در نصرت پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم خـوددارى نـكردند جز ابولهب كه سر برتافت و با دشمنان ساخت . و ابـوطـالب بـه اتـفـاق خـويـشـان خـود بـه حـفـظ و حـراسـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرداخت و از دو سوى آن درّه را ديده بان بازداشت و فرزند خود على عليه السّلام را بسيار شب به جاى پيغمبر خفتن فرمود. و حمزه همه شب بـا شـمـشـيـر برگرد پيغمبر مى گشت ؛ چون كفّار قريش اين بديدند و دانستند كه بدان حـضـرت دست نيابند چهل تن از بزرگان ايشان در دارالنّدوة مجتمع شدند و پيمان نهادند كـه بـا فـرزندان عبدالمطّلب و اولاد هاشم ، ديگر به رفق و مدارا نباشند و زن بديشان نـدهـنـد و زن از ايشان نگيرند و بديشان چيزى نفروشند و چيزى از ايشان نخرند و با آن جـمـاعـت كـار بـه صـلح نـكـنـنـد مـگـر وقـتـى كـه پـيـغـمـبر را به دست ايشان دهند تا به قـتل آورند و اين عهد را استوار كردند و بر صحيفه نگار نموده و مهر بر آن نهادند و به امّ الجـلاس ـ خـاله ابـوجـهـل ـ سـپـردنـد تـا نيكو بدارد و از اين معاهده بنى هاشم در شِعْب محصور ماندند و هيچ كس از اهل مكّه با ايشان نيروى فروختن و خريدن نداشت جز اوقات حج كـه مقاتلت حرام بود و قبائل عرب در مكّه حاضر مى شدند ايشان نيز از شعب بيرون شده چـيـزهـاى خـوردنى از عرب مى خريدند و به شعب برده مى داشتند و اين را قريش نيز روا نـمـى دانستند و چون آگاه مى شدند كه يكى از بنى هاشم چيزى مى خواهد بخرد بهاى آن را گـران مـى كـردند و خود مى خريدند و اگر آگاه مى شدند كه كسى از قريش به سبب قرابت يكى از بنى عبدالمطّلب از اشياء خوردنى چيزى به شِعْب فرستاده او را زحمت مى كـردنـد و اگـر از مـردم شـعـب كـسـى بـيرون مى شد و بر او دست مى يافتند او را عذاب و شكنجه مى كردند. و از كسانى كه گاهى براى آنها خوردنى مى فرستاد ابوالعاص بن ربـيـع ـ دامـاد پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم ـ و هشام بن عمرو و حكيم بن حَزام بن خُوَيْلد ـ برادرزاده خديجه ـ بود.

و نـقـل شـده كـه ابـوالعـاص شـتـران از گـنـدم و خـرمـا حمل داده به شعب مى برد و رها مى كرد و از اينجا است كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده كه ابوالعاص حق دامادى ما بگذاشت .

بـالجـمـله ، سـه سـال كـار بـديـنـگـونـه مـى رفـت و گـاه بـود كـه فـريـاد اطـفـال بـنـى عـبـدالمـطـّلب از شدت گرسنگى و جوع بلند بود تا بعضى مشركين از آن پيمان پشيمان شدند.

و پـنـج نفر از ايشان كه هِشام بن عمرو و زُهَيْر بْن اُمَيّة بن مُغيرة و مُطْعِم بْن عَدِىّ و اَبُو البَخْتَرى و زَمْعَة بن الا سود بن المطلب بن اَسَد مى باشند با هم پيمان نهادند كه نقض ‍ عهد كنند و آن صحيفه را بدرند. صبحگاه ديگر كه صناديد قريش در كعبه فراهم شدند و آن پـنـج نـفـر آمدند و از اين مقوله سخن در پيش آوردند كه ناگاه ابوطالب با جمعى از مـردم خـود از شـعـب بـيـرون آمـده بـه كـعـبـه انـدرآمـد و در مـجـمـع قـريـش ‍ بـنـشـسـت . ابوجهل را گمان آنكه ابوطالب از زحمت و رنجى كه در شعب برده صبرش ‍ تمام گشته و اكنون آمده كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را تسليم كند. ابوطالب آغاز سخن كرد و فـرمود: اى مردمان سخنى گويم كه جز بر خير شما نيست ، برادرزاده ام محمد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـرا خبر داده كه خداى (اَرَضه ) را بدان صحيفه برگماشت تا رُقُوم جـور و ظـلم و قطيعت را بخورد و نام خدا را به جا گذاشت اكنون آن صحيفه را حاضر كنيد اگر او راست گفته است ، شما را با او چه جاى سخن است از كيد و كينه او دست برداريد و اگـر دروغ گـويـد، هـم اكـنـون او را تـسـليـم كـنـم تـا بـه قـتـل رسـانـيـد. مـردمـان گـفـتـند نيكو سخنى است پس برفتند و آن صحيفه را از اُمّ جلاس ‍ بگرفتند و بياوردند چون گشودند تمام را (اَرَضه ) خورده بودجز لفظ بِسْمِكَ اللّهُمَّ كه در جاهليت بر سر نامه ها مى نگاشته اند. مردمان چون اين بديدند شرمسار شدند. پـس مـُطـْعـِم بـن عـَدِىّ صحيفه را بدريد و گفت : ما بيزاريم از اين صحيفه قاطعه ظالمه . آنـگـاه ابوطالب به شعب مراجعت فرمود. روز ديگر آن پنج نفر به اتفاق جمعى ديگر از قريش به شعب رفتند و بنى عبدالمطّلب را به مكّه آوردند و در خانه هاى خود جاى دادند و مـدّت سـه سـال بـود كـه در شـعـب جـاى داشـتـنـد. لكـن مـشـركـيـن بـعـد از آنـكـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از شـعـب بـيـرون شـد هـم بر عقيدت نخست چندانكه تـوانـسـتـنـد از خـصـمـى آن حـضـرت خـويـشـتـن دارى نـكـردند و در اذيّت و آزار آن حضرت بكوشيدند به نحوى كه ذكرش را مقام گنجايش ندارد.

0000000000

منابع:

1- (-فاكهى،اخبار مكه،ج 3،ص 267)

2و3- (درباره شعب ابى طالب بنگريد به مقاله آقاى سيد على قاضى عسكر در فصلنامه‏«ميقات حج‏»،ش 3،صص 171-140)

4- (طبقات; ناسخ التواريخ; منتهى الآمال; تاريخ و آثار اسلامى، ص 122; ميقات حج، ش 3، ص 165)

5- (ميقات حج، ش 3، ص 150; ش 4، ص 166)

6- منتهي الآمال محدث قمي

0000000000

خانه حضرت خديجه کبري(عليها السلام)

0000000000

خانه منسوب به حضرت خديجه(عليها السلام)، محلّ زندگي مشترک پيامبر(صلي الله عليه وآله) و همسرش خديجه و محلّ تولد فاطمه زهرا(عليها السلام) بوده است. اين خانه مورد عنايت و توجّه مسلمانان بوده و يکي از بهترين مکان هاي مکه شناخته مي شده است. در نقشه اي که از اين خانه وجود دارد، مصلاّي رسول خدا (صلي الله عليه وآله) و مولد فاطمه(عليها السلام) در آن مشخص گرديده است. متاسفانه اين محل نيز توسط دولت‏سعودى تخريب گرديد و تنها با اصرار شهردار مكه،مدرسه‏اى براى حفظ قرآن،به جاى آن ساخته شد.گويا بعدها اين مدرسه هم از ميان رفته است. 

بر اساس نقل هاي تاريخي، محل تولد حضرت زهرا(عليها السلام) در خانه مادرش خديجه بوده که خانه ياد شده نيز در شعب ابي طالب قرار داشته است.

پس از هجرت پيامبر(صلي الله عليه وآله)، عقيل اين خانه را تصرف کرد; گويا نزديک تر از او به رسول خدا(صلي الله عليه وآله) کسي نبوده تا در آن حيص و بيص فشار قريش، خانه را تصرف کند. بعدها معاويه، خانه ياد شده را از عقيل خريد و آن را تبديل به مسجد کرد. در نزديکي همين خانه، ابوسفيان نيز خانه اي داشته است. اين همان خانه اي است که رسول خدا(صلي الله عليه وآله)در فتح مکه فرمود: دَخَلَ دَارَ أَبِي سُفْيَانَ فَهُوَ آمِنٌ .(1)

به نوشته محمدطاهر کُردي، روي اين محل، در گذر تاريخ، بناهاي فراواني ساخته شده و آخرين آنها بنايي است که به عنوان محل ولادت حضرت زهرا(عليها السلام) ساخته اند. باني اين بنا نيز شيخ عباس قطان شهردار مکه بوده که به سال 1368 قمري، در آنجا محلي براي حفظ و قرائت قرآن بنا کرد. ابن بنا تا زمان تأليف کتاب کردي، به عنوان مدرسه حفظ قرآن برقرار بوده است.(2) پيش از اين، در دوره عثماني، در محل خانه خديجه، تکيه اي ساخته شده بود که به نام تکية السيدة فاطمه شهرت داشت.(3) در بازسازي هاي اخير، محل خانه خديجه و مدرسه ياد شده، از ميان رفته است.

0000000000

1- تهذيب الأحکام، ج6، ص136 ; بحار الانوار، ج 21، ص 103

2- التاريخ القويم، ص 174

3- همان.

0000000000

مولدالنّبي صلّي الله عليه وآله

0000000000

در نزديكى صفا و مروه ميدانى است كه در آنجا كنارسوق الّليل كتابخانه اى بنام «مكتبة مكّة المكرّمه» واقع شده واين كتابحانه محل ولادت حضرت محمدصلّي الله عليه وآله بوده ، در اين بقعه نور عالم تاب نبىّ اكرم(صلى الله عليه وآله) بر جهانيان تابيد، ودر همين محل مدّتى در كنار مادرش آمنه زندگى نمود.

0000000000

زادگاه رسول خداصلى الله عليه وآله

‏رسول خداصلى الله عليه وآله در خانه‏ اى، در شعب ابى طالب چشم به جهان گشود. چون آن حضرت از مكه به مدينه هجرت كرد، عقيل آن خانه را گرفت و سپس به محمد بن يوسف ثقفى فروخت، سپس خيزران مادر هارون، آن را مسجد كرد تا مردم در آن نماز بگزارند. در سال 1009 ه . ق. سلطان محمد پسر سلطان مراد آن را از نو عمارت كرد و براى آن قبه و مناره ساخت و مؤذن و خادم و امام جماعت گمارد. آن جا اكنون كتابخانه عمومى شهر مكه است.

بنام مكتبة المكة المكرّمه كنارسوق الّليل درميدان مقابل صفاومروه

0000000000

نكاتى درباره چند محل تولد

0000000000

ساختمان مولد النبى-ص-كه در سوق الليل بوده،اكنون به عنوان‏«مكتبة مكة المكرمه‏»،تنها ساختمانى است كه در فضاى باز پشت مسعى و روبروى كوه ابو قبيس بر جاى مانده است.در فاصله اندكى از آن محل،خانه خديجه بوده كه مولد حضرت فاطمه زهرا آنجا بوده است.اين محل به‏«دار ام المؤمنين‏»معروف بوده است.

فاسى مى‏نويسد:سه نقطه در اين خانه وجود دارد كه مورد زيارت است:نخست:مولد فاطمه، دوم:جايى كه آن را قبة الوحى مى‏نامند.سوم:المختبا.

بعد مى‏افزايد:در آن،جاهاى ديگرى وجود دارد كه به صورت مسجد است.بنا به نقل محب الدين طبرى،اين خانه بهترين مكانها پس از مسجد الحرام در مكه است.

يک زائر که در سال 1315 قمري به زيارت اين خانه توفيق يافته، مي نويسد:

روز جمعه، چهاردهم، به زيارت حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) در موضعي که مشهور به مولد النبي(صلي الله عليه وآله) است، رفتيم و آن موضع واقع است در سوق الليل. از درداخل شديم و تخميناً چهارده پله پايين رفتيم. وارد اتاقي شديم که مسمّي به مسجد است. بعد از آن، به اتاق ديگر رفتيم. در اين اتاق ضريحي است. درِ ضريح را خادم باز کرد. داخل در اين ضريح گودالي واقع است. در وسط آن سنگ سبزي بود که محل تولد حضرت ختمي مرتبت بود. آن موضع مطهّر را تقبيل نموده و صورت را بر آن ماليده و به خاک پاک و غبار نور آثار آن مکان رفيع البنيان، که رشک کحل الجواهر است، ديده را منوّر نموده، پس از آن در مسجد آمده هر يک دو رکعت نماز تحيّت بجا آورديم و از آن مکان بيرون آمديم.

بيش از هزار و چهارصد سال پيش در روز 17 ربيع الاول (برابر 25 آوريل 570 ميلادى ) كودكى در شهر مكّه چشم به جهان گشود كه نام اورا محمدصلّي الله عليه وآله نهادند.

0000000000

حجّاج محترم اين دعا را در اين مكان مقدّس مى خوانند:

0000000000

«اَللّهُمَّ بِجاهِ نَبِيِّكَ الْمُصْطَفى، وَرَسُولِكَ الْمُرْتَضى، وَأَمِينِكَ عَلى وَحْيِ السَّماءِ، طَهِّرْ قُلُوبَنا مِنْ كُلِّ وَصْف يُباعِدُنا عَنْ مُشاهَدَتِكَ وَمَحَبَّتِكَ، وَأَمِتْنَا عَلى مُوالاةِ أَوْلِيائِكَ، وَمُعاداةِ أَعْدائِكَ، وَالشَّوْقِ إِلى لِقائِكَ، يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ. اَللّهُمَّ إِنّـِي أَوْدَعْتُ فِي هذَا الْمَحَلِّ الشَّرِيفِ مِنْ يَوْمِنا هذا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ خالِصاً مُخْلِصاً، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً عَـبْـدُهُ وَرَسُولُهُ».

0000000000

ولادت با سعادت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ومختصري شرح حال آن حضرت

0000000000

بـدان كه مشهور بين علماى اماميّه آن است كه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الا وّل بـوده و عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه نـقل اجماع بر آن فرموده و اكثر علماء سنّت در دوازدهـم مـاه مـذكـور ذكـر نموده اند. و نـيـز مـشهور آن است كه ولادت آن حضرت نزديك طلوع صبح جمعه آن روزبوده در سالى كـه اصـحـاب فـيـل ، فـيـل آوردنـد بـراى خـراب كـردن كـعـبـه مـعـظـّمـه و بـه حـجـاره سِجّيل مُعَذّب شدند و ولادت شريف به مكّه شد در خانه خود آن حضرت . پس آن حضرت آن خـانـه را بـه عـقـيـل بـن ابـى طـالب بـخـشـيـد و اولاد عـقـيـل آن را فـروخـتـنـد بـه مـحـمـّد بـن يـوسـف ـ بـرادر حـَجـّاج ـ و او آن را داخل خانه خود كرد و چون زمان هارون شد (خَيْزُران ) ـ مادر او ـ آن خانه را بيرون كرد از خـانـه محمّد بن يوسف و مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند و در سَنَه ششصد و پنجاه و نُه مـَلِك مـُظـَفَّر والى يـمـن در عـمـارت آن مـسـجـد سـعـى جـمـيـل فـرمود والحال در همان حالت باقى است و مردم به زيارت آنجا مى روند. و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسيار به ظهور رسيده .

از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت شـده است كه ابليس به هفت آسمان بالا مى رفت وگوش مى داد و اخبار سماويه را مى شنيد پس چون حضرت عيسى ـ على نبينا وآله و عليه السـلام ـ مـتـولد شـد او را از سـه آسـمـان مـنع كردند وتا چهارآسمان بالا مى رفت و چون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتولد شد او را از همه آسمانهامنع كردند وشياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس  قريش گفتند: مى بايد وقت گـذشـتـن دنـيـا و آمـدن قـيـامـت بـاشـد كـه مـا مـى شـنـيـديـم كـه اهـل كـتـاب ذكـر مـى كـردنـد، پـس عـَمـْروبـن اُمـيـّه كـه دانـاتـريـن اهل جاهليّت بود گفت : نظر كنيد اگر ستاره هاى معروف كه به آنها هدايت مى يابند مردم و به آنها مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را، اگر يكى از آنها بيفتد، بدانيد وقت آن اسـت كـه جـمـيـع خـلايـق هـلاك شـونـد و اگـر آنـهـا بـه حـال خـودند و ستاره هاى ديگر ظاهر مى شود، پس  امر غريب مى بايد حادث شود. و صبح آن روز كـه آن حـضـرت مـتـولّد شـد هـر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بود و ايـوان كـسـرى يـعـنـى پـادشـاه عجم بلرزيد و چهارده كنگره آن افتاد و درياچه ساوه ـ كه سالها آن را مى پرستيدند ـ فرو رفت و خشك شد و وادى سماوه ـ كه سالها بود كسى آب در آن نـديـده بـود ـ آب در آن جـارى شـد و آتـشـكـده فـارس ـ كـه هـزار سال خاموش نشده بود ـ در آن شب خاموش  شد و داناترين علماى مجوس در آن شب در خواب ديـد كـه شـتـر صـعـبـى چـنـد اسـبـان عـربـى را مـى كـشـنـد و از دجـله گـذشـتـنـد و داخل بلاد ايشان شدند و طاق كسرى از ميانش شكست و دو حصّه شد و آب دجله شكافته شد و در قـصـر او جـارى گـرديـد و نـورى در آن شـب از طـرف حـجـاز ظـاهر شد و در عالم منتشر گـرديـد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد و تخت هر پادشاهى در آن صبح سرنگون شده بـود و جـمـيـع پـادشـاهـان در آن روز لال بـودنـد و سـخن نمى توانستند گفت و علم كاهنان بـرطرف شد و سِحْر ساحران باطل شد و هر كاهنى كه بود ميان او و همزادى كه داشت كه خـبـرهـا بـه او مـى گـفـت جـدائى افـتـاد و قـريـش در مـيـان عـرب بزرگ شدند و ايشان را (آل اللّه ) گفتند؛ زيرا كه ايشان در خانه خدا بودند و آمنه عليهاالسّلام مادر آن حضرت گـفـت : واللّه كـه چـون پـسـرم بـر زمـين رسيد دستها را بر زمين گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس ، از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كـرد و بـه سـبـب آن نـور، قـصـرهـاى شام را ديدم و در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قـائلى مى گفت كه زائيدى بهترين مردم را، پس او را (محمّد) نام كن و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت :

شعر : اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى اَعْطاني000هذَا الْغُلامَ الطَّيِّب اَلاَْرْدانِ000قَدْ سادَ فِى الْمَهْدِ عَلَى الْغِلْمانِ000

حـمـد مـى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گـهـواره بـر هـمه اطفال سيادت و بزرگى دارد. پس او را تعويذ نمود به اركان كعبه و شعرى چند در فضايل آن حضرت فرمود.

در آن وقـت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تـرا از جـا بـرآورده اسـت اى سـيـّد مـا؟ گـفـت : واى بـر شـمـا! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر مى يابم و مى بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقـع شـده بـاشـد كـه تـا عـيـسـى بـه آسـمـان رفـتـه اسـت مـثـل آن واقـع نشده است ، پس برويد و بگرديد و تفحّص كنيد كه چه امر غريب حادث شده اسـت ؛ پـس مـتـفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم . آن ملعون گفت كـه اِسْتعلام اين امر كار من است . پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حـرم رسـيـد، ديـد كـه مـلائكـه اطـراف حـرم را فـرو گـرفـتـه انـد، چـون خـواسـت كـه داخـل شـود مـلائكـه بانگ بر او زدند برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حـِرى داخـل شـد، جـبـرئيـل گـفـت : بـرگـرد اى مـلعـون ! گـفـت : اى جـبـرئيـل ، يـك حـرف از تـو سـؤ ال مـى كـنـم ، بـگـو امـشـب چـه واقـع شـده اسـت در زمين ؟ جبرئيل گفت : محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده اسـت ، پـرسيد كه آيا مرا در او بهره اى هست ؟ گفت : نه ، پرسيد كه آيا در امّت او بهره دارم ؟ گفت : بلى ، ابليس  گفت : راضى شدم .

از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت شده است كه چون آن حضرت متولّد شد بتها كه بـر كـعـبـه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد كه (جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا) و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند و شيطان گريخت و مى گفت : بهترين امّتها و بهترين خلائق و گرامى ترين بندگان و بزرگترين عالميان محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم است .

و شيخ احمد بن ابى طالب طبرسى در كتاب (احتجاج ) روايت كرده است از امام موسى بن جـعـفـر عليه السّلام كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از شكم مادر بر زمـيـن آمـد دسـت چـپ را بر زمين گذاشت و دست راست را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى خـود را بـه تـوحـيـد بـه حـركـت آورد واز دهـان مـبـاركـش نـورى سـاطـع شـد كـه اهـل مـكـه قـصـرهـاى بـُصْرى و اطراف آن را كه از شام است ديدند و قصرهاى سرخ يمن و نـواحـى آن را و قـصـرهـاى سـفـيـد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند و در شب ولادت آن حـضـرت دنـيا روشن شد تا آنكه جنّ و انس و شياطين ترسيدند و گفتند در زمين امر غريبى حادث شده است و ملائكه را ديدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تـقـديـس خـدا مـى كـردنـد و ستاره ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه عـلامـات ولادت آن حـضـرت بود و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كـه مشاهده كرد؛ زيرا كه او را جائى بود در آسمان سوّم كه او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه ، چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند، ايشان را به تير شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم .

در شرح احوال آن حضرت در ايّام رضاع و طفوليّت

در حـديـث مـعـتـبـر از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتـولّد شد چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شـيـرى بـه هـم نـرسيد كه تناول نمايد، پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود مى انـداخـت و حـق تـعـالى در آن شـيـرى فـرسـتـاد و چـنـد روز از آن شـيـر تـنـاول نـمـود تا آنكه ابوطالب (حليمه سعديّه ) را به هم رسانيد و حضرت را به او تسليم كرد. قول ديگري هست كه برابر رسم خانواده هاى بزرگ مكّه (آمنه ) پسر عزيزش ، محمّد را به دايه اى به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاك و دور از آلودگيهاى شهر پرورش يابد.

(حليمه ) زن پاك سرشت مهربان با اين كودك نازنين كه قدمش در آن قبيله مايه خير و بركت و افزونى شده بود؛ دلبستگى زيادى پيدا كرده بود. لحظه اى از پرستارى او غفلت نمى كرد. كسى نمى دانست اين كودك يتيم كه دايه هاى ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند؛ روزى و روزگارى پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگى بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر ماءذنه ها با صداى بلند برده خواهد شد، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود.

(حليمه ) بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمّد را كه به سن پنج سالگى رسيده بود به مكه باز گردانيد. دو سال بعد كه (آمنه ) براى ديدار پدر و مادر وآرامگاه شوهرش عبداللّه به مدينه رفت ، فرزند دلبندش  را نيز همراه برد. پس از يكماه ، آمنه با كودكش به مكه برگشت ، امّا در بين راه ، در محلى بنام (ابواء) جان بهجان آفرين تسليم كرد، و محمّد در سن شش سالگى از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنجيتيمى در روح و جان لطيفش دو چندان اثر كرد.

سپس زنى به نام امّ ايمن اين كودك يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگى را همراه خود به مكه برد. اين خواست خدا بود كه اين كودك در آغاز زندگى از پدر و مادر جدا شود، تا رنجهاى تلخ و جانكاه زندگى را در سرآغاز زندگانى بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد، تا در آينده ، رنجهاى انسانيت را بواقع لمس كند و حال محرومان را نيك دريابد. از آن آغاز در دامان پدر بزرگش (عبدالمطلب ) پرورش يافت .

(عبدالمطلب ) نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود كه آثار بزرگى در پيشانى تابناكش ظاهر بود، مهربانى عميقى نشان مى داد. دو سال بعد بر اثر درگذشت عبدالمطلب ، (محمّد) از سرپرستى پدر بزرگ نيز محروم شد. نگرانى (عبدالمطلب ) در واپسين دم زندگى بخاطر فرزند زاده عزيزش محمّد بود. به ناچار (محمّد) در سن هشت سالگى به خانه عموى خويش (ابوطالب ) رفت و تحت سرپرستى عمش قرار گرفت . (ابوطالب ) پدر (على ) بود. (ابوطالب ) تا آخرين لحظه هاى عمرش ، يعنى تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانى ، از برادرزاده عزيزش پرستارى و حمايت كرد. حتى در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها كه همه اشراف قريش و گردنكشان سيه دل ، براى نابودى (محمّد) دست در دست يكديگر نهاده بودند، جان خود را براى حمايت برادرزاده اش سپر بلا كرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

آرامش و وقار و سيماى متفكر (محمّد) از زمان نوجوانى در بين همسن و سالهايش كاملا مشخص بود. بقدرى (ابوطالب ) او را دوست داشت كه هميشه مى خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش كشد و نگذارد درد يتيمى او را آزار دهد.

در سن 12 سالگى بود كه عمويش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتى - كه آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد. در همين سفر در محلى به نام (بصرى ) كه از نواحى (سوريه فعلى ) بود، ابوطالب به (راهبى ) مسيحى كه نام وى (بحيرا) بود برخورد كرد. بحيرا هنگام ملاقات (محمّد) - كودك ده يا دوازده ساله - از روى نشانه هايى كه در كتابهاى مقدس خوانده بود، با اطمينان دريافت ، كه اين كودك همان پيغمبر آخرالزمان است

باز هم براى اطمينان بيشتر او را به لات و عزى - كه نام دو بت از بتهاى اهل مكه بود - سوگند داد كه در آنچه از وى مى پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد. محمّد با اضطراب و ناراحتى گفت ، من اين دو بت را كه نام بردى دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده !

بحيرا يقين كرد كه اين كودك همان پيامبر بزرگوار خداست كه بجز خدا به كسى و چيزى عقيده ندارد. بحيرا به ابوطالب سفارش زياد كرد تا او را از شرّ دشمنان بويژه يهوديان نگاهبانى كند، زيرا او در آينده ، ماءموريت بزرگى به عهده خواهد گرفت .

(محمّد) دوران نوجوانى و جوانى را گذراند. در اين دوران كه براى افراد عادى ، سن ستيزه جويى و آلودگى به شهوت و هوسهاى زودگذر است ، براى محمّد جوان ، سنى بود همراه با پاكى ، راستى و امانت بى مانند بود. صدق لهجه ، راستى كردار، ملايمت و صبر و حوصله ، در تمام حركاتش  ظاهر و آشكار بود. از آلودگيهاى محيط آلوده مكه بر كنار، و دامنش از ناپاكى بت پرستى پاك و پاكيزه بود بحدى كه موجب شگفتى همگان شده بود، آن اندازه مورد اعتماد بود كه به (محمّد امين ) مشهور گرديد، (امين ) يعنى درست كار و امانتدار.

در چهره محمّد از همان آغاز نوجوانى و جوانى آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندى آشكار بود. در سن پانزده سالگى در يكى از جنگهاى قريش با طايفه (هوازن ) شركت داشت و تيرها را از عموهايش برطرف مى كرد. از اين جا مى توان به قدرت روحى و جسمى محمّد پى برد.

اين دلاورى بعدها در جنگهاى اسلام با درخشندگى هر چه بيشتر آشكار مى شود چنانكه على (ع ) كه خود از شجاعان روزگار بود درباره محمّد (ص ) گفت :

(هر موقع كار در جبهه جنگ بر ما دشوار مى شد، به رسول خدا پناه مى برديم و كسى از ما به دشمن از او نزديكتر نبود)با اين حال از جنگ و جدالهاى بيهوده و كودكانه پرهيز مى كرد.

عربستان در آن روزگار مركز بت پرستى بود. افراد يا قبيله ها بتهايى از چوب و سنگ يا خرما مى ساختند و آنها را مى پرستيدند. محيط زندگى (محمّد) به فحشا و كارهاى زشت و مى خوارى و جنگ و ستيز آلوده بود؛ با اين همه آلودگى محيط، محمّد هرگز به هيچ گناه و ناپاكى آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستى همچنان پاك ماند.

روزى ابوطالب به عباس كه جوانترين عموهايش بود گفت : (هيچ وقت نشنيده ام محمّد (ص ) دروغى بگويد و هرگز نديده ام كه با بچه ها در كوچه بازى كند.)

از شگفتيهاى جهان بشريّت است كه با آنهمه بى عفتى و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار كه حتى به كارهاى زشت خود افتخار مى كردند و زنان بدكار بر بالاى بام خانه خود بيرق نصب مى نمودند، محمّد (ص ) آنچنان پاك و پاكيزه زيست كه هيچكس - حتى دشمنان - نتوانستند كوچكترين خرده اى بر او بگيرند. كيست كه سيره و رفتار او را از كودكى تا جوانى و از جوانى تا پيرى بخواند و در برابر عظمت و پاكى روحى و جسمى او سر تعظيم فرود نياورد؟!

پيمان جوانمردان يا (حلف الفضول )

در گذشته بين برخى از قبيله ها پيمانى به نام (حلف الفضول ) بود كه پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن كسانى بودند كه اسمشان (فضل ) يا از ريشه (فضل ) بود. پيمانى كه بعد عده اى از قريش بستند هدفى جز اين نداشت .

يكى از ويژگيهاى اين پيمان ، دفاع از مكه و مردم مكه بود در برابر دشمنان خارجى . امّا اگر كسى غير از مردم مكه و هم پيمانهاى آنها در آن شهر زندگى مى كرد و ظلمى بر او وارد مى شد، كسى به دادش نمى رسيد. اتفاقا روزى مردى از قبيله بنى اسد به مكه آمد تا اجناس خود را بفروشد. مردى از طايفه بن سهم كالاى او را خريد ولى قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش كمك خواست ، كسى به دادش نرسيد. ناچار بر كوه ابوقبيس كه در كنار خانه كعبه است ، بالا رفت و اشعارى درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به يارى طلبيد. دادخواهى او عده اى از جوانان قريش را تحت تاءثير قرار داد. ناچار در خانه عبداللّه پسر جدعان جمع شدند تا فكرى به حال آن مرد كنند. در همان خانه كه حضرت محمّد (ص ) هم بود پيمان بستند، كه نگذارند به هيچكس ستمى شود - قيمت كالاى آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اكرم (ص ) از اين پيمان ، به نيكى ياد مى كرد. از جمله فرمود: (در خانه عبداللّه جدعان شاهد پيمانى شدم كه اگر حالا هم (پس از بعثت به پيامبرى ) مرا به آن پيمان دعوت كنند قبول مى كنم . يعنى حالا نيز به عهد و پيمان خود وفا دارم .)

محمّد (ص ) در سن بيست سالگى به اين پيمان پيوست ؛ امّا پيش از آن - همچنان كه بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و كودكان يتيم و زنانى كه شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند؛ محبت بسيار مى كرد و هر چه مى توانست از كمك نسبت به محرومان خوددارى نمى نمود. پيوستن وى نيز به اين پيمان چيزى جز علاقه به دستگيرى بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود.

ازدواج محمّد (ص )

وقتى امانت و درستى محمّد (ص ) زبانزد همگان شد، زن ثروتمندى از مردم مكه بنام خديجه دختر خويلد كه پيش از آن دوبار ازدواج كرده بود و ثروتى زياد و عفت و تقوايى بى نظير داشت ، خواست كه محمّد (ص ) را براى تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانى خود سهمى به محمّد (ص ) بدهد. محمّد (ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه (ميسره ) غلام خود را همراه محمّد (ص ) فرستاد.

وقتى (ميسره ) و (محمّد) از سفر پرسود شام برگشتند، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستى محمّد (ص ) حكايتها گفت ؛ از جمله براى خديجه تعريف كرد: وقتى به (بصرى ) رسيديم ، امين براى استراحت زير سايه درختى نشست . در اين موقع ، چشم راهبى كه در عبادتگاه خود بود به (امين ) افتاد. پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : (اين مرد كه زير درخت نشسته ، همان پيامبرى است كه در (تورات ) و (انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام ).

خديجه شيفته امانت و صداقت محمّد (ص ) شد. چندى بعد خواستار ازدواج با محمّد گرديد. محمّد (ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول كرد. در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمّد (ص ) بيست و پنج سال داشت .

خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمّد (ص ) گذاشت و غلامانش را نيز بدو بخشيد. محمّد (ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد كرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگى بود. محمّد (ص ) مى خواست در عمل نشان دهد كه مى توان ساده و دور از هوسهاى زودگذر و بدون غلام و كنيز زندگى كرد.

خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود. در موقع ازدواج هم كوچكترين تغييرى - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مى كردند.

حليمه دايه حضرت محمّد (ص ) در سالهاى قحطى و بى بارانى به سراغ فرزند رضاعى اش محمّد (ص ) مى آمد. محمّد (ص ) عباى خود را زير پاى او پهن مى كرد و به سخنان او گوش مى داد و موقع رفتن آنچه مى توانست به مادر رضاعى (دايه ) خود كمك مى كرد.

محمّد امين بجاى اينكه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه هاى زودگذر دچار شود جز در كار خير و كمك به بينوايان قدمى بر نمى داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مكه مى رفت و مدتها در دامنه كوهها و ميان غار مى نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهاى جهان خلقت به تفكر مى پرداخت و با خداى جهان به راز و نياز سرگرم مى شد. سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و با وفايش نيز مى دانست كه هر وقت محمّد (ص ) در خانه نيست ، در (غار حرا) بسر مى برد. (غار حرا) در شمال مكه در بالاى كوهى قرار دارد كه هم اكنون نيز مشتاقان بدان جا مى روند و خاكش را توتياى چشم مى كنند. اين نقطه دور از غوغاى شهر و بت پرستى و آلودگيها، جايى است كه شاهد راز و نيازهاى محمّد (ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان كه تمام ماه را محمّد (ص ) در آنجا بسر مى برد. اين تخته سنگهاى سياه و اين غار، شاهد نزول (وحى ) و تابندگى انوار الهى بر قلب پاك (عزيز قريش ) بوده است . اين همان كوه (جبل النور) است كه هنوز هم نور افشانى مى كند.

آغاز بعثت 

محمّد امين (ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان مى پرداخت و در عالم خواب رؤ ياهايى مى ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش براى پذيرش وحى - كم كم - آماده مى شد. در آن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحى ماءمور شد آياتى از قرآن را بر محمّد (ص ) بخواند و او را به مقام پيامبرى مفتخر سازد. (اقراء باسم ربك الذى خلق . خلق الانسان من علق . اقراء و ربك الا كرم . الذى علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم .) يعنى : بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. او انسان را از خون بسته آفريد. بخوان به نام پروردگارت كه گرامى تر و بزرگتر است . خدايى كه نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را كه نمى دانست . محمّد (ص ) - از آنجا كه امّى و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايى خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست كه (لوح ) را بخواند. امّا همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمّد (ص ) احساس  كرد مى تواند (لوحى ) را كه در دست جبرئيل است بخواند. اين آيات سرآغاز ماءموريت بسيار توانفرسا و مشكلش بود. جبرئيل ماءموريت خود را انجام داد و محمّد (ص ) نيز از كوه حرا پايين آمد و به سوى خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را براى همسر مهربانش باز گفت .

خديجه دانست كه ماءموريت بزرگ (محمّد) آغاز شده . او را دلدارى و دلگرمى داد و گفت : (بدون شك خداى مهربان بر تو بد روا نمى دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستى و به بينوايان كمك مى كنى و ستمديدگان را يارى مى نمايى ). سپس محمّد (ص ) گفت : (مرا بپوشان ) خديجه او را بپوشاند. محمّد (ص ) اندكى به خواب رفت . خديجه نزد (ورقة بن نوفل ) عموزاده اش كه از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمّد (ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموى خود چنين گفت : - آنچه براى محمّد (ص ) پيش آمده است آغاز - پيغمبرى است و (ناموس بزرگ ) رسالت بر او فرود مى آيد. خديجه با دلگرمى به خانه برگشت .

نخستين مسلمانان

پيامبر (ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز كرد. ابتدا همسرش خديجه و پسر عمويش على به او ايمان آوردند. سپس كسان ديگر نيز به محمّد (ص ) و دين اسلام گرويدند. دعوتهاى نخست بسيار مخفيانه بود. محمّد (ص ) و چند نفر از ياران خود، دور از چشم مردم ، در گوشه و كنار نماز مى خواندند. روزى سعد بن ابى وقاص با تنى چند از مسلمانان در درّه اى خارج از مكه نماز مى خواند. عده اى از بت پرستان آنها را ديدند كه در برابر خالق بزرگ خود خضوع مى كنند. آنان را مسخره كردند و قصد آزار آنها را داشتند. امّا مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند.

پس از سه سال كه مسلمانان در كنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مى پرداختند و كار خود را از ديگران پنهان مى داشتند، فرمان الهى فرود آمد (فاصدع بما تؤ مر...) آنچه را كه بدان ماءمورى آشكار كن و از مشركان روى بگردان ).

بدين جهت ، پيامبر (ص ) ماءمور شد كه دعوت خويش را آشكار نمايد، براى اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديكان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهى بود: ( و انذر عشيرتك الا قربين . ) نزديكانت را بيم ده . وقتى اين دستور آمد، پيامبر (ص ) به على كه سنش از 15 سال تجاوز نمى كرد دستور داد تا غذايى فراهم كند و خاندان عبدالمطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مكرم (ص ) به آنها ابلاغ فرمايد. در اين مجلس حمزه و ابوطالب و ابولهب و افرادى نزديك يا كمى بيشتر از 40 نفر حاضر شدند. امّا ابولهب كه دلش از كينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود، جلسه را بر هم زد. پيامبر (ص ) مصلحت ديد كه اين دعوت فردا تكرار شود. وقتى حاضران غذا خوردند و سير شدند، پيامبر اكرم (ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگى اش  چنين آغاز كرد: (... براستى هيچ راهنماى جمعيتى به كسان خود دروغ نمى گويد.

به خدايى كه جز او خدايى نيست ، من فرستاده او به سوى شما و همه جهانيان هستم . اى خويشان من ، شما چنانكه به خواب مى رويد مى ميريد و چنانكه بيدار مى گرديد در قيامت زنده مى شويد، شما نتيجه كردار و اعمال خود را مى بينيد. براى نيكوكاران بهشت ابدى خدا و براى بدكاران دوزخ ابدى خدا آماده است . هيچكس بهتر از آنچه من براى شما آورده ام ، براى شما نياورده ، من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام . من از جانب خدا ماءمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يك از شما پشتيبان من باشد برادر و وصى و جانشين من نيز خواهد بود). وقتى سخنان پيامبر (ص ) پايان گرفت ، سكوت كامل بر جلسه حكم فرما شد. همه در فكر فرو رفته بودند. عاقبت حضرت على (ع ) كه نوجوانى 15 ساله بود برخاست و گفت : اى پيامبر خدا من آماده پشتيبانى از شما هستم . رسول خدا (ص ) دستور داد بنشيند. باز هم كلمات خود را تا سه بار تكرار كرد و هر بار على بلند مى شد. سپس پيامبر (ص ) رو به خويشان خود كرد و گفت :

اين جوان (على ) برادر و وصى و جانشين من است ميان شما. به سخنان او گوش دهيد و از او پيروى كنيد.

وقتى جلسه تمام شد، ابولهب و برخى ديگر به ابوطالب پدر على (ع ) مى گفتند: ديدى ، محمّد دستور داد كه از پسرت پيروى كنى ! ديدى او را بزرگ تو قرار داد!

اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر (ص ) آشكار شد كه اين منصب الهى : نبوت و امامت (وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد كه قدرت روحى و ايمان و معرفت علتى (ع ) به مقام نبوت بقدرى زياد بوده است كه در جلسه اى كه همه پيران قوم حاضر بودند، بدون ترديد، پشتيبانى خود را - با همه مشكلات - از پيامبر مكرم (ص ) اعلام مى كند.

دعوت عمومى

سه سال از بعثت گذشته بود كه پيامبر (ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ، پيامبرى خود را براى عموم مردم آشكار كرد. روزى بر كوه (صفا) بالا رفت و با صداى بلند گفت : ( يا صباحاه !) (اين كلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگى است .) عده اى از قبايل به سوى پيامبر (ص ) شتافتند. سپس پيامبر رو به مردم كرده گفتند: (اى مردم اگر من به شما بگويم كه پشت اين كوه دشمنان شما كمين كرده اند و قصد مال و جان شما را دارند، حرف مرا قبول مى كنيد؟ همگى گفتند: ما تاكنون از تو دروغى نشنيده ايم . سپس فرمود: اى مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد. من شما را از عذاب دردناك الهى مى ترسانم . مانند ديده بانى كه دشمن را از نطقه دورى مى بيند و قوم خود را از خطر آگاه مى كند، من هم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه مى سازم ). مردم از ماءموريت بزرگ پيامبر (ص ) آگاه تر شدند. امّا ابولهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را باسبكسرى پاسخ گفت .

نخستين مسلمين

به محض ابلاغ عمومى رسالت ، وضع بسيارى از مردم با محمّد (ص ) تغيير كرد. همان كسانى كه به ظاهر او را دوست مى داشتند، بناى اذيت و آزارش  را گذاشتند.

آنها كه در قبول دعوت او پيشرو بودند، از كسانى بودند كه او را بيشتر از هر كسى مى شناختند و به راستى كردار و گفتارش ايمان داشتند. غير از خديجه و على و زيد پسر حارثه - كه غلام آزاد شده حضرت محمّد (ص ) بود، جعفر فرزند ابوطالب و ابوذر غفارى و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبكر و... از پيشگامان در ايمان بودند، و اينها هم در آگاه كردن جوانان مكه و تبليغ آنها به اسلام از كوشش دريغ نمى كردند. نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه ، خباب - ارقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و... روي هم رفته در سه سال اول عده پيروان محمّد (ص ) به بيست نفر رسيدند.

آزار مخالفان

كم كم صفها از هم جدا شد، كسانى كه مسلمان شده بودند سعى مى كردند بت پرستان را به خداى يگانه دعوت كنند. بت پرستان نيز كه منافع و رياست خود را بر عده اى نادانتر از خود در خطر مى ديدند مى كوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از كيش تازه برگردانند.

مسلمانان و بيش از همه شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مى ديدند. يكبار هنگامى كه پيامبر (ص ) در كعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود، ابوجهل - از دشمنان سر سخت اسلام - شكمبه شترى كه قربانى كرده بودند روى گردن مبارك پيغمبر (ص ) ريخت .

چون پيامبر، صبح زود، براى نماز از منزل خارج مى شد، مردم شاخه هاى خار را در راهش مى انداختند تا خارها در تاريكى در پاهاى مقدسش فرو رود. گاهى مشركان خاك و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مى كردند. يك روز عده اى از اعيان قريش بر او حمله كردند و در اين ميان مردى به نام (عقبة بن ابى معيط) پارچه اى را به دور گردن پيغمبر (ص ) انداخت و به سختى آنرا كشيد بطورى كه زندگى پيامبر (ص ) در خطر افتاده بود. بارها اين آزارها تكرار شد.

هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مى يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چينى هاى خود مى افزودند. فرزندان مسلمان مورد آزار پدران و برادران مسلمان از برادران مشرك خود آزار مى ديدند. جوانان حقيقت طلب كه به اعتقادات خرافى و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندان ها در افتادند و حتى پدران و مادران به آنها غذا نمى دادند. امّا آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشك آلود و لبهاى خشكيده از گرسنگى و تشنگى ، خدا را همچنان پرستش  مى كردند.

مشركان زره آهنين در بر غلامان مى كردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روى ريگهاى تفتيد مى انداختند تا اينكه پوست بدنشان بسوزد. برخى را با آهن داغ شده مى سوزاندند و به پاى بعضى طناب مى بستند و آنها را روى ريگهاى سوزان مى كشيدند.

بلال غلامى بود حبشى ، اربابش او را وسط روز، در آفتاب بسيار گرم ، روى زمين مى انداخت و سنگهاى بزرگى را روى سينه اش مى گذاشت ولى بلال همه اين آزارها را تحمل مى كرد و پى در پى (احد احد) مى گفت و خداى يگانه را ياد مى كرد. ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوى بستند و آن دو شتر قوى بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يكديگر راندند تا ياسر دو تكه شد. سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناكى شهيد كردند. امّا مسلمانان پاك اعتقاد - با اين همه شكنجه ها - عاشقانه ، تا پاى مرگ پيش  رفتند و از ايمان به خداى يگانه دست نكشيدند.

روش بت پرستان با محمّد (ص )

وقتى مشركان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديد و تطميع درآمدند، زيرا روز بروز محمّد (ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار، براى خود جايى باز مى نمود و پيروان بيشترى مى يافت .

مشركان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعى با (ابوطالب ) عم و يگانه حامى پيغمبر (ص ) ملاقات كنند. پس از ديدار، به ابوطالب چنين گفتند: (ابوطالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برترى دارى . برادرزاده تو محمّد به خدايان ما ناسزا مى گويد و آيين ما و پدران ما را به بدى ياد مى كند و عقيده ما را پست و بى ارزش مى شمارد. به او بگو دست از كارهاى خود بردارد و نسبت به بتهاى ما سخنى كه توهين آميز باشد نگويد. يا او را در اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار.) مشركان قريش وقتى احساس كردند كه اسلام كم كم در بين مردم و قبايل نفوذ مى كند و آيات قرآن بر دلهاى مردم مى نشستند و آنها را تحت تاءثير قرار مى دهد بيش از پيش احساس خطر كردند و براى جلوگيرى از اين خطر بار ديگر با ابوطالب بزرگ قريش و سرور بنى هاشم ملاقات كردند و هر بار ابوطالب با نرمى و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد كه به برادرزاده اش  پيغام آنها را خواهد رساند. امّا پيامبر عظيم الشاءن اسلام در پاسخ به عمّش  چنين فرمود: (عموجان ، به خدا قسم هرگاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند كه دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمى شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود كه گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا كنم )

ابوطالب به برادرزاده اش گفت : (به خدا قسم دست از حمايت تو برنمى دارم . ماءموريت خود را به پايان برسان ).

سرانجام فرعونيان مكه به خيال باطل خود، از در تطميع در آمدند، و پيغام دادند كه ما حاضريم هر چه محمّد (ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهاى زيبا روى در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينكه از دين تازه و بد گفتن به بتهاى ما دست بردارد.

امّا پيامبر (ص ) به سخنان آنها كه از افكارى شايسته خودشان سرچشمه مى گرفت اعتنايى نكرد و از آنها خواست كه به (اللّه ) ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سرورى كنند.

آنها با انديشه هاى محدود خود نمى توانستند قبول كنند كه به جاى 360 خدا، فقط يك خدا را بپرستند.

از اين به بعد - همانطور كه گفتيم - ابوجهل و ديگران بناى آزار و اذيت پيامبر مكرم (ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره كردن پيامبر و مؤ منان به اسلام ، به كار بردند.

استقامت پيامبر (ص )

با اين همه آزارى كه پيامبر (ص ) از مردم مى ديد مانند كوه در برابر آنها ايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مكانى كه چند تن را دور يكديگر نشسته مى ديد، درباره خدا و احكام اسلام و قرآن سخن مى گفت و با آيات الهى دلها را نرم و به سوى اسلام متمايل مى ساخت . مى گفت : (اللّه ) خداوند يگانه و مالك اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت كرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده مى شويم و در برابر كارهاى نيك خود پاداش خواهيم داشت و در برابر كارهاى زشت خود كيفر خواهيم ديد. اى مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد.

قريش آن چنان تحت تاءثير آيات قرآنى قرار گرفته بودند كه ناچار، براى قضاوت از (وليد) كه داور آنها در مشكلات زندگى و ياور آنها در دشواريها بود، كمك خواستند. (وليد) پس از استماع آيات قرآنى به آنها چنين گفت :

(من از محمّد امروز سخنى شنيدم كه از جنس كلام انس و جن نيست . شيرينى خاصى دارد و زيبايى مخصوصى ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه هاى آن پر بركت است . سخنى است برجسته و هيچ سخنى از آن برجسته تر نيست ).

مشركان وقتى به حلاوت و جذابيت كلام خدا پى بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره كار خود را در اين ديدند كه به آن كلام آسمانى تهمت (سحر و جادو) بزنند، و براى اينكه به پيامبرى محمّد (ص ) ايمان نياورند بناى بهانه گيرى گذاشتند. مثلا از پيامبر مى خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر كند! از وى مى خواستند كاخى از طلا داشته باشد يا بوستانى پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمّد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولى بيش نيستم و بدون اذن خدا نمى توانم معجزه اى بياورم .

مهاجرت به حبشه

در سال پنجم از بعثت يكدسته از اصحاب پيغمبر كه عده آنها به 80 نفر مى رسيد و تحت آزار و اذيت مشركان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جاى امن و آرامى بود، و نجاشى حكمرواى آنجا مردى بود مهربان و مسيحى ، مسلمانان مى خواستند در آنجا ضمن كسب و كار، خداى را عبادت كنند. امّا در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مكه در امان نبودند. مكى ها از نجاشى خواستند مسلمانان را به مكه برگرداند و براى اينكه پادشاه حبشه را به سوى خود جلب كنند هديه هايى هم براى وى فرستادند. امّا پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق كنم ، تا بدانم چه مى گويند و شكايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر كردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفى كنند. جعفر بن ابيطالب به نمايندگى مهاجرين برخاست و چنين گفت :

(ما مردانى نادان بوديم . بت مى پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مى كرديم . كارهاى زشت مرتكب مى شديم . حق همسايگان را رعايت نمى كرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مى كردند. تا آنگاه كه خداوند از بين ما پيامبرى برانگيخت و او را به راستگويى و امانت مى شناسيم . وى ما را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد. از ما خواست كه از پرستش بتهاى سنگى و چوبى دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . كار زشت نكنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترك گوييم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زكات بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينكه ما چنين دينى را پذيرفتيم به ما بسيار ستم كردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و كارهاى زشت را دوباره شروع كنيم . وقتى كار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به كشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود). نجاشى گفت : از آياتى كه پيامبر (ص ) بر شما خوانده است براى ما هم اندكى بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشى و اطرافيانش سخت تحت تاءثير قرار گرفتند و گريه كردند. نجاشى كه مسيحى بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايى آمده است كه سخنان حضرت عيسى سرچشمه گرفته . سپس نجاشى به مشركان مكه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم كرد. كفار قريش از اين شكست بى اندازه خشمگين شدند و به مكه باز گشتند.

محاصره اقتصادى

مشركان قريش براى اينكه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند و عهدنامه اى نوشتند و امضاء كردند كه بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمّد (ص ) و طرفدارانش قطع كنند. با آنها زناشويى و معامله نكنند. در همه پيش آمدها با دشمنان اسلام همدست شوند. اين عهدنامه را در داخل كعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت كنند. ابوطالب حامى پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره اى كه به نام (شعب ابوطالب ) است ساكن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگى تازه را آغاز كردند و براى جلوگيرى از حمله ناگهانى آنها برجهاى مراقبتى ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول كشيد. تنها در ماههاى حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از (شعب ) براى تبليغ دين و خريد اندكى آذوقه خارج مى شدند ولى كفار - بخصوص ابولهب - اجناس را مى خريدند و يا دستور مى دادند كه آنها را گران كنند تا مسلمانان نتوانند چيزى خريدارى نمايند. گرسنگى و سختى به حد نهايت رسيد. امّا مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزى از طريق وحى پيامبر (ص ) خبردار شد كه عهدنامه را موريانه ها خورده اند و جز كلمه (( (بسمك اللهم ) )) چيزى باقى نمانده . اين مطلب را ابوطالب در جمع مشركان گفت . وقتى رفتند و تحقيق كردند به صدق گفتار پيامبر پى بردند و دست از محاصره كشيدند. مسلمانان نيز نفس براحت كشيدند... امّا... امّا پس از چند ماهى خديجه همسر با وفا و ابوطالب حامى پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع كردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشركان آغاز شد.

انتشار اسلام در يثرب (مدينه )

در هنگام حج عده اى در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص ) ملاقات كردند و از آيين پاك اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهاى دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) فشارهايى كه از طرف يهوديان بر آنها وارد مى شد، گويى منتظر اين آيين مقدس بودند كه پيام نجات بخش خود را به گوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند.

سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يكى از ياران خود را براى تعليم قرآن و احكام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلى به نام (عقبه ) دوازده نفر با پيامبر بيعت كردند، و عهد نمودند كه از محمّد (ص ) مانند خويشان نزديك خود حمايت كنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73 نفر مرد و زن با محمّد (ص ) پيمان وفادارى بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پاى جان حمايت كنند. زمينه براى هجرت به يثرب كه بعدها (مدينه ) ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود كه كم كم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.

معراج - سفر به طائف 

پيش از هجرت به مدينه كه در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگى پيامبر مكرم (ص ) پيش آمد كه به ذكر مختصرى از آن مى پردازيم :

در سال دهم بعثت (معراج ) پيغمبر اكرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفرى بود كه به امر خداوند متعال و به همراه امين وحى (جبرئيل ) و بر مركب فضا پيمايى به نام (براق ) انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شكوه را از خانه امّ هانى خواهر اميرالمؤ منين على (ع ) آغاز كرد و با همان مركب به سوى بيت المقدس يا مسجدالاقصى روانه شد، و از بيت اللحم كه زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبياء (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانى خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانى و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستى و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى پايان حق تعالى آگاه شد و به (سدرة المنتهى ) رفت و آنرا سراپا پوشيده از شكوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهى كه آمده بود به زادگاه خود (مكه) بازگشت و از مركب فضا پيماى خود پيش از طلوع فجر در خانه (امّ هانى ) پايين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانى بوده است نه روحانى چنانكه بعضى گفته اند. در قرآن كريم در سوره (اسراء) از اين سفر با شكوه بدين صورت ياد شده است : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیهُ مِنْ آیاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ«اسراء1» پاک و منزه است خدایی که بنده‌اش را در یک شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصی -که گرداگردش را پربرکت ساخته‌ایم- برد، تا برخی از آیات خود را به او نشان دهیم؛ چرا که او شنوا و بیناست.

در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است كه امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، كه نماز معراج روحانى مؤ من است .

حادثه ديگر سفر حضرت محمّد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثر خفقان محيط مكه و آزار بت پرستان و كينه توزى مكيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگرى برود. يكه و تنها راه طائف را در پيش  گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. امّا آن مردم سخت دل به سخنان رسول مكرم (ص ) گوش ندادند و حبشى بناى اذيت و آزار حضرت محمّد (ص ) را گذاشتند. رسول اكرم (ص ) چند روز در (نخله ) بين راه طائف و مكه ماند و چون از كينه توزى و دشمنى بت پرستان بيمناك بود؛ مى خواست كسى را بجويد - كه بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مكه امان دهد. از اين رو شخصى را به مكه فرستاد و از (مطعم بن عدى ) امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مكرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيكى كرد. بعدها حضرت محمّد (ص ) بارها از نيكى و محبت او در حق خود ياد مى فرمود.

هجرت به مدينه

مسلمانان با اجازه پيامبر مكرم (ص ) به مدينه رفتند و در مكه جز پيامبر و على (ع ) و چند تن كه يا بيمار بودند و يا در زندان مشركان بودند كسى باقى نماند.

وقتى بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پى نشست ها و مشورتها قرار گذاشتند چهل نفر از قبيله را تعيين كنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وى در بين تمام قبايل پخش گردد و بنى هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و در نتيجه خون آن حضرت پايمال شود.

امّا فرشته وحى رسول مكرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر كرد. آن شب كه آدمكشان قريش مى خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملى كنند، على بن ابيطالب (ع ) بجاى پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت . ابتدا به غار ثور (در جنوب مكه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبكر به سوى (يثرب ) يا (مدينه النبى ) كه بعدها به (مدينه ) شهرت يافت ، هجرت فرمود:

0000000000

منتهي الآمال محدث قمي ره

0000000000

قبرستان مَعْلاة ياحجون ياابي طالب ياجنّة المعلّي

0000000000

قبرستان مَعلاة ـ محله بالا ـ يا حُجون که در ميان ايرانيان به قبرستان ابوطالب شهرت يافته قبرستاني کهن است که به دليل درآغوش گرفتن بسياري از چهره هاي برجسته و ممتاز از اجداد و اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و علما و تابعين، پس از قبرستان بقيع، قبرستاني مورد توجه و اعتناي مسلمانان بوده و از زيارتگاه هاي عمومي زائرانِ خانه خدا به شمار مي آيد. اين مکان را در قرون اخير به نام مقبره بني هاشم نيز مي شناسند. سنگي که در مدخل ورودي قبرستان نصب شده نشان مي دهد که قبرستان ياد شده در سال 1383 ق. تجديد بنا شده است. در حال حاضر، با کندن کوه حجون تلاش مي شود تا محدوده قبرستان در آن سمت نيز گسترش يابد. در گذشته ورود به قبرستان ممنوع بود، اما در حال حاضر امکان ورود به قبرستان براي مردان وجود دارد.

0000000000

دفن شدگان در قبرستان معلاة

0000000000

عبدالمطّلب ـ گفته مي شود يکي از چهره هاي مهم بني هاشم که در قبرستان حجون دفن شده، عبدالمطّلب، جدّ پيامبر(صلي الله عليه وآله)است. او از افراد بسيار با شخصيت شهر مکه بود که ميان عرب ها نفوذي فراوان داشت. عبدالمطّلب دو سال سرپرستي رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را عهده دار بود. برخي از اعمال او که به احتمال قريب به يقين، برگرفته از سنّت ابراهيمي و از مکتب حُنَفا بود، همچون سنّتي در ميان عرب ها مورد پيروي قرار گرفت و حتي اسلام نيز شماري از آنها را تأييد کرد. عبدالمطّلب را بايد يکي از احياگران آيين ابراهيمي دانست.

ابوطالب ـ چهره شاخص ديگر، ابوطالب فرزند عبدالمطّلب و عموي پيامبر(صلي الله عليه وآله)است. وي در پرده تقيّه توانست حمايتي قابل ستايش از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در برابر فشار مشرکان به عمل آورد. او در برابر تهديدهاي قريش، حاضر نشد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را به آنان تسليم کند و حمايت آشکار خود را از آن حضرت در همه مراحل اعلام کرد. اشعار زيادي از ابوطالب بر جاي مانده که، علاوه بر ايمان عميق او، نشان دهنده چهره ادبي اين بزرگمرد هاشمي است. اين اشعار، ضمن ديوان وي که در قرن سوم فراهم آمده، موجود و به چاپ رسيده است. بر اساس اسناد دقيق تاريخي، وي بزرگترين حامي پيامبر(صلي الله عليه وآله) در سال هاي خفقان در مکه بود. ابوطالب در همان آغاز بعثت، فرزندانش علي و جعفر را به خدمت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرستاد و خود نيز تا سال دهم بعثت که زنده بود، هرگز در دفاع از آن حضرت کوتاهي نکرد.

خديجه(عليها السلام) ـ چهره ديگر مدفون در قبرستان ابوطالب، حضرت خديجه است. او زني فداکار و ايثارگر و نخستين زن مؤمن به رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بود. وي تمامي اموال خود را وقف پيشبرد اسلام کرد و در برابر فشاري که قريش بر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) وارد مي کردند، بهترين يار صميمي او در خانه محسوب مي شد. رسول خدا(صلي الله عليه وآله) هميشه از او به نيکي ياد مي کرد تا جايي که حسادت برخي از همسران وي برانگيخته مي شد، اما آن حضرت از تحسين خديجه(عليها السلام) خودداري نمي کرد.

گفتني است که روي قبر حضرت خديجه بقعه اي بوده که آن را خراب کرده اند. همين طور بقعه هاي ديگري روي برخي از مزارهاي ديگر وجود داشته که تخريب شده است.

اين که بقعه ها دقيقا روي محل دفن اجداد پيامبر(صلي الله عليه وآله) ساخته شده باشد، ترديدهايي وجود دارد، زيرا تا پيش از قرن دهم، مورخان مکه از محل قبر اين بزرگواران در قبرستان ياد شده، سخن نگفته اند. اما بر اساس آنچه در منابع تاريخي آمده، شکي نيست که اين افراد در قبرستان ياد شده دفن شده اند. و اين مطلب در منابع تاريخي آمده است.

عالمان شيعه ـ بسياري از عالمان شيعه نيز که در مکه درگذشته يا به شهادت رسيده اند در اين قبرستان مدفونند. يکي از آنها سيد زين العابدين کاشاني است که از بانيان تجديد بناي کعبه در سال 1039 هجري است. در آن سال کعبه در سيل خراب شد و اين روحاني سيد، با کمک شماري ديگر آن را بازسازي کرد.

مشاهير شيعه و سنّي ـ محيي لاري در قصيده بلند خود با نام فُتُوح الحَرَمَيْن ، از برخي از چهره هاي زاهد و صوفي ياد کرده که در اين قبرستان دفن شده اند. از آن جمله شيخ علي کرماني، خواجه فُضَيل عياض و شيخ اسماعيل شيرواني است. لاري به قبر عبدالله بن زبير هم اشاره کرده است. عبدالله بن زبير در سال 73 در کنار همين قبرستان توسط حَجّاج بدار آويخته شد. قبر عبدالله بن عمر نيز به گفته لاري در همين حوالي بوده است. به نقل فاکهي، مورخ شهير مکه، فرزند عمر در باغ خرمانيه ـ جايي که اکنون شهرداري مکه است ـ دفن شده که در حال حاضر، محل قبر وي بر کسي دانسته نيست. منصور عباسي هم که در مکه درگذشت، در همين قبرستان مدفون شده است.

گاهي به غلط ـ و البته تنها ميان ايرانيان ـ از اين قبرستان به عنوان شِعْب ابي طالب نام برده مي شود. همان گونه که گفته شد، محل واقعي شعب ابي طالب جايي است که اکنون با نام شعب علي شناخته مي شود و از فضاي باز خارج مسعي تا انتهاي سوق الليل ـ خانه هاي روبروي مسعي در بلنداي کوه ـ امتداد مي يابد; به عبارت ديگر، حدّ فاصل ميان کوه ابوقبيس، تونل کنار آن، کوهي که در کنار تونل واقع شده تا مکتبة المکّة المکرمه ، تا بناي دورات مياه که مرکز آن محل ايستگاه اتوبوس است، شعب ابي طالب نام دارد. در کنار آن سوق الغزّه و شعب عامر است که در کنار کوه خندمه واقع شده است.

0000000000

درباره خراب کردن آن و آثار بجاي مانده، ملاحظه فرماييد گزارش فارسي کتاب في منزل الوحي از محمد حسين هيکل را در مجله ميقات، ش 9، ص 222 . در باره قبرستان ابوطالب نگاه کنيد به مقاله جنة المعلاة از سيدعلي قاضي عسکر در فصلنامه ميقات حج ، ش 4، صص174 ـ 165

0000000000

در سـال 6213 (هبوط)وفـات ابـوطـالب و خـديجه رضى اللّه عنهما واقع شد. امّا ابوطالب ، پـس وفـاتـش ‍ در بـيـسـت و شـشـم رجـب آخـر سـال دهـم بـعـثـت اتـفـاق افـتـاد. حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در مـصـيـبـت او بـگـريـسـت و چـون جـنـازه اش را حمل مى كردند آن حضرت از پيش روى جنازه او مى رفت و مى فرمود: اى عـمّ، صـله رحم كردى و در كار من هيچ فرونگذاشتى خدا تو را جزاى خير دهد. و بـعـد از سـه روز و به روايتى سى وپنج روز، وفات حضرت خديجه رضى اللّه عنها واقـع شـد و رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم او را بـه دسـت خـويش در (حَجُون ) مـكـّه دفـن كـرد و بـعـد از وفـات ابـوطالب و خديجه رضى اللّه عنهما چـنـدان غـمـنـاك بـود كـه از خـانـه كـمـتـر بـيـرون شـد و از ايـن روى آن سال را عام الْحزْن نام نهاد. اميرالمؤ منين عليه السّلام در مرثيه آن دو بزرگوار فرموده :

اَعَيْنَىَّ جُود ا بارَكَ اللّهُ فيكُما000عَلى هالِكَيْنِ ما تَرى لَهُما مِثْلاً000عَلى سَيِّدِ الْبَطْحآءِ وَ ابْنِ رَئيسها000 وَ سَيّدَةِ النِّسوانِ اَوَّلَ مَنْ صَلّى000مُصابُهُما دْجى لِىَ الْجَوَّ وَالْـهَوا000فَبِتُّ اُقاسى مِنْهُما الْـهَمَّ وَالثَّكْلى000لَقَدْ نَصَرا فِي اللّهِ دينَ مُحَمَّدٍ000عَلى مَنْ بَغى فِي الدّينِ قَد رَعَيا اِلاّ000

و هم آن حضرت در مرثيه ابوطالب فرموده :

اَبا طالِبٍ عِصْمَةُ الْمُسْتَجيرِ 000وَغَيْثَ الَْمحُول وَ نُورَ الظُّلَمِ000لَقَدْ هَدَّ فَقْدُكَ اَهْلَ الْحِفاظِ000فَصَلّى عَلَيْكَ وَلِىُّ النِّعَمِ000وَلَقّاكَ رَبُّكَ رِضْوانَهُ000فَقَدْ كُنْتَ لِلطُّهْرِ مِنْ خَيْرِعَمِّ000

و بـعـد از وفـات ابـوطـالب مـشـركـين عرب بر خصمى آن حضرت بيفزودند و زحمت او را پـيـشـنـهـاد خاطر كردند چنانكه يكى از سُفهاى قوم به اغواى آن جماعت ، روزى مشتى خاك بر سر مباركش ريخت و آن حضرت جز صبر چاره ندانست .

0000000000

زائران خانه خدا در مكّه بعد از انجام واجبات حج و عمره ، گاه و بيگاه به قبرستان ابوطالب رفته ، در آنجا مزار شريف خديجه كبرى (عليها السلام ) و حضرت ابوطالب را زيارت مى كنند.

بى مناسبت نيست كه ما در اينجا به گوشه اى از كمالات اين بانو اشاره كنيم .

خديجه (عليها السلام )

اول زنى كه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) ايمان آورد.

بانويى كه پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) درباره اش فرمود: ((افضل زنان بهشت است )).

زنى كه خداوند از طريق جبرئيل و پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) به او سلام مى رساند.

همسرى كه سالها بعد از وفاتش پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله )، نام او را مى برد و ستايش و دعا مى كرد، و گاهى در فراق او اشك مى ريخت و به زنان خود مى فرمود: خيال نكنيد مقام شما بيش از اوست ، زمانى كه همه شما كافر بوديد، او به من ايمان آورد. او مادر فرزندان من است. عايشه مى گويد: هرگاه مى خواستيم خود را نزد پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) عزيز جلوه دهيم ستايش از خديجه (عليها السلام ) مى كرديم.

بانويى كه تا زنده بود، رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) با ديگرى ازدواج نكرد.

بانويى كه عاشق كمال بود و به همين دليل ، همين كه از صداقت و امانت حضرت محمد (صلّى اللّه عليه وآله ) باخبر شد، شخصى را با اموال خود براى تجارت به سراغ حضرت فرستاد، و طى يك قرارداد(94)، اموال را همراه يك غلام براى تجارت به شام در اختيار حضرتش قرار داد.

خديجه ، تنها يك همسر نبود، بلكه در حقيقت ، يار و همراه و بازوى صادقى براى پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) بشمار مى رفت.

خداوند، بسيارى از ناگوارى هاى پيامبر عزيز (صلّى اللّه عليه وآله ) را از طريق خديجه آسان مى فرمود.

اموال اين بانو در پيشبرد اهداف پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله )، نقش مهمى داشت .

او در راه حمايت از رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله )، آخرين فداكارى و ايثار را از خود نشان داد.

پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) بعد از وفات خديجه ، گاه و بيگاه گوسفندى ذبح و گوشت آن را ميان دوستان خديجه تقسيم مى كرد و بدين وسيله نام و ياد او را گرامى مى داشت .

كمالات خديجه از يك سو، وفاى رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) از سوى ديگر، كار را به جايى رساند كه عايشه مى گويد: هرگز پيامبر عزيز (صلّى اللّه عليه وآله ) از خانه بيرون نمى رفت ، مگر ستايشى از خديجه مى نمود.

خديجه ، زيباترين زنان قريش بود در ميان زنان پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) بعد از خديجه ، ام سلمه در كمال و علاقه و ايثار از ساير همسران بهتر بود.

اموال خديجه در سه سالى كه مسلمانان مكّه در محاصره اقتصادى كفار قرار گرفتند، نقش مهمى داشت .

خديجه ، بانويى با اراده ، عاقل و شريف بود. شخصى را نزد حضرت محمد (صلّى اللّه عليه وآله ) فرستاد و پيام داد كه من به خاطر شرافت و قرابت و امانت و صداقت و اخلاق ، به تو علاقه پيدا كرده ام . پيامبر عزيز (صلّى اللّه عليه وآله ) مساءله را با عموهاى خود مطرح كرد، مقدمات ازدواج حضرت آماده شد، و با اينكه فرزندان متعددى از پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) پيدا كرد، ولى پس از فوت پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) تنها، فاطمه زهرا (عليها السلام ) به يادگار ماند.

خديجه (عليها السلام ) به قدرى محبوب رسول اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) بود كه در تاريخ مى خوانيم ، پيرزنى خدمت پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) رسيد و مورد لطف قرار گرفت ، همينكه خارج شد، عايشه پرسيد: اين پيرزن كيست ؟ حضرت فرمود: كسى است كه در زمان حيات خديجه (عليهاالسلام ) به منزل ما مى آمد و با او رفت و آمد داشت ، اكنون ما بايد همان پيمان دوستى آنان را حفظ نماييم ؛ زيرا كه خودش پيمانى از ايمان انسان است .

خديجه (عليهاالسلام ) بيست و پنج سال در خدمت رسول اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) بود و در سن شصت و پنج سالگى از دنيا رفت . رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) بيست شتر جوان ، مهريه خديجه (عليهاالسلام ) كردند و خطبه عقد را ابوطالب ، عموى حضرت خواندند.

فوت خديجه

و بالاخره ، دنيا جاى ماندن نيست ، خديجه (عليهاالسلام ) نيز، همچون ديگران از دنيا رفت و پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) را در سوگ خود نشاند. هنگام دفن خديجه (عليهاالسلام )، رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) وارد قبر شد و به ياد او گريست و در محله (حجون ) به خاك سپرده شد.

خديجه (عليها السلام ) كسى بود كه خداوند، رسول گرامى خود را ماءمور مى كند تا بشارت بهشت به او دهد .

خديجه (عليها السلام ) كسى بود كه امام حسين (عليه السلام ) بر سر قبر او آمد و گريست و مشغول نماز و مناجات شد، سپس  دست به دعا برداشت .

پيمان خديجه

در اينجا مناسب است ، زنانى كه توفيق زيارت خانه خدا را پيدا كرده اند، توجه بيشترى نموده تا با تاريخ و كمالات حضرت خديجه (عليها السلام ) بيشتر آشنا شوند و بر مزار آن بانو، پيمان ببندند كه همچون خديجه (عليها السلام ) در ايثار مال و جان ، كوتاهى ننمايند. اكنون كه سخنى از خديجه (عليها السلام ) داشتيم ، لازم است ، چند كلمه اى هم درباره ابوطالب بنويسيم ، زيرا قبر اين بزرگوار در كنار قبر پاك آن بانوى اسلام است

ابوطالب (عليه السلام )

يكى از وظايف انسانى و مذهبى زائران خانه خدا، زيارت قبر مطهر حضرت ابوطالب (عليه السلام ) است ، ابوطالب (عليه السلام )، عموى رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) و پدر بزرگوار حضرت على (عليه السلام ) بود.

او كسى است كه پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه وآله ) درباره اش  فرمود: يا عَمِّ! رَبَّيْتَ صَغيراً و كفلتَ يَتيماً و نَصْرتَ كَبيراً فَجَزاكَ اللّهُ عَنّى خَيْراً. عموجان ، در كودكى تربيتم نمودى ، در يتيمى كفالتم فرمودى و در بزرگى ياريم كردى ، خداوند پاداش خير اين همه زحمت كه برايم كشيدى به تو مرحمت فرمايد.

ابوطالب (عليه السلام )؛ بزرگ مكّه و قريش ، با زبان و قدرت از رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) حمايت مى كرد تا جايى كه حضرت را بر فرزندان خود، مقدم مى داشت . در تهديداتى كه نسبت به پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) با جمعى از يارانش در محاصره اجتماعى و اقتصادى قرار گرفته بودند، ابوطالب (عليه السلام ) شبها جاى خواب رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله ) را عوض مى كرد و فرزندش على (عليه السلام ) را به جاى او مى خواباند كه اگر سوء قصدى پيش آمد، جان رسول خدا(صلّى اللّه عليه وآله ) در سلامت باشد و در مواردى شخصاً، شمشير دست مى گرفت و از حضرت پاسدارى مى كرد و كفار، همين كه بزرگ مكّه و قريش را حامى پيامبر(صلّى اللّه عليه وآله ) مى ديدند از حركات ايذايى خود صرف نظر كرده ، متفرق مى شدند.

در يكى از روزها، ابوطالب ، پيامبر (صلّى اللّه عليه وآله ) را نيافت ، خيال كرد حضرت را گروگان گرفته يا شهيد كرده اند، فوراً بنى هاشم را جمع و همه را مسلح نمود و هر كدام را براى انتقام به سراغ يكى از بزرگان كفار فرستاد.

0000000000

قبور شریفه ديگردر مکه معظمه

قبر جناب اسماعیل بن ابراهیم خلیل و قبر والده ماجده‏اش جناب هاجر که قبر هر دو در مسجدالحرام میان حجر اسماعیل است و اولاد هاجر در میان حجر اسماعیل دفن شد، بعد جناب اسماعیل نزد مادرش مدفون شد.

قبور شریفه هفتاد نفر از انبیاء بین رکن یمانی و رکن عراقی است که رکن حجرالاسود است.

قبور شریفه جناب عبد مناف و جناب عبدالمطلب و جناب ابوطالب و جناب خدیجه کبری و قبور مقدسه این چهار بزرگوار در مکه معظمه در قبرستان مُعَلّی است که معروف است به قبرستان ابوطالب.

در نزدیک مقبره جناب خدیجه کبری بنای عالی و مقبره و ضریحی است که اهل مکه او را نسبت می‏دهند به قبر جناب آمنه بنت وهب والده ماجده حضرت پیغمبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله و لکن معلوم نیست که قبر آن مخدره در آن موضع باشد بلکه ظاهرا در ابواء است که بین مکه و مدینه است.

قبر جناب میمونه بنت حارث زوجه حضرت پیغمبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله که در قبرستان سرف است و آن در دو فرسخی مکه معظمه است، قبر آمنه بنت وهب والده ماجده حضرت پیغمبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله در ابواء است، قبر جناب عبدالله بن عباس ابن عبدالمطلب در طائف است و قبر جناب عبدالله بن اسماعیل بن بزیع از اصحاب حضرت باقر علیه‏السلام حضرت صادق علیه‏السلام و حضرت موسی بن جعفر علیه‏السلام و حضرت امام رضا علیه‏السلام بود و قبر اینان در فیل است و فیل قریه‏ای است در نزدیکی مکه.

قبر جناب حَوّاء و شیث بن آدم در کوه ابو قُبیس است و قبر حسین بن علی بن حسن بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه‏السلام معروف به صاحب فخ و قبر دیگر شهدای فخ در زمین فخ.

0000000000

قبرستان ابوطالب ـ

0000000000

كه به آن حُجُون وجنّة المُعلّى نيز گفته مى شود ـ پس از بقيع اشرف مقابر است، و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مكرّر به آنجا رفتوآمد داشته اند.و در آنجا حضرت عبدمناف جدّ اعلاى پيامبر، حضرت عبدالمطّلب جدّ پيامبر، حضرت ابو طالب عموى پيامبر، حضرت خديجه همسر پيامبر، وعدّه اى از علماى بزرگ وجمع بسيارى از مؤمنين، مدفون مى باشند وبنابر قولى مدفن والده مكرّمه حضرت نبىّ اَكرم «آمنه بنت وهب» نيز در اين قبرستان قرار دارد. گر چه مشهور اين است كه قبر آن جناب در أَبْواء بين مكّه و مدينه است.

0000000000

زيارت عبدمناف

0000000000

زيارت عبد مناف(عليه السلام) جدّ اعلاى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا السَّيِّدُ النَّبِيلُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْغُصْنُ الْمُثْمِرُ مِنْ شَجَرَةِ إِبْراهِيمَ الْخَلِيلِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا جَدَّ خَيْرِ الْوَرى، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ الاَْنْبِياءِ الاَْصْفِياءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ الاَْوْصِياءِ الاَْوْلِياءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْحَرَمِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وارِثَ مَقامِ إِبْراهِيمَ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا صاحِبَ بَيْتِ اللهِ الْعَظِيمِ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى آبائِكَ الطّاهِرِينَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

0000000000

زيارت عبدالمطّلب جدّ پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله)

0000000000

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْبَطْحاءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ ناداهُ هاتِفُ الْغَيْبِ بِأَكْرَمِ نِداء، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ إِبْراهِيمَ الْخَلِيلِ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وارِثَ الذَّبِيحِ إِسْماعِيلَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَهْلَكَ اللهُ بِدُعائِهِ أَصْحابَ الْفِيلِ، وَجَعَلَ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيل، وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ، تَرْمِيهِمْ بِحِجارَة مِنْ سِجِّيل، فَجَعَلَهُمْ كَعَصْف مَأْكُول، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ تَضَرَّعَ فِي حاجاتِهِ إِلَى اللهِ، وَتَوَسَّلَ فِي دُعائِهِ بِنُورِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنِ اسْتَجابَ اللهُ دُعاءَهُ، وَنُودِىَ فِي الْكَعْبَةِ، وَبُشِّرَ بِالاِْجابَةِ فِي دُعائِهِ، وَأَسْجَدَ اللهُ الْفِيلَ إِكْراماً وَإِعْظاماً لَهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَنْبَعَ اللهُ لَهُ الْماءَ حَتّى شَرِبَ وَارْتَوى فِي الاَْرْضِ الْقَفْراءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ الذَّبِيحِ وَأَبَا الذَّبِيحِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ساقِيَ الْحَجِيجِ وَحافِرَ زَمْزَمَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ جَعَلَ اللهُ مِنْ نَسْلِهِ سَيِّدَ الْمُرْسَلِينَ وَخَيْرَ أَهْلِ السَّماواتِ وَالاَْرَضِينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ طافَ حَوْلَ الْكَعْبَةِ وَجَعَلَهُ سَبْعَةَ أَشْواط ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ رَأى فِي الْمَنامِ سِلْسِلَةَ النُّورِ وَعَلِمَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا شَيْبَةَ الْحَمْدِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى آبائِكَ وَأَجْدادِكَ وَأَبْنائِكَ جَمِيعاً وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

0000000000

زيارت حضرت ابوطالب عموى گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پدر بزرگوار اميرمؤمنان(عليه السلام)

0000000000

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْبَطْحاءِ وَابْنَ رَئِيسِها، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وارِثَ الْكَعْبَةِ بَعْدَ تَأْسِيسِها، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا كافِلَ الرَّسُولِ وَناصِرَهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَمَّ الْمُصْطَفى وَأَبَا الْمُرْتَضى، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَيْضَةَ الْبَلَدِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الذّابُّ عَنِ الدِّينِ، وَالْباذِلُ نَفْسَهُ فِي نُصْرَةِ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى وَلَدِكَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

0000000000

زيارت حضرت خديجه، همسر گرامى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)

0000000000

«اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمَّ الْمُؤْمِنِينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا زَوْجَةَ سَيّـِدِ الْمُرْسَلِينِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمَّ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا أَوَّلَ الْمُؤْمِناتِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ أَنْفَقَتْ مالَها فِي نُصْرَةِ سَيِّدِ الاَْنْبِياءِ، وَنَصَرَتْهُ مَااسْتَطاعَتْ وَدافَعَتْ عَنْهُ الاَْعْداءَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ سَلَّمَ عَلَيْها جَبْرَئِيلُ، وَبلَّغَهَا السَّلامَ مِنَ اللهِ الْجَلِيلِ، فَهَنِيئاً لَكِ بِما أَوْلاكِ اللهُ مِنْ فَضْل، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

0000000000

زيارت حضرت قاسم فرزند رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)

0000000000

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيّـِدَنا يا قاسِمَ بْنَ رَسُولِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ نَبِيّـِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ حَبِيبِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ الْمُصْطَفى، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى مَنْ حَوْلِكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ، رَضِيَ اللهُ تَعالى عَنْكُمْ وَأَرْضاكُمْ أَحْسَنَ الرِّضا، وَجَعَلَ الْجَنَّةَ مَنْزِلَكُمْ وَمَسْكَنَكُمْ وَمَأْويكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

0000000000

مسجد الحرام‏

0000000000

نام مسجدى است كه گرداگرد كعبه قرار دارد و قديمى‏ترين و معروفترين مسجد در تاريخ اسلام به شمار مى‏رود. تاريخ نشان مى‏دهد كه تا پس از رحلت رسول‏ گرامى صلى الله عليه وآله مردم خانه‏هاى خود را نزديك به خانه كعبه مى‏ساختند، سپس در دوران خلفا از آن جلوگيرى كرده و به تدريج بر مساحت مسجد افزودند؛ به شكلى كه هم اكنون حدود يكصد و هشتاد هزار متر مربع مساحت دارد. شصت و دو در بزرگ و كوچك براى آن ساخته‏اند؛ سه در اصلى و بزرگ آن به نام‏هاى «باب العمره»، «باب السلام» و «باب ملك عبد العزيز» معروف است و بر هر يك دو مناره به ارتفاع 92 متر با قاعده‏اى به ابعاد 7 * 7 متر قرار دارد و بر تارك هر مناره، هلالى به ارتفاع 6/5 متر از برنز طلاكارى است. هفتمين مناره مسجد بر در «باب الصفا» است. دو مناره بزرگ نيز كه هر يك به ارتفاع 89 متر است در ضلع غربى مسجد، در توسعه اخير بنا گرديده است كه بدين ترتيب تعداد آنها به نُه عدد رسيده است. مسجد با وسعت فعلى گنجايش حدود 820 هزار نمازگزار را دارد.

0000000000

خانه كعبه‏

0000000000

كعبه ساختمان چهار گوشه مسقفى است در داخل مسجد الحرام كه نماى ظاهرى آن را سنگ‏هاى مايل به رنگ خاكسترى تشكيل مى‏دهد و در تمام مدت سال، با پرده‏ اى سياه كه حاشيه فوقانى آن با نخ‏هاى طلايى قلاب دوزى شده، پوشيده است. بلندى خانه كعبه تقريباً 15 متر است. طول ضلع درِ كعبه، يعنى از ركن اسود تا ركن عراقى 68/11 متر طول ركن عراقى تا شامى؛ طرفى كه حجر اسماعيل در آن قرار دارد 9 متر و 90 سانتى متر طول ركن شامى تا ركن يمانى 04/12 متر و طول ركن يمانى تا ركن اسود 18/10 متر است. درِ خانه بر ضلع شرقى قرار دارد و بلندى آن از زمين دو متر است. و در تمام سال، جز هنگامى كه بخواهند داخل خانه را شستشو كنند، و يا ميهمانى بلند پايه از كشورهاى اسلامى داشته باشند بسته است.

0000000000

اطلاق كعبه بربيت الله

0000000000

در روايتى ا طلا ق نا م كعبه بر بيت ا لله ، به دليل مربّع بو د ن آن د ا نسته شده و آمده است: اين خانه، در برابر بيت المعمور قرار دارد كه آن نيز مربع است. بيت المعمور نيز موازى عرش خداست كه عرش بر پايه چهار ركن قرار داده شده كه عبارت است از: «سُبْحَانَ اللَّهِ» وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» وَ «لا إِلَهَ إِلاّ اللَّهُ» وَ «اللَّهُ أَكْبَرُ»

0000000000

اركان كعبه

0000000000

‏هر يك از چهار ضلع خانه يا چهار ركن آن، به نامى موسوم است، ركن شمالى را «عراقى»، ركن غربى را «شامى»، ركن جنوبى را «يمانى» و ركن شرقى را «اسود» گويند. خانه كعبه مربع شكل و مسقف و داخل آن داراى سه ستون است. در بازسازى سال 1375 ه ش. ديوارهاى داخلى آن را تعمير و سنگ‏هاى جديد بر آن نصب كرده‏ اند.

0000000000

حجر الاسود

0000000000

حجر الاسود كه در ركن شرقى است و به ارتفاع تقريبى يك و نيم متر از زمين قرار گرفته، سنگى است سياه مايل به سرخى و بيضى شكل به قطر سى سانتيمتر كه در آن نقطه‏ هاى قرمز ديده مى‏شود و در پوششى از نقره قرار گرفته است.

0000000000

ناودان

0000000000

‏ناودان بر بام خانه، ميان ركن عراقى تا شامى و بر فراز حجر اسماعيل واقع است. گويند آن را نخست حجاج بن يوسف نهاد تا باران بر بام خانه جمع نشود. در روايت آمده است كه دعا در زير ناودان كعبه مستجاب است.

0000000000

حجر اسماعيل‏

0000000000

حجر اسماعيل ميان ركن شامى و عراقى و با ديواره‏اى به صورت نيم دايره، به ارتفاع 30/1 و عرض 50 سانتيمتر قرار دارد. گويند هاجر و اسماعيل و حدود 70 پيامبر در آنجا مدفون اند.

0000000000

مُلْتَزَم

0000000000

‏آن قسمت از ديوار خانه، كه ميان حجر الأسود و درِ خانه كعبه واقع است را ملتزم نامند؛ زيرا حاجيان خود را موظف و ملزم مى‏دانند كه در آنجا دعا كنند.

0000000000

مستجار

0000000000

مستجار در كنار ركن يمانى و در قسمت مقابل درِ كعبه واقع شده و آن زمان كه كعبه دو در داشته، درِ ديگر آن در اين محل بوده و سپس مسدود گرديده است و گويند همان جايى است كه براى فاطمه بنت اسد هنگام ولادت مولود كعبه، على عليه السلام شكافته شد.

0000000000

شاذروان

0000000000

‏برآمدگى كوتاهى را كه در اطراف ديوار كعبه - جز سمت حجر اسماعيل - وجود دارد «شاذروان» نامند.

0000000000

مقام ابراهيم

0000000000

‏در فاصله حدود 13 مترى ديوار كعبه و در سمت حجر الاسود، بنايى با قبه‏اى كوچك و طلايى رنگ وجود دارد. درون آن سنگى است كه جاى پايى در آن ديده مى‏شود و آن‏منسوب به‏جاى پاى‏ابراهيمعليه السلام است. در گذشته، بر روى اين محل قبه‏اى بزرگ از آجر و سنگ و چوب بنا شده بود كه اطراف آن را با آيات قرآن مزين كرده بودند و چون از فضاى مطاف مى‏كاست در سال 1385 ه . ق. به دستور دولت سعودى تخريب و به جاى آن ضريحى كوچك به شكل كنونى ساخته شد.

0000000000

 پرده كعبه

0000000000

‏بر روى كعبه پوششى است سياه رنگ كه آن را «كسوه» و يا «پرده كعبه» مى‏نامند. نخستين كسى كه خانه كعبه را پرده پوشانيد به قولى «تُبع حميرى» پادشاه يمن بود. اميرمؤمنان على بن ابى طالبعليه السلام نيز همه ساله از عراق براى كعبه پرده‏اى مى‏فرستاد. چون مهدى عباسى به خلافت رسيد خادمان كعبه از انبوهى پرده‏ها بر روى كعبه شكايت كردند و گفتند بيم آن مى‏رود كه خانه صدمه ببيند. مهدى دستور داد پرده‏ها را بردارند و تنها يك پرده بر آن بگذارند و سالى يك بار آن را عوض كنند اين سنت تا به امروز ادامه دارد. و بر آن آيه‏هايى از قرآن كريم قلاب دوزى شده است.

0000000000

آداب وارد شدن به مسجدالحرام

0000000000

1 ـ براي ورود به مسجدالحرام مستحب است غسل کند.

2 ـ مستحب است با پاي برهنه و با حالت سکينه و وقار وارد شود.

3 ـ هنگام ورود از در «بَني شَيْبَه» وارد شود، و گفته اند که آن در، مقابل «باب السلام» کنوني بوده است.

4 ـ مستحب است بر درب مسجدالحرام ايستاده بگويد: «السَّلامُ عَلَيْکَ أيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ الله وَ بَرَکَاتُهُ، بِسْم الله وَ بِاللهِ وَ ماشاءَاللهُ، السَّلامُ عَلي أنْبِياءِاللهِ وَ رُسُلِهِ، اَلسَّلامُ عَلي رَسُولِ اللهِ السَّلامُ عَلي إبْراهِيْمَ خَلِيْلِ اللهِ، وَالْحَمْدُللهِ رَبِ الْعالَمِينْ» پس سه مرتبه مي گويد: «أللَّهُمَّ فُکَّ رَقَبَتي مِنَ النَّارِ» پـس مي گويـد: «وَ أوْسِعْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِکَ الْحَلالِ الطَيِّبِ وَادْرَأ عَنَّي شَرَّ شَياطِيْنِ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ وَ شَرَّ فَسَقَةِ الْعَرَبِ وَالْعَجَمِ» پس داخل مسجدالحرام شود و رو به کعبه دستها را بلند کرده و بگويد: «ألَّلهُمَّ إنَّي أسْألُکَ في مَقامِي هذا وَ في أوَّلِ مَناسِکِي أنْ تَقْبَلَ تَوْبَتِي وَ أنْ تَتَجاوَزَ عَنْ خَطِيْئْتَي وَ أنْ تَضَعَ عَنَّي وِزْري، الْحَمْدُللهِ الَّذي بَلَّغَنِي بَيْتَهُ الْحَرامَ ألَّلهُمَّ إنِّي أشْهَدُ أنَّ هذا بَيْتُکَ الْحَرامُ الَّذِي جَعَلْتَهُ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أمْناً مُبارَکاً وَ هُديً لِلْعالَمِيْنَ ألَّلهُمَّ إنَّي عَبْدُکَ وَالْبَلَدَ بَلَدُکَ وَالْبَيْتَ بَيْتُکَ جِئْتُ أطْلُبُ رَحْمَتَکَ وَ أؤُمُّ طاعَتَکَ مُطِيْعاً لاِمْرِکَ راضِياً بِقَدَرِکَ أسْألُکَ مَسْألَةَ الْفَقِيْرِ إلَيْکَ الْخائِفِ لِعُقُوبَتِکَ ألَّلهُمَّ افْتَحْ لِي أبْوابَ رَحْمَتِکَ و اسْتَعْمِلْنِي بِطاعَتِکَ وَ مرْضاتِکَ»  سپس رو به سوي کعبه کرده و مي گويد: «الْحَمْدُللهِ الَّذِي عَظَّمَکِ وَ شَرَّفکِ وَ کَرَّمَکِ وَ جَعَلَکِ مَثابَةً لِلنّاسِ و اَمْناً مُبارکاً وَ هُديً لِلْعالَمِيْنَ»

در روايت است که پس از شکستن بت هاي موجود در کعبه و اطراف آن، بت بزرگ «هُبَل» را در «باب بَني شَيْبَه» دفن کرده اند، و مستحب است از آن در وارد شوند تا آن بت را که مظهر بت پرستي و شرک مي باشد زير پاي خود بگذارند، گرچه بر اثر توسعه مسجد، آن در هم اکنون وجود ندارد، ولي گفته اند که مقابل «باب السلام» کنوني بوده است.

0000000000

در مسجد الحرام يكصد و بيست اجر نهفته است ، شصت پاداش  براى طواف كننده و چهل ، براى نمازگزار و بيست براى كسى كه به كعبه نگاه كند.

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : طواف كعبه ، چون نماز است ، پس هنگام طواف ، كم حرف بزنيد .

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : طواف خانه خدا همچون ، نماز است ، الّا اينكه خداوند ، سخن گفتن درطواف را برايتان حلال كرده است . پس اگر كسى سخنى مى گويد ، جز به خير ، سخن نگويد .

0000000000

در حال طواف مستحب است بگويد: «ألَّلهُمَّ اِنّي أسْألُکَ بِاسْمِکَ الَّذي يُمْشي بِهِ عَلي ظُلَلِ الماء کَما يُمْشي بِهِ عَلي جُدَدِ الاَْرْضِ وَأسْألُکَ بِاسْمِکَ الّذِي يَهْتَزُّ لَهُ عَرْشُکَ وَأسْألُکَ بِاسْمِکَ الَّذِي تَهْتَزُّ اَقْدامُ مَلائِکَتِکَ وَأسْألُکَ بِاسْمِکَ الَّذِي دَعاکَ بِهِ مُوْسي مِنْ جانِبِ الّطُوْرِ فاسْتَجَبْتَ لَهُ وألْقَيْتَ عَلَيْهِ مَحَبَّةً مِنْکَ وَ أسْألُکَ بِاسْمِکَ الذَّي غَفَرْتَ بِهِ لِمُحَمَّد(صلي الله عليه وآله) ماتَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأخَّرَ وأتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَکَ».سپس حاجت خود را بطلبد. و نيز مستحب است در حال طواف بگويد: «ألَّلهُمَّ إنَّي إلَيْکَ فَقِيْرٌ و إنِّي خائِفٌ مُسْتَجِيْرٌ فَلا تُغَيِّرْ جِسْمِي ولاتُبَدِّلْ إسْمِي» و صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد بخصوص وقتي که به در خانه کعبه مي رسد، و بخواند اين دعا را: «سائِلُکَ فَقِيْرُکَ مِسْکِيْنُکَ بِبابِکَ، فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّةِ، ألَّلهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُکَ وَالْحَرَمُ حَرَمُکَ وَالْعَبْدُ عَبْدُکَ وَ هذا مَقامُ الْعائِذِبِکَ الْمُسْتَجِيْرِ بِکَ مِنَ النَّارِ فَأعْتِقْنِي وَ وَالِدَيَّ وَأهْلِي وَ وُلْدي وَإخْوانِيَ الْمُوْمِنِيْنَ مِنَ النَّارِ يا جَوادُ يا کَريمُ» و وقتي که به حجر اسماعيل رسيد رو به ناودان سر را بلند کند و بگويد: «ألَّلهُمَّ أدْخِلْنِي الْجَنَّةَ و أجِرْنِي مِنَ النَّارِ بِرَحْمَتِکَ وَ عافِنِي مِنَ الْسُّقْمِ وَأوْسِعْ عَلَيَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلالِ وَادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَالاْنْسِ وَ شَرَّ فَسَقَةِ الْعَرَبِ وَالْعَجَمِ» و چون از حجر بگذرد و به پشت کعبه برسد بگويد: «ياذَا الْمَنِّ وَالطَّوْلِ ياذَا الْجُوْدِ وَالْکَرَمِ إنَّ عَمَلِي ضَعِيْفٌ فَضاعِفْهُ لِي وَ تَقَبَّلْهُ مِنِّي إنَّکَ أنْتَ السَّمِيْعُ الْعَلِيْمُ» و چون به رکن يماني برسد دست بردارد و بگويد: «يااَللهُ ياوَلِيَّ الْعافِيَةِ و خَالِقَ الْعافِيَةِ ورَازِقَ الْعافِيَةِ وَالْمُنْعِمُ بِالْعافِيَةِ وَالْمَنّانُ بِالْعافِيَةِ والمُتَفَضِّلُ بِالْعافِيَةِ عَلَيَّ وَ عَلي جَمِيْع خَلْقِکَ يارَحْمنَ الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَ رَحِيْمَهُما صَلِّ عَلي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَارزْقْنَا الْعافِيَةَ وَ تَمامَ الْعافِيَةِ وَ شُکْرَ الْعافِيَةِ في الدُّنْيا وَالآخِرَةِ يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ» پس سر به جانب کعبه بالا کند و بگويد: «اَلْحَمْدُللهِ الَّذِي شَرَّفَکِ وَ عَظَّمَکِ وَالْحَمْدُللهِ الْذَّي بَعثَ مُحَمَّداً نَبِيّاً وَ جَعَلَ عَليّاً اِماماً أللَّهُمَّ اهْدِ لَهُ خِيارَ خَلْقِکَ وَ جَنِّبْهُ شِرارَ خَلْقِکَ» و چون ميان رکن يماني و حجرالأسود برسد بگويد: «رَبَّنا آتِنا فِي الْدُّنيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النَّارِ»

0000000000

محل ولادت امام علي عليه السّلام درخانه خدا

0000000000

بعدازركن شامي و قبل ازركن يماني درمحل مستجار محل شكافته شدن ديواركعبه جهة ورودفاطمه بنت اسدبداخل بيت براي وضع حمل علي عليه السّلام است000شرف كعبه فزون گشت زميلادعلي000

مـشـهـور آن اسـت كـه آن حـضـرت در روز جـمـعـه سـيـزدهـم مـاه رجـب بـعـد از سـى سـال از عـام الفـيـل در مـيـان كـعـبـه مـعظمه متولد شده است ، پدر آن حضرت ابـوطـالب پـسـر عـبـدالمـطـّلب بـوده كـه بـا عـبـداللّه پـدر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـرادر اعـيـانـى (پـدرى و مـادرى ) بـوده و مادر آن حـضـرت ، فـاطـمـه بـنـت اسـد بـن هـاشـم بـن عـبـدمـنـاف بـوده و آن حـضـرت و برادرانش اوّل هـاشـمـى بـودنـد كـه پـدر و مـادرشان هر دو هاشمى بودند.

0000000000

در كيفيت ولادت آن جناب

0000000000

روزى عباس بن عـبـدالمـطّلب با يزيد بن قعنب و با گروهى از بنى هاشم و جماعتى از قبيله بنى العزّى در بـرابـرخانه كعبه نشسته بودند ناگاه فاطمه بنت اسد به مسجد درآمد و به حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام نـُه مـاهه آبستن بود و او را درد زائيدن گرفته بود، پس در برابر خانه كعبه ايستاد و نظر به جانب آسمان افكند و گفت :پروردگارا! من ايمان آورده ام بـه تـو و بـه هـر پـيـغـمـبـر و رسـولى كـه فـرسـتـاده اى و بـه هـر كـتـابـى كـه نـازل گـردانـيـده اى و تـصـديـق كـرده ام بـه گـفـتـه هـاى جـدّم ابـراهـيـم خـليـل كـه خـانـه كـعـبـه بـنـا كـرده او اسـت ، پـس سـؤ ال مى كنم از تو به حق اين خانه و به حق آن كسى كه اين خانه را بنا كرده است و به حق ايـن فـرزنـدى كـه در شـكـم مـن است و با من سخن مى گويد و به سخن گفتن خود مونس من گـرديـده اسـت و يـقـين دارم كه او يكى از آيات جلال و عظمت تو است كه آسان كنى بر من ولادت مرا.

عـبـاس و يـزيـد بـن قـعنب گفتند كه چون فاطمه از اين دعا فارغ شد ديديم كه ديوارِ عقب خـانـه شـكـافته شد فاطمه از آن رخنه داخل خانه شد و از ديده هاى ما پنهان گرديد، پس شكاف ديوار به هم پيوست به اذن خدا. و ما چون خواستيم در خانه را بگشاييم چندان كه سعى كرديم در گشوده نشد دانستيم كه اين امر از جانب خدا واقع شده و فاطمه سه روز در انـدرون كـعـبـه مـانـد اهـل مـكـّه در كـوچـه هـا و بـازارهـا ايـن قـصـّه را نـقـل مـيكـردنـد و زنـها در خانه ها اين حكايت را ياد مى كردند و تعجب مى نمودند تا روز چهارم رسيد پس همان موضع از ديوار كعبه كه شكافته شده بود ديگر باره شكافته شد فـاطـمـه بـنـت اسـد بـيـرون آمـد و فرزند خود اَسَداللّه الغالب على بن ابى طالب عليه السـّلام را در دسـت خـويـش داشـت و مـى گـفـت : اى گـروه مردم ! به درستى كه حق تعالى بـرگـزيد مرا از ميان خلق خود و فضيلت داد مرا بر زنان برگزيده كه پيش از من بوده اند؛ زيرا كه حق تعالى برگزيد آسيه دختر مزاحم را و او عبادت كرد حق تعالى را پنهان در مـوضـعـى كـه عـبـادت در آنـجـا سـزاوار نـبـود مـگـر در حـال ضـرورت يـعـنى خانه فرعون ؛ و مريم دختر عمران را حق تعالى برگزيد و ولادت حـضـرت عـيـسى عليه السّلام را بر او آسان گردانيد و در بيابان درخت خشك را جنبانيد و رُطـَب تـازه از براى او از آن درخت فرو ريخت و حق تعالى مرا بر آن هر دو زيادتى داد و هـمچنين بر جميع زنان عالميان كه پيش از من گذشته اند؛ زيرا كه من فرزندى آورده ام در مـيـان خـانـه بـرگـزيـده او و سه روز در آن خانه محترم ماندم و از ميوه ها و طعامهاى بهشت تـنـاول كـردم و چون خواستم كه بيرون آيم در هنگامى كه فرزند برگزيده من بر روى دسـت مـن بود، هاتفى از غيب مرا ندا كرد كه اى فاطمه ! اين فرزند بزرگوار را (على ) نـام كـن بـه درسـتـى كـه مـنـم خـداونـد عـلىّ اعـلا و او را آفـريـده ام از قـدرت و عـزّت و جلال خود و بهره كامل از عدالت خويش به او بخشيده ام و نام او را از نام مقدّس خود اشتقاق نـموده ام و او را به آداب خجسته خود تاديب نموده ام و اُمور خود را به او تفويض كرده ام و او را بـر عـلوم پـنـهـان خـود مـطـلع كـرده ام و در خـانـه مـحـتـرم مـن مـتـولّد شـده اسـت و او اول كـسـى اسـت كـه اذان خـواهـد گـفـت بـر روى خانه من و بتها را خواهد شكست و آنها را از بـالاى كـعـبـه بـه زيـر خـواهـد انداخت و مرا به عظمت و مجد و بزرگوارى و يگانگى ياد خـواهـد كـرد و اوست امام و پيشوا بعد از حبيب من برگزيده از جميع خلق من محمد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه رسـول مـن اسـت و او وصـى او خـواهـد بـود خـوشـا حـال كـسـى كـه او را دوسـت دارد و يـارى كـنـد او را، و واى بـر حال كسى كه فرمان او نبرد و يارى او نكند و انكار حق او نمايد.

و در بـعـضى روايات است كه چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام متولد شد ابوطالب او را بر سينه خود گرفت و دست فاطمه بنت اسد را گرفته به سوى ابطح آمدند و ندا كرد به اين اشعار: يارَبِّ ياذَا الْغَسَقِ الدُّجِىِّ000وَالْقَمَرِ الْمبْتَلَجِ الْمضِىِّ000بَيِّنْ لَنا مِنْ حُكْمِكَ المَقْضيِّ000ماذا تَرى فى اِسْمِ ذَا الصَّبِىِّ000؛مـضـمون اين اشعار آن است كه اى پروردگارى كه شب تار و ماه روشن و روشنى دهنده را آفريده اى ، بيان كن از براى ما كه اين كودك را چه نام گذاريم ؟ ناگاه مانند ابر چيزى از روى زمين پيدا شد نزديك ابوطالب آمد، ابوطالب او را گرفت و با على عليه السّلام بـه سـينه خود چسبانيد و به خانه برگشت چون صبح شد ديد كه لوح سبزى است در آن نوشته شده است : خُصِّصْتُما بِالْوَلَدِ الْزَّكِىِّ000وَالطّاهِرِ الْمُنْتَجَبِ الْرَّضِىِّ000فَاِسْمُهُ مِنْ شامِخٍ عَلِي000عَلِىُّ اشْتُقَ مِنَ الْعَلِىِّ000؛حـاصـل مـضـمـون آنـكه مخصوص گرديديد شما اى ابوطالب و فاطمه به فرزند طاهر پاكيزه پسنديده ، پس نام بزرگوار او على عليه السّلام است و خداوند على اعلا نام او را از نام خود اشتقاق كرده است . پـس ابـوطـالب آن حضرت را على نام كرد و آن لوح را در زاويه راست كعبه آويخت و چنان آويـخـتـه بـود تـا زمـان هـشام بن عبدالملك كه آن را از آنجا فرود آورد و بعد از آن ناپيدا شد. درفضيلت علي عليه السّلام همين بس كه دراشـرف بِقاع حَرَمِ كه مكه است و اشرف مـواضـع حـرم كه مـسـجد است و اشرف موضع آن كه كعبه است متو لدشده و احدى غير از حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام در چـنـيـن مكانى متولد نشده ، و نيز متولّد نشده مولودى در سيّد ايّام كه روز جمعه باشد در شهر حرام كه ماه رجب باشد در بيت الحرام سواى اميرالمؤ منين عليه السّلام ابوالائمّة الكرام عَلَيه وَ آلِهِ آلاف السَّلام .

وفى حديقة الحقيقة شعر : هذِهِ مِنْ عُلاهُ اِحْدىَ الْمَعالى000وَعَلي هذِهِ فَقِسْ ماسِو اها000

اى سنائى بقوّت ايمان000مدح حيدر بگو پس از عثمان000با مديحش مدايح مُطلق000زَهَقَ الْباطِلَ است و جاءَ الْحَقّ000در پس پرده آنچه بود آمد000اَسَد اللّه در وجود آمد000وَلَنِعْمَ ما قالَ الْحِمْيَرى : وَلَدَتْهُ في حَرَمِ الاِلهِ وَاَمْنِهِ000وَالْبَيْتُ حَيْثُ فِنآئُهُ وَ الْمَسْجِدُ000بَيْضآءَ طاهِرَةَ الثِّيابِ كَريمَةً000طابَتْ وَطابَ وَليدُها وَالمَوْلِدُ000في لَيْلَةٍ غابَتْ نُحُوسُ نُجُومِها000وَبَدَتْ مَعَ الْقَمَرِ المُنيرِ الاسْعَدُ000مالُفَّ في خِرَقِ الْقَوابِلِ مِثْلُهُ000اِلّا ابْنُ آمِنَةَ النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ000.

شعر : على است صاحب عزو جلال و رفعت و شاءن*على است بحر معارف ، على است كوه وقار*دليل رفعت شاءن على اگرخواهى*بدين كلام دمى گوش خويشتن مى دار*چه خواست مادرش از بهر زادنش جائى*درون خانه خاصش بداد جا جَبّار*زبهر مدخل آن پيشواى خيل زنان*شكافت حضرت ستّار كعبه را ديوار*پس آن مطهّره با احترام داخل شد*در آن مكان مقدّس بزاد مَرْيم وار*برون چه خواست كه آيد پس از چهارم روز*ندا شنيد كه رو نام او على بگذار*فداى نام چنين زاده اى بود جانم*چنين امام گزينيد يا اوْلِى الابْصار*

0000000000

منتهي الآمال محدث قمي ره

0000000000

«مسجد و تبرك‏»

0000000000

پیش از آن كه به شرح مساجد متبرك و تاریخى مكه و مدینه بپردازیم، لازم است نكته‏ اى را درباره‏«مسجد و تبرك‏» بیان كنیم: ‏

رسول خدا (ص) نخستین بار در قبا مسجدى ساخت و پس از آن در مركز مدینه مسجدالنبى را بنا كرد، مسلمانان به دلیل آن كه رسول خدا(ص) در این دو مسجد نماز خوانده، توجه و اعتناى كامل داشتند؛ به ویژه به محلى كه آن حضرت نماز خوانده بود. پس از آن هر قبیله‏اى، در هر نقطه‏اى تصمیم به ساختن مسجد مى‏گرفت،از آن حضرت دعوت مى‏كرد تا در محلى از محله قبیله آنها نماز بخواند. پس از آن، قبیله مزبور همان نقطه را به عنوان مكانى متبرك مسجد مى‏كردند. حتى خانه‏هایى كه به دلیلى رسول خدا(ص) در آنها نماز خوانده بود، براى مسلمانان به عنوان محلى متبرك شناخته شد. بعدها مورخان و محدثان كوشیدند تا فهرست كاملى از مكانهایى كه رسول خدا(ص) در آن نماز خوانده، به دست آورند. این كار دشوارى نبود؛ زیرا از ابتدا تمامى این مكانها به صورت مسجد در آمده بود.

در سالهاى پس از درگذشت آن حضرت، كسانى بر خلاف این اعتقاد، به بهانه آن كه این قبیل امور منتهى به شرك مى‏شود! از تبرك جلوگیرى كردند. در آن سالها كسى به اعتراض این افراد معدود، وقعى ننهاد و همچنان این امكنه موقعیت ‏خود را حفظ كرد تا این كه در قرن هشتم ه.ق  یكى از علماى اهل سنت با ایجاد انشعابى جدید در مذهب مرسوم اهل سنت، عقاید تازه‏اى را مطرح كرد؛این شخص كه ابن تیمیه نام داشت، سخت به مساله‏«تبرك جویى‏» حمله كرده، نماز خواندن در مولدالنبى، مسجد البیعة در منا و غار حرا و این قبیل مكانها را غیر مجاز شمرد. ابن تیمیه این قبیل كارها را شرك مى‏دانست. البته علماى معاصرش، او را طرد كردند.

اندیشه كهنه ابن تیمیه، بار دیگر در اواخر قرن دوازدهم هجرى، توسط محمد بن عبدالوهاب در سرزمین نجد احیا شد و اكنون مذهبى كه در دنیاى اسلام به نام ‏«وهابیت‏» شهرت دارد و حاكم بر جزیرة العرب است، مروج این اندیشه مى‏باشد.

تنها نكته‏اى كه در این مختصر، در برابر این اندیشه و در مورد این اماكن مطرح مى‏كنیم این است كه مهمترین دلیل بر نادرستى اندیشه وهابیت، باقى ماندن محل مكانهایى است كه رسول خدا(ص) در آنجا نماز خوانده است. این به خاطر تلاشى است كه سلف صالح از صحابه به ‏بعد در حفظ این مكانها داشته‏اند. اگر كسى همچون پیروان مذهب وهابیت بر این باور است كه باید پیرو سلف صالح بود، چگونه مى‏تواند این اقدام آنها را در حفظ این اماكن نادیده بگیرد؟ زمانى كه خانه عتبان بن مالك كه یك بار رسول خدا(ص) در آنجا نماز خوانده، بیش از دوازده قرن باقى مى‏ماند، چطور ممكن است اظهار كنیم كه آنها باور به متبرك بودن محل نماز خواندن رسول خدا(ص) نداشته‏ اند؟

جالب است كه در صدر اسلام كسانى از زائران، در پیش چشمان همین تابعین و سلف، در زیارت از مسجد قبا، درست همان كوچه‏ ها و راههایى را طى مى‏كردند كه رسول خدا(ص) در زیارت از این مسجد و نماز خواندن در آن طى كرد. جالب ‏تر آن كه صحابه و تابعین، كوشیده‏اند تا فهرست هر جایى را كه رسول خدا(ص) قدم گذاشته ثبت كنند. فاكهى فهرستى از این اماكن را تحت عنوان‏«المواضع التى دخلها رسول الله (ص)» در كتاب خود از قول راویان اخبار آورده است.

نكته دیگر آن كه دولت‏ سعودى راه جدیدى را كه میان مكه و مدینه ساخت، طریق الهجره نامید. این خود به نحوى مساله تبرك را مطرح مى‏كند. شاید به همین دلیل بود كه برخى از متعصبان، احیاى این نام را  براى این راه نوعى شرك دانستند. 

طبیعى است كه افراط  در هر امرى مذموم است و نباید مسائل كم اهمیت بیش از مسائل اساسى مذهب مورد توجه قرار گیرد، اما این دلیل نمى‏شود كه ما شیوه‏اى را كه مورد پسند سلف از صحابه و تابعین و علما و پیشوایان معصوم علیهم السلام بوده، به عنوان شرك كنار بگذاریم و اگر خود باورى داریم، با وجود اعتقاد میلیونها مسلمان به تبرك، آن هم از هر مذهب و مرام كه در حوزه اسلام قرار دارد، عقیده خویش را بر آنها تحمیل كنیم.

0000000000

مساجد تاریخى مكه

0000000000

مسجد الجن

0000000000

 این مسجد مشهورترین واز مساجد كهن مكه است. موقعیت آن در پایین كوه حجون، حدود پنجاه متر بعد از پل حجون و در حاشیه قبرستان حجون است. خیابان كوچكى است در كنار مسجد با نام ‏«شارع مسجد الجن‏» كه هنوز تابلوى قدیمى آن بر دیوار وجود دارد. از نامهاى دیگر این مسجد،«مسجد الحرس‏»است. به نقل ازرقى، این نام از آن جهت است كه صاحب الحرس، كه در مكه گشت ‏شبانه داشت، به این محل مى‏آمد و در آنجا با عرفا- چهره‏هاى شناخته شده و برگزیده قبائل - و حراس دیگر،از شعب عامر و ثنیة المدنیین، دیدار مى‏كرد. بنا به نقل برخى از روایات، نامگذارى آن به مسجد جن به جهت رابطه‏اى است كه با سوره جن دارد. مى‏دانیم كه سوره جن یكى از سوره‏هاى قرآن است. خداوند در این سوره فرموده است: جن ها آیات الهى را شنیده و به آنها ایمان آوردند.(5)گویا این آیات در محلى كه به نام مسجد جن شهرت دارد، نازل شده است. برخى نامیده شدن آن را به مسجد البیعة، به دلیل بیعت جن با آن حضرت دانسته‏اند.

برخى روایات تاریخى به این نكته اشاره كرده‏اند كه رسول خدا(ص) محل مسجد را براى عبدالله بن مسعود مشخص و معین فرمود.

از تاریخ بناى این مسجد، اطلاعى در دست نیست، اما مى‏دانیم كه مسجد در قرن دوم و پس از آن، به همین نام سر پا بوده و مورخان در طول قرون مختلف از آن یاد كرده‏اند.

مسجد جن در ناحیه شمالى مسجد الحرام، اندكى پس از پل حجون، واقع شده است. در شرق مسجد، خیابان مسجدالحرام و در غرب آن، خیابان جن قرار دارد و مسجد تقریبا در محل تلاقى این دو خیابان قرار گرفته است.

محل فعلى مسجد دقیقا در محل قبلى آن است و در بازسازى جدید، مساحت آن به 600 متر مربع رسیده است. بناى مسجد محكم و مناره‏اى در ركن شمال شرقى آن قرار دارد.

0000000000

مسجد الاجابه يامسجدمباهله

0000000000

این مسجد پایین‏تر از میدان معابده، در ابتداى خیابان ابطح، در راه مسجدالحرام و در ابتداى خیابان الاجابه واقع است. مسجد الاجابه از مساجدى است كه فاكهى در قرن دوم از آن یاد كرده است. در اصل، این مسجد در آغاز شعبى واقع شده است كه در تاریخ به نام شعب آل قنفذ شناخته مى‏شود. این شعب در درون كوه العیر قرار دارد.

مسجد مزبور در شمار مساجد كهن شهر مقدس مكه است. نامهاى مختلف این مسجد؛عبارتند از«مسجد آل قنفذ»،«مسجدالاجابه‏» و«مسجد الاستراحه‏».

فاكهى مى‏نویسد: در این شعب، خانه آل خلف بن عبدالله بن سائب بوده كه به آنها آل عبد ربه بن السائب مى‏گویند و در برابر قصر محمد بن سلیمان قرار دارد. نام دیگر آن شعب اللئام است. این همان شعبى است كه دست چپ و بالاى باغ خرمان است و این زمان خانه خلفیین- بزرگانی- از بنى مخزوم است. حضارمه (مردمان منسوب به حضرموت) هم در این شعب سكونت دارند. شعب مزبور به شعب الخلفیین شناخته مى‏شود. در آنجا مسجدى است كه گفته مى‏شود رسول خدا(ص) در آنجا نماز خوانده است. از زهیر بن قنفذ نقل شده كه پیامبر، روز را در غار حرا بسر مى‏برد و شب از حرا پایین آمده به(محل) مسجد مى‏رفت كه پشت ‏خانه ابوعبیده بود و به شعب الخلفیین شهرت داشت. در این وقت ‏خدیجه هم از مكه مى‏آمد و آنها در نزدیكى این شعب با یكدیگر بودند تا از یكدیگر جدا شوند.(6)

درباره این مسجد چند نكته گفتنى است:

نخست آن كه: باغ خرمان در برابر مسجد الاجابه، اندكى به سمت ‏حرم بوده و اكنون دقیقا جایى است كه شهردارى مكه (امانة العاصمة المقدسة) در آن قرار گرفته است.

دوم آن كه: مسجد الاجابه حداقل تا قرن سوم به این نام شهرت نداشته است. آنچه فاكهى آورده عنوان‏«مسجد آل قنفذ» است.

سوم آن كه: كتیبه‏ اى در مسجد الاجابه موجود است كه اشاره به بازسازى آن دارد كه قرن دهم هجرى است به علاوه دو بیت ‏شعر نیز درباره بازسازى این مسجد بر كتیبه‏اى دیگر در این سوى محراب آمده است.

ابن بطوطه در سفرنامه خود از مسجد الاجابه با این عبارت یاد كرده و مى‏نویسد: آنجا مسجدى است كه رسول خدا(ص) در سفر عمره، پس از بازگشت در آنجا استراحت كرد و اكنون مردم آن را از روى تبرك مى‏بوسند.(12)ابن فهد هم در حوادث سال 720 نوشته است: در این سال مسجد الاجابه تعمیر شد. این مسجد از سمت چپ به سوى منا و در نزدیكى ثنیة اذاخر است و گفته مى‏شود كه رسول خدا(ص) در آن نماز خوانده است.(8)همو در حوادث سال 831 آورده: امیر سیف الدین شاهین عثمانى در این سال مسجد الاجابه را كه در شعبى نزدیك ثنیة اذاخر است تعمیر كرد.(9)

چهارم آن كه: تا این جا چند وجه درباره دلیل حضور رسول خدا(ص) در این محل، از عبارت دیگران نقل كردیم. یكى همان اشاره ابن بطوطه است كه حضرت در بازگشت از عمره در اینجا استراحت كرده‏اند. دیگر آن كه حضرت روزها در غار حرا مانده و شب را در اینجا با خدیجه - س- بوده است. ابن فهد هم نقل كرده است كه گفته‏اند: جن‏ها در اینجا با رسول خدا(ص) دیدار كردند.

جمیل كتبى نویسنده معاصر مكى نوشته است: این مسجد را«مسجد الاستراحه‏» گفته‏اند چون مكانى است كه رسول خدا(ص) در بازگشت از منا در روز سیزدهم در سفر حجة الوداع، در اینجا استراحت كرده است.(10)به نقل از او، گفته‏اند كه حضرت در كودكى در اینجا گوسفندان را به چرا مى‏آورده است.(11)آشكار است كه اینها اقوال شفاهى بوده كه این نویسندگان از مردم مى‏شنیده‏اند. مهم اشاره فاكهى است كه گفته است: نقل شده كه حضرت در اینجا نماز خوانده است.

در سال 1394 ه.ق. ساختمان قدیمى مسجد خراب گردید و بناى جدیدى در همان محل قبلى ساخته شد. بناى فعلى آن مربع شكل و داراى مساحتى در حدود 400 متر مربع است. مناره‏اى نیز در محل اتصال دیوارهاى جنوب و غرب آن قرار دارد. این مسجد از مساجد دایر مكه به شمار مى‏آید.

0000000000

مسجد المتكا

0000000000

در میان مساجد شهر مقدس مكه، از مسجدى با نام مسجد متكا یاد شده است. این مسجد در اجیاد صغیر، در شعبى كوچك كه به پشت كوه ابوقبیس چسبیده بوده، قرار داشته است.

ازرقى در ذیل مدخل اجیاد صغیر مى‏نویسد: این شعب كوچكى است كه به كوه ابوقبیس چسبیده و در برابر آن، اجیاد كبیر در ابتداى خانه هشام بن ابى العاص و خانه زهیر بن ابى امیه تا برسد به مسجد المتكا قرار دارد.(12)او در جاى دیگرى درباره مساجدى كه حضرت در آنها نماز خوانده مى‏نویسد: و مسجد باجیاد و موضع یقال له المتكا. پس از آن چند نقل آورده كه عدم قطعیت موضع مذكور را به عنوان محل اقامه نماز پیامبر- ص- نشان مى‏دهد؛ با این حال مى‏نویسد: قطعى است كه رسول خدا- ص- در اجیاد نماز خوانده است.(13)محقق كتاب اخبار مكه ازرقى نوشته است: مسجد المتكا در شعبى است كه چاه عكرمه در آن است و آن در اجیاد صغیر، در دامنه كوه خندمه واقع شده است.

زهیر كتبى از نویسندگان معاصر نوشته است: مسجد متكا در این اواخر منهدم گردید و به جاى آن هتل قاهره ساخته شد. این هتل هم پس از مدتى خراب شد و هتل كعكى جاى آن بنا گردید.(14)در حال حاضر روبروى باب اجیاد خیابانى است كه ابتداى آن دست چپ كسى كه از حرم داخل آن خیابان مى‏آید مستشفى العام است. بعد از آن پلى است و پس از حدود یك صد متر دست راست، هتل كعكى است و روبروى آن هتل ایلاف قرار دارد كه در ورودى آن هتل البته تا خیابان فاصله دارد. قاعدتا باید حدّ  فاصل ‏هتل كعكى تا مسجد الحرام بین 400 تا 500 متر باشد.

0000000000

مسجد شجره

0000000000

مسجد شجره يك مسجد با این نام درذوالحُليفه نزديك مدينه است كه ميقات كساني است كه ازمدينه به طرف مكه ميآيند يك مسجد شجره هم در شهر مكه وجود دارد كه در شمار كهن‏ترین مساجد این شهر است فعلًا سخن درباره مسجدشجره شهرمكه است . فاكهى در خبرى آورده است: نقل كرده‏اند كه رسول خدا در مسجد شجره نماز خوانده است. این مسجد پایین‏تر از محله یاجج قرار دارد. فاكهى در خبر دیگرى آورده: هر زمان كه عبدالله بن عمر به مكه مى‏رفت، ابتدا در مسجدى فرود مى‏آمد كه شجره نزدیك آن بود. وقتى آن را خلوت مى‏دید در آن نماز مى‏خواند و اگر خلوت نبود به جاى دیگرى مى‏رفت. فاكهى سپس ضمن شعرى آورده كه یاجج در بطحا بوده است.(15) بطحا در محوطه‏اى میان میدان معابده فعلى تا حوالى مسجدالجن است.(16)این هم گفتنى است كه عبدالله بن عمر مقید بود كه هر كجا رسول خدا- ص- توقف كرده یا نماز خوانده، نماز بخواند.

فاكهى در جاى دیگرى آورده: از جمله مساجدى كه نماز خواندن در آنها مستحب است و آثار رسول خدا- ص-در آن هست، مسجدى است كه آن را مسجد شجره مى‏خوانند. این مسجد در قسمت اعلاى مكه در پشت دار منارة البیضا، در كنار كوه و در برابر حجون و مقابل مسجد الحرس(مسجد الجن)است. در آنجا درختى بوده كه رسول ‏خدا- ص- آن را صدا كرده و درخت نزد آن حضرت آمده است. وى سپس پنج روایت درباره این معجزه پیامبر- ص- در محل مسجد مزبور نقل كرده است.(17)در یكى از این روایات آمده است كه حضرت ركانة بن عبد یزید بن هاشم را به اسلام دعوت كرد. او گفت: ایمان نخواهم آورد تا درخت را صدا كنى و او نزد تو آید. حضرت روى به درخت كرده فرمودند: به اذن خداوند نزد من آى! و درخت نزد آن حضرت آمد.

ازرقى هم از مسجد شجره یاد كرده و نوشته است كه آن مسجد در برابر مسجد الجن است. آنگاه اشاره اى به معجزه حضرت رسول- ص- در آنجا كرده است.(18)زهیر كتبى درباره وضعیت فعلى مسجد شجره مى‏نویسد: این مسجد در همسایگى مسجد جن (در مسیر شخص عازم حرم) و در نزدیكى میدان سلیمانیه ( و اكنون پل سلیمانیه) قرار دارد. نام فعلى آن مسجد، مسجد الجند راوى(منسوب به ابراهیم جندراوى) است.(19)مسجد مورد نظر، حدود صد متر پایین‏تر از مسجد جن و در امتداد شارع الجن و طریق مسجد الحرام، درست قبل از پل سلیمانیه است. طول و عرض تقریبى آن دوازده در بیست متر مى‏باشد و در حال حاضر تابلوى مسجد رقم 43 را نشان مى‏دهد.

گفتنى است كه روبروى مسجد شجره، مسجد كوچك دیگرى است كه باید كهن باشد، اما هیچ‏ گونه آگاهى درباره این كه ممكن است‏ همان مسجد شجره باشد، نیافتیم.

0000000000

مسجد ردم الاعلى یا مسجد الرایه

0000000000

فاكهى در كتاب خود(اخبار مكه) از مسجدى با این نام یاد كرده است.«ردم‏» به معناى سد است. اعلى هم قسمت عالى مكه(المعلاة) یعنى همین طریق مسجدالحرام(مسیر منا) است در برابر مسفله كه بخش پایین مكه از اجیاد به آن سو است.(20)فاكهى مى‏نویسد: این مسجد در بخش اعلاى مكه در كنار الردم الاعلى و در نزدیكى چاه جبیر بن مطعم بن عدى بن نوفل قرار داشته است. به این چاه‏«بئرالعلیا» هم گفته مى‏شده است.او مى‏افزاید: گفته شده كه رسول خدا- ص- در اینجا نماز خوانده است.

از یكى از صحابه نقل شده كه رسول خدا- ص- را دیدم كه نماز ظهر و عصر را در نزدیكى بئر علیا مى‏خواند. عبدالله بن عباس بن محمد در این محل مسجدى بنا كرد و در كنارش حوضى ساخت كه در آن آب ریخته مى‏شد. برخى از فقهاى مكه مى‏گفتند كه خانه‏هاى مكه قدیم از اینجا بالاتر نبوده و همه خانه‏ها بین مسجد الحرام تا اینجا بوده است.(21)بئر جبیر بن مطعم هم كه تا این اواخر بوده، طبق اظهار نظر محقق كتاب ازرقى در نزدیكى مسجد الحرام قرار داشته است. در اینجا سیل بندى بوده كه در مسیر وادى ابراهیم قرار داشته است. مسیر این مسیل، درست در طریق مسجد الحرام قرار داشته و از كنار كعبه‏ مى‏گذشته و به سمت اجیاد مى‏رفته است. ایجاد این سد براى حفاظت از خانه‏هاى مردم و خانه خدا بوده است.

الفاسی در ذیل کتاب شفاء الغرام  ذیل حوادث سال 601 نوشته است كه در این سال مسجد الرایه تعمیر شد.(22)ابن فهد در ذیل حوادث سال 801 نوشته است كه در این سال مسجد الرایه تعمیر شد.(23)در سال 852 نیز طى مراسمى از محل مسجد الرایه تا مسعى شمع روشن كرده‏اند.(24)بر پایه نظر عبدالملك بن دهیش محقق كتاب فاكهى، این مسجد همان است كه اكنون در آغاز بازار جودریه- كه ایرانیان آن را بازار ابوسفیان مى‏خوانند- قرار دارد. یك سمت آن به سوى بازار و سمت دیگر در همان طریق مسجد الحرام است. مسجد مزبور بسیار بزرگ است و اكنون به نام مسجد الرایه شناخته مى‏شود كه نامى جدید است.

مسجد الرایه در سال 1361 ه.ق. نیز مجددا بازسازى شده است. آخرین بار در سال 1394 ه.ق.  به دلیل مشكلات طرحهاى توسعه، محل آن اندكى تغییر كرد و اینك به ناحیه شمالى محل سابق انتقال یافته است! مساحت فعلى آن 232 متر مربع است.

0000000000

مسجد الغنم

0000000000

فاكهى از محله‏اى در قرن مسقله كه گاه مصقله هم نوشته مى‏شود یاد كرده و آن محلى است كه رسول خدا-ص- پس از فتح مكه در آنجا نشست و مسلمان شده‏هاى شهر مكه با آن حضرت بیعت كردند.(25)ازرقى آنجا را مسجدى مى‏داند كه پیامبر پس از فتح مكه در آن با مردم بیعت كردند. این مسجد در محله قرن مسقله بوده است. وى مى‏نویسد: این مسجد در قسمت اعلاى مكه نزدیك سوق الغنم در قرن مسقله بوده است.(26)محقق كتاب از ابن ظهیره نقل كرده كه گفته است: و هذا المسجد لا یعرف الآن.(27)اما خود او در مورد دیگرى در پاورقى نوشته است: سوق الغنم در قدیم در وادیى بود كه در شرق كوه الرقمتین قرار داشت و اكنون سوق الجودریه- به قول ایرانیها بازار ابوسفیان- نام دارد. در آنجا مسجد كوچكى است با نام مسجد الغنم، و بعید نمى‏نماید كه همان مسجدى باشد كه ازرقى از آن در محله قرن مسقله یاد كرده است.(28)

گفتنى است كه در ابتداى بازار مزبور، از سمت ‏حرم به سمت بالا، دست چپ، زاویه كوچك حدود دوازده مترى بوده كه مصلى بوده و حدود دو سال پیش خراب شده و مغازه‏اى با نام السریحى للخردوات والهدایا ساخته شده است. در جستجوى محدود ما مسجد دیگرى در این منطقه شناخته نشد. شخصى از مغازه ‏داران آن حدود گفت كه این زاویه نامش زاویة الامام الطبرى بوده است.

از این مسجد هم با عنوان مسجد البیعه یاد شده كه عبدالملك دهیش معتقد بود از میان رفته است.عاتق بن غیث بلادى متخصص تاریخ مكه اظهار داشت كه مسجد البیعه یا مسجد الغنم همان است كه روبروى اداره تلفنخانه، پایین‏تر از پل حجون است. او گفت كه قرن مسقله دقیقا همانجاست. بدین ترتیب به طور دقیق نمى‏توان درباره محل این مسجد سخن گفت.

0000000000

مسجد مختفى

0000000000

تا سالها قبل، مسجدى در پشت‏ خانه آن حضرت در شعب ابى طالب بوده كه به نام‏«مسجد مختفى‏» شناخته مى‏شده است. به نقل فاكهى، خانه ابولهب در كنار خانه خدیجه و رسول خدا- ص- بوده است. (29) او همراه همسرش به آن حضرت آزار مى‏رساندند. فاكهى مى‏نویسد: در خانه خدیجه سنگى خارج از خانه بود كه بنا به نقل سلیم بن مسلم، یا فردى دیگر از مردم مكه، رسول خدا- ص- در وقتى كه مخالفان از خانه عدى بن حمرا و خانه ابولهب سنگ بر خانه آن حضرت مى‏ریختند در پشت این سنگ مخفى مى‏شد. اندازه این سنگ یك ذراع و یك وجب بوده است. (30) این محل به‏«مسجد مختفى‏» شهرت داشته و تا قبل از خراب شدنش، در زمان روى كار آمدن عبدالعزیز سعودى، بناى كوچكى داشته است.

الفاسى از آن با عنوان‏«مسجد المختبى‏» یاد كرده و نوشته است: مسجدى در سوق اللیل در نزدیكى مولد النبى است كه آن را مسجد مختبى گویند و مردم در ایام تولد آن حضرت به آنجا مى‏روند. (31) این هم گفتنى است كه در زمان فاكهى؛ یعنى قرن سوم هجرى، در شعب على بن ابى طالب كه در درون همان شعب ابى طالب قرار دارد مسجدى بوده كه آثارى از رسول خدا- ص- در آن بوده است. فاكهى پس از نقل این خبر مى‏نویسد: كه معراج از شعب ابى طالب بوده است. (32) اكنون این شعب به نام‏«شعب على‏» كه همان امام على بن ابى طالب-ع- است‏ شناخته مى‏شود.

0000000000

مسجد حمزه

0000000000

این مسجد منسوب به حمزه است و در منطقه مسفله، در نزدیكى تلاقى خیابان ابراهیم و خیابان حمزة بن عبد المطلب قرار دارد.

مسجد حمزه، مسجد كوچكى بود و در بازسازى آن، كه به سال 1375 ه.ق. صورت گرفت، مساحتش به 160 متر مربع رسید. حمزة بن عبدالمطلب،عموى رسول خدا- ص- و از سرداران بنام سپاه اسلام بود. او در مكه به رسول خدا- ص- ایمان آورد و سبب تقویت اسلام در مكه شد. بعد از هجرت، در جنگ بدر شجاعانه جنگید و در جنگ احد به شهادت رسید. رسول خدا او را سیدالشهدا نامید.

0000000000

مسجد بلال

0000000000

این مسجد منسوب به بلال است و بر فراز كوه ابوقبیس بوده كه‏ مساحتى حدود یكصد متر مربع داشته است. در طرحهاى جدید توسعه و بناى كاخهایى كه براى میهمانان دولت ‏سعودى بر فراز كوه ابوقبیس ساخته شده، این مسجد از میان رفته و اكنون اثرى از آن بر جاى نمانده است!

بلال بن ابى رباح، از نخستین گروندگان به اسلام بود. او شكنجه‏هاى سختی از سوى مشركان متحمل شد؛ اما مقاومت كرد و با فریاد «اَحد، احد» خود، آنها را آزار داد. وى پس از فتح مكه، بر بام كعبه ایستاد و بانگ اذان سر داد. برخى هم گفته‏اند كه روى كوه ابوقبیس اذان گفته و محل اذان گفتن وى مسجد شده است. چنین به نظر مى‏رسد كه بعدها كسى به یاد و نام بلال این مسجد را بر فراز ابوقبیس ساخته است.

0000000000

مسجد ام هانى

0000000000

ام هانى خواهر امیرمؤمنان-ع- و از زنان معروف قریش است كه زمانى رسول خدا- ص- قصد داشت وى را به همسری بگیرد،اما او به دلایلى عذر آورد و رسول خدا- ص- نیز عذر او را پذیرفت. خانه وى در نزدیكى كوه صفا بود. گفته شده كه خانه وى در توسعه مسجدالحرام در زمان مهدى عباسى به داخل مسجد افتاده است.

ازرقى نوشته است كه بنى هاشم صاحب خانه ام هانى بوده‏اند كه در نزدیكى مناره واقع شده و در توسعه مسجد در زمان مهدى عباسى در سال 167 داخل مسجد قرار گرفت. (33) درى از درهاى مسجدالحرام نیز كه در برابر این خانه بوده به نام ‏« باب ام هانى‏» بنت ابى طالب نامیده مى‏شده ‏است. (34) رسول خدا- ص- پس از فتح مكه، به اولین خانه‏اى كه وارد شد خانه ام هانى بود. بعدها عبدالله بن مسعود هم كه به مكه مى‏آمد به خانه ام هانى مى‏رفت. این نشان مى‏دهد كه خانه او، خانه‏اى بزرگ و اعیانى و محل استقبال از بزرگان بوده است.

با این حال در اواخر قرن نهم از مسجدى با نام مسجد ام هانى در نزدیكى حرم یاد شده (35) كه ممكن است در اصل نزدیك به خانه وى بوده باشد.

0000000000

مسجدى در راه ذى طوى

0000000000

فاكهى مى‏نویسد: در شمار مساجدى كه آثارى از رسول خدا- ص- در آنها هست، مسجدى است در ذى طوى، در سر دو راهى تنعیم و جده. مصحح در پاورقى نوشته است كه این مسجد دست راست كسى قرار داشت كه به سمت ذى طوى مى‏رفت، درست‏ سر دو راهى تنعیم- جده. اما در توسعه خیابان از بین رفته است!؟ (36)

0000000000

مسجد ابوبكر

0000000000

یكى دیگر از مساجد قدیمى مكه، مسجدى است منسوب به ابوبكر؛ گفته‏اند كه رسول خدا- ص- به هنگام هجرت، كه در شب به سوى غار ثور مى‏رفت و ابوبكر وى را همراهى مى‏كرد، حركت‏ خود را از آنجا آغاز نمود. این مسجد نیز در منطقه مسفله در نزدیكى مسجد حمزه قرار دارد. مسجد مزبور از قرن سوم به این سو، در مصادر تاریخى یاد شده است.

مسجد فعلى در محل قبلى مسجد بنا شده و فاصله آن تا مسجدالحرام چند صد متر و مساحت آن در حدود 160 متر مربع است.

0000000000

پى‏نوشت ها:

1- اقتضاء صراط المستقیم، ص 424.

2- تاریخ المدینة المنوره،ج 1، ص 57 .

3- فاكهى، اخبار مكه،ج 5، ص 91.

4- مجموع فتاوى و مقالات بن باز،ج 3، ص 334 .

5- جن/1 و 2.

6- فاكهى، اخبار مكه،ج 4، ص 180 و 181/ ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 286 و 287 .

7- الرحله، ص 164.

8- اتحاف الورى،ج 3، ص 172.

9- اتحاف الورى،ج 4، ص 20.

10- مكه فى وجدانى، ص 102.

11- اتحاف الورى،ج 4، ص 20.

12- ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 290.

13- ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 202.

14- مكه فى وجدانى، ص 99.

15- فاكهى، اخبار مكه،ج 4، صص 34 و 35 .

16- فاكهى مى‏گوید: بطحا منطقه میان مسجد حرس(جن) تا باغ خرمان(شهردارى فعلى مكه پایین‏تر از میدان معابده) است. اینجا را ابطح مى‏گویند. اخبار مكه،ج 3، ص 79 .

17- فاكهى، اخبار مكه،ج 4، صص 27-30 .

18- ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 201.

19- مكه فى وجدانى، ص 101. در كتاب‏«مكة فى القرن الرابع عشر» از آن با نام‏«مسجد الدندراوى‏» یاد شده كه باید خطا باشد.

20- تمامى مشاعر مقدسه در قسمت معلاة  قرار دارد و به همین دلیل آن بخش بر بخش مسفله برترى و فضیلت دارد. فاكهى،اخبار مكه،ج 3، ص 99.

21- فاكهى، اخبار مكه،ج 4، ص 19.

22- شفاء الغرام،ج 1، ص 261/ العقد الثمین،ج 5، ص 290.

23- اتحاف الورى،ج 3، ص 416/ العقد الثمین،ج 7، ص 76.

24- اتحاف الورى،ج 4، ص 278.

25- فاكهى، اخبار مكه،ج 4، ص 137.

26- ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 201.

27- همان.

28- همان ، ص 271.

29- فاكهى، اخبار مكه،ج 3، ص 270.

30- مهمان، ج 4، ص 7 .

31- العقد الثمین،ج 1، ص 65 .

32- فاكهى، اخبار مكه،ج 4، ص 33 .

33- ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 234.

34- ازرقى، اخبار مكه،ج 2، ص 91.

35- غایة المرام باخبار سلطنة البلدالحرام، ج 2، ص 558 .

36- فاكهى، اخبار مكه، ص 27.

0000000000

مساجد اطراف مكه

0000000000

مسجد تنعیم

0000000000

در راه مكه- مدینه، منطقه‏اى است به نام نعمان كه در میان دو كوه ناعم و نعیم قرار گرفته است. این منطقه حدود دو فرسنگ با مكه فاصله دارد. تنعیم نام درختى است كه در بادیه شناخته شده است.

مسجدى كه در این ناحیه وجود دارد و به نام مسجد تنعیم شناخته مى‏شود، از میقاتهاى عمره مفرده است. زمانى این مسجد به نام مسجد عایشه هم شهرت یافته؛ زیرا رسول خدا- ص- به او دستور داده بود تا از این محل مُحرم شود.

مسجد تنعیم در قرون گذشته مورد توجه مورخان و سفرنامه نویسان بوده و بارها بازسازى شده است. از جمله بازسازیها در دوره عثمانى انجام گرفته، ولى فاقد سقف بوده است. در سال 1398 ه.ق. ، این مسجد بار دیگر بازسازى شد و مساحت آن حدود 1200 متر است.

مسجد على (ع) در تنعیم

از این مسجد جز یك یادداشت مختصر چیزى نداریم و آن همان است كه ابن فهد درباره ابن زبیر و محل مُحرم شدن او آورده است: " عبدالله بن زبیر از محلى در برابر مسجد عایشه كه به مقدار یك تیر از آنجا فاصله داشته، مُحرم شد و این محل نزدیك مسجدى بود كه منسوب به على(ع) بوده است." (1) گفتنى است كه وى این مطلب را در ذیل حوادث سال 64 هجرى آورده است.

0000000000

مسجد جعرانه

0000000000

یكى دیگر از میقاتهاى عمره مفرده، منطقه جعرانه است. رسول خدا- ص- پس از بازگشت از جنگ حنین براى مدتى قریب به پانزده روز در جعرانه توقف نمود و غنایم جنگ با هوازن را میان مردم تقسیم كرد. در جعرانه مسجدى وجود دارد كه به نام مسجدالرسول معروف است. درباره این كه آیا رسول خدا- ص- در محل فعلى این مسجد نماز گزارده است، روایت تاریخى خاصى وجود ندارد، جز آن كه آن حضرت چندین روز در این منطقه بوده است.

مسجدالرسول در سمت چپ وادى جعرانه قرار دارد. این مسجد در سال 1263 ه.ق. توسط همسر یكى از شاهان حیدرآباد هند بازسازى شد كه از وى كتیبه‏اى نیز در مسجد به یادگار مانده است. مسجد جعرانه بار دیگر در سال 1370 و سپس در سال 1384 ه.ق.، توسط وزارت اوقاف سعودى در مساحت بیشترى بازسازى شد. مساحت فعلى مسجد1600 متر مربع و معمارى آن شبیه مسجد تنعیم است.

0000000000

مسجد شجره

0000000000

جداى از مسجد شجره كه میقات است و جداى از مسجد الشجره كه در داخل شهر مكه قرار دارد، مسجدى دیگر با همین نام در منطقه حدیبیه در نزدیكى مكه بوده است. مى‏دانیم كه رسول خدا- ص- در سال ششم هجرت براى انجام عمره به مكه آمد، اما مشركان مانع شدند و آن حضرت براى این كه با آنها درگیر نشود، راه را به طرف غرب كج كرد و در حدیبیه كه در مسیر قدیمى جده واقع است، توقف كرد و سپس نماینده‏اى به مكه فرستاد و پس از آن كه این نماینده باز نگشت، در زیر درختى با اصحاب خود بیعت كرد تا در برابر دشمن بایستند. این بیعت را به نام بیعت رضوان و بیعت ‏شجره مى‏شناسند. با بازگشت نماینده رسول خدا- ص-جنگ منتفى شد و پس از آن صلح حدیبیه به امضا رسید.

در جاى این درخت، مسجدى بوده است كه شجره نامیده مى‏شد و توسط دولت‏ سعودى تخریب گردید. درخت مزبور نیز توسط خلیفه دوم از ریشه كنده شد! (2) فاكهى از مسجدى در حدیبیه یاد كرده كه نامش مسجد آل كرز بوده و مردم بر این باور بوده‏اند كه رسول خدا- ص- در آنجا نماز خوانده است. (3)

0000000000

مسجد غدیر خم

0000000000

در سه مایلى منطقه جحفه، در محل غدیر خم، جایى كه رسول خدا- ص- على بن ابى طالب را به امامت منصوب كرد، مسجدى با نام ‏«مسجد غدیر» بوده است. در روایات اهل بیت علیهم السلام از این مسجد یاد شده و نماز خواندن در آن توصیه گردیده است. (4) گزارش این مسجد در قرنهاى مختلف، در كتابهاى تاریخى ثبت است. به دلیل روایات مربوط به مسجد غدیر، فقهاى شیعه در آثار خود استحباب خواندن نماز توسط زائران را در این مسجد یاد آور شده‏اند. (5)

0000000000

مسجد البيعه درمكه

0000000000

پيش از اين اشاره كرديم كه براى نخستين بار مسلمانان يثرب در مكه،در محل جمره عقبه با رسول خدا-ص- بيعت كردند و پس از آن بود كه اسلام در مدينه گسترش يافت،در محل اين بيعت،مسجدى ساخته شده كه به نام‏«مسجد البيعه‏»شهرت يافته است.

بناى فعلى،بسيار كهن است و كتيبه‏اى كوفى در آن وجود دارد.اين مسجد به نقل از ابن فهد، در سال 144 ه.ق.ساخته شده است.وى در ذيل حوادث آن سال نوشته است:در اين سال مسجدى بنا شد كه آن را مسجد البيعه مى‏نامند;اين مسجد در نزديكى عقبه قرار دارد،جايى كه حد نهايى منا از طرف مكه است.محل آن هم در شعبى است كه دست چپ كسى است كه از منا به سوى مكه مى‏رود.فاصله مسجد البيعه تا جمره عقبه يك غلوه يا اندكى بيشتر است. (6) غلوه فاصله‏اى است كه يك تير مى‏رود.همو در ذيل حوادث سال 620 مى‏نويسد كه خليفه عباسى مستنصر بالله،در اين سال مسجد البيعه را كه در نزديكى منا است تعمير كرد. (7)

0000000000

مسجد البيعه

0000000000

از مساجد مورد توجه حجاج طى قرنها بوده است.ابن تيميه كه سنت زشت دورى از اماكن متبرك را پايه گذارى كرده به صراحت از اين مسجد و اين كه محل متبرك باشد بدگويى كرده است. (8) اين نشان مى‏دهد كه در عصر وى مسلمانان به شدت به اين مسجد علاقه‏مند بوده‏اند.

مساحت مسجد در آخرين بازسازى 375 متر مربع و بدون سقف بوده است.سزاوار است تا حجاجى كه چند روزى را در منا هستند،سرى‏به اين مسجد زده و با آمد و شد خود اين مسجد مهم تاريخى را از مظلوميت بدر آورند،زيرا همانطور كه گفته شد از محل اين مسجد است كه اسلام از حصار تنگ مكه بيرون آمده به محيط مدينه نفوذ كرد و راه پيروزى را به سرعت طى كرد.فاكهى در كتاب اخبار مكه خود به طور مفصل داستان بيعت عقبه را ذيل عنوان مسجد البيعه آورده و اسامى كسانى از انصار را كه در آن شب ترسناك در عقبه با رسول خدا-ص-بيعت كردند ياد كرده است. (9)

0000000000

مسجد النحر

0000000000

در منا مسجد ديگرى به نام مسجد الكبش يا مسجد النحر بوده كه در ميان جمره اولى و جمره وسطى قرار داشته است.وجه تسميه آن از اين قرار بود كه در آنجا خداوند به جاى اسماعيل-ع-ذبيحى براى ابراهيم-ع-فرستاد.همچنين،گفته شده كه رسول خدا-ص-در اين مسجد نماز ظهر را بجاى آورده و قربانى خود را در كنار مسجد ذبح كرده است.

0000000000

مسجد كوثر

0000000000

مسجد كوثر يكى ديگر از مساجد منا بود و گفته‏اند كه سوره كوثر در اين مسجد بر رسول خدا-ص-نازل شد.اين مسجد در جريان ساختمان پلهايى كه در اطراف منا ايجاد شده،از بين رفته است.

0000000000

مسجد صفايح

0000000000

در جنوب مسجد خيف و در دامنه كوه صفايح،مسجدى بوده به نام‏«مسجد صفايح‏».در اين مسجد،غارى بوده كه آن را به نام‏«غار مرسلات‏»مى‏شناخته‏اند.گفته‏اند كه سوره مرسلات در اين محل نازل شده است.

0000000000

پى‏نوشت ها:

1- اتحاف الورى،ج 2، ص 76.

2- فاكهى، اخبار مكه،ج 5، صص 77 و 78 .

3- فاكهى، اخبار مكه،ج 5، ص 82 .

4- الكافى،ج 4، ص 566/ من لا یحضره الفقیه،ج 2، ص 335 .

5- فهرستى از این اقوال فقها را ملاحظه فرمایید در مقاله‏«مسجد غدیر» از محمد جعفر طبسى، فصلنامه‏«میقات حج‏»، ش 12، صص 140- 138/ مقاله مفصلى در تعیین محل غدیر در مجله‏«تراثنا»، ش 25، توسط استاد شیخ عبدالهادى الفضلى نوشته شده است.

6-اتحاف الورى،ج 2،ص 180

7-اتحاف الورى،ج 3،ص 38

8-اقتضاء صراط المستقيم،ص 426

9-فاكهى،اخبار مكه،ج 4،ص 245-231

0000000000

مسجد خيف ؛محل عبادت ٧٠پيامبر

0000000000

مسجد خيف از نخستين مساجد دوران اسلامي است كه در مكه و در منطقه مني واقع شده است،و گفته شده اين مسجد محل عبادت ٧٠پيامبر و مدفن حضرت آدم (ع) است. در سال پنجم هجرت، مشركان مكه به تحريك يهوديان، پيمان اتحادي را با برخي از قبايل عرب امضا كردند تا به مدينه حمله كنند و ريشه اسلام را بركنند. محلي كه آنان براي امضاي اين پيمان انتخاب كردند، جايي بود كه بعدها مسجد خيف در آن جا بنا شد. اين بدان معناست كه در محلي كه مشركان پيمان ضد اسلام بستند، مسجدي بنا شد كه تا ابد شكست اتحاد قريش با قبايل عرب را فرياد كند. «خيف» به محلي گفته مي شود كه در آنجا از شدت كوهستاني بودن منطقه كاسته شده اما هنوز به صورت دشت در نيامده است. چنين منطقه اي در دامنه كوه صفايح قرار گرفته و مسجد نيز در همين ناحيه ساخته شده است. خطبه مهم رسول خدا (ص) در حجة الوداع در اين مسجد خوانده شد كه در روايات متن آن خطبه نقل شده است. در روايات ديگر نيز آمده كسي كه در مني است، تا مي تواند نمازهايش را در مسجد خيف بخواند، چرا كه در آن هفتاد پيامبر نماز خوانده اند كه حضرت موسي (ع) و حضرت عيسي (ع) از جمله آن ها هستند. در برخي از روايات محل دفن آدم (ع) را نيز مسجد خيف عنوان كرده اند. محل نماز پيامبر اسلام (ص) در اين مسجد، جلوي مناره كنوني است. در گذشته گنبد بزرگي بر فراز آن بوده است كه اكنون وجود ندارد. به گزارش مهر،مسجد خيف از نخستين مساجد است. در سال ٢٤٠هجري قمري سيل آن را تخريب كرد. بعدها به جاي آن مسجدي بنا و سيل بندي نيز ساخته شد تا حفاظي براي مسجد باشد. مساحت مسجد در آن زمان ١٥٠٠متر مربع بوده است. در اطراف مسجد خيف، رواق هاي كوچكي نيز بوده است، اين مسجد در سال ٥٥٦هجري قمري بازسازي شد. مسجد خيف در قرن نهم هجري بناي با شكوهي داشته است و تا پيش از اين بازسازي، يك چهار ديواري داشت. وسط آن بقعه اي بوده كه مناره هم داشته و مشهور به مقام ابراهيم بوده است. آخرين بازسازي مسجد در سال ١٣٩٢هجري قمري با بناي نسبتا بزرگ و رواق هاي متعدد و مساحتي در حدود ٢٣هزار و ٦٦٠متر مربع انجام شد. در اين مسجد تنها در ايام مني باز و در طول سال بسته است.

0000000000

روزنامه خراسان 87.9.13

0000000000

مستحبّات مسجد خَيفْ:

0000000000

1 . مستحبّ است حاجى نمازهاى شبانه روزى خود را چه واجب وچه مستحب در مسجد خَيفْ بخواند، و بهترين محلّ جايگاه نماز نبىّ اكرم(صلى الله عليه وآله) مى باشد كه از مناره تا سى ذراع از طرف قبله واز سمت راست وچپ و پشت سر قرار دارد.

2 . صد مرتبه سُبْحانَ الله گفتن.

3 . صدمرتبه لا إِلهَ إِلاَّ الله گفتن.

4 . صد مرتبه اَلْحَمْدُ للهِ گفتن.

5 . خواندن شش ركعت نماز در جايگاه اصلى مسجد، و بهتر است اين نماز را هنگام مراجعت به مكّه روز سيزدهم انجام دهد.

0000000000

قربانگاه منا

0000000000

محل قربانگاه كه درسالهاي اخير ساخته شده داراي سالنهاي متعدد است براي نگهداري گوسفند وشتر جهة فروش به حجاج وذبح وپوست كندن وبسته بندي گوشتها وتحويل به سردخانه وانتقال به محلهاي فقيرنشين كه بحمدالله باپافشاري مسئولين جمهوري اسلامي ازآن وضعيت نابسامان سالهاي قبل خارج شده است

درروزعيدقربان تمام حجاج نمي توانند بروندبراي ذبح و قرباني بلكه ازهركارواني چندنفري كه عبارت است ازروحاني كاروان ومديركاروان ويكي دونفرازخدمه ويكي دونفراز زائرين ميروند وبه نيابت ازهرزائري گوسفندي تهيه و ذبح ميكنند وبوسيله موبايل به كاروان اطلاع ميدهند كه به نيابت از فلان وفلان قرباني شده است بروند حلق ياتقصيركنند

0000000000  

فلسفه تكبيرات در منى

0000000000

مى دانيم از دستورهائى كه در مورد عيد اضحى در روايات اسلامى آمده است تكبيرات مخصوصى است كه همه مسلمانان ، چه آنها كه در مراسم حج شركت كرده اند و در منى هستند، و چه آنها كه در ساير نقاط مى باشند، بعد از نمازها مى گويند (منتهى كسانى كه در منى باشند بعد از 15 نماز كه نخستين آن نماز ظهر روز عيد است و كسانى كه در غير منى باشند بعد از 10 نماز تكرار مى كنند) و صورت تكبيرات چنين است :

الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله ، و الله اكبر، الله اكبر، و لله الحمد، الله اكبر على ما هدانا، و هنگامى كه اين دستور را با حديثى كه سابقا نقل كرديم مقايسه مى كنيم مى بينيم در حقيقت اين تكبيرات مجموعه اى است از تكبيرات جبرئيل و اسماعيل و پدرش ابراهيم و چيزى افزون بر آن .

و به تعبير ديگر اين تعبيرات خاطره پيروزى ابراهيم و اسماعيل را در آن ميدان بزرگ آزمايش در نظرها زنده مى كند، و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غير منى الهام مى بخشد.

ضمنا از روايات اسلامى معلوم مى شود كه نامگذارى سرزمين منى به اين اسم به خاطر آن است كه ابراهيم هنگامى كه به اين سرزمين رسيد و از عهده امتحان برآمد جبرئيل به او گفت هر چه مى خواهى از پروردگارت بخواه ، او از خدا تمنى كرد كه دستور دهد به عنوان فداى فرزندش اسماعيل قوچى را ذبح كند، و اين تمناى او انجام شد.

0000000000

حج يك عبادت مهم انسان ساز

0000000000

سفر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است ، يك سفر الهى است ، يك ميدان گسترده خودسازى و جهاد اكبر است .

مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مى دهد كه عميقا با خاطره مجاهدات ابراهيم و فرزندش اسماعيل و همسرش هاجر آميخته است ، و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غفلت كنيم بسيارى از مراسم آن به صورت معما در مى آيد، آرى كليد حل اين معما توجه به اين آميختگى عميق است .

هنگامى كه در قربانگاه در سرزمين منى مى آئيم تعجب مى كنيم اين همه قربانى براى چيست ؟ اصولا مگر ذبح حيوان مى تواند حلقه اى از مجموعه يك عبادت باشد؟!

اما هنگامى كه مساءله قربانى ابراهيم را به خاطر مى آوريم كه عزيزترين عزيزانش و شيرين ترين ثمره عمرش را در اين ميدان در راه خدا ايثار كرد، و بعدا سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد، به فلسفه اين كار پى مى بريم .

قربانى كردن رمز گذشت از همه چيز در راه معبود است ، قربانى كردن مظهرى است براى تهى نمودن قلب از غير ياد خدا، و هنگامى مى توان از اين مناسك بهره تربيتى كافى گرفت كه تمام صحنه ذبح اسماعيل و روحيات اين پدر

و پسر به هنگام قربانى در نظر مجسم شود، و آن روحيات در وجود انسان پرتو افكن گردد.

هنگامى كه به سراغ جمرات (سه ستون سنگى مخصوصى كه حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران مى كنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مى زنند) اين معما در نظر ما خودنمائى مى كند كه پرتاب اينهمه سنگ به يك ستون بى روح چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ و چه مشكلى را حل مى كند؟ اما هنگامى كه به خاطر مى آوريم اينها ياد آور خاطره مبارزه ابراهيم قهرمان توحيد با وسوسه هاى شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان جهاد اكبر گرفتار سستى و ترديد كند، اما هر زمان ابراهيم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت ، محتواى اين مراسم روشنتر مى شود.

مفهوم اين مراسم اين است كه همه شما نيز در طول عمر در ميدان جهاد اكبر با وسوسه هاى شياطين روبرو هستيد، و تا آنها را سنگسار نكنيد و از خود نرانيد پيروز نخواهيد شد.

اگر انتظار داريد كه خداوند بزرگ همانگونه كه سلام بر ابراهيم فرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى كند بايد خط او را تداوم بخشيد.

و يا هنگامى كه به صفا و مروه مى آئيم و مى بينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر مى روند، و از آنجا به اين باز مى گردند، و بى آنكه چيزى به دست آورده باشند اين عمل را تكرار مى كنند، گاه مى دوند، و گاه راه مى روند، مسلما تعجب مى كنيم كه اين ديگر چه كارى است ، و چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟!

اما هنگامى كه به عقب بر مى گرديم ، و داستان سعى و تلاش آن زن با ايمان هاجر را براى نجات جان فرزند شيرخوارش اسماعيل در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر مى آوريم كه چگونه بعد از اين سعى و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانيد چشمه زمزم از زير پاى نوزادش  جوشيدن گرفت ، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مى گردد، پرده ها كنار مى رود، و خود را در آن لحظه در كنار هاجر مى بينيم ، و با او در سعى و تلاشش همگام مى شويم كه در راه خدا بى سعى و تلاش كسى به جائى نمى رسد!

و به آسانى مى توان از آنچه گفتيم نتيجه گرفت كه حج را بايد با اين رموز تعليم داد، و خاطرات ابراهيم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد، تا هم فلسفه آن درك شود و هم اثرات عميق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافكن گردد، كه بدون آن آثار، قشرى بيش  نيست .

0000000000

عيد قربان تجلي اوج عشق و ايمان

0000000000

عيد قربان؛ عيد رهايي و عيد آزادي و رستگاري است: رهايي از وابستگي ها و رستگاري از نفس خويشتن. در روز عيد قربان، حج گزار از آن چه غير خداست و از همه دلبستگي هاي اين جهاني در مي گذرد. او اسماعيل وجودش؛ يعني عزيزترين پاره وجودش را در راه خدا و به فرمان او قرباني مي كند. از اين رو، عيد قربان، عيد مردن و زنده شدن نيز هست. انسان چيزي را قرباني مي كند؛ يا چنان كه گفته شد عزيزترين پاره وجودش را مي دهد تا چيزي برتر بگيرد و دوباره زنده شود. اما اين زندگي و تولد دوباره وابسته به شناختي است كه هر كس از خود دارد. در اين جا شناختي كه از همه بيشتر به انسان كمك مي كند؛ و مي تواند راهي به رهايي باشد، خودشناسي است. در اين ديگرشناسي، روان شناسي و... به كار نمي آيند؛ چون اگر خود را بشناسي مي تواني دلبستگي هايت را هم بشناسي و آن گاه به نجات و رستگاري برسي. عيد قربان پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (جايگاه آگاهي و شعور) و مني (سرزمين تمناها و رسيدن ها) فرا مي رسد. از اين رو مرحله نهايي يك سفر دور و دراز است.قربان عيد شادمانه اي است كه چون حسن ختامي زيبا، در پايان آيين حج آمده و به آن شكوهي بي كران بخشيده است. همچنين مي توان گفت عيد قربان، عيد پيشكش است و قرباني پيشكش ناچيز يك عاشق فاني است براي يك معشوق ازلي و ابدي.

اما علاوه بر اين بيان هاي شاعرانه صاحب نظران ديني عيد قربان را از منظر فلسفي و اعتقادي نيز بررسي كرده اند كه در اين جا برخي از اين نظريات مي آيد.

0000000000

بالاترين مرتبه تقوا

0000000000

حجت الاسلام محمدي ري شهري درباره فلسفه قرباني كردن در مناسك حج معتقد است؛ راز و رمزهاي قرباني كه يكي از مناسك حج است، پيام ها و نكته هاي قابل  توجهي براي زائران خانه خدا و امت اسلام دارد.

قرباني هم فلسفه عبادي و عرفاني دارد و هم فلسفه سياسي و اقتصادي. نخستين حكمت روشن قرباني كه در قرآن به آن اشاره شده، بالاترين مراتب تقواست.

در آيه ٢٧ سوره حج مي خوانيم «لن ينال الله لحومها و لادماء ها ولكن يناله التقوي» يعني خون و گوشت قرباني كه جزو مناسك مني است به خدا نمي رسد؛ بلكه روح عمل است كه تقرب آور است و تقواي اين كار به خدا مي رسد. عمل قرباني كردن در واقع يك حكم دارد. يك حكمت، حكم آن كشتن يك گوسفند و حكمت آن بالا رفتن تقواست.همان طور كه اشاره شد تقوا مراتبي دارد و قرباني مي تواند اشاره به بالاترين مراتب تقوا باشد.

يك مرتبه از تقوا اجتناب از گناهان است؛ مرحله بالاتر اجتناب از مطلق كارهاي ناپسند چه گناه و چه مكروه است و بالاترين مرتبه اش اين است كه در دل انسان جز محبت و عشق به خدا و ارزش هاي ديني چيزي نباشد كه «دل حرم خداست».

حجت الاسلام ري شهري به نكته ديگري هم در اين باره اشاره مي كند و مي گويد: در فلسفه قرباني كردن، نكته مهم ديگري هم قابل توجه است كه اغلب به آن توجه نمي شود و آن اين كه قلمرو معرفت انسان نسبت به مصالح امور محدود است هنگامي كه ابراهيم (ع) مورد خطاب قرار گرفت كه برو فرزندت را بكش، از خدا نپرسيد كه براي چه بكشم؟ علت كار را نپرسيد، بلكه هرچه خدا گفت همان را انجام داد. بنابراين وقتي انسان كاري را در راه خدا انجام داد، ضرورتي ندارد فلسفه اش را بداند. زيرا انسان به راز و رمزهاي همه چيز آگاه نيست. البته انسان هرچه در فرمان ها و دستورهاي خداوند بيشتر تأمل كند، راز و رمز آن بيشتر كشف مي شود؛ ولي معنايش اين نيست كه اگر انسان در يك جا فلسفه دستوري را نتوانست بفهمد از انجام آن سر باز زند.

0000000000

روز پيروزي بر هواي نفس

0000000000

همچنين حجت الاسلام محسن قرائتي در كتاب «حج» درباره معنا و مفهوم قرباني كردن مي نويسد: عيد قربان، يعني پيروزي وظيفه بر غريزه؛ غريزه فرزند دوستي به ابراهيم(ع) مي گويد: اسماعيل را ذبح نكن، اما وظيفه مي گويد: اين كار را انجام بده. حضرت ابراهيم در اين دو راهي، رضاي خداوند و وظيفه را بر تمايلات شخصي و غريزه خود پيروز كرد. بنابراين بايد آن را عيد بگيرد.

اگر در حديث مي خوانيم: «هر روز كه در آن معصيت نشود، عيد است» به همين معناست كه در برابر جاذبه هاي هواي نفس و تهديد ها و تطميع هاي طاغوت هاي خارجي، انسان تنها در خط خدا قرار گيرد و بر سر خواسته همه شيطان هاي دروني و بيروني پا نهد كه آن روز را بايد عيد بگيرد. آري، عيد قربان، روز پيروزي عقل و وحي بر هوا و هوس است. حضرت ابراهيم(ع) بچه دار نمي شد، خداوند به او فرزندي مرحمت فرمود، هنوز دوران كودكي فرزند بود كه فرمان خدا رسيد كه فرزند و مادرش را بايد در بيابان هاي بي آب و گياه مكه رها كني و خودت هم از آنان جدا شوي. حضرت ابراهيم(ع)، اين مادر و فرزند را در ميان كوه هاي داغ مكه تنها گذاشت و رفت و هرچند مدتي، سري به آنان مي زد. اكنون كه كودكش نوجوان و بهترين نورچشم ابراهيم است، باز فرمان مي رسد كه بايد با دست خود، او را ذبح كني؛ ابراهيم(ع) در فرمان خدا شك نمي كند، فلسفه و دليل نمي پرسد، معطل هم نمي شود، برخلاف ما كه اگر دستور مخالف تمايلات نفسانيمان، صادر شود يا در اصل فرمان شك مي كنيم و يا در مراد و غرض از فرمان و يا دنبال دليل و فلسفه آن هستيم.

اسلام مسلمان وارسته مي خواهد نه مسلمان وارفته؛ اسلام مسلمان شجاع مي خواهد نه ترسو؛ روز عيد است. روزي كه با سنگ ها دشمن بيرون را مي كشي و با كارد و چاقو و ذبح گوسفند، هواي نفس را.

0000000000

داستان ايمان

0000000000

اما داستان قرباني كردن به اين جا ختم نمي شود و با تأمل در آن مي توان به لايه هاي ديگر آن دست يافت. از جمله اين كه قرباني كردن انسان براي خدا در گذشته هاي دور يك آيين بشري بوده و حد اعلاي عبادت به شمار مي رفته است. اما در دين ابراهيم، اين سنت به شكل بسيار معناداري تغيير مي كند؛ چون در اين جا پس از يك آزمون دشوار و در حالي كه ابراهيم(ع) اين آمادگي را دارد تا فرزند خود را به قربانگاه ببرد خداوند گوسفندي را مي فرستد تا به جاي او ذبح شود. در اين جا ديگر صحبت از نياز خدا به انسان معنايي ندارد. بلكه صحبت از نياز انسان است كه براي كمال بايد تا به اين پايه آمادگي كسب كند. براساس اين تعبير است كه گفته مي شود در واقع قرباني كردن، داستان كمال انسان است. داستان اين كه انسان بايد براي رسيدن به اين كمال به درجه بالايي از ايمان برسد. اگر ابراهيم ذره اي ترديد مي كرد و در ايمان او خللي وارد مي شد ديگر او «ابراهيم» نبود؛ ولي او توانست در سخت ترين لحظه ايمان خود را حفظ كند.

0000000000

اطعام فقراء

0000000000

در قرآن در آيه هاي ٢٨ و ٢٩ سوره حج آمده است: و در ميان مردم ندا در ده براي حج كه پياده و سواره از هر راه دوري بيايند تا شاهد منافع بسياري براي خود باشند و نام خدا را در روزهاي معلومي ياد كنند بر آن چه خدا ايشان را از چهارپايان روزي كرده است. پس از گوشت آن بخوريد و سختي كشيده فقير را از آن اطعام كنيد.

محمدجواد موسوي غروي مولف كتاب «قرباني درمني» با استناد به اين آيات و آيات ديگر از قرآن مي نويسد كه ما وقتي در علت تشريع قرباني تأمل مي كنيم اين حقيقت روشن مي شود كه معقول نيست خداي متعال موضوعي را كه عقلا و شرعا حرام است، يعني اسراف و تبذير را يك عبادت قرار دهد و درمي يابيم كه علت اصلي و غايي وجوب قرباني ، اطعام است.سپس اين نويسنده راهكارهايي براي جلوگيري از اسراف و تبذير ارائه مي دهد، ولي راه هاي جايگزين هيچ كدام مورد قبول واقع نشده است؛ حال آن كه به اعتقاد اين نويسنده در شرايط كنوني و در وقتي كه جمعيت حجاج ميليوني شده است از روش هاي ديگري مثل صدقه دادن، مي توان به جاي قرباني استفاده كرد؛ ولي همان طور كه گفته شد، اين موضوع به دليل همان معاني و مفاهيمي كه در فلسفه قرباني كردن وجود دارد و به دليل اين كه بيانگر بسياري از راز و رمزهاي ايمان انسان به خداست، موضوعي نيست كه بتوان به سادگي از آن گذشت يا روش هاي ديگر را بر اصل آن رجحان داد.چنان كه حجت الاسلام ري شهري نماينده مقام معظم رهبري در حج مي گويد: عظمت حج در سراسر اين مراسم باشكوه وجود دارد. انساني كه براي حج آمده است بايد بداند كه در حج چه خبر است تا آن را با آن خلوص انجام دهد. اگر اسرار حج را نداند خلوصش نيز محدود مي شود.

بنابراين حاجي بايد بداند كه اعمال صوري او باطن و مفهومي دارد.اميد است كه ما نيز بتوانيم از طريق تأمل در اين آيين پرشكوه از سطح آن ها بگذريم و به معاني بي كران دروني آن دست

0000000000

روزنامه خراسان 87.9.18

0000000000

ابراهيم وقرباني درمنا

0000000000

َفلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْی قَالَ یا بُنَی إِنِّی أَرَى فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ یا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ«صافات102» هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید، گفت: «پسرم! من در خواب دیدم که تو را ذبح می‌کنم، نظر تو چیست؟» گفت «پدرم! هر چه دستور داری اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت!» فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ«103» هنگامی که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد...وَنَادَینَاهُ أَنْ یا إِبْرَاهِیمُ«104» او را ندا دادیم که: «ای ابراهیم! قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ«105» آن رؤیا را تحقق بخشیدی (و به مأموریت خود عمل کردی)!» ما این گونه، نیکوکاران را جزا می‌دهیم!

0000000000

تفسيرنمونه :

0000000000

ابراهيم بعد از اداى رسالت خويش  در بابل از آنجا هجرت كرد، و نخستين تقاضايش از پروردگار اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد، زيرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.

نخستين آيه مورد بحث سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم به ميان آورده ، مى گويد: ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم (فبشرناه بغلام حليم ).

سرانجام فرزند موعود ابراهيم طبق بشارت الهى متولد شد، و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.

در اينجا قرآن مى گويد: هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد (فلما بلغ معه السعى ).

يعنى به مرحله اى رسيد كه مى توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند و او را يارى دهد.

بعضى سعى را در اينجا به معنى عبادت و كار براى خدا دانسته اند، البته سعى مفهوم وسيعى دارد كه اين معنى را نيز شامل مى شود ولى منحصر به آن نيست ، و تعبير معه (با پدرش ) نشان مى دهد كه منظور معاونت پدر در امور زندگى است .

به هر حال به گفته جمعى از مفسران ، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهيم خواب عجيب و شگفت انگيزى مى بيند كه بيانگر شروع يك آزمايش بزرگ ديگر در مورد اين پيامبر عظيم الشان است ، در خواب مى بيند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند يگانه اش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد.

ابراهيم وحشتزده از خواب بيدار شد، مى دانست كه خواب پيامبران واقعيت دارد و از وسوسه هاى شيطانى دور است ، اما با اين حال دو شب ديگر همان خواب تكرار شد كه تاكيدى بود بر لزوم اين امر و فوريت آن .

مى گويند نخستين بار در شب ترويه (شب هشتم ماه ذى الحجه ) اين خواب را ديد، و در شبهاى عرفه و شب عيد قربان (نهم و دهم ذى الحجه ) خواب تكرار گرديد، لذا براى او كمترين شكى باقى نماند كه اين فرمان قطعى خدا است .

ابراهيم كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرافراز بيرون آمده بود، اين بار نيز بايد دل به دريا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد، و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اكنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد!

ولى بايد قبل از هر چيز فرزند را آماده اين كار كند، رو به سوى او كرد و گفت : فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم بنگر نظر تو چيست ؟! (قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذا ترى ).

فرزندش كه نسخه اى از وجود پدر ايثارگر بود و درس صبر و استقامت و ايمان را در همين عمر كوتاهش در مكتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طيب خاطر از اين فرمان الهى استقبال كرد، و با صراحت و قاطعيت گفت : پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا كن (قال يا ابت افعل ما تؤ مر).

و از ناحيه من فكر تو راحت باشد كه به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت (ستجدنى ان شاء الله من الصابرين ).

اين تعبيرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ريزه كاريهائى در آن نهفته است ؟.

از يكسو پدر با صراحت مساءله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مى كند و از او نظر خواهى مى كند، براى او شخصيت مستقل و آزادى اراده قائل مى شود، او هرگز نمى خواهد فرزندش را بفريبد، و كوركورانه به اين ميدان بزرگ امتحان دعوت كند او مى خواهد فرزند نيز در اين پيكار بزرگ با نفس شركت جويد، و لذت تسليم و رضا را همچون پدر بچشد!

از سوى ديگر فرزند هم مى خواهد پدر در عزم و تصميمش راسخ باشد، نمى گويد مرا ذبح كن ، بلكه مى گويد هر ماموريتى دارى انجام ده ، من تسليم امر و فرمان او هستم ، و مخصوصا پدر را با خطاب يا ابت ! (اى پدر!) مخاطب مى سازد،

تا نشان دهد اين مساءله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمى كاهد كه فرمان خدا حاكم بر همه چيز است .

و از سوى سوم مراتب ادب را در پيشگاه پروردگار به عالى ترين وجهى نگه مى دارد، هرگز به نيروى ايمان و اراده و تصميم خويش تكيه نمى كند، بلكه بر مشيت خدا و اراده او تكيه مى نمايد و با اين عبارت از او توفيق پايمردى و استقامت مى طلبد.

و به اين ترتيب هم پدر و هم پسر نخستين مرحله اين آزمايش بزرگ را با پيروزى كامل مى گذرانند.

در اين ميان چه ها گذشت ؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده ، و تنها روى نقاط حساس اين ماجراى عجيب انگشت مى گذارد.

بعضى نوشته اند: فرزند فداكار براى اينكه پدر را در انجام اين ماموريت كمك كند، و هم از رنج و اندوه مادر بكاهد، هنگامى كه او را به قربانگاه در ميان كوههاى خشك و سوزان سرزمين منى آورد به پدر گفت : پدرم ريسمان را محكم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم ، مى ترسم از پاداشم كاسته شود!

پدر جان كارد را تيز كن و با سرعت بر گلويم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد!

پدرم قبلا پيراهنم را از تن بيرون كن كه به خون آلوده نشود، چرا كه بيم دارم چون مادرم آنرا ببيند عنان صبر از كفش بيرون رود.

آنگاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى نديدى پيراهنم را برايش ببر كه باعث تسلى خاطر و تسكين دردهاى او است ، چرا كه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت ، و هر گاه دلتنگ شود آنرا در آغوش  مى فشارد و سوز درونش را تخفيف خواهد داد.

لحظه هاى حساسى فرا رسيد، فرمان الهى بايد اجرا مى شد، ابراهيم كه مقام تسليم فرزند را ديد او را در آغوش كشيد، و گونه هايش را بوسه داد و هر دو در اين لحظه به گريه افتادند، گريه اى كه بيانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود.

قرآن همين اندازه در عبارتى كوتاه و پر معنى مى گويد: هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين فرزند را بر خاك نهاد ... (فلما اسلما و تله للجبين ).

باز قرآن اينجا را به اختصار برگزار كرده و به شنونده اجازه مى دهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال كند.

بعضى گفته اند منظور از جمله تله للجبين اين بود كه پيشانى پسر را به پيشنهاد خودش بر خاك نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بيفتد و عواطف پدرى به هيجان در آيد و مانع اجراى فرمان خدا شود!

به هر حال ابراهيم صورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حركت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى كه روحش در هيجان فرو رفته بود، و تنها عشق خدا بود كه او را در مسيرش بى ترديد پيش مى برد.

اما كارد برنده در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذارد! ...

ابراهيم در حيرت فرو رفت بار ديگر كارد را به حركت در آورد ولى باز كارگر نيفتاد، آرى ابراهيم خليل مى گويد: ببر! اما خداوند جليل فرمان مى دهد نبر! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد.

اينجا است كه قرآن با يك جمله كوتاه و پر معنى به همه انتظارها پايان داده ، مى گويد: در اين هنگام او را ندا داديم كه اى ابراهيم (و ناديناه ان يا ابراهيم ).

آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى (قد صدقت الرؤ يا).

ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى دهيم (انا كذلك نجزى المحسنين ).

هم به آنها توفيق پيروزى در امتحان مى دهيم ، و هم نمى گذاريم فرزند دلبندشان از دست برود، آرى كسى كه سر تا پا تسليم فرمان ما است و نيكى را به حد اعلا رسانده جز اين پاداشى نخواهد داشت .

سپس مى افزايد: اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است (ان هذا لهو البلاء المبين ).

ذبح كردن فرزند با دست خود، آنهم فرزندى برومند و لايق ، براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنين فرزندى بوده كار ساده و آسانى نيست ، چگونه مى توان دل از چنين فرزندى بركند؟ و از آن بالاتر با نهايت تسليم و رضا بى آنكه خم به ابرو آورد به امتثال اين فرمان بشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرين مرحله انجام دهد، بطورى كه از نظر آمادگى هاى روانى و عملى چيزى فروگذار نكند؟

و از آن عجيب تر تسليم مطلق اين نوجوان در برابر اين فرمان بود، كه با آغوش باز و با اطمينان خاطر به لطف پروردگار و تسليم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت .

لذا در بعضى از روايات آمده است هنگامى كه اين كار انجام گرفت جبرئيل

(از روى اعجاب ) صدا زد: الله اكبر الله اكبر!...

و فرزند ابراهيم صدا زد: لا اله الا الله ، و الله اكبر!...

و پدر قهرمان فداكار نيز گفت : الله اكبر و لله الحمد.

و اين شبيه تكبيراتى است كه ما روز عيد قربان مى گوئيم .

اما براى اينكه برنامه ابراهيم ناتمام نماند، و در پيشگاه خدا قربانى كرده باشد و آرزوى ابراهيم برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند قربانى كند و سنتى براى آيندگان در مراسم حج و سرزمين منى از خود بگذارد، چنانكه قرآن مى گويد: ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم (و فديناه بذبح عظيم ).

در اينكه عظمت اين ذبح از چه نظر بوده از نظر جسمانى و ظاهرى ؟ و يا از جهت اينكه فداى فرزند ابراهيم شد؟ و يا از نظر اينكه براى خدا و در راه خدا بود؟ و يا از اين نظر كه اين قربانى از سوى خدا براى ابراهيم فرستاده شد؟

مفسران گفتگوههاى فراوانى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه تمام اين جهات در ذبح عظيم جمع ، و از ديدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد.

يكى از نشانه هاى عظمت اين ذبح آن است كه با گذشت زمان سال به سال وسعت بيشترى يافته ، و الان در هر سال بيش از يك ميليون به ياد آن ذبح عظيم ذبح مى كنند و خاطره اش را زنده نگه مى دارد.

فدينا از ماده فدا در اصل به معنى قرار دادن چيزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص يا چيز ديگر است لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسير مى دهند فديه مى گويند، و نيز كفاره اى را كه بعضى از بيماران بجاى روزه مى دهند به اين نام ناميده مى شود.

در اينكه اين قوچ بزرگ چگونه به ابراهيم (عليه السلام ) داده شد بسيارى معتقدند جبرئيل آورد، بعضى نيز گفته اند از دامنه كوههاى منى سرازير شد، هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.

نه تنها خداوند پيروزى ابراهيم را در اين امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلكه خاطره آن را جاويدان ساخت ، چنانكه در آيه بعد مى گويد: ما نام نيك ابراهيم را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختيم (و تركنا عليه فى الاخرين ).

او اسوه اى شد براى همه آيندگان ، و قدوه اى براى تمام پاكبازان و عاشقان دلداده كوى دوست ، و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آينده تا پايان جهان جاودان نموديم او پدر پيامبران بزرگ ، او پدر امت اسلام و پيامبر اسلام بود.

سلام بر ابراهيم (آن بنده مخلص و پاكباز باد) (سلام على ابراهيم ).

آرى ، ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم ( كذلك نجزى المحسنين ).

پاداشى به عظمت دنيا، پاداشى جاودان در سراسر زمان ، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ !

جالب توجه اينكه جمله كذلك نجزى المحسنين يك بار اينجا ذكر شده ، و يك بار در چند آيه قبل ، اين تكرار حتما نكته اى دارد.

ممكن است دليلش اين بوده باشد كه در مرحله اول خداوند پيروزى ابراهيم را در امتحان بزرگش تصديق مى كند، و كارنامه قبولى او را امضا

مى فرمايد، اين خود جزا و پاداش بزرگى است ، و اين مهمترين مژده اى بود كه خداوند به ابراهيم داد، سپس مساءله فدا كردن ذبح عظيم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فرستادن خدا بر او را كه سه موهبت بزرگ ديگر است مطرح كرده و آن را به عنوان پاداش نيكوكاران معرفى مى كند.

در حديث معتبرى كه از پيامبر گرامى اسلام نقل شده مى خوانيم : انا ابن الذبيحين : من فرزند دو ذبيحم و منظور از دو ذبيح يكى پدرش عبدالله است كه عبدالمطلب جد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند سپس يكصد شتر به فرمان خدا فداء او قرار داد و داستانش مشهور است ، و ديگر اسماعيل بود، زيرا مسلم است كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از فرزندان اسماعيل است ، نه اسحاق .

در دعائى كه از على (عليه السلام ) از پيامبر گرامى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده مى خوانيم : يا من فدا اسماعيل من الذبح : اى كسى كه فدائى براى ذبح اسماعيل قرار دادى .

در احاديثى كه از امام باقر و امام صادق (عليهماالسلام ) نقل شده مى خوانيم : هنگامى كه سؤ ال كردند ذبيح كه بود فرمودند: اسماعيل .

در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (عليهم السلام ) نقل شده نيز مى خوانيم : لو علم الله عزوجل شيئا اكرم من الضان لفدا به اسماعيل : اگر حيوانى بهتر از گوسفند پيدا مى شد آنرا فديه اسماعيل قرار مى داد.

خلاصه روايات در اين زمينه بسيار است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد.

در برابر اين روايات فراوان كه هماهنگ با ظاهر آيات قرآن است روايت شاذى بر ذبيح بودن اسحاق دلالت دارد كه نمى تواند مقابله با روايات گروه اول كند، و نه با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است .

از همه اينها گذشته اين مساءله مسلم است كودكى را كه ابراهيم او را با مادرش به فرمان خدا به مكه آورد و در آنجا رها نمود، و سپس خانه كعبه را با كمك او ساخت ، و طواف و سعى با او بجا آورد اسماعيل بود، و اين نشان مى دهد كه ذبيح نيز اسماعيل بوده است ، زيرا برنامه ذبح مكمل برنامه هاى فوق محسوب مى شده .

وسوسه هاى شيطان در روح بزرگ ابراهيم اثر نگذاشت

از آنجا كه امتحان ابراهيم يكى از بزرگترين امتحانات در طول تاريخ بود، امتحانى كه هدفش اين بود قلب او را از مهر و عشق غير خدا تهى كند، و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافكن سازد، طبق بعضى از روايات شيطان به دست و پا افتاد، كارى كند كه ابراهيم از اين ميدان پيروزمند بيرون نيايد، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد، و به او گفت ميدانى ابراهيم چه در نظر دارد؟ مى خواهد فرزندش را امروز سر ببرد!

هاجر گفت : برو سخن محال مگو كه او مهربانتر از اين است كه فرزند خود را بكشد، اصولا مگر در دنيا انسانى پيدا مى شود كه فرزند خود را با دست خود ذبح كند؟

شيطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش  داده .

هاجر گفت : اگر خدا دستورش داده پس بايد اطاعت كند و جز رضا و تسليم راهى نيست !!

گاهى به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد از آن هم نتيجه اى نگرفت ، چون اسماعيل را يك پارچه تسليم و رضا يافت .

سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهيم ! خوابى را كه ديدى خواب شيطانى است ! اطاعت شيطان مكن !

ابراهيم كه در پرتو نور ايمان و نبوت او را شناخت بر او فرياد زد دور شو اى دشمن خدا.

در حديث ديگرى آمده است : ابراهيم نخست به مشعرالحرام آمد تا پسر را قربانى كند، شيطان به دنبال او شتافت ، او به محل جمره اولى آمد شيطان به دنبال او آمد، ابراهيم هفت سنگ به او پرتاب كرد، هنگامى كه به

جمره دوم رسيد باز شيطان را مشاهده نمود هفت سنگ ديگر بر او انداخت ، تا به جمره عقبه آمد هفت سنگ ديگر بر او زد (و او را براى هميشه از خود مايوس ساخت)

و اين نشان مى دهد كه وسوسه هاى شياطين در ميدانهاى بزرگ امتحان نه از يكسو كه از جهات مختلف صورت مى گيرد، هر زمان به رنگى ، و از طريقى مردان خدا بايد ابراهيم وار شياطين را در همه چهره ها بشناسند، و از هر طريق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان كنند، و چه درس بزرگى ؟!

0000000000

منبع:

قران كريم

تفسيرنمونه

00000000000

زيارات مكه مكرمه

قبرستان ابوطالب ـ كه به آن حُجُون وجنّة المُعلّى نيز گفته مى شود ـ پس از بقيع اشرف مقابر است، و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مكرّر به آنجا رفتوآمد داشته اند.

و در آنجا حضرت عبدمناف جدّ اعلاى پيامبر، حضرت عبدالمطّلب جدّ پيامبر، حضرت ابو طالب عموى پيامبر، حضرت خديجه همسر پيامبر، وعدّه اى از علماى بزرگ وجمع بسيارى از مؤمنين، مدفون مى باشند.

وبنابر قولى مدفن والده مكرّمه حضرت نبىّ اَكرم «آمنه بنت وهب» نيز در اين قبرستان قرار دارد. گر چه مشهور اين است كه قبر آن جناب در أَبْواء بين مكّه و مدينه است.

زيارت عبد مناف(عليه السلام) جدّ اعلاى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا السَّيِّدُ النَّبِيلُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْغُصْنُ

«سلام بر تو اى سيد بزرگوار، سلام بر تو اى شاخه

الْمُثْمِرُ مِنْ شَجَرَةِ إِبْراهِيمَ الْخَلِيلِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا جَدَّ خَيْرِ

پر بار شجره (طيّبه) ابراهيم خليل(عليه السلام) ، سلام بر تو اى جد بهترين

الْوَرى، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ الاَْنْبِياءِ الاَْصْفِياءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ

آفريده ها، سلام بر تو اى پسر پيامبران برگزيده، سلام بر تو

يَاابْنَ الاَْوْصِياءِ الاَْوْلِياءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْحَرَمِ، اَلسَّلامُ

اى پسر اوصياى اوليا، سلام بر تو اى بزرگ حرم، سلام بر

عَلَيْكَ يا وارِثَ مَقامِ إِبْراهِيمَ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا صاحِبَ بَيْتِ اللهِ

تو اى وارث مقام ابراهيم، سلام بر تو اى سرپرست بيت الله

الْعَظِيمِ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى آبائِكَ الطّاهِرِينَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

عظيم، سلام بر تو و بر پدران و فرزندان پاكت و رحمت خدا و بركاتش بر همه شما باد.»

زيارت عبدالمطّلب جدّ پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْبَطْحاءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ ناداهُ

«سلام بر تو اى سيّد سرزمين بطحا، سلام بر تو اى فراخوانده

هاتِفُ الْغَيْبِ بِأَكْرَمِ نِداء، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ إِبْراهِيمَ

از سوى فراخوان غيبى به بهترين صورت، سلام بر تو اى پسر ابراهيم

الْخَلِيلِ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وارِثَ الذَّبِيحِ إِسْماعِيلَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ

خليل، سلام بر تو اى وارث اسماعيل ذبيح، سلام بر تو

يا مَنْ أَهْلَكَ اللهُ بِدُعائِهِ أَصْحابَ الْفِيلِ، وَجَعَلَ كَيْدَهُمْ فِي

اى آنكه به دعايش اصحاب فيل به نابودى رسيد، و توطئه شان

تَضْلِيل، وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ، تَرْمِيهِمْ بِحِجارَة مِنْ سِجِّيل،

خنثى گرديد، و بر سرآنان پرنده ابابيل را فرستاد، و آنان را با سنگ هاى كوچكى هدف قرار داد،

فَجَعَلَهُمْ كَعَصْف مَأْكُول، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ تَضَرَّعَ فِي

و همه را چون كاه خورد شده قرارشان داد، سلام بر تو اى آنكه متضرّعانه عرض

حاجاتِهِ إِلَى اللهِ، وَتَوَسَّلَ فِي دُعائِهِ بِنُورِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ

حاجت به درگاه الهى نمود، و در دعايش به نور رسول خدا (صلى الله عليه وآله) توسّل

عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنِ اسْتَجابَ اللهُ دُعاءَهُ،

جست، سلام بر تو اى آنكه خداوند دعايش اجابت نمود،

وَنُودِىَ فِي الْكَعْبَةِ، وَبُشِّرَ بِالاِْجابَةِ فِي دُعائِهِ، وَأَسْجَدَ اللهُ الْفِيلَ

و در كعبه مورد نداى غيبى قرار گرفت، و مژده اجابت دعا به او داده شد، و خداوند فيل

إِكْراماً وَإِعْظاماً لَهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَنْبَعَ اللهُ لَهُ الْماءَ حَتّى

را به احترام او به زانو درآورد، سلام بر تو اى آنكه به امر خداوند برايش آب از زمين جوشيد تا او

شَرِبَ وَارْتَوى فِي الاَْرْضِ الْقَفْراءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ الذَّبِيحِ

در سرزمين بى آب و علف سيراب گرديد، سلام بر تو اى پسر و

وَأَبَا الذَّبِيحِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ساقِيَ الْحَجِيجِ وَحافِرَ زَمْزَمَ،

پدر ذبيح، سلام بر تو اى ساقى حجاج و حفر كننده زمزم،

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ جَعَلَ اللهُ مِنْ نَسْلِهِ سَيِّدَ الْمُرْسَلِينَ وَخَيْرَ

سلام بر تو اى آنكه خداوند در نسل او سرور پيامبران و بهترين

أَهْلِ السَّماواتِ وَالاَْرَضِينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ طافَ حَوْلَ

آفريده هاى آسمان و زمين را قرار داد، سلام بر تو اى آنكه بر گرد

الْكَعْبَةِ وَجَعَلَهُ سَبْعَةَ أَشْواط ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ رَأى فِي

كعبه طواف هفتگانه گزارد، سلام بر تو اى كسى كه در خواب

الْمَنامِ سِلْسِلَةَ النُّورِ وَعَلِمَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا

رشته نورى مشاهده و فهميد كه او اهل بهشت مى باشد، سلام بر تو اى

شَيْبَةَ الْحَمْدِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى آبائِكَ وَأَجْدادِكَ وَأَبْنائِكَ

شيبة الحمد، سلام بر تو و بر تمام پدر و اجداد و فرزندانت، و رحمت

جَمِيعاً وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

و بركات الهى بر همه شما باد.»

زيارت حضرت ابوطالب عموى گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله)

و پدر بزرگوار اميرمؤمنان(عليه السلام)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْبَطْحاءِ وَابْنَ رَئِيسِها، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ

«سلام بر تو اى بزرگ سرزمين بطحا و فرزند رئيس آن، سلام بر تو

يا وارِثَ الْكَعْبَةِ بَعْدَ تَأْسِيسِها، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا كافِلَ الرَّسُولِ

اى وارث سرپرستى كعبه پس از تجديد بنا، سلام بر تو اى سرپرست

وَناصِرَهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَمَّ الْمُصْطَفى وَأَبَا الْمُرْتَضى، اَلسَّلامُ

و ياور پيامبر، سلام بر تو اى عموى حضرت مصطفى و پدر على مرتضى، سلام

عَلَيْكَ يا بَيْضَةَ الْبَلَدِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الذّابُّ عَنِ الدِّينِ،

بر تو اى بزرگ شهر، سلام بر تو اى مدافع دين

وَالْباذِلُ نَفْسَهُ فِي نُصْرَةِ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى

و يار جان نثار سرور پيامبران، سلام و رحمت و بركات الهى بر تو و بر

وَلَدِكَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

فرزندت امير مؤمنان باد.»

زيارت حضرت خديجه، همسر گرامى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمَّ الْمُؤْمِنِينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا زَوْجَةَ سَيّـِدِ

«سلام بر تو اى مادر مؤمنان، سلام بر تو اى همسر سرور

الْمُرْسَلِينِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُمَّ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ

فرستادگان، سلام بر تو اى مادر فاطمه زهرا سرور بانوان

الْعالَمِينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا أَوَّلَ الْمُؤْمِناتِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ

دو جهان، سلام بر تو اى نخست بانوى مؤمن، سلام بر تو اى آنكه

أَنْفَقَتْ مالَها فِي نُصْرَةِ سَيِّدِ الاَْنْبِياءِ، وَنَصَرَتْهُ مَااسْتَطاعَتْ

دارائيش را در راه پيروزى اسلام و يارى سرور انبيا هزينه كرد و دشمنان

وَدافَعَتْ عَنْهُ الاَْعْداءَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ سَلَّمَ عَلَيْها جَبْرَئِيلُ،

را از او دور ساخت، سلام بر تو اى آنكه بر او جبرئيل درود فرستاد،

وَبلَّغَهَا السَّلامَ مِنَ اللهِ الْجَلِيلِ، فَهَنِيئاً لَكِ بِما أَوْلاكِ اللهُ مِنْ

و سلام خداى بزرگ را به او ابلاغ كرد، اين فضل الهى گوارايت باد

فَضْل، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

و سلام و رحمت و بركاتش بر تو باد.»

زيارت حضرت قاسم فرزند رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيّـِدَنا يا قاسِمَ بْنَ رَسُولِ اللهِ، اَلسَّلامُ

«سلام بر تو اى سرور ما; اى قاسم پسر رسول خدا، سلام

عَلَيْكَ يَاابْنَ نَبِيّـِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَاابْنَ حَبِيبِ اللهِ، اَلسَّلامُ

بر تو اى پسر پيامبر خدا، سلام بر تو اى پسر حبيب خدا، سلام

عَلَيْكَ يَاابْنَ الْمُصْطَفى، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى مَنْ حَوْلِكَ مِنَ

بر تو اى پسر حضرت مصطفى، سلام بر مردان و زنان با ايمان مدفون در اطرافت،

الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ، رَضِيَ اللهُ تَعالى عَنْكُمْ وَأَرْضاكُمْ أَحْسَنَ

خداوند از شما خوشنود و شما را از خود به بهترين صورت

الرِّضا، وَجَعَلَ الْجَنَّةَ مَنْزِلَكُمْ وَمَسْكَنَكُمْ وَمَأْويكُمْ، اَلسَّلامُ

خوشنود گرداند، و بهشت را منزل و مأوايتان قرار دهد، سلام و

عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

رحمت و بركات خدا بر شما باد.»

مزار شهداى فخّ:

در اين مكان كه نزديك مسجد تنعيم است حدود صد نفر از فرزندان حضرت زهرا(عليها السلام) به دستور خليفه عبّاسى «موسى الهادى» به شهادت رسيده، و به

خاك سپرده شده اند با همان زيارت كه امام زادگان زيارت مى شوند، آنان زيارت مى گردند:

زيارت مزار شهداى فخّ

«اَلسَّلامُ عَلى جَدّـِكُمُ الْمُصْطَفى، اَلسَّلامُ عَلى أَبِيكُمُ

«سلام بر جدتان حضرت مصطفى، سلام بر پدرتان

الْمُرْتَضَى الرِّضا، اَلسَّلامُ عَلَى السَّيّـِدَيْنِ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ،

على مرتضى، راضى به قضاى حق، سلام بر دو سرور; امام حسن و امام حسين،

اَلسَّلامُ عَلى خَدِيجَةَ اُمِّ الْمُؤْمِنِينَ اُمِّ سَيّـِدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ،

سلام بر خديجه مام مؤمنان و مادر سرور بانوان دو جهان،

اَلسَّلامُ عَلى فاطِمَةَ أُمّـِ الاَْئِمَّةِ الطّاهِرِينَ، اَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ

سلام بر حضرت فاطمه مادر ائمّه اطهار، سلام بر انسان هاى

الْفاخِرَةِ، بُحُورِالْعُلُومِ الزّاخِرَةِ، شُفَعائِي فِي الاْخِرَةِ، وَأَوْلِيائِي

ارزشمند، درياها و گنجينه هاى دانش، شفيعانم در روز واپسين و اوليايم

عِنْدَ عَوْدِ الرُّوحِ إِلَى الْعِظامِ النَّخِرَةِ، أَئِمَّةِ الْخَلْقِ وَوُلاةِ الْحَقّـِ،

به هنگام بازگشت روح به استخوان هاى فرسوده، امامان و واليان بر حق،

اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّها الاَْشْخاصُ الشَّرِيفَةُ الطّاهِرَةُ الْكَرِيمَةُ، أَشْهَدُ

سلام بر شما اى گرامى پاكان با شرافت، گواهى مى دهم

أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَمُصْطَفاهُ، وَأَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّهُ

كه معبودى جز خداى يكتا نيست و حضرت محمّد بنده و برگزيده او است، و حضرت على ولى

وَمُجْتَباهُ، وَأَنَّ الاِْمامَةَ فِي وُلْدِهِ إِلى يَوْمِ الدِّينِ، نَعْلَمُ ذلِكَ عِلْمَ

و برگزيده او مى باشد و امامت در ميان فرزندانش تا قيامت مستقر است و ما به طور يقين

الْيَقِينِ، وَنَحْنُ لِذلِكَ مُعْتَقِدُونَ، وَفِي نَصْرِهِمْ مُجْتَهِدُونَ».

به اين حقيقت آگاه و معتقد و در يارى آنها در تلاشيم.»

حِجر اسماعيل:

در داخل مسجد الحرام كنار خانه كعبه حدّ فاصل ركن شمالى وركن غربى، خانه حضرت اسماعيل بوده است كه در آن قبر مبارك حضرت اسماعيل ومادرش هاجر وقبور جمع زيادى از پيامبران(عليهم السلام) قرار دارد. واز برخى روايات استفاده مى شود كه اطراف خانه كعبه قبور انبياى الهى فراوان است، كه در اين مكان زيارت مى شوند.

ومستحبّ است اِحرام حجّ تمتُّع در حِجر اسماعيل زير ناودان رحمت انجام گيرد، و آن جا مكان دعا واستغفار وطلب رحمت وحاجت مى باشد.

زيارت حضرت اسماعيل وهاجر(عليهما السلام) در حِجر اسماعيل

«اَلسَّلامُ عَلى سَيِّدِنا إِسْماعِيلَ ذَبِيحِ اللهِ ابْنِ إِبْراهِيمَ خَلِيلِ الله

«سلام بر سرورمان اسماعيل ذبيح الله، پسر ابراهيم خليل الله،

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نَبِىَّ اللهِ وَابْنَ نَبِيِّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا صَفِىَّ اللهِ

سلام بر تو اى پيامبر خدا و پسر پيامبر خدا، سلام بر تو اى برگزيده خدا

وَابْنَ صَفِيِّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَنْبَعَ اللهُ لَهُ بِئْرَ زَمْزَم حِينَ

و پسر برگزيده خدا، سلام بر تو اى آن كه زمزم برايش جوشيد، آنگاه

أَسْكَنَهُ أَبُوهُ بِواد غَيْرِ ذِي زَرْع عِنْدَ بَيْتِ اللهِ الْمُحَرَّمِ، وَاسْتَجابَ

كه پدرش كه او را در وادى بى آب و علف در كنار بيت الله الحرام اسكان داد و خداوند دعاى

اللهُ فِيهِ دَعْوَةَ أَبِيهِ إِبْراهِيمَ حِينَ قَالَ: "  رَبَّنا إِنّـِي أَسْكَنْتُ مِنْ

پدرش ابراهيم را درباره اش مستجاب ساخت كه عرضه داشت: «پروردگارا! من بعضى از

ذُرّـِيَّتِي بِواد غَيْرِ ذِي زَرْع عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا

فرزندانم را در سرزمين بى آب و علف، در كنار خانه و حرمت ساكن ساختم، پروردگارا! تا

الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ

نماز را بر پا دارند، پس دلهاى گروهى از مردم را به آنها متمايل ساز و از ثمرات

الثَّمَراتِ لَعلَّهُمْ يَشْكُرُونَ " ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ سَلَّمَ نَفْسَهُ

به آنها روزى ده شايد ترا شكر گزارند، سلام بر توى اى آنكه تن به

لِلذَّبْحِ طاعَةً لاَِمْرِاللهِ تَعالى إِذْ قالَ لَهُ اَبُوهُ: "  إِنّـِي أَرى فِي الْمَنامِ

قربانى شدن داد تا اطاعت امر الهى كرده باشد، آنگاه كه پدرش به او گفت: «من در خواب ديدم

أَنّـِي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ

كه ترا ذبح مى كنم، نظر تو چيست؟ گفت: پدرم به آنچه دستور دارى عمل كن،

سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصّابِرِينَ "  ، فَدَفَعَ اللهُ عَنْهُ الذِّبْحَ

به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت، پس خداوند ذبح را از او برداشت

وَفَداهُ بِذِبْح عَظِيم،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ أَعانَ أَباهُ عَلى بِناءِ

و ذبحى بزرگ را فداى او كرد، سلام بر تو اى آنكه پدر خويش را در ساخت كعبه

الْكَعْبَةِ كَما قالَ اللهُ تَعالى: "  وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ

يارى داد، چنانچه خداى تعالى فرمود: «آنگاه كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى

الْبَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ "  ،

كعبه را بالا مى بردند (مى گفتند:) «پروردگارا! از ما بپذير كه تو شنوا و دانايى»

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ مَدَحَهُ اللهُ تَعالى فِي كِتابِهِ بِقَوْلِهِ: "  وَاذْكُرْ

سلام بر تو اى آنكه خداى تعالى در كتابش چنين توصيف كرده: «و در اين كتاب از

فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً

اسماعيل ياد كن كه او در وعده هايش صادق و رسول و پيامبر بود،

وَكانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَكانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيّاً "  ،

او همواره خانواده اش را به نماز و زكات دستور مى داد و پيوسته مورد رضايت پروردگارش بود»

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ جَعَلَ اللهُ مِنْ ذُرّيَّتِهِ مُحَمَّداً سَيِّدَ الْمُرْسَلِينَ

سلام بر تو اى آنكه خداوند از نسل او حضرت محمّد سرور رسولان

وَخاتَمَ النَّبِيِّينَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى

و خاتم پيامبران(صلى الله عليه وآله) را قرار داد سلام بر تو و بر

أَبِيكَ إِبْراهِيمَ خَلِيلِ اللهِ، وَعَلى أَخِيكَ اِسْحقَ نَبِيِّ اللهِ، اَلسَّلامُ

پدرت ابراهيم خليل الله و بر برادرت اسحاق پيامبر خدا، سلام

عَلَيْكَ وَعَلى جَمِيعِ أَنْبِياءِ اللهِ الْمَدْفُونِينَ بِهذِهِ الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ

بر تو و بر تمام پيامبران الهى كه در اين بقعه مبارك و بزرگ مدفونند،

الْمُعَظَّمَةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلى أُمِّكَ الطّاهِرَةِ الصّابِرَةِ هاجَرَ

سلام و رحمت و بركات خدا بر تو و بر هاجر

وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ، حَشَرَنَا اللهُ فِي زُمْرَتِكُمْ تَحْتَ لِواءِ مُحَمَّد

مادر پاك و شكيبايت، خداوند ما را در زمره شما و زير پرچم پيامبر و خاندانش

صلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ

صلوات الله عليهم محشور سازد و قرار ندهد (اين را) آخرين زيارت از شما،

زِيارَتِكُمْ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ».

و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد.»

پس دو ركعت نماز زيارت بخوان، و ثوابش را به آن حضرت اهدا كن.

زيارت ساير انبياى عظام(عليهم السلام) در حجر اسماعيل

به نيّت زيارت ارواح طيّبه هريك از انبياى عظام الهى سلام الله عليهم اجمعين يا به نيّت زيارت تمامى آنان

مى خوانى زيارتى را كه مرحوم كُلينى در كتاب شريف كافى، ومرحوم شيخ طوسى در تهذيب، وابن قولويه در كامل الزّيارات آورده اند. اين زيارت كه اوّل آن «اَلسَّلامُ عَلى أَوْلِياءِ اللهِ وَأَصْفِيائِهِ...» مى باشد، ودر فصل اوّل اين كتاب به عنوان زيارت جامعه اوّل قرار داده شده، در زيارت همه مرقدهاى متبرّكه جايز است، و پس از پايان آن بسيار بر محمَّد و آل محمَّد صلوات مى فرستى، وبراى خود ومؤمنين ومؤمنات به هر نحو كه بخواهى دعا مى كنى.

دعا درمحلّ ولادت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)

در نزديكى صفا و مروه مى دانى است كه در آنجا كتابخانه اى به نام «مكتبة مكّة المكرّمه» واقع شده، در اين بقعه نور عالم تاب نبىّ اكرم(صلى الله عليه وآله) بر جهانيان تابيد، ودر همين محل مدّتى در كنار مادرش آمنه زندگى نمود. حجّاج محترم اين دعا را در اين مكان مقدّس مى خوانند:

«اَللّهُمَّ بِجاهِ نَبِيِّكَ الْمُصْطَفى، وَرَسُولِكَ الْمُرْتَضى، وَأَمِينِكَ

«خداوندا! به جايگاه پيامبر برگزيده ات و رسول مورد رضايتت كه امين

عَلى وَحْيِ السَّماءِ، طَهِّرْ قُلُوبَنا مِنْ كُلِّ وَصْف يُباعِدُنا عَنْ

وحى آسمانى تواست، دلهاى ما را از آنچه ما را از تو و محبتت دور و مهجور

مُشاهَدَتِكَ وَمَحَبَّتِكَ، وَأَمِتْنَا عَلى مُوالاةِ أَوْلِيائِكَ،

مى سازد پاك ساز، و ما را بر دوستى اوليايت

وَمُعاداةِ أَعْدائِكَ، وَالشَّوْقِ إِلى لِقائِكَ، يا ذَاالْجَلالِ

و دشمنى اعدايت، و به شوق ديدارت، اى ذوالجلال

وَالاِْكْرامِ. اَللّهُمَّ إِنّـِي أَوْدَعْتُ فِي هذَا الْمَحَلِّ الشَّرِيفِ

و الإكرام بميران، خداوندا! من به وديعه سپردم در اين جاى شريف

مِنْ يَوْمِنا هذا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ خالِصاً مُخْلِصاً، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ

از امروز تا روز برپايى رستاخيز ايمان خالص و مخلصم را و گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا

إِلاَّ اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً عَـبْـدُهُ وَرَسُولُهُ».

نيست و حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده او مى باشد.»

دعا دركوه ثَوْر

كوهى است كه در پايين شهر مكّه، تقريباً در دو فرسخى مسجدالحرام واقع شده، در آن كوه غارى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در وقت مهاجرت به جانب مدينه در

آن پنهان شدند، و اين كوه را جبل الثّور ناميده اند،

از آن جهت كه ثور بن عبد مناف زمانى در آن نزول كرده است.

مرحوم شيخ انصارى(رحمه الله) در مناسك اين دعا را براى كوه ثور نقل كرده، كه به قصد رجاء مى خوانى:

«اَللّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّد وَأَمِينِهِ وَصِدّـِيقِهِ يَسِّرْ اُمُورَنا، وَاشْرَحْ

«خداوندا!به جايگاه پيامبرت حضرت مصطفى و رسولت حضرت مرتضى وامينت كارهاى ما را آسان گردان

صُدُورَنا، وَنَوِّرْ قُلُوبَنا، وَاخْتِمْ بِالْخَيْرِ اُمُورَنا،اَللّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ

و سينه هاى ما را گشاده و قلوب ما را نورانى و امور ما را ختم به نيكى فرما خدايا تو از

سِرّـِي وَعَلانِيَتِي فَاقْبَلْ مَعْذِرَتِي، وَتَعْلَمُ حاجَتِي وَتَعْلَمُ ما فِي

نهان و آشكار من آگاهى دارى، عذر من را بپذير و از نياز من با خبرى و نسبت به

نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي ذُنُوبِي، فَإِنَّهُ لا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاّ أَنْتَ. اَللّهُمَّ إِنّـِي

من آگاهى، گناهانم بيامرز كه جز تو كسى نخواهد آمرزيد خدايا من

أَوْدَعْتُ فِي هذَا الْمَحَلِّ الشَّرِيفِ مِنْ يَوْمِنا هذا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ

ايمانم را در اين مكان شريف خالصانه و مخلصانه و در اين روز تا روز قيامت به وديعه

خالِصاً مُخْلِصاً، أَنّـِي أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ

مى گذارم و گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده

وَرَسُـولُــهُ».

و فرستاده اوست.»

اَبواء

اَبواء، نام قريه اى است در سيزده ميلى ميقات جُحفه، كه مادر رسول خدا جناب آمنه بنت وهب پس از زيارت قبر همسرش عبدالله در مدينه، ومراجعت به سوى مكه در آن قريه مريض شد واز دنيا رفت، و در آن محل به خاك سپرده شد.

زيارت آمنه بنت وهب مادرگرامى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)

«اَلسَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الطّاهِرَةُ الْمُطَهَّرَةُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ

«سلام بر تو اى بانوى پاك و پاكيزه، سلام بر تو اى

خَصَّهَا اللهُ بِأَعْلَى الشَّرَفِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ سَطَعَ مِنْ جَبِينِها

آنكه خدايش به برترين شرافت اختصاص داد، سلام بر تو اى آنكه از پيشانيش

نُورُ سَيِّدِ الاَْنْبِياءِ، فَأَضاءَتْ بِهِ الاَْرْضُ وَالسَّماءُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ

نور سرور رسولان درخشيد و زمين وآسمان را روشن ساخت، سلام بر تو

يا مَنْ نَزَلَتْ لاَِجْلِهَا الْمَلائِكَةُ، وَضُرِبَتْ لَها حُجُبُ الْجَنَّةِ،

اى آنكه به خاطرش فرشتگان نازل شدند و سرا پرده بهشتى برايش زده شد،

اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مَنْ نَزَلَتْ لِخِدْمَتِهَا الْحُورُ الْعِينُ، وَسَقَيْنَها مِنْ

سلام بر تو كه حور العين براى خدمتش فرود آمد و او را از

شَرابِ الْجَنَّةِ، وَبَشَّرْنَها بِوِلادَةِ خَيْرِ الاَْنْبِياءِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا أُمَّ

آشاميدنى بهشت نوشانيد و به تولد برترين پيامبران نويدش داد، سلام بر تو اى مادر

رَسُولِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا أُمَّ حَبِيبِ اللهِ، فَهَنِيئاً لَكِ بِما آتَاكِ

رسول خدا، سلام بر تو اى مادر حبيب خدا، گوارا باد تو را بر آن چيزى كه

اللهُ مِنْ فَضْل، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَعَلى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ

خدا از فضل و كرم به تو عطا فرمود. سلام بر تو و بر پيامبر خدا، درود خدا براو

وَآلِهِ، وَرَحْمَـةُ اللهِ وَبَرَكاتُـهُ».

و بر آلش و رحمت و بركات خدا بر شما باد.»

زيارت شهداي بَـدر

در رمضان سال دوّم هجرى، جنگ بدر كبرى در آنجا به وقوع پيوست كه در جريان آن چهارده تن از اصحاب آن حضرت به شهادت رسيدند، در زيارت آن شهدا مى گويى:

«اَلسَّلامُ عَلى رَسُولِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلى نَبِيِّ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلى

«سلام بر رسول خدا، سلام بر پيامبر خدا، سلام بر

مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلى أَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرِينَ، اَلسَّلامُ

محمّد بن عبدالله، سلام بر اهل بيت پاكش، سلام

عَلَيْكُمْ أَيُّها الشُّهَداءُ الْمُؤْمِنُونَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَهْلَ بَيْتِ

بر شما اى شهداى با ايمان، سلام بر شما اى خاندان

الاِْيمانِ وَالتَّوْحِيدِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ دِينِ اللهِ وَأَنْصارَ

ايمان و توحيد، سلام بر شما اى ياوران دين خدا، و ياران

رَسُولِهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ

رسول او(صلى الله عليه وآله) سلام بر شما كه شكيبايى ورزيديد

فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، أَشْهَدُ أَنَّ اللهَ قَدِ اخْتارَكُمْ لِدِينِهِ وَاصْطَفاكُمْ

و نيكو سرايى است سراى آخرت گواهى دهم كه خداوند شما را براى دينش برگزيد

لِرَسُولِهِ، وَأَشْهَدُ أَنَّكُمْ قَدْ جاهَدْتُمْ فِي اللهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَنَصَرْتُمْ

و براى پيامبرش انتخاب كرد و گواهى دهم كه شما حقّ جهاد در راه او را گزارديد و يارى

لِدِينِ اللهِ وَسُنَّةِ رَسُولِهِ، وَجُدْتُمْ بِأَنْفُسِكُمْ دُونَهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّكُمْ

دين خدا و پيامبر او كرديد و در برابر او جانفشانى نموديد و گواهى دهم

قُتِلْتُمْ عَلى مِنْهاجِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ،

كه شما در راه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) سير نموديد

فَجَزاكُمُ اللهُ عَنْ نَبِيِّهِ وَعَنِ الاِْسْلامِ وَأَهْلِهِ أَفْضَلَ الْجَزاءِ، وَعَرَّفَنا

پس خداوند از سوى پيامبرش و از اسلام و اهل اسلام بهترين پاداش را به شما عنايت فرمايد

فِي مَحَلِّ رِضْوانِهِ وَمَوْضِعِ إِكْرامِهِ مَعَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ

و ما را در بهشت و محل كرامتش با پيامبران و صديقان

وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِينَ، وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً، أَشْهَدُ أَنَّكُمْ حِزْبُ

و شهدا و صالحان آشنا سازد كه آنان بهترين رفيق اند و گواهى دهم كه شماييد

اللهِ، وَأَنَّ مَنْ حارَبَكُمْ فَقَدْ حارَبَ اللهَ، وَأَنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ

حزب الله و هر كس با شما بستيزد با خداوند جنگيده است و اينك شما از مقربين

الْفائِزِينَ، اَلَّذِينَ هُمْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ، فَعَلى مَنْ قَتَلَكُمْ

و رستگارانيد آنان كه نزد پروردگارشان زنده اند و روزى مى خورند

لَعْنَةُ اللهِ وَالْمَلائِكَةِ وَالنّاسِ أَجْمَعِينَ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ

و لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر آنانكه شما را كشتند و سلام و رحمت و بركات

اللهِ وَ بَرَكاتُهُ».

خداوند بر شما باد.»

ربذه

«ربذه» در فاصله حدود 200 كيلومترى شمال شرقى مدينه در كوه هاى حجاز غربى، بر خط طولى 41-18 و خط عرضى 24-40 قراردارد. نزديك ترين راه براى رسيدن به آن، از راه قصيم به مدينه است كه حدود70كيلومترازمدينه فاصله دارد.( ميقات حج، ش48، ربذه كجاست؟ سيد على قاضى عسكر)جناب ابوذر غفارى و جمعى از صحابه در آن جا مدفون مى باشند.ومستحبّ است ابوذر را به اين عبارات زيارت كنيد:

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبا ذَرِّ الْغِفارِيُّ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا صاحِبَ

«سلام بر تو اى ابوذر غفارى، سلام بر تو اى يار

رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ،

رسول خدا درود و سلام و رحمت و بركات خدا بر رسول خدا باد

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ قالَ فِي حَقِّهِ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ

سلام بر تو اى آنكه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) درباره ات فرمود:

وَآلِهِ : ما أَقَلَّتِ الْغَبْراءُ وَلا أَظَلَّتِ الْخَضْراءُ عَلى ذِي لَهْجَة

«زمين حمل نكرده و آسمان سايه نگسترانيده بر گوينده اى

أَصْدَقَ مِنْ أَبِي ذَرّ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ نَطَقَ بِالْحَقِّ، وَلَمْ يَخَفْ

راستگوتر از ابى ذّر»، سلام بر تو اى كه سخن حق گفتى و در راه خدا

فِي اللهِ لَوْمَةَ لائِم، وَلا ظُلْمَ ظالِم، أَتَيْتُكَ زائِراً شاكِراً لِبَلائِكَ فِي

ازسرزنش سرزنشگرىونه ازستم ستمگرى بيمى به خودراه ندادى،به زيارتت آمده ام درحالى كه براى آنچه درراه اسلام ديدى

الاِْسْلامِ، فَأَسْأَلُ اللهَ الَّذِي خَصَّكَ بِصِدْقِ اللَّهْجَةِ وَالْخُشُونَةِ

شكرگزارم و از خدايى كه ترا به راستگويى

فى ذاتِ اللهِ وَمُتابَعَةِ الْخَيِّرِينَ الْفاضِلِينَ أَنْ يُحْيِيَنِي حَياتَكَ،

نستوهى و پيروى از نيكوكاران برتر اختصاص داد مى خواهم كه مرا زندگى

وَيُمِيتَنِي مَماتَكَ ، وَيَحْشُرَنِي مَحْشَرَكَ، عَلى إِنْكارِ ما أَنْكَرْتَ،

و مرگى چون تو ببخشد، چون تو محشورم سازد. بر انكار آنچه انكار كردى

وَمُنابَذَةِ مَنْ نابَذْتَ، جَمَعَ اللهُ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ وَبَيْنَ رَسُولِهِ وَآلِهِ

و مخالفت آنكه با او مخالفت كردى، خداوند بين ما و شما و رسولش و اهلبيت او

صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ فِي مُسْتَقَرِّ رَحْمَتِهِ، وَالسَّلامُ عَلَيْكَ

ـ كه درود خداوند بر او باد ـ جمع كند در جايگاه رحمتش و درود و

وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُـهُ».

رحمت و بركات خداوند بر او باد.»

0000000000

روايات درباب مكه معظمه

0000000000

نام هاى مكّه درقرآن وروايات

0000000000

قـرآن

إِنَّ أَوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ* فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ (آل عمران : 96 و 97) نخستین خانه‌ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است. در آن، نشانه‌های روشن، (از جمله) مقام ابراهیم است؛ و هر کس داخل آن [= خانه خدا] شود؛ در امان خواهد بود، و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند. و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بی‌نیاز است.

0000000000

حديـث

1- امام على عليه السّلام ـ در پاسخ مردى از شاميان كه پرسيد: «چرا مكّه را «امّ القرى» ناميده اند؟» ـ : زيرا زمين از زير آن گسترده شده است.

2- امام على عليه السّلام ـ در پاسخ كسى كه پرسيد: «جايگاه مكّه نسبت به بكّه چيست؟» فرمود  : مكّه، اطراف حرم است و بكّه جاى خانه خدا (كعبه) است. پرسيد : چرا «مكّه» ناميده شده است؟ فرمود: چون خداوند متعال، زمين را از زير اين شهر گسترده است. پرسيد: پس چرا «بكّه» ناميده شده است؟ فرمود: چون كه اين شهر، چشم جبّاران وگنهكاران را گريانده است.

3- امام باقر عليه السّلام : بكّه جايگاه خانه خداست و مكّه، حرم است و اين همان سخن خداوند است «هر كس وارد آن شود، ايمن است»

4- امام صادق عليه السّلام : محلّ خانه خدا «بكّه» است و آبادى «مكّه» است.

5- عبدالله بن سنان: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: چرا به كعبه، بكّه گفته اند؟ فرمود: به خاطر گريه مردم در اطراف آن و در خود آن.

6- امام صادق عليه السّلام : مكّه را از اين جهت «بكّه» گفته اند كه مردم در آن (هنگام طواف) به يكديگر فشار مى آورند (و يكديگر را هل مى دهند)

7- معاوية بن عمّار: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم: در مكّه به نماز مى ايستم، در حالى كه در برابر من زن نشسته است يا عبور مى كند. حضرت فرمود: اشكالى ندارد. مكّه را به اين جهت بكّه گفته اند كه در آن زنان و مردان به هم مى خورند (و ازدحام پديد مى آيد)

8- امام كاظم عليه السّلام ـ در پاسخ سؤال على بن جعفر كه پرسيد: چرا مكّه را بكّه مى گويند؟ ـ : چون مردم يكديگر را با دست هايشان هُل مى دهند و اين جز در مسجد الحرام پيرامون كعبه نيست.

9- امام رضا عليه السّلام : مكّه را از اين رو مكّه گفته اند كه مردم در آن جا (در جاهليّت) سوت مى كشيدند. كسى را هم كه آهنگ اين شهر مى كرد، مى گفتند قَد مَكا (سوت كشيد) و اين همان سخن خداوند است كه فرمود: «و نمازشان كنار خانه خدا، جز سوت كشيدن و دست زدن نبود» مُكاء، سوت كشيدن است و تصديه، كف زدن .

10- امام صادق عليه السّلام : نام هاى مكّه پنج است: امّ القرى، مكّه، بكّه، بسّاسه يعنى نابود كننده، چون مردم وقتى در مكه ظلم مى كردند، آنان را بيرون مى كرد و هلاك مى ساخت و امّ رُحم، چرا كه هرگاه معتكف مكه مى شدند، مورد رحمت قرار مى گرفتند.

0000000000

فضيلت مكّه

0000000000

قـرآن

سوره ابراهيم : وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِی وَبَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ«35» رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِیرًا مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَمَنْ عَصَانِی فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِیمٌ«36» رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّیتِی بِوَادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیقِیمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یشْكُرُونَ«37» رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ وَمَا یخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَیءٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ«38»  (به یاد آورید) زمانی را که ابراهیم گفت: «پروردگارا! این شهر (= مکه) را شهر امنی قرار ده! و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار! پروردگارا! آنها (= بتها) بسیاری از مردم را گمراه ساختند! هر کس از من پیروی کند از من است؛ و هر کس نافرمانی من کند، تو بخشنده و مهربانی! پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی‌آب و علفی، در کنار خانه‌ای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزی ده؛ شاید آنان شکر تو را بجای آورند! پروردگارا! تو می‌دانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار می‌کنیم؛ و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست!

سوره بلد : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ«1» وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ«2» وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ«3»  قسم به این شهر مقدس (= مکه)، شهری که تو در آن ساکنی، و قسم به پدر و فرزندش (= ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل ذبیح)،

حديـث

1- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : مكّه شهرى است كه خداوند، آن را و حرمتش را بزرگ داشته است. مكّه را هزار سال پيش از آن كه چيزى از زمين را بيافريند آفريد و آن را پُر از فرشتگان قرار داد و مدينه را به بيت المقدس وصل كرد. آنگاه پس از هزار سال، در يك آفرينش، همه زمين را آفريد.

2- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : خداوند از هر چه آفريده است، برگزيده اى دارد ... امّا برگزيده او از سرزمينها مكّه، مدينه و بيت المقدّس است.

3- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ـ خطاب به مكّه ـ : من مى دانم كه تو حرم امن خدايى و نزد خدا محبوب ترين شهرهايى.

4- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : در حَزْوَره (جايى در بازار مكّه) ايستاده بود ـ : به خدا سوگند تو بهترين زمين خدا و محبوب ترين سرزمين نزد خداى بزرگى و اگر نبود اينكه مرا از تو بيرون كردند، بيرون نمى رفتم.

5- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ـ خطاب به مكّه ـ : چه شهر پاكى! و چه قدر نزد من محبوبى! اگر نبود كه قوم من مرا از تو بيرون كردند، در جايى جز تو ساكن نمى شدم.

6- امام باقر عليه السّلام : كسى كه در مكّه بخوابد، همچون كسى است كه در شهرهاى ديگر به تهجّد و شب زنده دارى پردازد.

7- ميسر: حدود پنجاه نفر بوديم كه در خيمه، در محضر امام باقر عليه السّلام نشسته بوديم. پس از سكوت طولانى ما، حضرت فرمود: ... آيا مى دانيد منزلت كدام سرزمين نزد خدا بيشتر است؟ هيچ كس سخنى نگفت. حضرت خود، جواب خويش را داد: آن، مكّه است، مكةُ الحَرام كه خداوند آن را به عنوان حرم خويش پسنديده و خانه اش را در آن قرار داده است.

8- امام صادق عليه السّلام : محبوب ترين سرزمين نزد خداوند، مكّه است و هيچ خاكى نزد خداوند محبوب تر از خاك آن و هيچ سنگى محبوب تر از سنگ آن و هيچ درخت و كوه و آبى نزد خداوند محبوب تر از درخت و كوه و آب آن نيست.

9- امام صادق عليه السّلام : در سنگ نوشته اى چنين يافتند: منم خدا، صاحبِ بكّه كه وقتى آسمانها و زمين و خورشيد و ماه را آفريدم، مكّه را آفريدم و هفت فرشته را بر گردِ آن گماشتم. در آب و شير، براى مردمش بركت دارد، روزىِ آن از راههايى، از بالايش و پايينش و از تپّه مى آيد.

10- امام صادق عليه السّلام : ابراهيم عليه السّلام در صحرايى در شام فرود آمده بود. خداوند به او وحى كرد ... سپس فرمانش داد تا اسماعيل و مادرش را بيرون ببرد. ابراهيم عليه السّلام گفت: خدايا به كجا؟ فرمود: به حرم من و جايگاه امنِ من و نخستين قطعه اى از زمين كه آفريدم و آن مكّه است.

11- امام صادق عليه السّلام : كسى كه مايه آزارى را از راه مكّه بردارد، خداوند براى او حسنه اى مى نويسد وهر كس را كه خدا برايش حسنه بنويسد، عذابش نمى كند.

12- على بن مهزيار: از امام هادى عليه السّلام پرسيدم: ماندن در مكّه خوبتر است، يا بيرون رفتن به بعضى از شهرها؟ حضرت نوشت: ماندگار شدن كنار خانه خدا برتر است.

0000000000

ايمنى هر ترسانى كه وارد آن شود

0000000000

قـرآن

سوره ابراهيم : وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِی وَبَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ«35» رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِیرًا مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَمَنْ عَصَانِی فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِیمٌ«36» رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّیتِی بِوَادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیقِیمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یشْكُرُونَ«37» رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ وَمَا یخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَیءٍ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ«38»  (به یاد آورید) زمانی را که ابراهیم گفت: «پروردگارا! این شهر (= مکه) را شهر امنی قرار ده! و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار! پروردگارا! آنها (= بتها) بسیاری از مردم را گمراه ساختند! هر کس از من پیروی کند از من است؛ و هر کس نافرمانی من کند، تو بخشنده و مهربانی! پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی‌آب و علفی، در کنار خانه‌ای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزی ده؛ شاید آنان شکر تو را بجای آورند! پروردگارا! تو می‌دانی آنچه را ما پنهان و یا آشکار می‌کنیم؛ و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست!

سوره آل عمران : اِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِینَ«96» نخستین خانه‌ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است. فِیهِ آیاتٌ بَینَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیهِ سَبِیلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِی عَنِ الْعَالَمِینَ«97» در آن، نشانه‌های روشن، (از جمله) مقام ابراهیم است؛ و هر کس داخل آن [= خانه خدا] شود؛ در امان خواهد بود، و برای خدا بر مردم است که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند. و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده)، خداوند از همه جهانیان، بی‌نیاز است.

َإِذْ جَعَلْنَا الْبَیتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَنْ طَهِّرَا بَیتِی لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاكِفِینَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ«125»

و (به خاطر بیاورید) هنگامی که خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم! و (برای تجدید خاطره،) از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید! و ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که: «خانه مرا برای طواف‌کنندگان و مجاوران و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان، پاک و پاکیزه کنید!»

سوره عنكبوت : أَوَلَمْ یرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَیتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یكْفُرُونَ«67» آیا ندیدند که ما حرم امنی (برای آنها) قرار دادیم در حالی که مردم را در اطراف آنان (در بیرون این حرم) می‌ربایند؟! آیا به باطل ایمان می‌آورند و نعمت خدا را کفران می‌کنند؟!

سوره قصص : وَقَالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدَى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَمًا آمِنًا یجْبَى إِلَیهِ ثَمَرَاتُ كُلِّ شَیءٍ رِزْقًا مِنْ لَدُنَّا وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا یعْلَمُونَ«57» آنها گفتند: «ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم، ما را از سرزمینمان می‌ربایند!» آیا ما حرم امنی در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات هر چیزی (از هر شهر و دیاری) بسوی آن آورده می‌شود؟! رزقی است از جانب ما؛ ولی بیشتر آنان نمی‌دانند!

سوره تين : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالتِّینِ وَالزَّیتُونِ«1» قسم به انجیر و زیتون (یا: قسم به سرزمین شام و بیت المقدس)، وَطُورِ سِینِینَ«2» و سوگند به «طور سینین»، وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ«3» و قسم به این شهر امن (= مکه)،

حديـث

1- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : هر كس انسانى را بكشد يا گناهى كند، سپس به حرم پناه آورد، ايمن است. تا وقتى در حرم است، از او قصاص نمى شود، دستگير و اذيّت نمى شود، به او پناه داده نمى شود و به او غذا و آب داده نمى شود، با او داد وستد نمى شود، نه مهمان مى كند ونه مهمان مى شود.

2- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : آگاه باشيد ، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر كسى كه در اسلام، چيزى پديد آورد (وجنايتى كند)، يعنى در محدوده حِلّ، جرمى مرتكب شود و آنگاه به حرم پناهنده شود. پس كسى او را پناه ندهد و يارى نكند و مهمان نكند تا آن كه از حرم به حِلّ بيرون آيد، آنگاه بر او حدّ جارى شود.

3- محمد بن مسلم: از امام باقر عليه السّلام درباره اين آيه پرسيدم «ومن دخله كانَ آمِناً؛ و هر كس وارد مكه شود ايمن است». فرمود: هر هراسناكى در آن ايمن است، تا وقتى كه حدّى از حدود الهى كه بايد اجرا شود بر گردن او نباشد. گفتم : پس آيا هر كه با خدا و رسولش بجنگد و در زمين فساد كند، در آن جا ايمن است؟ فرمود: او همچون كسى است كه در راه كمين مى كند وگوسفند يا چيزى را مى ربايد، امام هرگونه كه بخواهد با او رفتار مى كند.

4- امام صادق عليه السّلام ـ در پاسخ حلبى كه درباره سخن خداوند «هر كه وارد آن شود ايمن است» پرسيده بود ـ : هرگاه كسى در غير حرم جنايتى مرتكب شود، سپس به حرم بگريزد. هيچ كس حق ندارد او را در حرم دستگير كند، ولى از بازار رفتن و داد و ستد و خوراك و آشاميدنى او را منع مى كنند و با او حرف نمى زنند. وقتى چنين كنند، اميد است كه از حرم بيرون آيد و دستگير شود. و اگر در حرم جنايتى كند، در حرم بر او حدّ جارى مى شود، چرا كه او حرمت حرم را نگاه نداشته است.

5- معاوية بن عمّار: از امام صادق عليه السّلام درباره مردى پرسيدم كه فردى را در حِلّ كشته، سپس وارد حرم شده است. حضرت فرمود: او را نمى كشند و غذا و آب به او نمى دهند، با او داد و ستد نمى كنند و پناهش نمى دهند، تا از حرم بيرون آيد، آنگاه حدّ بر او جارى مى شود. گفتم: درباره مردى كه در حرم مرتكب قتل و دزدى شده، چه مى گوييد؟ فرمود: درحرم با ذلّت بر او حدّ جارى مى شود چرا كه او حرمتى براى حرم نديده با آن كه خداوند فرموده است: «هركس به شما تعدّى كرد، به او همانگونه تعدّى كنيد كه او به شما تعدّى كرده است»؟ فرمود: اين آن جاست كه در حرم باشد، در قرآن است: «هيچ تجاوزى نيست مگر بر ستمكاران»

0000000000

ايمنى حيوانات وحشى و پرندگان در مكّه

0000000000

1- عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السّلام درباره اين آيه كه «هر كه وارد آن شود ايمن است»، پرسيد: «خداوند، حَرَم را قصد كرده است يا كعبه را؟» فرمود: هر كس از آدميان به صورت پناهنده وارد حرم شود، از خشم خدا ايمن

است و هر حيوان وحشى و پرنده اى وارد آن شود، ايمن از آن است كه مورد هجوم يا آزار قرار گيرد، تا آن كه از حرم بيرون رود.

2- از امام صادق عليه السّلام درباره پرنده اى اهلى كه زنده وارد حرم كرده اند، پرسيدند. حضرت فرمود: دست به آن نزنند، چون خداى متعال مى فرمايد: «هر كه داخل حرم شود، ايمن است».

3- محمد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام درباره آهويى پرسيد كه وارد حرم شده است. فرمود: آن را نگيرند و دست به آن نزنند. خداوند مى فرمايد: «هر كه داخل حرم شود، ايمن است».

0000000000

آن چه در مكه حرمت ندارد

0000000000

1- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : پنج حيوان است كه در حرم كشته مى شود: موش، عقرب، كلاغ، زاغ و سگ هار.

2- امام صادق عليه السّلام : در حرم و در حال احرام چند حيوان كشته مى شود: افعى، مارِ بد (و خطرناك)، عقرب و موش كه فاسقك است. كلاغ و زاغ هم با سنگ، رانده مى شود. اگر دزدان متعرض تو شوند، دفاع كن.

3- امام صادق عليه السّلام : كشتن كك، شپش و پشه در حرم، اشكالى ندارد.

0000000000

نكته

از كارهاى حرام در حرم، كشتن و صيد حيوان است، ولى حيوانات فراوانى از اين حكم، استثنا شده اند كه نام آن ها را مى آوريم و شرح و بسط احكام آن را به محلّ خود در كتاب هاى فقهى ارجاع مى دهيم. اين حيوانات عبارت اند از:

همه مارهاى بد، عقرب، موش، مورچه، پشه، شپش، كك، حيوانات درنده و پرندگان شكارى. برخى روايات، دزدى را كه به دارايى مردم و آبروى آنان دستبرد مى زند از جمله همين بى حرمتان مى دانند و مى توان آن را يك قاعده عمومى دانست، يعنى هر چه بر انسان دست مى يازد و تجاوز مى كند، حكم حرمت حرم از او برداشته مى شود، پوشيده نماند كه سر بريدن چهار پايان حلال گوشت جهت تأمين خوراك، جايز است.

0000000000

آنچه درمكه انجامش حرام است

0000000000

شكستن امنيّت

0000000000

قـرآن

وَاقْتُلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلَا تُقَاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى یقَاتِلُوكُمْ فِیهِ فَإِنْ قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِینَ«بقره191» و آنها را [= بت پرستانی که از هیچ گونه جنایتی ابا ندارند] هر کجا یافتید، به قتل برسانید! و از آن جا که شما را بیرون ساختند [= مکه‌]، آنها را بیرون کنید! و فتنه (و بت پرستی) از کشتار هم بدتر است! و با آنها، در نزد مسجد الحرام (در منطقه حرم)، جنگ نکنید! مگر اینکه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر (در آن جا) با شما پیکار کردند، آنها را به قتل برسانید! چنین است جزای کافران!

0000000000

حديـث

-1 پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ـ در روز فتح مكّه ـ : خداوند روزى كه آسمانها و زمين را آفريد، مكّه را حرام ساخت و تا برپايى قيامت نيز حرام است و براى هيچ كس پيش از من حلال نشده و براى احدى پس از من نيز حلال نخواهد شد و براى من جز ساعتى از يك روز، حلال نشده است.

-2 عمرو بن سعيد، گروههايى را به مكّه اعزام مى كرد. ابو شريح به او گفت: اى امير! اجازه بده سخنى را از قول پيامبر صلّى الله عليه و آله در فرداى روز فتح مكّه برايت بازگويم. دو گوشم شنيد و با قلبم دريافتم و دو چشمم ديد هنگامى كه پيامبر آن سخن را گفت. پس از حمد و ثناى خدا فرمود: مكه را خداوند حرام كرده، ولى مردم حرامش ندانستند! براى هيچ كس كه به خدا وقيامت ايمان دارد حلال نيست كه در آن، خونى بريزد و درختى را قطع كند. پس اگر كسى در پى رخصت بود وبه جنگ پيامبر صلّى الله عليه و آله در مكه استنادكرد،بگوييد: خداوند به پيامبرش اجازه داد و به شما اجازه نداده است. همانا خداوند تنها يك ساعت از يك روز را در آن به من اجازه داد. سپس احترام امروزش مثل احترام ديروز بازگشت. (اين سخن را) حاضر به غايب برساند!

-3 امام على عليه السّلام : با شمشيرها به سوى حرم بيرون نرويد و هيچ يك از شما در حالى كه در برابرش شمشير است نماز نخواند، چرا كه قبله، ايمن است.

-4 ابوبصير : از امام صادق عليه السّلام درباره كسى پرسيدم كه مى خواهد به مكه يا مدينه، برود، آيا همراه داشتن سلاح براى او مكروه است؟ فرمود: اشكالى ندارد كه سلاح از شهر خود بيرون ببرد، ولى وقتى وارد مكه مى شود، آن را آشكار نسازد.

-5 امام صادق عليه السّلام : سزاوار نيست كه سلاح وارد حرم كند، مگر آن كه آن را در كيسه اى بگذارد يا با پيچيدن آن در چيزى، پنهانش كند.

0000000000

ورود غير مسلمان

0000000000

قـرآن

«و ما خانه (خدا) را براى مردم جايگاه تجمّع و ايمن قرار داديم و از «مقام ابراهيم»، جايگاه نماز برگزينيد. و به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و معتكفان (براى عبادت) و راكعان و ساجدان پاك سازيد».

«اى آنان كه ايمان آورده ايد! يقيناً مشركان نجس اند. پس از اين سال، به مسجد الحرام نزديك نشوند و اگر از تهيدستى بيم داشتيد، خداوند اگر بخواهد، از فضل خويش بى نيازتان خواهد كرد. همانا خداوند، داناى حكيم است».

حديـث

-1 حنان: به امام صادق عليه السّلام گفتم: «چرا به خانه خدا «بيت الله الحرام» گويند؟» فرمود: چون كه بر مشركين حرام است، وارد آن شوند.

-2 امام صادق عليه السّلام : ذمّيان (اهل كتاب در پناه حكومت اسلام) وارد حرم و سرزمين هجرت نشوند و از اين دو جا بيرون مى شوند.

-3 امام صادق عليه السّلام : درباره اين آيه كه «خانه ام را براى طواف كنندگان ومعتكفان و ركوع و سجود كنندگان پاك سازيد» فرمود: يعنى خانه خدا را از مشركان دور نگهداريم.

0000000000

شكار و كندن درخت

0000000000

-1 پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ـ روز فتح مكّه ـ : اين شهرى است كه خداوند روزى كه آسمانها و زمين را آفريد، حرمتش بخشيد و اين شهر، با حرمت خدا تا روز قيامت حرام است، نه خارَش چيده مى شود، نه شكارش رمانده مى شود، نه يافته شده اش برداشته مى شود، مگر كسى بخواهد اعلام

كند، (تا صاحبش پيدا شود) و گياهان تازه روييده اش چيده نمى شود. عبّاس گفت: يا رسول الله، جز گياهِ «اِذْخِر»، كه براى تزيين و براى خانه هايشان است. پيامبر فرمود: جز اِذخر.

-2 پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : گياه حرم چيده نمى شود، درخت آن و خار آن قطع نمى شود و شكارش رمانده نمى شود...، پس هر كه را ديديد كه گياه حرام را چيده يا درختش را قطع كرده يا شكارش را رمانده است، براى شما رواست كه ناسزايش بگوييد يا پشت او را ـ در حدّى كه در حرم حلال است ـ به درد آوريد.

-3 امام باقر عليه السّلام : خداوند حرام ساخته كه گياه حرمش چيده يا درخت آن قطع شود ـ مگر گياه اِذخرـ يا پرنده آن صيد گردد.

-4 امام صادق عليه السّلام : از درخت مكّه جز درخت خرما و درخت ميوه، كنده نمى شود .

-5 امام صادق عليه السّلام : هرچه كه در حرم مى رويد، بر همه مردم حرام است (چيدنش) مگر آن چه را خودت رويانده و كاشته اى.

0000000000

ذبح شكار

0000000000

-1 امام صادق عليه السّلام : شكار را در حرم نبايد ذبح كرد، هر چند در بيرون حرم صيد شده باشد.

-2 شهاب بن عبد ربّه: به امام صادق عليه السّلام گفتم: با جوجه هايى كه از غير مكّه مى آورند سَحرى مى خورم. آن ها را در حرم ذبح مى كنند و با آن سَحرى مى خورم. حضرت فرمود: سحرىِ تو سحرى بدى است. آيا نمى دانى آن چه را زنده وارد حرم كنند، ذبح و نگهداشتن آن بر تو حرام است؟

-3 امام صادق عليه السّلام : در مكّه، جز شتر، گاو، گوسفند و مرغ، نبايد ذبح شود.

0000000000

آنچه درمكه انجامش سزاواراست

0000000000

نماز

0000000000

-1 امام على عليه السّلام : نماز خواندن در مكه و مدينه، برابر با هزار نماز است.

-2 امام سجّاد عليه السّلام : هركس در مكّه هفتاد ركعت نماز بخواند و در هر ركعت «قل هو الله» و «انا انزلناه» و آيه سخره و آية الكرسى را بخواند، جز به مرگِ شهادت، نخواهد مُرد و كسى كه در مكّه غذا بخورد، همچون روزه دار در شهرهاى ديگر است و يك روز روزه در مكّه برابر با روزه يك سال در جاهاى ديگر است و كسى كه در مكّه راه برود، در حال عبادت خداست.

-3 ابراهيم بن شيبه: به امام باقر عليه السّلام نامه نوشتم و از تمام خواندن نماز در حرم خدا و پيامبر پرسيدم. حضرت نوشت: پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله زياد نماز خواندن در اين دو حرم را دوست داشت پس تو نيز زياد نماز بخوان و تمام بخوان.

0000000000

روزه

0000000000

-1 پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : كسى كه ماه رمضان در مكّه باشد و همه آن ماه را روزه بگيرد و تا آن جا كه مى تواند نماز بخواند، خداوند براى او پاداش صد هزار رمضان در غير مكّه را مى نويسد و براى او هر روز يك حسنه و هر شب يك حسنه مى نويسد.

-2 امام سجّاد عليه السّلام : يك روز روزه در مكّه، برابر با روزه يك سال در جاى ديگر است.

0000000000

ختم قرآن

0000000000

-1 امام سجّاد عليه السّلام : هر كس در مكه ختم قرآن كند، نميرد تا آن كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله را ببيند و جايگاهش را در بهشت بنگرد.

-2 امام باقر عليه السّلام : هر كس كه در مكّه از جمعه تا جمعه يا در كمتر يا بيشتر از آن ختم قرآن كند و پايان آن روز جمعه باشد، براى او پاداش و حسنات از اولين جمعه اى كه در دنيا بوده تا آخرين جمعه اى كه در دنيا خواهد بود، نوشته مى شود. اگر در روزهاى ديگر نيز ختم كند، همين طور است.

0000000000

انفاق

0000000000

-1 امام صادق عليه السّلام : مكّه، حرم خدا و حرم پيامبر و حرم اميرالمؤمنين عليه السّلام است. نماز در آن صدهزار نماز است و يك درهم انفاق در آن برابر با صد هزار درهم است. مدينه نيز حرم خدا و رسولِ خدا و اميرالمؤمنين صلوات الله عليهما است، نماز در آن ده هزار برابر و يك درهم انفاق در آن ده هزار درهم است. كوفه هم حرم خدا و پيامبر واميرالمؤمنين عليهما السّلام است، نماز در آن همچون هزار نماز است و يك درهم انفاق در آن هزار درهم است.

0000000000

آداب ورودوخروج مكه

0000000000

آداب ورود به مكّه

0000000000

الف ـ احرام

0000000000

1- امام باقر عليه السّلام ـ در پاسخ محمد بن مسلم كه پرسيد: «آيا كسى مى تواند بدون احرام وارد مكه شود؟» فرمود: نه، مگر بيمار ، يا كسى كه اسهال دارد.

2- امام صادق عليه السّلام : خداوند مسجد الحرام را به خاطر كعبه، حرام قرار داد و حرم را به خاطر مسجد الحرام و احرام را به خاطر حرم واجب كرد.

3- امام كاظم عليه السّلام : هركس از مكّه به اندازه ده ميل فاصله داشته باشد، جز با احرام وارد آن نشود.

0000000000

ب ـ غسل

0000000000

1- ابن عمر: پيامبر براى ورود به مكّه، در «فخّ» غسل كرد.

2- حلبى: امام صادق عليه السّلام به ما دستور داد پيش از آن كه داخل مكه شويم، در فخّ غسل كنيم.

3- امام صادق عليه السّلام : هرگاه به حرم رسيدى ـ ان شاء الله ـ هنگام ورود، غسل كن و اگر جلوتر رفتى در «بئر ميمون» يا فخّ يا در منزل خود در مكّه غسل كن.

4- امام صادق عليه السّلام : خداوند به حضرت ابراهيم عليه السّلام فرمان داد، تا حج گزارد و اسماعيل را هم همراه خود حج دهد و او را ساكن حرم سازد. هر دو به آهنگ حرم بر شترى سرخ سوار شدند، در حالى كه جز جبرئيل همراهشان نبود. چون به حرم رسيدند، جبرئيل به او گفت: اى ابراهيم! فرود آييد و پيش از آن كه وارد حرم شويد، غسل كنيد. آن دو فرود آمدند و غسل كردند.

5- امام صادق عليه السّلام : خداوند در كتابش مى فرمايد: «خانه ام را براى طواف كنندگان و پرستشگران و راكعان و ساجدان، پاك كنيد». پس سزاوار است كه بنده جز با پاكى وارد مكّه نشود، عرق خود را شسته و آلودگى را زدوده، غسل كند.

0000000000

ج ـ تواضع و خشوع

0000000000

1- معاوية بن عمار از امام صادق عليه السّلام چنين روايت كرده است كه فرمود: هر كس با آرامش وارد مكه شود، آمرزيده مى شود. پرسيدم: «چگونه با آرامش وارد آن شود؟» فرمود: بدون حالت تكبّر و غرور وارد شود.

2- اسحاق بن عمار روايت مى كند كه امام صادق عليه السّلام فرمود: هيچ كس با آرامش وارد مكه نمى شود، مگر آن كه آمرزيده شود. گفتم: آرامش و سكينه چيست؟ فرمود: «اينكه تواضع كند».

3- ابان بن تغلب: با امام صادق عليه السّلام در بين راه مكّه و مدينه همسفر بودم. چون به حرم رسيد، فرود آمد و غسل كرد و كفشهايش را در دستان خود گرفت. سپس پابرهنه به حرم وارد شد. من نيز مانند او كردم. فرمود: اى ابان! هر كه از روى تواضع در برابر خدا آنگونه عمل كند كه من كردم، خداوند صد هزار گناه از او محو مى كند، صد هزار حسنه براى او مى نويسد و صد هزار درجه براى او بنا مى نهد و صد هزار حاجت از او بر مى آورد.

4- امام صادق عليه السّلام : بنگريد هرگاه يكى از شما به وادى مكّه سرازير شد، جامه هاى كهنه خويش را بپوشيد، چرا كه هيچ كس نيست كه به وادى مكّه فرود آيد و در دلش هيچ كبرى نباشد مگر آن كه آمرزيده شود.

0000000000

د ـ ورود از بالاى آن

0000000000

1- عايشه: چون پيامبر به مكّه آمد، از بالاى آن وارد شد و از پايين و جنوب آن خارج گشت.

2- امام صادق عليه السّلام ـ در وصف حج پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ، فرمود ـ : پيامبر از بالاى مكه از عقبه و گردنه مدنى ها وارد شد و از پايين مكه از ذى طوى، بيرون شد.

3- يونس بن يعقوب: به امام صادق عليه السّلام گفتم: «از كجا وارد مكّه شوم، در حالى كه از مدينه آمده باشم؟» فرمود: از بالاى مكه وارد شو. و هرگاه كه به قصد مدينه خارج شدى، از پايين مكه بيرون شو.

0000000000

آداب خروج از مكّه

0000000000

الف ـ صدقه دادن

0000000000

1- امام صادق عليه السّلام : هرگاه خواستى از مكّه بيرون شوى، يك درهم خرما بخر و آن را مشت مشت، صدقه بده، اين كفّاره گناهان تو در احرام و مدّت اقامتت در مكّه خواهد بود.

0000000000

ب ـ خروج از پائين آن

0000000000

ابن عمر: پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله از راه مسجد شجره از مدينه بيرون مى رفت و از راه معرّس وارد مى شد. و هرگاه وارد مكّه مى شد، از بلندىِ شمال وارد مى شد و از بلندى پايين خارج مى گشت.

0000000000

فضيلت مسجد الحرام

0000000000

1 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : محترم ترين، محبوبترين و گرامى ترين مساجد نزد خداوند، مسجد الحرام است.

2 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : برترى مسجد الحرام بر مسجد من، همچون برترى مسجد من بر مساجد ديگر است.

3 ـ ابوذر: به رسول خدا گفتم: «كدام مسجد، اوّل بنا نهاده شده است؟» فرمود: «مسجد الحرام». گفتم: «سپس كدام؟» فرمود: «مسجد الأقصى». گفتم: «فاصله ميان اين دو چه مقدار بود؟» فرمود: «چهل سال». سپس فرمود: هر كجا كه نماز تو را دريافت (و وقت آن رسيد) نماز بخوان، زمين براى تو مسجد است.

4 ـ پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : بار نمى بندند مگر به سوى سه مسجد: مسجد الحرام، مسجد من و مسجد الأقصى.

5 ـ امام على عليه السّلام : چهار مكان است كه از قصرهاى بهشتى در دنياست: مسجد الحرام، مسجد پيامبر، مسجد بيت المقدس و مسجد كوفه.

0000000000

محدوده مسجد الحرام

0000000000

1- امام صادق عليه السّلام : حضرت ابراهيم عليه السّلام در مكّه بين حَزْوَره تا مسعى را خط كشيد. اين همان خطّ و حدّى بود كه ابراهيم عليه السّلام رسم كرد، يعنى مسجد.

2- حسين بن نعيم: از امام صادق عليه السّلام درباره نماز در محدوده اى كه به مسجد الحرام افزوده اند، پرسيدم. حضرت فرمود: ابراهيم و اسماعيل عليهما السّلام محدوده مسجد را بين صفا و مروه معين كردند. مردم هم از مسجد تا صفا حج مى كردند.

3- عبدالصمد بن سعد: منصور دوانقى، خليفه عباسى، خواست كه خانه هاى اهل مكّه را بخرد و به مسجد الحرام بيفزايد، نفروختند. آنان را تشويق كرد، امتناع كردند. از اين مسأله دلتنگ شد. نزد امام صادق عليه السّلام آمد و گفت: من از اينان بخشى از خانه ها و آستانه هايشان را خواستم تا به مسجد بيفزاييم، ندادند. اين مرا بشدّت اندوهگين ساخت. امام صادق عليه السّلام فرمود: آيا اين تو را غمگين مى سازد، در حالى كه حجت و دليل تو بر آنان در اين مسأله آشكار و ثابت است؟ گفت: چگونه بر آنان استدلال آورم؟ فرمود: به كتاب خدا. گفت: به كجاى قرآن؟ فرمود: اين سخن خدا: «اِنّ أوّل بيتٍ وُضِعَ لِلنّاس لَلّذي بِبَكّة » خداوند خبر داده است كه: «همانا اولين خانه اى كه براى مردم نهاده شد، همانا خانه اى است كه در مكّه است». اگر آنان پيش از كعبه در آن جا ولايت و مالكيّت داشتند، خانه ها و حياطها از آنان است، امّا اگر خانه خدا پيش از آنان بوده است، پس «فنا» و آستانه كعبه متعلّق به آن است. منصور آنان را فراخواند و با اين آيه بر آنان احتجاج كرد. به او گفتند: آن چه دوست دارى انجام بده.

4- حسن بن على بن نعمان: مهدى عباسى چون مسجد الحرام را توسعه داد، خانه اى در گوشه مسجد مانده بود. از صاحبان آن خواست، ندادند. در اين باره از فقيهان پرسيد. همه گفتند: سزاوار نيست به غصب چيزى را جزء مسجد الحرام كنند. على بن يقطين به او گفت: اگر در اين مسأله براى موسى بن جعفر عليه السّلام بنويسى، او در اين باره راه حل درست را خواهد گفت. به والى مدينه نوشت كه از موسى بن جعفر بپرسد در باره خانه اى كه مى خواهيم داخل در مسجد الحرام كنيم، صاحب آن نمى دهد. راه چاره چيست؟ والى مسأله را به موسى بن جعفر گفت. حضرت فرمود: آيا حتماً بايد جواب داد؟ گفت: آرى، چاره اى نيست. فرمود: بنويس: «بسم الله الرحمن الرحيم، اگر كعبه بر مردم وارد شده است، مردم به حياط خانه هاى خود سزاوارترند و اگر مردم بر آستانه كعبه فرود آمده اند، كعبه به آستانه و حياط خود سزاوارتر است». چون نامه به دست مهدى عباسى رسيد، نامه را گرفت و بوسيد، سپس دستور به تخريب آن خانه داد. صاحبان آن خانه، خدمت امام كاظم عليه السّلام رسيدند و از او خواستند نامه اى به مهدى عباسى بنويسد كه قيمت خانه هاشان را بپردازد. حضرت به او نوشت: چيزى به آنان بپرداز. او هم ايشان را راضى ساخت.

0000000000

توضيحى پيرامون حدود مسجدالحرام

0000000000

حضرت ابراهيم عليه السّلام حدود مسجد الحرام را تعيين كرد ، ولى اين حدود توسط اعراب جاهليت فراموش شد و مكّيان به تدريج در حرم و درون مسجد به خانه سازى پرداختند . با قدرت گرفتن اسلام و افزايش جمعيت مسلمانان ، توسعه مسجد و بازگرداندن به حدود اوّليه آن ضرورى نمود . از اين رو عمر در سال 17 هجرى و عثمان در سال 26 هجرى نخستين توسعه ها را انجام دادند. سپس عبدالله بن زبير در سال 65 هجرى و هنگام تجديد بناى كعبه ، صحن مسجد را از شمال و جنوب گسترش داد . از جنوب، آن را به ناحيه «صفا» و «باب بنى مخزوم» رساند و در شمال، ميان «حجر اسماعيل» و «دار الندوه» تا «دار شيبة بن عثمان» را توسعه داد. در دوران خلافت عباسى ، ابتدا منصور در سال 137 هجرى شمال و غرب مسجد را توسعه داد و آن را تا «باب بنى سهم» رساند وسپس مهدى عباسى نخست در سال 161 همه خانه هاى باقيمانده ميان مسجد الحرام و «مسعى» را خراب كرد و حدّ مسجد را «مسعى» قرار داد و سپس در سال167 مسجد را از هر سو به اندازه اى توسعه داد كه كعبه در وسط مسجد قرار گرفت و مسجد الحرام را از جهت شرق و غرب به حدّ اوّليه خود رساند . زيرا ابراهيم عليه السّلام حدّ شرقى مسجد را «مسعى» و حدّ غربى را «حزوره» قرار داده بود و حزوره همان بازار «حناطين» بوده است كه حد غربى توسعه مهدى عباسى است . بر اين اساس وهمان گونه كه از جواب امام صادق عليه السّلام در دو روايت اوّل همين فصل فهميده مى شود ، مسافت هاى اضافه شده، حكم مسجد الحرام را دارند ، بلكه بخشى از آن هستند و زياده محسوب نمى شوند . افزون بر اين، امام كاظم عليه السّلام نيز همچون امام صادق عليه السّلام اين محدوده را از آغاز جزو مسجد الحرام و ساختن منازل توسط مكّيان را غصب محدوده مسجد مى داند ولذا كسب رضايت صاحبان خانه را لازم نمى بيند و اين معنى از روايات آخر همين فصل استفاده مى شود . بعد از توسعه عباسى كه آخرين آن ها در زمان المقتدر بالله است ، دو توسعه حكومت عربستان سعودى در سال 1375 و 1409 ، مساحت مسجد الحرام را چند برابر كرده و از حدّ اوليه گذرانده است . لذا برخى از فقيهان نسبت به جريان احكام ويژه مسجد الحرام در مكان هاى اضافه شده اخير احتياط مى كنند و برخى ديگر احتياط را مستحب مى دانند ، زيرا همين كه مردم آن ها را جزو مسجد الحرام بدانند و در عرف، نام مسجد بر آن بنهند، كافى است تا احكام آن جريان يابد.

0000000000

آداب ورود به مسجد الحرام

0000000000

1- امام باقر عليه السّلام : هرگاه على عليه السّلام به مكه وارد مى شد، پيش از آن كه طواف كند، ابتدا به محلّ فرود آمدن خويش مى پرداخت.

2- امام صادق عليه السّلام : هرگاه كسى كه حج يا عمره به جا مى آورد وارد مكّه شود، ابتدا وسايل خود را مستقر سازد، سپس آهنگ مسجد الحرام كند.

3- عمران حلبى: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: آيا هرگاه زنان به خانه خدا مى روند، غسل كنند؟ فرمود: آرى، خداوند مى فرمايد: «خانه ام را براى طواف كنندگان، عبادت كنندگان و راكعان و ساجدان، پاك سازيد». سزاوار است كه بنده، جز با طهارت وارد خانه خدا نشود، عرق و آلودگيها را شسته و پاك شده باشد.

4- عطاء: مُحرم از هر جا كه خواست، وارد شود. پيامبر از «بنى شيبه» وارد شد و از در «بنى مخزوم» به سمت صفا خارج گشت.

5- امام صادق عليه السّلام ـ در شرح مأزمين (نام محلّى ميان عرفات و مشعر كه درّه اى ميان دو كوه است) ـ : آن جا محلّى است كه بتها در آن پرستيده شده و سنگى كه بت «هُبَل» را از آن تراشيدند از آن جا آورده شد؛ بتى كه على عليه السّلام وقتى بر دوش پيامبر بالا رفت، آن را از بام كعبه بر زمين افكند و به دستور حضرت ، آن را كنار در بنى شيبه دفن كردند. از آن رو، ورود از درِ بنى شيبه به مسجد الحرام سنّت گشت.

6- افلح ، غلام امام باقر عليه السّلام : با امام باقر عليه السّلام براى حج بيرون شديم. چون وارد مسجد الحرام شد، صدايش به گريه بلند شد. گفتم: پدر و مادرم فدايت! مردم نگاهت مى كنند، كمى آهسته تر! حضرت فرمود: واى بر تو اى افلح! چرا نگريم؟ شايد خدا با نظر رحمت به من بنگرد و با اين نگاه، فردا نزد او رستگار شوم. سپس طواف كرد، آنگاه آمد نزد مقام ركوع كرد و چون سر از سجده برداشت، آن قدر اشك ريخته بود، كه سجده گاهش خيس بود.

7- امام باقر عليه السّلام : هرگاه وارد مسجد الحرام شدى و رو به روى حجر الأسود قرار گرفتى، بگو: «گواهى مى دهم كه جز خداوند يكتا معبودى نيست. شريكى ندارد و شهادت مى دهم كه محمّد، بنده و فرستاده اوست. به خدا ايمان آورده و به طاغوت و لات و عزّى و پرستش شيطان و عبادت هر كه جز خدا خوانده شود، كفر ورزيده ام». سپس نزديك حجر الاسود رفته، دست راست بر آن بكش و بگو: «به نام خدا، و خدا بزرگتر است. خدايا اين امانت من است كه ادا كردم واين پيمان من كه وفا نمودم، تا نزد تو گواهى دهد كه به پيمان وفادارم».

8- معاوية بن عمّار از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است: هرگاه وارد مسجد الحرام شدى، پابرهنه و با آرامش و وقار و خشوع وارد شو. و فرمود: هر كس با خشوع وارد آن شود، خداوند اگر بخواهد او را مى آمرزد. گفتم: خشوع چيست؟ فرمود: آرامش قلب. با تكبّر وارد آن مشو، هرگاه به در مسجد رسيدى، بايست و بگو: «سلام و رحمت و بركات خدا بر تو، اى پيامبر! به نام خدا و به يارى خدا و از خدا و آن چه كه خداوند بخواهد. سلام بر پيامبران و فرستادگان الهى. سلام بر رسول خدا، سلام بر ابراهيم و ستايش براى خداوند، پروردگار جهانيان». و چون وارد مسجد شدى، دستانت را بالا بگير و رو به كعبه كن و بگو: «پروردگارا! در اين جايگاه و در آغاز مناسكم از تو مى خواهم كه توبه ام را بپذيرى و از خطايم درگذرى و بار گناهم را فرو ريزى. حمد خدايى را كه مرا به خانه خويش رساند. خدايا گواهى مى دهم كه اين خانه حرام توست، آن را محل تجمّع مردم و ايمن و خجسته و هدايتگر جهانيان قرار داده اى. خدايا! من بنده توام، شهرْ شهر توست، و خانهْ خانه توست، آمده ام رحمت تو را مى طلبم و طاعت تو را قصد مى كنم. مطيع فرمان تو و راضى به تقدير توام. از تو خواهانم، خواسته كسى كه به تو نيازمند و از كيفرت هراسان است . خدايا ، درهاى رحمتت را به رويم بگشاى و مرا در طاعت و آن چه موجب رضاى توست به كارگير».

9- امام صادق عليه السّلام : در حالى كه بر در مسجد مى ايستى، مى گويى: «به نام خدا و به يارى خدا و از خدا و آن چه خدا بخواهد و بر آيين پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله و بهترين نامها از آن خدا و ستايش براى خداست. سلام بر رسول خدا، بر محمد بن عبدالله صلّى الله عليه و آله ، سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى پيامبر. سلام بر پيامبران و فرستادگان خدا، سلام بر ابراهيم، دوست خداوند، سلام بر فرستادگان و ستايش براى خدا، پروردگار جهانيان، سلام بر ما و بر بندگان شايسته خدا، خدايا بر پيامبر و دودمان محمد صلوات فرست، بر محمد و دودمانش مبارك گردان و بر محمد و آل محمد رحمت آور، آن گونه كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم، صلوات و بركت و رحمت فرستادى. همانا تو پسنديده و شكوهمندى. خدايا بر محمّد (و خاندانش) بنده و فرستاده ات و بر ابراهيم، دوستت و بر پيامبران و فرستادگانت، صلوات و سلام فرست. سلام بر فرستادگان و ستايش از آن خدا، پروردگار جهانيان. خدايا درهاى رحمتت را بر من بگشاى و مرا در راه طاعت و رضاى خويش، به كارگير و تا مرا زنده مى دارى، پيوسته در پناه ايمان نگهدارم باش. ستايش ذات تو شكوهمند است. خدايى را سپاس كه مرا از مهمانان و زائران خود قرار داد و مرا از آنان قرارداد كه مساجد او را آباد مى كنند و با او مناجات مى كنند. خدايا من بنده تو و زائر تو درخانه توام. براى هر زائرى، بر عهده زيارت شده حقّى است. تو بهترين و گرامى ترين كسى هستى كه به زيارتت مى آيند. اى خدا، اى بخشنده، از تو مى خواهم، كه خداى يكتا و بى شريكى و يگانه و بى نيازى، نه زاده اى و نه زاده شده اى و همتايى ندارى.

محمد، كه درود تو بر او و خاندانش باد، بنده و فرستاده توست. اى بخشنده، اى بزرگوار، اى شكوهمند، اى قدرتمند و اى با كرامت، از تو مى خواهم كه نخستين هديه ات را براى اين زيارت من، آزادى ام از دوزخ قرار دهى. (سه بار مى گويى:) خدايا مرا از آتش برهان، از روزى حلال و پاكيزه ات بر من گشايش عطاكن وشرّ شياطين انس وجنّ وشرّ فاسقان عرب وعجم را از من دور گردان.

10- نضر بن كثير: من و سفيان، خدمت امام صادق عليه السّلام رسيديم. گفتم: به بيت الله الحرام مى روم، مرا دعايى بياموز. حضرت فرمود: هرگاه به حرم رسيدى ، دست خود را بر ديوار بگذار و بگو: اى سبقت گيرنده بر فوت، اى شنواى صوت، اى آن كه پس از مرگ، استخوان را با گوشت مى پوشانى ... آنگاه هر چه خواستى دعا كن.

11- امام صادق عليه السّلام : چون وارد مسجد الحرام شدى، راه برو تا نزديك حجر الاسود برسى، پس رو به آن كن و بگو: حمد خدايى را كه به اين نعمت، رهنمايمان شد و اگر هدايت الهى نبود، راه نمى يافتيم. خداوند منزّه است ، حمد براى اوست، جز او خدايى نيست و خدا بزرگتر است. خداوند از آفريدگانش بزرگتر است و بزرگتر از هر كسى است كه از او ترسان و گريزانم. جز خدا هيچ معبودى نيست، يكتا و بى شريك است، پادشاهى و ستايش از آن اوست، زنده مى كند و مى ميراند، مى ميراند و حيات مى بخشد و او بر هر چيز تواناست. و بر پيامبر و دودمان او، درود مى فرستى و بر پيامبران سلام مى دهى، همانگونه كه هنگام ورود به مسجد انجام دادى، سپس مى گويى: پروردگارا! به وعده ات باور دارم و به پيمانت وفادارم.

0000000000

فضيلت نماز در مسجد الحرام

0000000000

1- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : برترى مسجد الحرام بر اين مسجد من، صد نماز است.

2- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : يك نماز در مسجد من، برتر از هزار نماز در مساجد ديگر

است، مگر مسجد الحرام. يك نماز در مسجد الحرام، از صد نماز در اين مسجد برتر است.

3- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : يك نماز در مسجد الحرام، برابر با صد هزار نماز است و يك نماز در مسجد من هزار نماز است و در بيت المقدس پانصد نماز است.

4- امام باقر عليه السّلام : يك نماز در مسجد الحرام، از صد هزار نماز در مساجد ديگر برتر است.

5- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : هركس در مسجد الحرام يك نماز واجب بخواند، خداوند همه نمازهايى را كه از روز وجوب نماز بر او، خوانده است و همه نمازهايى را كه تا زمان مرگ مى خواند، به بركت اين نماز از او قبول مى كند.

6- امام صادق عليه السّلام : در اين مسجد نماز و دعا زياد بخوانيد. آگاه باشيد، كه براى هر بنده، روزى اى است كه به سوى او سوق داده مى شود (يعنى در مكه خيلى دنبال كسب و كار نباشيد، در پى دعا و نماز باشيد، چرا كه روزى شما تضمين شده است).

7- احمد بن محمد بن ابى نصر: از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم: كسى نماز را در خانه اش در مكه به جماعت بخواند افضل است، يا در مسجد الحرام به تنهايى بخواند؟ فرمود: به تنهايى.

8- موسى بن سلام : حضرت رضا عليه السّلام عمره انجام داد. چون با كعبه وداع كرد و به درِ حنّاطين رسيد كه از آن جا خارج شود، در محوطه مسجد پشت كعبه ايستاد. سپس دستانش را بلند كرد و دعا نمود. آنگاه به ما توجّه كرد و فرمود: چه جاى خوبى است براى حاجت بردن نزد او! نماز در آن، برتر از شصت سال (يا ماه) نماز در جاى ديگر است.

0000000000

نامهاي خانه خدا

0000000000

الف ـ كعبه

0000000000

قـرآن

جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَیتَ الْحَرَامَ قِیامًا لِلنَّاسِ000«مائده97»

خداوند، کعبه -بیت الحرام- را وسیله‌ای برای استواری و سامان بخشیدن به کار مردم قرار داده؛

حديـث

1 ـ شيخ صدوق: در روايت آمده است كه كعبه را از آن جهت كعبه نام نهاده اند، كه چهارگوش است. علّت چهارگوش بودنش نيز آن است كه در مقابل«بيت المعمور» است كه آن هم چهارگوش است. بيت المعمور چهارگوش شده، چون در برابر عرش است كه چهارگوش است. عرش چهارگوش شده، چون كلماتى كه اسلام بر آن ها استواراست، چهار است: سبحان الله، الحمدلله، لا اله الّا الله والله اكبر.

0000000000

ب ـ بيت العتيق (خانه آزاد)

0000000000

قـرآن

ثُمَّ لْیقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیطَّوَّفُوا بِالْبَیتِ الْعَتِیقِ«حج29»

سپس، باید آلودگیهایشان را برطرف سازند؛ و به نذرهای خود وفا کنند؛ و بر گرد خانه گرامی کعبه، طواف کنند.

لَكُمْ فِیهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَیتِ الْعَتِیقِ«حج33»

در آن (حیوانات قربانی)، منافعی برای شماست تا زمان معینی [= روز ذبح آنها] سپس محل آن، خانه قدیمی و گرامی (کعبه) است.

حديـث

1- از امام باقر عليه السّلام پرسيدند: چرا كعبه را بيت العتيق ناميده اند؟ فرمود: چون كه خانه اى است آزاد از مردم، هيچ كس مالك آن نيست.

2- ابوحمزه ثمالى : به امام باقر عليه السّلام در مسجدالحرام گفتم: خداوند، چرا اين خانه را عتيق ناميد؟ فرمود: هيچ خانه اى نيست كه خدا بر روى زمين قرار داده، مگر آن كه صاحب و ساكنانى دارد، جز اين خانه كه جز خداى متعال، صاحبى ندارد و آزاد است.

3- امام صادق عليه السّلام : خداوند در ماجراى نوح، همه زمين را زير آب برد، جز خانه خدا را. آن روز اين خانه «عتيق» نام نهاده شد، چون كه آن روز از غرق شدن رها شد.

4- از امام صادق عليه السّلام پرسيدند: چرا كعبه، بيت العتيق ناميده شد؟ فرمود: چون خداوند، آن را از طوفان آزاد كرد.

0000000000

ج ـ بيت الحرام

0000000000

قـرآن

وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا000«بقره125»

و (به خاطر بیاورید) هنگامی که خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم!

جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَیتَ الْحَرَامَ قِیامًا لِلنَّاسِ000«مائده97» «خداوند كعبه «خانه حرام» را براى قوام و استوارى كار مردم، قرار داده است».

رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّیتِی بِوَادٍ غَیرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیقِیمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یشْكُرُونَ«37»

پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی‌آب و علفی، در کنار خانه‌ای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزی ده؛ شاید آنان شکر تو را بجای آورند!

حديـث

1- حنان: به امام صادق عليه السّلام گفتم: چرا كعبه را «بيت الله الحرام» ناميده اند؟ فرمود: چون بر مشركان حرام است كه وارد آن شوند.

0000000000

فايده اى درباره نام هاى كعبه

0000000000

قرآن كريم خانه خدا را هفده بار و در چهارده آيه، ياد كرده است : دو بار با واژه «الكعبه»، هفت بار با واژه «البيت»، يك بار با واژه «بيت»، دوبار با واژه «البيت الحرام»، دوبار با واژه «البيت العتيق»، يك بار با واژه «بيتك المحرّم» و دو بار با واژه «بيتى».

گفتنى است كه «المسجد الحرام» نيز پانزده بار در قرآن ياد شده است و يك بار نيز تنها با واژه «المسجد» آمده است.

0000000000

الف ـ اولين خانه مردم

0000000000

قـرآن

إِنَّ أَوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِینَ«آل عمران96»

نخستین خانه‌ای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرار داده شد، همان است که در سرزمین مکه است، که پر برکت، و مایه هدایت جهانیان است.

وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَنْ طَهِّرَا بَیتِی لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاكِفِینَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ«بقره125»

و (به خاطر بیاورید) هنگامی که خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم! و (برای تجدید خاطره،) از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید! و ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که: «خانه مرا برای طواف‌کنندگان و مجاوران و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان، پاک و پاکیزه کنید!»

حديـث

1- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : نخستين مسجدى كه در زمين قرار داده شد، كعبه بود. سپس بيت المقدس و ميان اين دو پانصد سال فاصله بود.

2- امام على عليه السّلام ـ درباره اين آيه «انّ اوّل بيتٍ ...» ـ : پيش از كعبه هم خانه ها بود، ولى كعبه اولين خانه اى بود كه براى پرستش خداوند، قرار داده شد.

3- خالد بن عرعره از على عليه السّلام درباره آيه «انّ اوّل بيتٍ ...» پرسيد كه آيا كعبه، اولين خانه اى است كه بر زمين بنا شده فرمود: نه، ولى اولين خانه اى است كه بركت، هدايت و مقام ابراهيم در آن قرار داده شد و هر كه وارد آن شود، ايمن است.

4- امام باقر عليه السّلام ـ درباره اين آيه «انّ اوّل بيتٍ ...» ـ : كعبه، اولين بقعه اى است كه از زمين آفريده شد. سپس زمين از آن گسترش يافت.

0000000000

ب ـ گرامى ترين خانه ها

0000000000

1- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : گرامى ترين خانه ها بر روى زمين، چهار خانه است: كعبه، بيت المقدس، خانه اى كه در آن قرآن بخوانند و مساجد.

2- پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : وقتى كعبه را طواف كرد و به ركن يمانى رسيد ، سر را به سوى كعبه بلند كرد و گفت: سپاس خداى را كه تو را شرافت و عظمت بخشيد و مرا به پيامبرى برانگيخت و على را امام قرار داد. خدايا بهترين بندگانت را به سوى آن رهنمون باش و آن را از بندگانِ بد خويش، دور بدار.

3- زراره از امام باقر عليه السّلام روايت كرده است: خداوند هيچ خانه اى را بر روى زمين محبوب تر و گرامى تر از آن [ اشاره فرمود به سوى كعبه نيافريده است. از روزى كه آسمانها و زمين را آفريد، در كتاب خويش ماه هاى حرام را به خاطر حرمت آن، حرام ساخته است، سه ماه پياپى براى حج: شوال، ذى قعده و ذى حجّه و يك ماه جدا براى عمره كه رجب است.

4- امام صادق عليه السّلام : اين خانه اى است كه خداوند به سبب آن، بندگانش را به عبادت فراخوانده است، تا طاعت آنان را در آمدن به سوى آن بيازمايد. پس آنان را به گراميداشت و زيارت آن برانگيخته و آن را جايگاه پيامبرانش و قبله گاه نمازگزاران ساخته است. پس كعبه، شعبه اى از رضاى او و راهى به سوى آمرزش الهى است، بر راستاى كمال نهاده شده و مجمع عظمت و شكوه است. خداوند آن را دو هزار سال پيش از «دحو الارض» آفريده است. پس خدايى كه پديدآورنده روح ها و صورتهاست، شايسته ترين كسى است كه در امر و نهى ، اطاعت شود.

5- امام صادق عليه السّلام : خداوند متعال از هر چيزى، چيزى را برگزيد و از زمين، جايگاه كعبه را.

6- امام صادق عليه السّلام : از پدرانش در وصف كعبه روايت كرده است ـ : خانه خدا در روى زمين، حجت الهى بر بندگان خداست.

0000000000

آغاز كعبه

0000000000

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : خداوند جبرئيل را نزد آدم و حوا فرستاد و به آن دو فرمود: براى من خانه اى بسازيد. جبرئيل برايشان نقشه كشيد. آدم حفر مى كرد و حوّا (خاك را) منتقل مى كرد، تا به آب رسيد. از زير آن ندا آمد: بس است اى آدم! پس چون خانه را ساختند، خداوند به او وحى فرمود كه برگرد آن طواف كند و به او گفته شد: تو اولين كسى و اين اولين خانه است. سپس قرنها گذشت، تا آن كه حضرت نوح آن را ديدار كرد، بعد قرنها گذشت، تا آن كه حضرت ابراهيم، پايه هاى آن را برافراشت.

امام باقر عليه السّلام : امّا آغاز اين خانه، چنان بود كه خداوند به فرشتگان فرمود: «من در زمين جانشين قرار مى دهم». فرشتگان پاسخ دادند: «آيا در آن كسى را قرار مى دهى كه در آن فساد مى كند و خونها را مى ريزد؟» . خداوند از فرشتگان روى گرداند. آن ها ديدند كه اين رويگردانى از خشم خداست. پس به عرش او پناهنده شدند. خداوند به يكى از فرشتگان فرمان داد تا در آسمان ششم، در برابر عرش او خانه اى برايش بسازد به نام «ضُراح» ، كه آن را براى آسمانيان قرار داد كه هر روز هفتاد هزار فرشته طوافش مى كنند و باز نمى گردند و استغفار مى كنند. پس چون آدم به آسمان دنيا فرود آمد، خداوند فرمانش داد كه اين خانه را ـ كه در مقابل آن بود ـ ترميم كند. پس خداوند اين را براى آدم و نسل او قرار داد، همچنان كه آن خانه را براى آسمانيان قرار داده بود.

امام باقر عليه السّلام : خداوند فرشتگان را فرمان داد كه در زمين براى او خانه اى بسازند، تا هر كه از فرزندان آدم گناه كند، بر گرد آن طواف نمايد ـ آن گونه كه فرشتگان عرش خدا را طواف مى كنند ـ تا از آنان خشنود شود، همچنان كه از فرشتگان راضى شد. پس در محلّ كعبه، خانه اى ساختند كه زمان طوفان بالا برده شد، كه اكنون در آسمان چهارم است، هر روز هفتاد هزار فرشته بر گرد آن طواف مى كنند و هرگز به سوى آن بر نمى گردند. حضرت ابراهيم هم برپايه همان، كعبه را بنا نهاد.

ابو خديجه: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم: چرا كعبه را بيت العتيق (خانه آزاد) نام نهاده اند؟ فرمود: خداى متعال از بهشت، حجرالأسود را براى آدم فرود آورد. خانه كعبه دُرّى سفيد بود. پس خداوند آن را به آسمان بالا برد و پايه اش باقى ماند. پس آن در مقابل اين خانه است، هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مى شوند كه هرگز دوباره به سوى آن باز

نمى گردند. خداوند به ابراهيم و اسماعيل عليهما السّلام فرمان داد، كه كعبه را بر همان پايه ها بنا نهند.

امام باقر عليه السّلام : چون خداوند، آدم را از بهشت فرود آورد، فرمود: من همراه تو خانه اى فرود مى آورم كه بر گرد آن طواف شود، آن چنان كه عرش من طواف مى شود و نزد آن نماز خوانده شود، همچنان كه نزد عرش من نماز خوانده مى شود. زمان طوفان، خانه به بالا برده شد. پيامبران خانه خدا را حج مى كردند ولى جاى آن را (دقيقاً) نمى دانستند، تا آن كه خداوند جاى آن را براى حضرت ابراهيم مشخّص كرد. او هم خانه را از (سنگِ) پنج كوه بنا كرد: كوه حرا، ثَبير، لبنان، طور و حمر.

امام صادق عليه السّلام : جايگاه كعبه، سرزمينى مرتفع و سفيد بود كه همچون خورشيد و ماه مى درخشيد، تا آن كه از دو فرزند آدم، يكى آن ديگرى را كشت، پس سياه شد. چون آدم فرود آمد، خداوند همه جاى آن زمين را براى او بالا آورد، تا آن را ديد. سپس فرمود: همه اين از آنِ توست. گفت: خدايا، اين زمين سفيد درخشان چيست؟ فرمود: آن زمين من است.

امام على عليه السّلام ـ در شرح آيه «انّ اوّل بيتٍ ...» ـ : اولين خانه اى كه براى مردم قرار داده شد و خجسته بود و در آن هدايت و رحمت و بركت بود (كعبه بود) و ابراهيم نخستين كسى بود كه آن را بنا كرد. سپس قومى از عرب و ازطايفه جُرهُم آن راساختند. سپس ويران شد، قريش دوباره آن را بناكرد.

0000000000

فايده اى در باره بناى كعبه

0000000000

زمان بناى كعبه به درستى روشن نيست. احاديث و اقوال مورّخين به دو دسته كلى قسمت مى شود:

الف: دسته نخست مى گويند: حضرت ابراهيم كعبه را ساخته و پيش از ايشان خانه اى با نام كعبه نداشته ايم.

ب: اين دسته معتقدند كه كعبه پيش از حضرت ابراهيم عليه السّلام ساخته شده و ايشان آن را تجديد بنا كرده اند.

بسيارى از اين دسته، بانى بيت را حضرت آدم عليه السّلام مى دانند.

براى جمع ميان دو قول مى توان گفت كه كعبه توسط حضرت آدم عليه السّلام و در موضعى از پيش تعيين شده ساخته شد، ولى با طوفان نوح از بين رفت. پس با راهنمايى خداوند و به دست ابراهيم عليه السّلام اين بنا تجديد و مراسم عظيم و مناسك و عبادت بزرگ حجّ به آن حضرت تعليم شد.

به عبارت ديگر حضرت ابراهيم نقشى هم پايه حضرت آدم عليه السّلام در حيات كعبه دارد.

0000000000

بازسازى كعبه

0000000000

قـرآن

«و به ياد آور زمانى را كه ابراهيم و اسماعيل، پايه هاى خانه را بالا مى آوردند (گفتند:) خداوندا از ما بپذير، همانا تو شنواى دانايى».

حديـث

پيامبرخدا صلّى الله عليه و آله : جايگاه كعبه محو شده بود. پس هود وصالح آن را حج نكردند؛ تا آن كه خداى متعال جاى آن را براى حضرت ابراهيم مشخص ساخت.

امام على عليه السّلام : خداوند به حضرت ابراهيم وحى كرد كه در زمين خانه اى برايم بساز كه در آن عبادت شوم ... ابراهيم بنا مى كرد و اسماعيل به او سنگ مى داد وپايه ها را به سوى او بالا مى برد. چون به محلّ حجر الأسود رسيد، به اسماعيل گفت: براى اينجا هم سنگ بده، اسماعيل سنگ نيافت ومتوقف ماند. ابراهيم گفت: برو و پيدا كن. اسماعيل رفت تا بيابد كه جبرئيل برايش حجر الأسود را آورد. اسماعيل آمد، در حالى كه ابراهيم، حجر الأسود را در جايش نهاده بود. پرسيد: اين را كه آورد؟ پاسخ داد: كسى كه به ساختنِ تو تكيه نكرده است. خانه خدا مدّتى برپا بود تا آن كه ويران شد. عمالقه آن را ساختند. مدتى پايداربود، تا آن كه خراب شد. جُرهُم آن را بناكردند. سپس باز هم ويران شد، قريش آن را ساختند.

كلثوم بن عبدالمؤمن حرّانى از امام صادق چنين روايت كرده است: خداوند به ابراهيم عليه السّلام فرمان داد كه حج گزارد، اسماعيل را هم همراه خود به حج آورد و او را ساكن حرم سازد. پس هر دو حج گزاردند ... سال بعد خداوند به ابراهيم عليه السّلام اجازه داد كه به حج رود و كعبه را بنا نهد. عرب نيز به حج كعبه مى رفت. كعبه خراب شده بود، ولى پايه هايش معلوم بود. چون مردم رفتند، اسماعيل سنگها را گرد آورد و آن ها را داخل كعبه ريخت. چون خداوند به او اذن داد كه كعبه را بسازد، ابراهيم آمد وگفت: پسرم! خداوند ما را به ساختن كعبه وبرآوردن آن فرمان داده است.

پس آن را آشكار كردند. آن وقت، كعبه يك رديف سنگ سرخ بود. خداوند به او وحى كرد: بناى كعبه را برهمين پايه بگذار. پس خداوند، چهار فرشته نازل كرد كه براى او سنگ گردآورى مى كردند. ابراهيم و اسماعيل سنگها را مى نهادند ، فرشتگان هم سنگها را نزديك مى آوردند تا آن كه به دوازده ذراع رسيد. براى آن ، دو در قرار دادند، يكى براى ورود، در ديگر براى خروج و براى آن ، آستانه (پلّه) و درگاهى از آهن قرار دادند.

كعبه عريان بود. ابراهيم در حالى كه كعبه را به پايان رسانده بود، بيرون آمد و اسماعيل را آن جا نهاد... همسرش كه زنى خردمند بود، به او گفت: كاش براى اين دو در، دو پرده مى آويختى، پرده اى از اينجا و پرده اى از آن جا! اسماعيل گفت: باشد. پس براى آن دو در، دو پرده به طول دوازده ذراع درست كردند و بر دو در ، آويختند. از آن خوششان آمد. همسر ابراهيم گفت: چرا براى كعبه پوشش ندوزم كه همه آن را بپوشانى؟ اين سنگها بدمنظر است. اسماعيل به او گفت: باشد. همسر ابراهيم شتابان به اين كار پرداخت و پشم بسيارى نزد قوم خود فرستاد و از آنان خواست كه آن را نخ بريسند.

(امام صادق عليه السّلام فرمود: از همانجا اين رسم ميان زنان رايج شد كه براى نخ ريسى از يكديگر كمك بگيرند).

پس آن زن شتاب كرد و براى اين كار كمك طلبيد. از هر قطعه اى كه فراغت مى يافت ، بر كعبه مى آويخت. موسم حج فرا رسيد و هنوز جاهايى از كعبه بدون پوشش بود. به اسماعيل گفت: براى اين قسمت كه پوشش بدان نرسيد، چه كنيم؟ پس آن را با چرمى وصله زده پوشاندند. در موسم حج، عرب طبق عادت خود به زيارت آمدند، ولى به چيزى نگريستند كه مايه اعجابشان بود. گفتند: سزاوار است ، هديه اى براى آن كه چنين كرده داده شود. قربانى و هديه از آن جا رسم شد. هر تيره اى از عرب چيزى با خود مى آورد، برگى و چيزهاى ديگرى تا آنكه اشياء

زيادى گرد آمد. آن وصله را كندند و پوشش كعبه را كامل نمودند و بر آن، دو در گذاشتند . كعبه آنگاه سقف نداشت. اسماعيل در آن ستونهايى از چوب، مثل آنچه مى بينيد قرار داد و با شاخ و برگ آن را پوشاند و گِل اندود كرد. سال بعد كه عرب آمدند و بناى كعبه را ديدند، گفتند براى آن كه چنين كرده بايد هديه بيشترى داد. سال بعد قربانى براى او آمد. اسماعيل نمى دانست آن را چه كند. خداى متعال به او وحى كرد كه قربانى را ذبح كن و حاجيان را، طعام بده ...

0000000000

كعبه در جاهليّت

0000000000

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : پس از كلاب بن مُرّه، اولين كسى كه كعبه را بازسازى كرد، قُصَىّ بود.

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله ـ خطاب به عايشه ـ : اى عايشه! اگر نبود اين كه قوم تو تازه از جاهليت رسته اند، دستور مى دادم كعبه را خراب كنند و آنچه را كه از كعبه بيرون افتاده جزء آن مى كردم و كف آن را با زمين برابر مى ساختم و براى آن دو در، در شرقى و غربى قرار مى دادم و به پايه و بنيان ابراهيم مى رساندم.

يحيى بن شبل از امام باقر عليه السّلام روايت مى كند: در زمان حضرت ابراهيم و قبيله جُرهُم، درِ كعبه چسبيده به زمين بود، تا آن كه قريش آن را بنا كردند. ابو حذيفة بن مغيره گفت: اى جماعت قريش! درِ كعبه را بالا ببريد ، تا جز با پلّكان كسى نتواند بالا رود و جز كسى كه شما مى خواهيد وارد آن نشود. پس اگر كسى كه شما نمى خواهيد سراغ آن آيد، پلّكان را مى كشيد و مى افتد، اين عبرت براى بيننده مى شود. قريش چنان كردند و رديف بالاى ديوار را خراب كردند، سيل را از كعبه بازگرداندند و كعبه را با پارچه هاى نقش دار يمانى، پوشاندند.

سعيد بن عمرو هذلى از پدرش روايت مى كند: قريش را ديدم كه در جاهليّت، روزهاى دوشنبه و پنج شنبه درِ كعبه را مى گشودند و دربانان نزددر مى نشستند. هرگاه كسى بالا مى رفت كه دوست نداشتند وارد كعبه شود، او را پرت مى كردند وگاهى مى مُرد. با كفش وارد كعبه نمى شدند، اين را بزرگ مى شمردند و كفش هاى خود را زير پلّكان مى گذاشتند.

عايشه: از پيامبر صلّى الله عليه و آله پرسيدم:آيا ديوار هم جزء كعبه است؟ فرمود: آرى. گفتم: پس چرا آن را جزء كعبه و داخل آن قرار ندادند؟ فرمود: قوم تو هزينه آن را نداشتند (پولشان نرسيد). گفتم: پس چرا درِ كعبه بلند است؟ فرمود: قوم تو چنين كردند، تا هر كه را خواستند وارد كنند و هر كه را خواستند جلوگيرى كنند و اگر نبود كه قوم تو تازه از جاهليت رسته اند و بيم دارم دلهايشان نپذيرد كه ديوار را وارد كعبه كنم و درِ كعبه را به زمين بچسبانم، (چنين مى كردم).

امام صادق عليه السّلام : در جاهليت ، قريش كعبه را خراب كردند و چون خواستند آن را بسازند، نتوانستند(وموانعى پيش آمد) و در دلهايشان هراس افتاد. يكى گفت: هر كس پاكترين مال خود را بياورد، نه مالى كه از راه قطع رحم يا حرام به دست آورده ايد. چنان كردند. آنگاه امكان ساختن كعبه، بر ايشان مهيّا شد. آن را ساختند تا به محلّ حجر الأسود رسيدند. ميانشان گفتگو پيش آمد كه چه كسى حجر الأسود را در جاى خودش كار گذارد. نزديك بود ميانشان شرّى پديد آيد. به داورى اولين كسى كه از درِ مسجد وارد شود تن دادند. پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله وارد شد. چون نزد آنان آمد، فرمود تا پارچه اى بگستردند. سپس سنگ را ميان آن نهاد. قبايل، گوشه هاى پارچه را گرفتند و بلند كردند. سپس پيامبر سنگ را برداشت و در جايش نهاد. خدا، او را مخصوص اين كار ساخت!

0000000000

توضيحى پيرامون بازسازى كعبه

0000000000

مورخان نوشته اند كه بارها كعبه ويران شد و بارها سيل پايه هاى آن را فرو ريخت . از اين رو ، خانه برآمده به دست ابراهيم و اسماعيل ، بر جا نماند . ليكن افراد دوره جاهلى كه سخت دلبسته حفظ شكل ؛ جاى و بنيادش بودند ، پس از هر ويرانى يا آسيبى ، تا آن جا كه مقدورشان بود ، مى كوشيدند خانه را به شكلى كه در روزگار پدران و نياكانشان داشت ، بازگردانند و آن را برآورند . لذا هيچ تغييرى در آن راه نمى دادند و صورت بنا را دگرگون نمى كردند .

بيت الحرام ، بنايى «مكعب» شكل است . لذا بدان «كعبه» گفته شده است . مورخان آن را چنين وصف كرده اند : تا پنج سال پيش از اسلام ، ديوارهاى كعبه سنگ چين بود و سنگ ها بى آن كه ملاطى آن ها را به هم بپيوندد ، تا بالاى قد آدمى، روى هم چيده شده بود. نيز گفته اند كه در عهد اسماعيل نُه ذراع ارتفاع داشت و مسقف نبود و درى داشت كه به زمين چسبيده بود . نخستين كسى كه براى آن چفت گذاشت «تُبّع» بود و سپس عبدالمطّلب درى آهنى براى آن ساخت و آن را با زر به دست آمده از دو آهوى زرين [ كه بر اثر حفر چاه زمزم كشف شده بود ] بياراست . اين نخستين بارى بود كه كعبه را مى آراستند . وصفى كه مورخان اين گونه از كعبه ارائه مى كنند ، ما را بر آن مى دارد تا آن را ويرانه اى ابتدايى و ساده تصور كنيم ؛ حياطى مربع گونه كه ديوارهاى سنگى ـ بى هيچ ملاطى كه آن ها را به يكديگر بپيوندد ـ آن را در برگرفته است و پرندگان شكارى در آن مأوى گزيده اند و هيچ حائلى كف آن را از اشعه سوزان خورشيد و باران هايى كه بر مكه فرود مى آيد و گاه به شكل آب از دهانه هاى چاه ها بيرون مى زند ، حفظ نمى كند . اين خانه ، در حقيقت ، چهار ديواريى است سنگى كه ارتفاع آن از قامت انسان تجاوز نمى كند .

پاره اى از مورخان گفته اند كه عامر بن جادر ازدى ، پس از اسماعيل ، نخستين كسى بود كه براى كعبه جدار (ديوار) گذاشت . لذا «جادر» (برآورنده جدار) لقب گرفت .

باز به گفته مؤرخان ، در نيمه اول قرن هفتم ميلادى ؛ يعنى پنج سال پيش از اسلام و زمانى كه رسول خدا ، سى و پنج ساله بود ، كعبه دچار آتش سوزى شد . در اين هنگام بر آن شدند تا خانه را بازسازى كنند و برايش سقفى چوبى بگذارند . لذا دست به كار شدند و ديوارها را ـ كه پيشتر نُه ذراع ارتفاع داشت ـ تا هيجده ذراع بر آوردند و سقفى بر دو رديف سه ستونه چوبى بر آن گذاشتند . همچنين درِ آن را از سطح زمين بالاتر آوردند ، كه جز با پلكان نمى شد بدان وارد شد . ديوارها را نيز با يك رديف سنگ و يك رديف چوب برآوردند . در اخبار آمده است كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله چون در سال فتح مكه وارد كعبه شد ، كنار ستونى ايستاد و دعا كرد . در آن هنگام در خانه شش ستون بود .

مورخان درباره دليل بازسازى كعبه گفته اند كه ديوارهاى سنگى كه ملاطى نداشت و ارتفاع آن از قامت آدمى تجاوز نمى كرد ، به تدريج از هم گسيخته شده و سنگ هايش بر زمين فرو ريخته بود . لذا بر آن شدند ، تا ديوارهايش را برآورند و چون تنى چند از قريش و ديگران گنج خانه را كه در چاهى در ميان آن قرار داشت ، دزديده بودند ، مردم بر مسقف كردن آن هم داستان شدند .

اين بناى تازه نيز آن گونه كه از وصفش در كتاب هاى مورخان بر مى آيد ، بنايى فاخر نبود . تنها اتاقى بود كه اينك سقفى چوبى بر شش ستون در دو رديف آن را مى پوشاند . ديوارهايش كه پيشتر نُه ذراع ارتفاع داشت و كمى بيشتر يا كمتر از قامت آدمى بود ، تا هيجده ذراع بالا آمده بود . اين بار مواد ساختمانى محكمى در اين بنا به كار رفت ؛ رديفى از چوب و رديفى از سنگ و در مجموع پانزده رديف چوبى و شانزده رديف سنگى ديوارهايش را تشكيل مى داد . سقف آن را نيز مسطح كرده بودند و برايش ناودانى گذاشته بودند كه آب باران از آن سرازير مى شد .

در مجموع ، اين بنا از جهت مساحت ، هنر ، زيبايى و عظمت با هيچ يك از معبدهاى عربى جنوب عربستان ، مانند معبد «المقه» در شهر «مأرب» يا ديگر معابدى كه پژوهشگران به آثار و بقاياى آن ها دست يافته اند ، سنجيدنى نبود .

0000000000

داستان اصحاب فيل

0000000000

قـرآن

سوره فيل : بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَلَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ«1» آیا ندیدی پروردگارت با فیل سواران [= لشکر ابرهه که برای نابودی کعبه آمده بودند] چه کرد؟! أَلَمْ یجْعَلْ كَیدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ«2» آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟! وَأَرْسَلَ عَلَیهِمْ طَیرًا أَبَابِیلَ«3» و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد، تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ«4» که با سنگهای کوچکی آنان را هدف قرارمی‌دادند؛ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ«5» سرانجام آنها را همچون کاه خورده‌شده (و متلاشی) قرار داد!

حديـث

پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله : پرندگانى دسته دسته، مثل باز، در چهره درندگان به سراغ آنان رفتند.

امام صادق عليه السّلام : فرمانرواى حبشه چون با فيل به قصد ويرانى كعبه آمدند. بر شترهاى عبدالمطلب گذر كردند. آن ها شترها را ربودند. عبدالمطلب به سوى رئيس آنان رفت تا بخواهد شترهايش را برگردانند. اجازه گرفت، اجازه دادند و به فرمانروا گفتند: اين، بزرگ قريش است، مردى هوشمند و جوانمرد است. او هم احترام كرد و نزديكش ساخت. سپس به مترجم گفت: بپرس كه چه مى خواهد؟ گفت: همراهانت به شترهاى من برخورده، آن را ربودند. دوست دارم شترهايم را به من بازگردانى . از درخواست او تعجب كرد و گفت: آيا اين همان است كه گفتيد بزرگ قريش است و از خِرد او ياد كرديد؟ از من نخواست از خانه اى كه او مى پرستد، باز گردم. اگر از من خواسته بود كه از ويران ساختن آن چشم بپوشم، چنان مى كردم. مترجم سخن او را به عبدالمطلب باز گفت. وى پاسخ داد: اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مى كند. من از تو خواستم شترهاى مرا بازگردانى چون به آن ها نياز دارم. پس دستور داد آن ها را برگرداندند.

ابو مريم از امام باقر عليه السّلام روايت مى كند كه درباره آيه « وأرسل عليهم طيراً ... » از حضرت پرسيدم. ايشان فرمود: پرندگانى بودند با پرواز پايين كه از سمت دريا سراغشان آمدند. سرهايشان مثل سردرندگان و چنگال هايشان مانند پرندگانِ شكارى بود، هر پرنده سه سنگ همراه داشت: دو سنگ در چنگ ها ويكى درمنقار. با آن سنگ ها آن قوم را سنگباران مى كردند، تا آن كه پيكرهايشان آبله گرفت و بر اثر آن كشته شدند. پيش از آن آبله ديده نشده بود و اين كار را از پرندگان نيز نه پيش از آن روز و نه پس از آن هرگز نديدند. كسانى هم كه از آن حادثه جان سالم به در برده بودند، چون به حضرموت ـ نام يك وادى نزديك يمن ـ رسيدند، خداوند سيلى فرستاد و همه را غرق كرد. فرمود: از پانزده سال پيش در آن وادى هرگز آبى ديده نشده بود! فرمود: به همين خاطر كه آنان در آن جا مردند، نام آن جا حضرموت شد (مرگ حاضر شد).

0000000000

تاريخ حمله ابرهه به مكه:

0000000000

أبرهة الأشرم «أبو يكسوم» در حدود سال پانصد و هفتاد ميلادى يعنى چهل سال قبل از بعثت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله به مكّه حمله كرد. بعضى تاريخ حمله را سال هاى ديگرى دانسته اند ، ولى هيچ يك از سال پانصد و هشتاد و يك ميلادى در نمى گذرد. علّت حمله ابرهه، مجموعه اى از انگيزه هاى سياسى و اقتصادى و دينى بود ، ابرهه ابتدا عبادتگاهى پرشكوه در محل فرمانروايى خود در يمن ساخت تا توجه مردم را از كعبه به آن جا معطوف كند.